Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 101379
تاریخ انتشار : 21 بهمن 1386 0:0
تعداد مشاهدات : 17

به مناسبت ایام الله دهه ی فجر

شورش ايران روي نوار ضبط صوت پخش مي شود - میشل فوکو

شنيدن اين حرف از دهان يك خلبان بويينگ عجيب بود كه از جانب همكارانش مي گفت: «گرانبهاترين ثروتي كه ايران از قرنها پيش تا كنون داشته در فرانسه پيش شماست. خوب نگاهداريش كنيد.» لحن او آمرانه بود. و از آن مؤثرتر حرف اعتصابگران آبادان بود: «ما چندان هم مذهبي نيستيم.» «پس به چه كسي اعتماد داريد؟ به يكي از احزاب سياسي؟» «نه، به هيچ كدام.» «پس به يك شخص؟» «به هيچ كس، جز خميني، و فقط به او.»
اشاره : "در ماه مه ١٩٧٨ ، ریتزولی ، ناشر ایتالیایی که در ١٩٦٣ ترجمه ی ایتالیایی تاریخ جنون میشل فوکو را منتشر کرده و یکی از سهامداران روزنامه ی بزرگ کوریه ره دلا سرا بود از او درخواست کرد که دیدگاه خود را در مسایل مختلف به طور مرتب در این روزنامه منتشر کند. فوکو پیشنهاد کرد که گروهی به عنوان روشنفکر - خبرنگار تشکیل دهد و این گروه حوادثی را که با پیدایش و مرگ اندیشه ها پیوند دارد، گزارش دهد. پس از حادثه ی آتش گرفتن سینما رکس آبادان و توجه افکار عمومی غرب به رویدادهای ایران، میشل فوکو متعهد شد که خود نخستین سلسله از این نوع گزارش ها را درباره ی ایران منتشر کند. بنابراین مطالبی را که درباره ی ایران و فرهنگ ایران و تحولات ایران نوشته شده بود خواند و با برخی از مخالفان ایرانی ملاقات کرد. فوکو دو بار، از ١٦ تا ٢٤ سپتامبر (٢٥ شهریور تا ٢ مهر ١٣٥٧) و ٩ تا ١٥ نوامبر ١٩٧٨ (١٨ تا ٢٤ آبان ١٣٥٧) به ایران سفر کرد و در این سفرها، در تهران و قم و آبادان ، با برخی از رهبران ملی و دینی و گروه های مختلفی که در انقلاب دست داشتند ملاقات کرد. این نوشته یکی از مقالاتی است که فوکو در پی این دو سفر و پیش از ٢٢ بهمن ١٣٥٧ ، در باره ی انقلاب اسلامی ایران نوشته است." تهران. در ايران كار تعيين تاريخ مراسم سياسي با تقويم است.[امسال] روز دوم دسامبر (يازده آذر) ماه محرم آغاز مي شود. در اين ماه براي شهادت امام حسين(ع)، عزاداري مي كنند. اين ماه مراسم بزرگ توبه است (تا همين چندي پيش دسته هاي زنجير زني راه مي افتاد.) اما احساس گناهي كه شايد مسيحيت را به ياد بياورد با اين مراسم بزرگداشت شهيد راه حق پيوندي ناگسستني دارد. اين ماه زماني است كه مردم، در خلسه ی از خودگذشتگي، باكي ندارند كه به كام مرگ بروند. مي گويند كه نظم دارد دوباره در ايران كم كم برقرار مي شود. نفس در سينه ی همه حبس شده است. يك مشاور آمريكايي اميدوار است كه «اگر ماه محرم را مقاومت كنيم همه چيز را مي توان نجات داد، وگرنه...» وزارت خارجه ی آمريكا هم منتظر سالگرد شهادت امام شهيد است. از تظاهرات ماه رمضان تا عزاداري بزرگي كه در پيش است چه روي داده است؟ نخست راه حل ملايم با شريف امامي، زندانيان آزاد مي شوند؛ تشكيل حزب آزاد مي شود؛ سانسور از بين مي رود؛ سعي مي شود تنش سياسي پايين بيايد تا تب مذهبي نتواند از آن تغذيه كند. آنگاه ناگهان در چهاردهم آبان راه حل خشن: نظاميان به قدرت مي رسند. كشور به ارتش سپرده مي شود تا آن را چنان با قدرت اداره كند كه تأثير محرم محدود باشد، و در عين حال چنان حساب شده كه به انفجاري از سر يأس مجال ندهد. گويا اين تغيير قيافه را گروه كوچكي از مشاوران شاه به او پيشنهاد يا تحميل كرده باشند: ارتشبد