Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 107990
تاریخ انتشار : 16 خرداد 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 12

گزارشي از مراجعان درمان نازايي پژوهشکده رويان -خواهر دل اجاق شما هم روشن است؟

سارا لقايي سارا لقايي بچه. شروع قصه همين است. اگر قرار باشد هرم وارونه بنويسيم نوکش همين يک کلمه مي شود اما، قصه از اين مفصل تر است و اساساً مفهوم بزرگ «مادر» در اين هرم که هيچ، در اهرام ثلاثه هم جا نمي شود. بچه. اين که بيايد يا نيايد. يکهو بيايد، يا با سلام و صلوات و نذر و نياز، آي يو آي و زيفت و اعمال عجيب با اسماي غريب. اين که بيايد و ترجيحاً پسر باشد و مادرش را سرافراز کند، يا اينکه نيايد و زني را بگذارد با جماعتي دل نگران و آه به جگر يا زمزمه کنان که فلاني اجاقش کور است. اصولاً اين «نقص»، «عيب»، «اشکال»، «ايراد» - يا حتي در بعضي گويش ها - «گناه» از زن است، مگر اينکه خلافش ثابت شود. و در بعضي موارد خلافش ثابت نمي شود مگر اينکه مرد سراغ زن دوم برود و باز ناکام بماند. مثل داستان مي ماند؟ شبيه فيلم هاست؟ اين طور به نظر مي رسد اما واقعيت است. واقعيتي که چشم بايد شهادت بدهد تا بپذيري. وگرنه در اين عصر اينترنت و کامپيوتر، بساط سبزي پاک کني و صحبت از اجاق مردم کجا بود؟ اما شايد مبحث همان است و وسيله عوض شده. مثلاً سبزي پاک کردن رفته و چت کردن آمده. و اين خودش سرعت انتقال اطلاعات را بيشتر مي کند. سر زدن به يکي از کلينيک هاي درمان نازايي همه قصه ها را به واقعيت تبديل مي کند. «ندا» 23سالش است. براي مادر شدن خيلي جوان به نظر مي رسد اما فاميل چنين نظري ندارند. اينکه دو سال است ازدواج کرده و بچه دار نشده به نظر آنها عجيب است. مي گويد؛ «خودم هم بچه خيلي دوست دارم اما عجله يي ندارم. اما اصرار دارم بدانم مشکل کجاي کار است. اين جور مواقع انگشت اتهام طرف زن مي رود.» تازه براي گرفتن نتايج آزمايشش آمده. نوبتش که مي شود کلام را قطع مي کند و مي رود و وقتي بازمي گردد حالتي دارد که نمي شود تشخيص داد غم آميخته به خشم است يا شادي آميخته به غرور. «مشکل از من نيست. دکتر گفت وضع شوهرت وخيمه. بايد عمل بشه.» آنها که تجربه هاشان هم مثل سن و سالشان بيشتر است پشت سرش خدا را شکر مي کنند. انگار امتحاني بوده و او رد نشده. انگار اصلاً مهم نيست که بچه دار نمي شوند، اينکه او نازا نيست کافي است. شکم محبوبه زودتر از خودش از در وارد مي شود. 30ساله است. 20ساله که بوده ناخواسته بچه دار شده و سقط کرده. بعد از 10 سال که تصميم مي گيرد بچه دار شود نمي شود. يک درمان سه ماهه برايش جواب مي دهد و حالا حامله است. او نه با شوهرش و نه با فاميل و قوم و خويش مشکلي نداشته اما بسيار ديده و شنيده است؛ «زن هاي زيادي ديدم که حالت افسردگي داشتند. به سر و وضعشان نمي رسيدند و وقتي مي آمدند توي کلينيک چشمشان يک راست مي رفت سراغ ديواري که عکس بچه هاي سخت را رويش زده بودند. ساعت ها خيره مي شدند و ذکر مي گفتند.» بچه هاي سخت که حاصل درمان نازايي اند اغلب چندقلو هستند. اگر تعداد قل ها زياد باشد چند تا را به اصطلاح معمول در ابتداي بارداري پنچر مي کنند تا مادر توانايي نگهداري و جنين توانايي رشد داشته باشد. معمولاً دو قل نگه مي دارند. در اکثريت قاطع موارد هم به زن هاي باردار استراحت مطلق تجويز مي شود. به طوري که فقط براي رفتن به توالت حق برخاستن از جا دارند. گاهي حتي اين اجازه را هم ندارند و گاهي شرايط آنقدر ويژه مي شود که کار به دوختن دهانه رحم و حتي استراحت مطلق در بيمارستان مي کشد. 9 ماه بستري در بيمارستان تا که شازده يا شازده خانم تشريف بياورند. به زحمتش مي ارزد؟ «آخرش هم مي خواهد بگويد مگر تو براي من چه کار کرده يي؟ اما انگار تا نيايد و نگويد نمي شود. چه مي دانم.» اين جمله هاي مريم 32ساله است. هفت سال زندگي مشترک او و شوهرش به قول خودش بي حاصل مانده و او دو سه سالي است که براي رفع مشکل نازايي تلاش مي کند. جوي عليه او يا شوهرش حاکم نيست، به عبارتي ديگر، دغدغه حرف مردم را ندارد اما «نمي دانيد چه احساس بدي است که نتواني بچه دار شوي. اگر نخواهي فرق دارد اما اگر نتواني... احساس مي کني کامل نيستي.» ماجراي معصومه 36 ساله که از کاشان به تهران آمده هم جالب است. دختري 16 ساله دارد که احساس مي کند او و شوهرش و هر چه دارند مال اوست. مي خواهد بچه دار شود و فکر مي کند اين به تربيت دخترش کمک مي کند. «البته تنها دليلم اين نيست. يک بچه بعد اين همه سال به زندگي آدم رنگ مي دهد.» هم رنگ مي دهد، هم رنگ مي زدايد. خدا کند سالم به دنيا بيايد. کمر آدم را خم مي کند تا بزرگ شود. خدا نکند هرزه و بي مصرف شود يا به انحراف و خلاف کشيده شود و خانواده اش را سرافکنده کند. آدم را پير مي کند. واقعيت اين است، اما، مادرها و پدرها فقط وقتي عصباني مي شوند مي گويند بچه دار شدن اشتباه است. در شرايط عادي عشقشان نمي گذارد با عقلشان حرف بزنند. اول و آخر قصه، سر و ته اين هم يکي است؛ بچه. *روزنامه ي اعتماد، دوشنبه30 بهمن 1385، ش 1335