Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 108559
تاریخ انتشار : 26 خرداد 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 150

رهبری در جنگ

گفت و گو با بهرام محمدي فرد * حضور مسئولان بلند پایه ی روحانی در خطوط مقدم جبهه های جنگ، بدون تردید دستاوردی مهم و ارزشمند است که باید به درستی برای نسل جدید منتقل شود. گفت و گوی ذیل هرچند به حاشیه های زیادی پرداخته است اما از بطون آن می توان این دستاورد ارزشمند را استخراج کرد. اشاره : نزديك ترمينال جنوب ، روبروي پارك خزانه عكس بزرگي نصب شده بود با عنوان پوستر مقاومت؛ ما تا آخر ايستاده ايم. با خودم گفتم راستي داستان اين عكس چيست؟ و اولين سوال آغازي مي شود براي ديگر سوال ها. وقتي پاي صحبت هاي بهرام محمدي فرد عكاس سابق روزنامه جمهوري اسلامي كه حدود دو سال اول جنگ همراه مقام معظم رهبري بود - و از حضور ايشان در صحنه هاي خطر عكاسي كرده است - مي نشيني تازه مي فهمي جنگ چقدر ناگفته دارد و جعبه سياه جنگ همين آدم هاي به ظاهر ناشناخته و معمولي هستند كه شايد هيچوقت كسي به سراغ آنها نرود. بعضي ها خود را جعبه سياه جنگ مي دانند اما ناگفته هاي جنگ در دل بسيجي ها است. همانها كه در جنگ بزرگ شدند و هنوز هم كمتر كسي آنها را مي شناسد كه مردان خدا در آسمان از روي زمين شناخته شده ترند. س : لطفا خودتان را معرفي كنيد. ج : من محمدي فر در سال 1337 در نارمك تهران به دنيا آمدم. از سال 1355 عكاسي را شروع كردم. از مبارزات و تظاهرات زمان انقلاب هم عكاسي كردم. بعد از پيروزي انقلاب براي نيروي هوايي ارتش عكاسي مي كردم كه يكي از دوستان گفت حزب جمهوري اسلامي مي خواهد روزنامه راه بيندازد و عكاس مي خواهد. آدرس داد و ما هم رفتيم. آقاي «آقازاده» مدير داخلي بود. مهندس «ميرحسين موسوي» سردبير بود و چند نفر ديگر هم بودند. تعداد خيلي معدودي بوديم. س : آقا هم آن زمان در روزنامه بودند؟ ج : نه خير، ايشان جزء كادر حزب جمهوري اسلامي بودند ولي هفته اي يكي دو بار مي آمدند و سر مي زدند. س : كار را چطور شروع كرديد؟ ج : همان طور كه گفتم. تعدادمان خيلي كم بود. امكاناتي هم نداشتيم. مكان اوليه هم طبقه دوم ساختماني بود در فردوسي كه دو سه تا اتاق هم بيشتر نداشت. يكي از اتاق ها هم آشپزخانه بود. مهندس موسوي يك ماشين داشت كه همه كارهاي روزنامه با همان انجام مي شد و با آن اين طرف و آن طرف مي رفتيم. س : ماشين چي بود؟ ج : يك پژوي قديمي البته چند تا از بچه ها هم موتور داشتند و از آنها هم استفاده مي كرديم. س : كار چاپ كجا انجام مي شد؟ ج : روزنامه از همان روزهاي اول چاپ شد و روي دكه هاي مطبوعات رفت. كار چاپش هم توسط كيهان انجام مي شد. بالاخره كيهان كاركنان قديمي و حرفه اي داشت و نيروهاي روزنامه جمهوري اسلامي تازه كار بودند و در اين زمينه تخصص نداشتند. البته امكاناتي هم در كار نبود. پس از مدتي به ساختمان سازمان آگهي هاي كيهان نقل مكان كرديم و آنجا مستقر شديم. كم كم نيروهاي بيشتري جذب شد. چند وقت بعدش مهندس موسوي وزير خارجه شد و تعدادي از بچه ها را هم با خود به وزارت امورخارجه برد. بعد از ايشان آقاي مهاجري آمدند و سردبير شدند. پس از انفجار هفت تير و شهادت آيت الله بهشتي، آقاي خامنه اي صاحب امتياز روزنامه شدند. تا پيش از اين ماجرا حزب جمهوري اسلامي صاحب امتياز روزنامه بود. س : شهيد حسن باقري آن زمان در جمهوري اسلامي بود؟ ج : بله. ما با هم كار مي كرديم. همان روزي كه ماجراي حمله آمريكا به طبس پيش آمد، مهندس موسوي به ما گفت آمريكا در طبس نيرو پياده كرده است. هنوز 24 ساعت هم از قضيه نگذشته بود و كسي نمي دانست دقيقا چه اتفاقي افتاده است. مهندس به ما گفت برويد آنجا. روزنامه تازه يك خودرو «آهو» خريده بود. من و حسن باقري و دو تا از پاسدارهايي كه جزء نگهبانان روزنامه بودند همان روز راه افتاديم سمت طبس. از روي نقشه گفته بودند كجا بايد برويم. يك فرودگاه متروكه بود. ذهنيت ما اين بود كه آمريكايي ها هنوز آنجا هستند. س : اگر اين طور فكر مي كرديد، پس براي چه مي رفتيد؟ ج : خب مي خواستيم برويم ببينيم چه خبر است ديگر! راه افتاديم و رفتيم. ظهر فردا رسيديم به محل حادثه. هيچ كس آنجا نبود و ما اولين افرادي بوديم كه رسيديم. البته يك ربعي كه گذشت ماشين ژاندارمري هم آمد و محل را محاصره كرد. چند جنازه اطراف هواپيما و هلي كوپترها افتاده بود. دستگاه هاي آب شيرين كن هم با خودشان آورده بودند كه شما در عكس هاي منتشر شده نمي بينيد چون ژاندارمري بعضي از وسايل از جمله اينها را جمع كرد. دور هلي كوپترهاي سالم را هم مين گذاري كرده بودند كه من از آنها هم عكس گرفتم. خيلي دلم مي خواست بروم داخل هلي كوپترهاي سالم اما به خاطر همين مين ها نمي شد رفت. من كمي با مسائل نظامي هم آشنا بودم. خلاصه ما چند ساعتي مانديم و عكس رفتيم و راه افتاديم سمت تهران. حسن باقري گفت اول برويم مشهد زيارت كنيم بعد برويم تهران. من گفتم دير مي شود بهتر است اول عكس و خبر را برسانيم كه حسن قبول نكرد و رفتيم مشهد. البته يك بار خوابش برد و به راننده گفتم دور بزن برو تهران. چند كيلومتر هم رفته بوديم كه بيدار شد و باز دوباره راهي مشهد شديم. س : گفتيد با مسائل نظامي آشنا بوديد. توضيح مي دهيد؟ ج : چند ماه قبل از جنگ من و حسن باقري به مدت سه ماه يك گزارش كامل از نوار مرزي غرب و جنوب غرب كشور براي آقاي خامنه اي كه آن زمان نماينده حضرت امام در شوراي عالي دفاع بودند تهيه كرده بوديم. س : علت تهيه اين گزارش چه بود؟ ج : خب عراق از همان اوايل تجاوزات پراكنده اي در بعضي نقاط داشت و مرزها حالت عادي نداشتند. مسئولين هم مي خواستند از اوضاع مرزي ارزيابي داشته باشند. يك نكته تا يادم نرفته در مورد طبس بگويم. الآن يك بحث هايي مي شود كه بني صدر خائن بود يا نبود. كسي كه آن وسايل و آن مدارك مهم را بمباران و محمد منتظر قائم را هم به شهادت مي رساند، نمي تواند احمق باشد. او حتما خائن است. البته بني صدر از اين ماجراها زياد دارد. س : از چه زمان با آقا راهي جبهه شديد؟ ج : چند روزي از پايان كار آن گزارش گذشت كه جنگ به طور رسمي شروع شد. ما آمديم تهران و چند هفته بعد به مهندس موسوي گفتم مي خواهم با گروه چمران به جبهه بروم. رفتم ساختمان نخست وزيري و از آنجا هم راهي اهواز شدم. مقر اصلي گروه جنگ هاي نامنظم به فرماندهي شهيد چمران ساختمان استانداري معروف به كاخ استانداري بود. بعد از ظهر بود كه رسيدم آنجا. شهيد چمران درحال قدم زدن در حياط بود. بعد از معرفي و سلام و احوال پرسي، گفت: نمي ترسي؟ من هم گفتم: نه! از چي بترسم! شهيد چمران خودش هم به عكاسي خيلي علاقه داشت. گفت امشب يك عمليات چريكي داريم اگر خسته نيستي همراه مان بيا. من هم گفتم، خسته نيستم و مي آيم. نيمه شب راه افتاديم و پس از چند ساعت پياده روي نزديك صبح به منطقه مورد نظر رسيديم. دو گروه بوديم. من با چمران و عده اي ديگر بودم. يك گروه هم از سمتي ديگر حركت كرده بودند. همه پشت يك تپه نشستيم. چمران رفت جلوتر و با دوربين نگاه كرد و به من اشاره كرد بروم پيشش و وقتي رفتم گفت خيلي آهسته سرت را بيار بالا و نگاه كن. از داخل دوربين نگاه كردم. البته فاصله خيلي كم بود و دوربين هم نمي خواست. يك روستايي بود و عراقي ها همه جا ديده مي شدند. بالاي پشت بام ها و اين طرف و آن طرف. تا به حال چنين صحنه اي نديده بودم و برايم تازگي داشت و عجيب بود. كمي بعد چمران دستور آتش داد و دو گروه به سمت عراقي ها شليك كردند. گروه چمران سلاح سنگين نداشت و نمي توانست منطقه اي را تصرف كند. فقط ضربه مي زد و به موضع قبلي برمي گشت. ديگر هوا كاملا روشن بود كه با سرعت شروع به عقب نشيني كرديم. من يك عكسي آنجا گرفتم كه خيلي گل كرد و پوستر شد. يك رزمنده اي بود كه دور خودش قطار فشنگ بسته بود تير بارش روي كولش بود و من از پشت سر عكس گرفتم. اين اولين حضور من در يك عمليات جنگي بود كه خيلي هم پرحادثه و هيجان انگيز بود. چند روز بعد از اين ماجرا رفتم تهران از طرف روزنامه گفتند آيت الله خامنه اي هر هفته به جبهه مي رود و قرار است شما به عنوان عكاس همراه ايشان بروي. آدرس دادند و صبح شنبه من رفتم جلوي خانه ايشان كه آن وقت در خيابان ايران بود. ايشان مشغول صبحانه بود و تعارف كردند و ما هم رفتيم داخل. بعد از خوردن صبحانه رفتيم به سمت فرودگاه مهرآباد. ديگر كارمان به صورت هفتگي همين بود. شنبه هر هفته من مي رفتم جلوي خانه ايشان و از آنجا با محافظشان مي رفتيم فرودگاه، با يك بليزر آبي رنگ. هر هواپيمايي كه عازم اهواز بود با همان مي رفتيم. دو سه روز اول ايشان از خطوط مقدم بازديد مي كردند و بعد هم با فرماندهان و مسئوليني كه آنجا بودند جلسه مي گذاشتند. با ارتشي ها، بچه هاي جنگ هاي نامنظم، عشاير و گروه هاي مختلف جلسه داشتند. پنج شنبه هم برمي گشتيم تهران. ايشان امام جمعه تهران بودند. شنبه باز دوباره راه مي افتاديم به سمت اهواز. هواپيما هم اغلب «سي-130» بود كه مهمات مي برد. س : در خيلي از عكس ها ايشان را با لباس نظامي مي بينيم. اهواز لباس نظامي مي پوشيدند؟ ج : نه. از خانه كه مي خواستند بيايند، لباس نظامي را زير لباس روحانيت مي پوشيدند و لباس روحانيت را در هواپيما در مي آوردند. در منطقه هميشه با لباس نظامي بودند. س : كفش؟ ج : پوتين مي پوشيدند. س : نكته جالبي يادتان مي آيد؟ ج : بعضي وقت ها از خانه ايشان كه راه مي افتاديم، به ميدان توحيد كه مي رسيديم نگه مي داشتيم و نان قندي يزدي مي گرفتيم. براي توي راه. ايشان علاقه داشتند. س : بعد از رسيدن به اهواز چه مي كرديد؟ ج : بستگي داشت كي برسيم. معمولا بعد از ظهر مي رسيديم كه در اين صورت شب استراحت مي كرديم و صبح خيلي زود عازم خط مي شديم. خط هم كه مي گويم، خط مقدم به معناي واقعي آن. يعني جاهايي كه درگيري مستقيم بود و هر لحظه امكان كشته شدن و حتي اسارت هم وجود داشت. ايشان جزء معدود مسئوليني بود كه من ديدم اين طور برخورد مي كرد و با شجاعت خاصي به صحنه هاي خطر پا مي گذاشت به طوري كه بدون اغراق بعضي وقت ها حتي من كه آن وقت جوان بودم هم كم مي آوردم. س : شما از شنبه تا پنج شنبه همراه ايشان بوديد؟ ج : نه من فقط وقتي ايشان به خط مي رفتند همراهشان بودم و در جلسات شركت نمي كردم. بعد از بازديد از خط من با گروه جنگ هاي نامنظم دكتر چمران همراه مي شدم و در عمليات هاي آنها شركت مي كردم و پنج شنبه دوباره برمي گشتم و با ايشان به تهران مي آمديم. البته بعضي وقت ها هم من نمي آمدم و در منطقه مي ماندم. س : ماجراي اين عكس را كه به عنوان پوستر مقاومت منتشر شد توضيح مي دهيد؟ ج : در توضيح اين عكس نوشته اند بهار گرفته شده اما تا جايي كه من به خاطر دارم تابستان سال 60 بود و هوا هم خيلي خيلي داغ بود. آيت الله خامنه اي يك سري كار در اهواز داشتند كه انجام دادند و از آنجا با هلي كوپتر به آبادان رفتيم. در آبادان ايشان با آقاي جمي امام جمعه شهر حدود يك ساعتي ديدار كردند و بعد هم با تعدادي از ارتشي ها. ايشان گفتند برويم مقر سپاه كه آن موقع شهيد جهان آرا مسئول آن بود. رفتيم به مقر سپاه و بعد از حال و احوال با جهان آرا، ايشان از آقا پرسيدند ناهار خورده ايد؟ كه ايشان گفتند نه، چي داريد؟ جهان آرا گفت تن ماهي، نان لواش خشك و ماست. آيت الله خامنه اي گفتند هوا خيلي داغ است و خوردن تن ماهي خطرناك، همان نان و ماست را مي خوريم. خلاصه سفره را انداختند و ناهار را آوردند. هنوز يادم است كه ماست از شدت گرما چنان ترش شده بود كه مي جوشيد. طوري بود كه وقتي مي خوردي گلو و معده را مي سوزاند. بعد از ناهار ايشان گفتند برويم داخل خرمشهر. آن وقت خرمشهر به طور كامل در اشغال عراقي ها بود. بچه ها يك تونل عجيب و غريب و طولاني اي حفر كرده بودند كه وسط خرمشهر سر در مي آورد و مي رفتند در قلب شهر، وسط عراقي ها ديده باني مي كردند. خروجي تونل يكي از خانه هاي خرمشهر بود. ايشان، جهان آرا، عبدالله نوراني و من وارد تونل شديم و راه افتاديم. راه آنقدر طولاني بود كه چند بار براي استراحت توقف كرديم. خلاصه رفتيم و وسط خرمشهر سر در آوريم. ايشان و شهيد جهان آرا با دوربين مشغول ديده باني شدند و در مورد وضعيت شهر و نيروهاي دشمن با همديگر صحبت كردند. يك عكسي هم من آنجا از ايشان و جهان آرا گرفتم كه با دوربين در حال نگاه كردن به شهر هستند. بعد دوباره وارد تونل شديم و از سر ديگر آن كه در كوت شيخ بود خارج شديم. اين عكسي را كه به عنوان پوستر مقاومت معروف شد دقايقي بعد از خارج شدن از آن تونل گرفتم. البته جهان آرا در عكس نيست و چند نفر ديگر اضافه شده اند. همانطور كه گفتم چند دقيقه بعد از خروج از تونل بود. س : كسي به ايشان توصيه نمي كرد به اين جاهاي خطرناك نروند؟ مانع نمي شدند؟ ج : بله، خيلي ها مي گفتند اما ايشان به اين حرف ها توجهي نداشت و مي رفت. بعد از درآمدن از تونل ايشان براي بچه هاي فدائيان اسلام در مقرشان كه كاروانسرا بود سخنراني كرد و شب رفتيم به مقر سپاه. نيمه هاي شب من متوجه شدم معده ايشان به دليل خوردن آن ماست ترش به شدت درد گرفته، طوري كه حتي نمي توانند بخوابند. من يك مقداري قرص همراهم بود كه قرص معده به ايشان دادم و حالشان كمي بهتر شد. س : شخصيت ايشان را چطور ديديد؟ ج : شخصيت خاصي داشتند. حالا يك وقت فكر نكنيد چون ايشان رهبر است من دارم اين حرف ها را مي زنم. نه خير، من قبل از رهبري ايشان هم همين حرف را مي زدم و چند بار هم چاپ شده است. ايشان يك تيپي داشت كه آدم ساكني نبود و يك جا بند نمي شد. دائم در حال فعاليت و حركت بود. سر نترسي هم داشت. يادم مي آيد بعد از فوت آيت الله طالقاني، منافقين در تهران راه افتاده بودند و شعار مي دادند؛ «بهشتي، بهشتي، طالقاني رو تو كشتي». يك بار كه ما از منطقه برمي گشتيم و از فرودگاه مي آمديم دقيقا در موازات اينها حركت مي كرديم. منافقين همينطور شعار مي دادند و مي رفتند و ما هم كنارشان بوديم. ايشان لباس نظامي داشتند و خدا رحم كرد كه ايشان را نشناختند. چون اگر شناخته بودند با آن خصومتي كه داشتند مطمئنا بلايي سرشان مي آوردند. در آن وضعيت خطرناك و بحراني كه من خيلي نگران بودم مي ديدم ايشان خيلي آرام است و ترسي در چهره شان نبود. س : اسلحه هم داشتند؟ ج : بله يك كلت داشتند كه به كمرشان مي بستند و يك كلاش كلاشينكف هم داشتند كه به گمانم شخصي و مال خودشان بود. خشابش هم معمولي نبود و دو تا خشاب را به هم وصل كرده بودند. فكر كنم 60 تا تير مي خورد. س : تا چه موقع با آقا در جبهه بوديد؟ ج : از اول جنگ شروع شد و يك سال و خورده اي، حدود دو سال طول كشيد. بعد از رياست جمهوري ايشان ديگر نمي توانستند شش روز هفته به منطقه بيايند. البته مرتب مي آمدند اما نه مثل سابق. س : الان عكس هايي كه گرفتيد كجاست؟ ج : خوب من عكاس روزنامه بودم و عكس ها و نگاتيوها را به روزنامه تحويل مي دادم. البته تعدادي كمي هم براي خودم مي گرفتم. كمي از عكس ها در روزنامه چاپ شد و بقيه به آرشيو رفت. عكس هايي كه آنوقت كسي قدرشان را نمي دانست. چند سال پيش كه به روزنامه مراجعه كردم ديدم خيلي از عكس ها نيست و مفقود شده است. مثل عكس هايي كه از مقام معظم رهبري و شهيد چمران گرفتم كه الان موقع انتشارشان بود. س : شما بني صدر را هم در جبهه ديديد؟ ج : بله. يك عملياتي بود بين سوسنگرد و اهواز كه الان اسمش يادم نيست. عراقي ها تا دروازه اهواز آمده بودند كه بچه ها در آن عمليات آنها را 50 كيلومتر عقب زدند. كلي توپ و تانك جا گذاشته بودند و كسي نبود اينها را به عقب منتقل كند. بني صدر به منطقه آمد. شهيد فلاحي هم همراهش بود. رفتيم به كانكس فرماندهي. همان وقت عراقي ها يك آتش سنگيني را روي منطقه ريختند و شروع كردند به پيشروي. يك هواپيما آمد كه از بس پايين پرواز مي كرد من مي سگفتم الان بالش به زمين مي خورد. خلاصه هياهويي در كانكس فرماندهي ايجاد شد و هر كسي پشت بي سيم يك چيزي مي گفت. يكي مي گفت خوديه و يكي مي گفت مال دشمنه. دعوا سر زدن و نزدنش بود كه بالاخره دستور دادند بزنيد كه زدند و بعد معلوم شد خودي بوده. در همان حين از بس آتش زياد بود بني صدر از كانكس دويد بيرون تا يك جايي پنهان شود. به شدت ترسيده بود و فكر مي كرد بيرون امن تر است. رفت در يك گودال كوچكي پنهان شد و دستهايش روي سرش بود كه فلاحي هم خيلي عادي بالاي سرش ايستاده بود. من از اين صحنه عكس گرفتم و الان هست. ترس شديد و مشهود بني صدر و آرامش فلاحي. يك كمي كه آتش كمتر شد بني صدر بلند شد و به فلاحي گفت: تيمسار اگر اين ضدهوايي ها خرابند، چرا نمي دهيد تعمير كنند؟ فلاحي يك خنده اي كرد و گفت: آقاي دكتر! اينها ضد هوايي نيست، آشپزخانه صحرايي هستند! هر چيزي كه لوله داشت كه ضد هوايي نسيت! آشپز خانه صحرايي وسيله اي بود كه لوله بلندي داشت و ديگ هاي غذا را در آن مي گذاشتند تا گرم بماند يا غذا بپزد. بني صدر فرق ضد هوايي و آشپز خانه صحرايي را نمي دانست و خيلي هم ترسو بود. س : صحنه اي هست كه هيچوقت از يادتان نرود؟ ج : يك روز با شهيد چمران در كاخ استانداري بوديم كه ديديم يك جيپ آمريكايي آمد داخل حياط. يك جوان شايد 25 ساله اي از آن پياده شد و بعد از سلام و احوالپرسي به چمران گفت: من تبريزي هستم. فرش هاي خانه ام را فروختم. 2500 تومان اين جيپ را خريدم و آوردمش تا روي آن توپ 106 ببنديد و بروم بجنگم. شهيد چمران اشك در چشم هايش جمع شده بود. س : از شهيد حسن باقري بگوييد. چطور شد كه يكدفعه از خبرنگاري رفت در كسوت يك فرمانده بزرگ؟ ج : حسن خيلي حرف نمي زد. يك دوربين داشت كه از همه چيز عكس مي گرفت. عكس هايش هنري نبود. نظامي مي گرفت. مثلاً از يك راه از يك نهر و از اين جور چيزها. وقتي در خط ديدمش گفتم حسن اينجا چكار مي كني؟ خنديد و چيزي نگفت. آدم تودار و آرامي بود. س : چند تا عكس در جنگ گرفتيد؟ ج : حدود 8 هزار تا براي خود گرفتم و پنج شش برابر هم براي روزنامه. حدود 50 هزار تايي مي شود. س : كجا مجروح شديد؟ ج : عمليات خيبر بود هنوز كسي خيلي با شيميايي آشنايي نداشت. شيميايي زدند و ما هم ماسك زديم. بچه ها كه با ضد هوايي مي زدند صحنه خيلي زيبايي بود و گفتم عكس بگيرم. با ماسك نمي شد و با خودم گفتم چند ثانيه كه آدم طوري نمي شود. ماسك را درآوردم عكاسي كردم. همانجا شيميايي شدم. در يكي ديگر از مراحل همين عمليات هم موج انفجار مرا گرفت كه آن هم براي خودش ماجرايي دارد و تا مرز اسارت هم پيش رفتم و خواست خدا بود كه كه اسير نشدم چون راه را گم كرده بودم و اشتباهي سمت عراقي ها مي رفتم. س : حرف آخر؟ ج : دلم براي آن روزها تنگ شده. * گفت و گو از : محمد صرفي * منبع : روزنامه كيهان، یکشنبه 26 خرداد 1387