اويسي، صاحبان صنايع مثل خيامي (اتومبيل) يا رضايي(مس)، و سياستمداراني مثل فرود (شهردار اسبق تهران) و مسعودي (از عوامل كودتاي 1332). شايد؛ اما اينكه ناگهان تصميم گرفته اند كه آدم ها را عوض كنند و «با مشت آهنين» آماده ی محرم شوند به دليل وضع سراسري كشور است. و به خصوص به دليل اعتصاب هايي كه مانند آتشي كه در خرمنگاه افتاده باشد از اين استان به آن استان سرايت مي كند: اعتصاب صنعت نفت و ذوب آهن، اعتصاب كارخانه هاي مينو، اعتصاب وسايل حمل و نقل عمومي، اعتصاب هواپيمايي ملي ايران، و اعتصاب كارمندان دولت. از همه شگفت آورتر اعتصاب كارمندان گمرك و دارايي است كه به آساني دست از كار نمي كشند، چون با رشوه هايي كه مي گيرند درآمدشان ده برابر و صد برابر ديگران است. وقتي در رژيمي چون رژيم شاه فساد هم دست به اعتصاب بزند... مي خواستم وضع حقيقي اين جنبش را كه سانسور شدتش را پنهان مي كند بشناسم. در تهران با اعتصابيهاي «مرفه» ديدار كردم، با كاركنان هواپيمايي ملي ايران: آپارتمان هاي شيك، مبلمان چوبي، مجلّات آمريكايي؛ و هزار كيلومتر دورتر در جنوب با اعتصابي هاي «سرسخت»، با كارگران صنعت نفت. كدام اروپاييي است كه به آبادان فكر نكرده باشد، به روزي شش ميليون بشكه نفت كه توليد مي شود، و به بزرگترين پالايشگاه جهان؟ انسان تعجب مي كند، چون میان شيرواني محصور شده است، با ساختمان هاي اداري كه سبك بريتانياييش، نيمي صنعتي و نيمي مستعمراتي، كه از ميان كوره ها و دودكش ها به چشم مي آيد و به قصر حكمراني در مستعمرات مي ماند كه با ناخن خشكي نساجان بزرگ منچستر در آن دستي برده باشند. اما قدرت و حرمت و ثروت اين نهاد را از فلاكت عظيمي مي توان شناخت كه روي اين جزيره ی شني، ميان دو شط زردگونه، پديد آورده است، كه از اطراف پالايشگاه با يك مشت كلبه ی استوايي آغاز مي شود و زود به آلونك هايي مي رسد كه بچه ها دور و بر آن ميان شاسي كاميون ها و توده هاي آهن قراضه مي لولند، و سرانجام به بيغوله هاي گلين غرق در كثافت ختم مي شود. اينجا كودكان چمباتمه زده نه داد و فرياد مي كنند و نه از جا مي جنبند. سپس همه ی اينها در ميان نخلستان هايي كه به بيابان مي پيموندد محو مي شود: پشت و روي يكي از بزرگترين ثروت هاي جهان. ميان اعتصابگران هواپيمايي ملي ايران كه از شما در سالن خانه شان پذيرايي مي كنند و اعتصابگران آباداني، كه بايد محرمانه و بعد از قرارهاي مبهم با آنها ملاقات كرد، شباهت هاي حيرت انگيزي هست. حتي اگر شباهتشان جز اين يكي نباشد: اول باري است كه اعتصاب مي كنند؛ اولي ها به اين دليل كه تاكنون علاقه اي به اين كار نداشته اند و دومي ها به اين دليل كه حق آن را نداشته اند. از سوي ديگر همه ی اين اعتصاب ها مستقيماً انگيزه هاي سياسي را به خواست هاي اقتصادي پيوند مي زند. حقوق كارگران پالايشگاه در اسفند پيش بيست و پنج درصد اضافه شده است. از اول آبان، يعني از شروع اعتصاب ها هم، بدون جر و بحث زياد، مزاياي اجتماعي به ايشان تعلق گرفته است، بعد از آن باز ده درصد اضافه حقوق و بعد ده درصد «سود ويژه» يكي از مديران مي گفت:« بايد اسمي پيدا مي كرديم كه اين افزايش را توجيه كند.» و بعد روزي صد ريال حق نهار. به نظر مي آيد كه اين رشته مي توانسته است سر دراز داشته باشد. اما به هر حال، خواست اين كارگران، مثل خواست خلبانان هما، كه ظاهراً نبايد از حقوق خود شكايتي داشته باشند، لغو حكومت نظامي است و آزادي همه ی زندانيان