Index
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 103606
تاریخ انتشار : 6 فروردین 1387 0:0
تعداد بازدید : 25

تجلیل روزنامه‌نگار خارج نشین

از حالات رهبر معظم اتفلاب اسلامي در سلول انفرادي

یک چیزی که من در خاطراتم نوشتم و یادم نمی رود، دم غروب ایشان جلوی پنجره سلول می ایستاد و نمازش را ایستاده می خواند و بعد زیر لب قرآن می خواند و زار زار گریه می کرد و واقعاً می دانستم که از صمیم قلب بود و برای من که احساسات آنطوری نداشتم، یک حس روحانی را در من جاری می کرد... هوشنگ اسدی، روزنامه نگار خارج نشین و از عوامل یکی از سایتهای اپوزیسیون که در زمان طاغوت با آیت الله خامنه ای هم بند بوده، در پاسخ به رادیو زمانه به تمجید از شخصیت رهبر انقلاب پرداخته است. به گزارش خبرنگار تابناک، وی که هم اینک در پاریس روزگار می گذراند، با ابراز تاراحتی از این که نوروز پرشکوفه ایران را درک نمی کند، می گوید: در پایان آن مقاله ام هم خطاب به آقای [آیت الله] خامنه ای نوشتم که غربت من و ولایت شما، ارزشش کمتر از دوستی ماست و چقدر بهتر بود که ما الان در سلول شاه دور هم بودیم تا اینکه شما در یک کشوری، در ولایت باشید و من در غربت. وی می گوید: با آقای خامنه ای، من حدود چهارماه در یک سلول انفرادی بودم...البته نمی شود گفت انفرادی، چون انفرادی یعنی تک، اما سلول های کوچک بود. آنجا، سلول های کمیته مشترک که حالا شده موزه عبرت، سلول انفرادی است، یعنی باید یک نفر باشد. ولی وقتی شلوغ می شود چه در زمان شاه، چه در زمان جمهوری اسلامی، تا چهار نفر هم با هم توی آن سلول بودیم. دو نفر می ایستادند و دونفر می خوابیدند و مجبور بودیم به نوعی بسازیم تا روزها بگذرد. ولی در آن چهارماه، حدود یک ماه آن را، چهار نفر بودیم. ولی سه ماه آن را دوتایی با هم بودیم. خبر نگار از وی می پرسد: چیزی که قبلا گفتید، یک مقدار حالت گلایه وار داشت از به هرحال کسی که الان رهبر انقلاب شده و شما، تبعید شدید. در زندان آقای خامنه ای را چطور دیدید؟ هوشنگ اسدی می گوید: من همانطور که در مطلبم هم نوشتم، بعضی ها هم از من خرده گرفتند و گفتند که تعریف کردی از آقای خامنه ای. ولی قصد من تعریف از ایشان نبود، چیزی را که سی و سه چهار سال پیش دیدم، نوشتم و حالا تکرار می کنم که ایشان شخصیتی بسیار جذاب و گرم بود، البته در زندان که بودیم و حالا هم حتماً این شخصیت را دارد. بعد از زندان هم البته ایشان را می دیدم. همین شخصیت جذاب، گرم، بسیار باهوش، بسیار باسواد، بسیار مسلط به ادبیات معاصر ایران. البته ایشان با ادبیات مدرن ایران، مخصوصاً شاملو و فروغ و خیلی های دیگر میانه نداشتند ولی مثلاً عاشق اخوان بودند، عاشق شهریار بودند. اخوان و سایه را قطعاً یادم است که خیلی به آنها علاقه داشتند. بعد با هم صحبت می کردیم راجع به شعرهای آنها، شعرها را می خواند، شعرها را تفسیر می کردیم. من، در عمرم زیاد روحانی و آخوند ندیدم. ولی ایشان بسیار بسیار در این زمینه ها مسلط و باسواد بود و خیلی خوب حرف می زد و یک چیزی که من در خاطراتم نوشتم و یادم نمی رود، دم غروب ایشان جلوی پنجره سلول می ایستاد و نمازش را ایستاده می خواند و بعد زیر لب قرآن می خواند و زار زار گریه می کرد و واقعاً می دانستم که از صمیم قلب بود و برای من که احساسات آنطوری نداشتم، یک حس روحانی را در من جاری می کرد.