سياسي و لااقل بعضي شان مي گويند: منحل شدن ساواك و محكوميت همه ی كساني كه دزدي كرده اند يا شكنجه داده اند. رفتن شاه يا «از بين رفتن رژيم» جزء خواست هاي هيچ يك از اين دو گروه نيست و اين مسئله در اين زمان به نظر من عجيب آمد اما واقعيت اين است كه به نظر ايشان، با همه ی مردم است كه اين خواست را، كه خواست اول و آخر است، بيان و در وقت خود تحميل كنند. در حال حاضر كافي است قِدّيس پيري كه در پاريس است، اين درخواست را بي وقفه از جانب ايشان اعلام كند. امروز همه ی ايشان آگاهند كه در حال اعتصاب سياسي اند، چون در همبستگي با سراسر كشور به اين اعتصاب دست زده اند. يكي از افسران پرواز هما به من مي گفت كه هنگام پرواز مسئول ايمني مسافران بوده است و امروز اگر پرواز نمي كند به اين دليل است كه بايد پاسدار ايمني كشور باشد. در آبادان، كارگران مي گويند كه توليد نفت هيچ گاه كاملاً قطع نشده و اكنون هم بخشي از آن از سرگرفته شده، چون بايد نيازهاي كشور برآورده شود: آن سي و هشت نفتكشي كه در خليج [فارس] منتظرند باز بايد منتظر بمانند. آيا اين حرف جز اعلام اصول چيزي نيست؟ شايد چنين باشد، با اين حال بر ماهيت اين جنبش پراكنده دلالت دارد: اين كسان اعتصاب عمومي نكرده اند، بلكه هر كدام وظيفه ی ملي خود را انجام مي دهند. به اين دليل است كه به اين آساني مي توانند دست به دست هم بدهند. معلمان آبادان با كارگران نفت اعلام همبستگي كرده اند. روز سيزدهم آبان كارگران شركت نفت ايران و ژاپن و مجتمع پتروشيمي در ميتينگ مشتركي در پالايشگاه به ايشان پيوسته اند. و از همين جاست كه خروج خارجيان، چه تكنيسين هاي آمريكايي باشند و چه مهمانداران فرانسوي و چه كارگران افغاني، جزء در خواست هاي دايمي است: «ما مي خواهيم كه كشور ما در دست ملت ما باشد.» مسئلة روز اين است كه آيا بايد اين اعتصاب را كه مفهوم ملي دارد به يك اعتصاب عمومي تبديل كرد؟ هيچ حزبي قدرت اين كار را ندارد (اعتصاب سراسري روز بيست و يكم آبان كه پاره اي از سياستمداران درخواست كرده بودند، برخلاف آنچه مي گويند، حتي شكست هم نخورد، چون اصلاً رخ نداد). از يك سو، نظم عجيب جنبش، در سطح محلي، بر پاره اي سازمان هاي مخفي پراكنده استوار است (كه از جنبش هاي چريكي ماركسيستي و اسلامي سابق، مثل اتحادية كمونيست ها كه در آبادان حرفش بود، آب مي خورند)؛ و از سوي ديگر نقطه ی همبستگي بيرون از كشور، بيرون از اين سازمان ها، بيرون از هرگونه مذاكره ی احتمالي است: اين نقطه در [آيت الله] خميني، در سرباز زدن انعطاف ناپذير او و در عشقي است كه هر كسي در دل خود نسبت به او مي پرورد. شنيدن اين حرف از دهان يك خلبان بويينگ عجيب بود كه از جانب همكارانش مي گفت: «گرانبهاترين ثروتي كه ايران از قرنها پيش تاكنون داشته در فرانسه پيش شماست. خوب نگاهداريش كنيد.» لحن او آمرانه بود. و از آن مؤثرتر حرف اعتصابگران آبادان بود: «ما چندان هم مذهبي نيستيم.» «پس به چه كسي اعتماد داريد؟ به يكي از احزاب سياسي؟» «نه، به هيچ كدام.» «پس به يك شخص؟» «به هيچ كس، جز خميني، و فقط به او.» اولين وظيفه اي كه حكومت نظاميان براي خود مقرر كرده پايان دادن به اعتصابهاست: چاره اي كلاسيك و بنابراين نامطمئن. ساواك، اين پليس سياسيي كه مايه ی رسوايي رژيم بود اكنون به دردناكترين شكست آن تبديل شده است. اعضاي آن كه دوباره به حرفة ديرينه ی چماقداري خود بازگشته اند اين سو و آن سو اعزام مي شوند تا تحريك كنند، به آتش بكشند و كتك بزنند. سپس همة اين كارها را به اعتصابگران و به تظاهركنندگان نسبت مي دهند و اين خطر را پذيرا مي شوند كه اين تحريكات آتش بيار معركه شود و به انفجاري واقعي از نوع انفجار تهران دامن بزند. حتي ارتش هم دخالت مي كند. در آبادان به پالايشگاه وارد شده و كساني را زخمي كرده و بيرون كارخانه ها در زرهپوشها مستقر است. سربازان به خانه ی كارگران وارد شده اند و آنها را به زور به سر كار برده اند. اما چگونه مي توانند به زور به كار وادارشان كنند؟ در مدت دو ماه حكومت شريف امامي، خبرهايي كه هر روز روزنامه هاي آزاد شده منتشر مي كردند به آتش اعتصابها، يكي پس از ديگري، دامن مي زد. نظامي ها ناچار شده اند دوباره سانسور را برقرار كنند. پاسخ روزنامه نويسها هم اين بوده است كه از بيرون آوردن روزنامه خودداري كنند. و خوب مي دانند كه با اين كار خود ميدان را براي يك شبكه ی اطلاعاتي تمام عيار باز مي گذارند: شبكه اي كه بر اثر پانزده سال تاريك انديشي برقرار شده و مركب است از تلفن، نوار ضبط صوت، مسجد و منبر، دفتر كار وكلا و محفل هاي روشنفكران. من طرز كار يكي از اين «سلولهاي بنيادي» اطلاعاتي را نزديك مسجدي در آبادان به چشم ديدم. از چند فرش كه مي گذشتي، آرايش همان آرايش هميشگي فقر مفرط بود. ملا، كه به قفسه اي از كتابهاي ديني تكيه كرده بود و دورش را ده دوازده مريد گرفته بودند، تلفني كهنه كنار دست داشت كه دايم زنگ مي زد: در اهواز از كار دست كشيده اند، در لاهيجان چندين نفر كشته شده اند، و غيره. درست در همان وقتي كه مدير روابط عمومي شركت ملي نفت ايران داشت جلوي خبرنگاران «واقعيت جهاني» اعتصاب را سر هم مي كرد(به درخواستهاي اقتصادي پاسخ مثبت داده شده، هيچ شرط سياسي وجود ندارد، كار به نحو وسيع و مداومي از سرگرفته شده) مي شنيدم كه ملّا هم به نوبه ی خودش داشت «واقعيت ايراني» همان رويداد را سرهم مي كرد: هيچ نوع درخواست اقتصاديي در كار نيست؛ خواستها همه سياسي است. مي گويند كه دو گل به بركت ترانزيستور از عهده ی سركوب قيام نظاميان [فرانسوي در] الجزاير برآمد. اگر شاه هم ناچار كنار برود تا اندازه زيادي به بركت نوار ضبط صوت خواهد بود كه بهترين نمونه ی ابزار ضد اطلاعات است. يكشنبه ی گذشته به بهشت زهراي تهران رفته بودم كه تنها جايي است كه حكومت نظامي اجتماعات را تحمل مي كند. مردمي كه پشت پلاكاردها و تاجهاي گل ايستاده بودند مرگ بر شاه مي گفتند. بعد روي زمين نشستند. سه نفر، كه يكي از آنها روحاني بود، پشت سر هم بلند شدند و با هيجان و حتي با خشنونت شروع به حرف زدن كردند. اما موقع بيرون آمدن دست كم دويست سرباز با مسلسل دستي و زره پوش و دو تانك، پشت نرده ها، راه را بسته بودند. سه سخنگو و همه ی كساني كه ضبط صوت همراه داشتند دستگير شدند. اما دمِ در بيشتر مساجد شهرستانها نوار معروفترين خطبا را به چند تومان مي فروشند، و گاهي در شلوغ ترين خيابانها بچه هايي را مي توان ديد كه ضبط صوت در دست راه مي روند، و صداهايي را كه از قم و مشهد و اصفهان مي آيد چنان بلند مي كنند كه صداي ماشين ها را تحت الشعاع قرار مي دهد و مردم لازم نيست كه براي گوش دادن بايستند. و از شهري به شهر ديگر اعتصاب ها، مانند روشنايي چراغ هاي چشمك زن شبهاي محرم، آغاز مي شوند، خاموش مي شوند، و از نو از سرگرفته مي شوند. *منبع: ايراني ها چه رؤيايي در سردارند؟، ميشل فوكو ، ترجمه ی حسين معصومي همداني، ص 53