Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 109064
تاریخ انتشار : 4 تیر 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 139

جوانان ما تشنه ي شهادتند

گفت و گو با امیر سرتیپ دولت رمضان زاده
گفت و گو با امیر سرتیپ دولت رمضان زاده اشاره : هشت سال دفاع مقدس، تابلوی از بزرگترین دستاور انقلاب اسلامی است. در جنگ علیرغم امکانات و تجربه کم، ملتی در مقابل دنیایی به تنهایی ایستاد و ثابت کرد که می توان با دست خالی اما دلی سرشار از ایمان در مقابل زورمندان عالم ایستاد و آنها را به عقب نشینی واداشت. گفت و گوی حاضر که حاصل زحمات مسولان ذیربط روزنامه ی جمهوری اسلامی است، روزنه ای کوچک به روی این دستاورد بزرگ است. * اميري متواضع و خوش مشرب در پس چهره اش سالهاي حماسه و دفاع موج مي زند كسي كه سالهاي ايثار و شهادت را پشت خاكريزها گذرانده و سينه اي پر از خاطره دارد. امير سرتيپ دوم ستاد دولت رمضان زاده ; فرمانده دژبان كل ارتش صبح يكي از روزهاي پاياني بهار ما را به گرمي پذيرفت و از خاطراتش برايمان نقل كرد. خاطراتي كه تقديم شما مي شود. س : ضمن تشكر از جنابعالي كه در اين گفت و گو شركت نموديد از اولين حضورتان در مناطق عملياتي دفاع مقدس برايمان روايت كنيد. ج : زماني كه دشمن در ساعت 2 بعدازظهر 31 شهريور با 200 فروند هواپيما به كشور عزيزمان ايران حمله ور شد و همه مكان هاي حساس را مورد تهاجم وحشيانه قرار داد ما دانشجوي دانشگاه افسري ارتش بوديم . همان زمان يادش بخير شهيد بزرگوار نامجو خدمت حضرت امام رسيدند و گفتند : ارتش آمادگي لازم ندارد. دشمن هم زميني و هم هوايي حمله كرده و همه شهرهاي مرزي را مورد تهاجم قرار داده است اگر اجازه مي فرمائيد دانشجويان بروند و بصورت انفرادي بجنگند. اما امام (ره ) آن زمان موافقت نفرمودند. بعدها نيز حضرت امام در فرمايشاتشان داشتند كه روي اين نيروها هزينه شده و نبايد بعنوان يك نيروي معمولي از آنها استفاده شود.ما كه دوره هاي تخصصي را گذرانده بوديم توسط 10 فروند هواپيما در همان مهر ماه به سمت اهواز حركت كرديم . روي پل كارون كه رسيديم ديديم هواپيما نمي نشيند گفتيم چرا هواپيما نمي نشيند گفتند : آتش دشمن زياد است با هواپيماها و توپخانه مدام شهر را بمباران مي كند و جايي براي نشستن نيست واقعا آتش دشمن سنگين بود. بالاخره با هر مكافاتي بود نشستيم ولي هواپيما درنگ نكرد و سريع پريد و رفت . ما هم آمديم سمت پل كارون . قيامتي بود. عراق همه جا را با خمسه خمسه مي كوبيد . خودمان را به پادگان لشكر 92 زرهي اهواز رسانديم . پادگان كه نبود تبديل شده بود به يك ويرانه . نيروهايش هم پخش شده بودند. خدا رحمت كند شهيد چمران را. با نيروهايش رفتيم جلو و ما را از آنجا حركت دادند به سمت آبادان . س : يعني روزهاي اول رفتيد سمت آبادان پس بايد خاطرات جالبي از آن روزها به خاطر داشته باشيد؟ ج : بله ! ما رفتيم آبادان . آباداني كه چيزي به محاصره اش نمانده بود. خاطرات تلخ و شيريني از آنجا به خاطرم هست ; خاطراتي كه نمي شود نه در روزنامه ها و نه در جرايد به قلم آورد و نه به تصوير كشيد. رفتيم به آبادان و از آنجا به خرمشهر. س : خرمشهري كه حتما جز خرابه چيزي نبود!؟ ج: دقيقا واقعا شهري به آن زيبايي تبديل به خرابه شده بود. ديوارهايش پر از خون بود. هواپيماها جايي را بدون موشك نگذاشته بودند. تانك ها هم همينطور. تنها جايي كه مردم و رزمندگان مستقر بودند مسجد جامع بود كه در جبهه هاي شمال جنوب و غرب خرمشهر بودند و با دشمن مي جنگيدند مي آمدند و آنجا توسط برادران و خواهراني كه در مسجد جامع مستقر بودند تدارك مي شدند. با هم در يك مدرسه مستقر شديم و حدود 18 روز در آنجا بوديم . س : در اين 18 روز وضعيت چگونه بود؟ ج : در اين 18 روز 10 الي 12 بار خرمشهر مورد تهاجم واقع شد . عراقي ها با تانك و تجهيزات تا نزديك مسجد جامع مي آمدند و با مقاومت بچه ها روبرو مي شدند و عقب نشيني مي كردند. بچه هايي كه هيچ امكاناتي نداشتند و نداشتيم و گاهي با كوكتل مولوتف دستي كه مي ساختيم مقابله كرديم . واقعا در اين 18 روز مقاومت جانانه داشتيم و هر بار دشمن را به عقب مي رانديم . واقعا بچه ها آنجا ايثار را به تابلو كشيدند. يك خاطره تلخي از اين روزها دارم كه اوج مظلوميت بچه ها را به تصوير مي كشد. اينكه واقعا بدون هيچ امكاناتي با دشمن تا دندان مسلح جنگيدند در قسمت گمرك خرمشهر بوديم . امير آزاده سرتيپ داوري هم بغل دست ما بود. رفته بوديم براي شكار تانك . فرمانده گروهان ما سروان جوانشير مجروح شد. از پهلو تير خورد. منم از ناحيه سر تركش خوردم . ما دو نفر آمديم عقب و امير داوري با چند تا از بچه ها كه شهيد امان الهي هم جز آنها بود رفتند جلو و اسير شدند. ما هم كه رفته بوديم بيمارستان سرپايي رسيدگي شديم و برگشتيم متاسفانه زخم هاي سروان جوانشير بعد از 48 ساعت عفونت كرد و او به شهادت رسيد. خدا رحمتش كند. در يكي از همين روزها عراقي حمله شديدي داشتند و تقريبا تا 500 متري مسجد جامع آمدند . و يك روحاني را كه با ما بود اسير كردند. وقتي ديدند بچه ها همچنان مقاومت مي كنند براي اينكه زهر چشمي از ما بگيرند جلو چشم بچه ها زنده زنده شكم اين روحاني بزرگوار را با چاقو پاره كردند. آنها مي گفتند يكي از شاخه هاي مقاومت اين مردم همين روحاني است . واقعا هم همينگونه بود. اطلاعات هم به راحتي به آنها ما می رسيد. مي گفتند آن كسي كه اين ها را به مقاومت تشويق مي كند همين روحاني است . بعد از اين قضيه بچه ها تيراندازي كردند و آنها با تانك هايشان پا به فرار گذاشتند و ما رفتيم اين روحاني شهيد را به عقب تخليه كرديم . واقعا صحنه جانسوزي بود. در اين مدت ما حدود 120 نفر بوديم كه به 50 نفر رسيديم و بقيه مجروح و شهيد شدند . س : كلا در آن ايام چند نفر در خرمشهر بودند و مقاومت مي كردند؟ ج : آمارمان زياد بود . ولي امكانات نداشتيم . ما خودمان حدود 200 نفر بوديم . بعلاوه بچه هاي سپاه خرمشهر و نيروهاي مردمي . اصلا نگهداري خرمشهر به مدت يكماه بخاطر مقاومت و حضور مردم بود وگرنه همان روز اول خرمشهر از دست ما مي رفت . چون نيروهاي مسلح كه چيزي نداشتند. اين مردم بودند كه به ما روحيه مي دادند آن زمان خودگذشتگي و ايثار مطرح بود اصلا مرگ و زندگي معنا نداشت . س : وضعيت آبادان چگونه بود؟ ج : دشمن قصد داشت آبادان را هم بگيرد. همان زمان ما بعد از خرمشهر به دانشگاه افسري فراخوانده شديم . اما نيروهاي ارتش منسجم شدند و از جمله نيروهاي لشكر 77 بخصوص تيپ يكم لشكر به فرماندهي امير كهتري وارد آبادان شد و نگذاشت آبادان به دست دشمن بيفتد. س : در اين ايام كه شما وارد جنگ شديد چه فصلي از تحصيل را طي مي كرديد؟ ج : پايان دوره تحصيلمان بود; زماني كه بايد مي رفتيم ستوان دوم مي شديم و دوره مقدماتي را طي مي كرديم . س : پس حضور شما كاملا داوطلبانه بود؟ ج : بله . يك موضوعي را خدمت شما عرض كنم . شهيد نامجو به اذن و اجازه امام خيلي حساس بود. ايشان بعد از چند روز از حضرت امام اذن گرفتند كه آنهايي كه دوره تحصيلشان در حال اتمام است را به جبهه ببرند لذا ما را دعوت كردند و بردند به سالن سينماي دانشگاه حدود 500 ـ 600 نفر بوديم . ابتدا در مورد جنگ صحبت كردند و موضوع را كاملا توضيح دادند. بعد چراغ هاي سينما را خاموش كردند و گفتند : آقايان ! هيچ اجباري نيست . كساني كه مشكل دارند و تمايل ندارند بيايند مي توانند از درب پشتي خارج شوند. س : همه آن 500 ـ 600 نفر هم دوره اي هاي شما بودند؟ ج : بله . همه شان گروهي بودند كه بايد سر دوشي مي گرفتند. س : با اين وضعيتي كه شما از خرمشهر و جنگ در خرمشهر روايت كرديد در آن زمان حضورتان چه احساسي داشتيد آيا فكر مي كرديد كه حضورتان در مقابل آن امكانات عراق موثر است؟ ج : ما بايد به تكليف عمل مي كرديم . ما سربازيم . بايد ايستادگي كنيم . ما در خرمشهر ايستاديم آن هم با حمايت مردم عزيز. اگر نبود حمايت مردم و ايستادگي آنها شايد عراقي ها اهواز را هم مي گرفتند. ولي ما ايستاديم . خون داديم . در مقابل هر گلوله دشمن چند نفر از ما به شهادت مي رسيدند. وقتي بچه ها به سمت عراقي ها يورش مي آوردند جوي خون راه مي افتاد . واقعا در آنجا مردم مقاومت كردند و با خون خودشان خرمشهر را نگه داشتند . اگر لشكر 77 هم نمي آمد آبادان هم مثل خرمشهر اشغال مي شد. و اگر آبادان از دست مي رفت با مشكلات عديده اي روبرو مي شديم و اگر موفقيتي در عمليات ها بود بخاطر اين بود كه آبادان پايگاه ما بود. و فرماندهان در آنجا مستقر مي شدند و از نزديك تصميم مي گرفتند. س : زماني كه برگشتيد به دانشگاه بعد از فارغ التحصيلي دوباره كي به جبهه رفتيد؟ ج : ما 1359 8 25 برگشتيم دانشگاه افسري . و بعد از 5 روز درجه ما ابلاغ شد . براي ما مراسم گرفتند و براي دوره مقدماتي ما را به شيراز منتقل كردند . بعد از دوره خودم را به لشكر 30 گرگان معرفي كردم و پس از دو ماه يعني در مورخه 60 2 1 زماني كه محور بوكان مهاباد بسته بود و ما با ضد انقلاب درگير بوديم رفتيم به مياندوآب و در آنجا عمليات هاي مهمي انجام شد. از جمله باز كردن محورهاي مياندوآب به مهاباد و سقز و بوكان خيلي تلفات داديم ولي منطقه را امن كرديم . خاطرات بياد ماندني از آنجا به خاطر دارم . س : يعني همان زمان كه بچه ها در جنوب بودند شما در غرب درگير بوديد؟ ج : بله . در غرب درگيري خيلي شديد بود . هميشه ضد انقلاب كمين مي زد اصلا از ساعت 5 و 6 بعدازظهر به بعد خواب بر ما حرام بود و كسي حق نداشت از پادگان بيرون بيايد. اصلا بوكان دست ضد انقلاب بود. س : با اين حساب در عمليات هاي مهم كه در جنوب انجام شد حضور نداشتيد؟ ج : بيشتر در عمليات غرب شركت داشتم . مثلا عمليات والفجر 4 عملياتي بود در غرب مريوان . آنجا همه امكانات را فراهم كرديم ولي به علت لو رفتن اطلاعات عمليات انجام نشد. در عمليات مسلم بن عقيل كه در سومار انجام شد شركت داشتيم . تقريبا وسط عمليات واد عمل شديم . چون ما احتياط بوديم . وقتي يگان عمل كننده تلفات بالايي داشت ما وسط عمليات وارد عمل شديم . يعني لشكر 30 گرگان كلا وارد عمل شد و ارتفاع 402 را گرفتيم و پدافند كرديم . در آن ارتفاعات هم تلفات زيادي داديم چون چند بار اين ارتفاعات دست به دست شد. در والفجر هشت هم احتياط بوديم و زماني كه نيروها ادغام شدند يك قسمتي از منطقه را به لشكر 30 تحويل دادند . ما وقتي در منطقه مستقر شديم حدود 12 ساعت از عمليات گذشته بود . و حدود 3 الي 4 ماه بنده در منطقه فاو مستقر بودم . س : دقيقا در چه قسمتي مستقر بوديد؟ ج : درست روبروي شهر فاو به دشمن هم خيلي نزديك بوديم . همان زمان عراق شيميايي زد ولي چون وزش باد به سمت خودشان بود مواد شيميايي به سمت خودشان برگشت و تلفات زيادي دادند. واقعا عراق در آن روزها تلاش مي كرد فاو را پس بگيرد و از هيچ جنايتي دريغ نمي كرد. مي توانم بگويم جز بيمارستان فاو كه زيرزمين بود جاي ديگري از شهر فاو را سراغ نداشتي كه چند بار بمباران شده باشد . در آن 3 4 ماهي كه در آنجا بودم يكبار 2 عراقي هم گرفتيم . س : چگونه اسير گرفتيد؟ ج : ده پانزده روز از استقرارمان در منطقه استراتژيك فاو مي گذشت كه يك غروبي كه هوا تقريبا گرگ و ميش بود دو افسر عراقي يكي سرگرد و ديگري سروان وسط يگان ما با تمام تجهيزات از آب آمدند بيرون . امكانات مجهزي داشتند. آمده بودند شناسايي . منتظر بودند تا هوا كاملا تاريك شود و شناسايي را شروع كنند كه در همان ابتدا اسير شدند. ما نيز سريع آنها را به عقب منتقل كرديم تا از آنها اطلاعات بگيرند و اطلاعات خوبي از آنها گرفتند. يكي از مسائلي كه آنها گفتند اين بود كه ما هيچ گلوله اي را بي هدف نمي فرستيم كاملا گراي شما را داريم . س : در مورد عمليات والفجر هشت و غافلگيري كه در ميان نيروهاي عراقي ايجاد شده بود از آنها سئوال نكرديد ؟! ج : چرا! اتفاقا خيلي دوست داشتيم بدانيم . آنها مي گفتند ما اصلا فكر نمي كرديم ايراني ها بتوانند از اين آب عبور كنند واقعا غيرممكن بود. آن لحظه اي هم كه نيروهاي شما داخل سنگرها آمدند و شروع به تيراندازي كردند فكر نمي كرديم ايراني باشند. چون باور كردني نبود كسي بتواند از آن آب و آن همه تجهيزات و سيم خاردار در ساحل فاو عبور كند. واقعا تاكتيك ايران براي ما شناخته شده نيست . س : شيرين ترين خاطره شما در دوران دفاع مقدس كه هميشه در ذهنتان هست و براي ديگران هم تعريف مي كنيد را برايمان روايت كنيد.؟ ج : جبهه و جنگ همه اش خاطره بود. خاطرات تلخ و شيرين . واقعا آن زمان صميميت و رفاقت تو بچه ها موج مي زد. ايثار و شهادت بچه ها زبان زد بود. دوران شيريني بود. يك خاطره اي دارم از محور مياندوآب ـ مهاباد. آن زماني كه گروه هاي تحت امر من در آنجا مستقر بود. دشمن در آنجا هميشه در كمين بود و معمولا نمي گذاشت ستون نيروها رد بشوند. ما هم آنجا مستقر شديم و اين كار را انجام مي داديم و ضمن رد شدن از آن گلوگاه ها در مناطق و روستاهاي اطراف چرخي مي زديم و اطلاعات كسب مي كرديم . يك بار در حالي كه حدود 100 ـ 150 نفر سرباز پشت سر من آرايش گرفته بودند . قصد ورود به روستايي را داشتيم كه ديدم يكي از سربازهاي من كه اتفاقا متاهل هم بود دوروبرمن راه مي رود. خيلي تعجب كردم . گفتم : پسرم شما چرا اينجوري راه مي ري شما دقيقا روبروي من هستي و ديد مرا كور كردي ! گفت : جناب سروان ! من اينجوري راه مي رم كه اگر گلوله اي از سمت ضدانقلاب شليك شد اول به من بخوره نه به شما. من خيلي تعجب كردم گفتم : چطور چه فرقي مي كنه؟بنده خدا آدم بي سوادي هم بود ولي واقعا فكرش اساسي بود گفت : جناب سروان ! خيلي فرق مي كند! اگر من اينجا تير بخورم و شهيد بشم يك نفرم ولي اگر شما خداي نكرده چيزي بشيد 100 ـ 150 نفر بي فرمانده و بي پدر مي شن . باور كنيد من بعد از چند سال بعد فهميدم كه اين سرباز بي سواد چي گفت و چي تو ذهنش گذشت . به نظر شما اسم اين حركت را بايد چه گذاشت . ايثار از خودگذشتگي و.... بك بار هم عملياتي بود در دشت سرپل ذهاب . يگان ما يگان پدافندي بود. دستور اينگونه بود كه برويم جلو و اطلاعات كسب كنيم . لذا بايد براي هماهنگي به جلو مي رفتم . حدود ساعت 6 غروب سوار جيپ شديم و با سرعت 80 ـ90 تا در حال رفتن بوديم بخاطر مسائل امنيتي اجازه روشن كردن چراغ را هم نداشتيم . مقداري از مسافت را كه طي كرديم يك لحظه صدايي شنيدم و جلوي چشمم سياه شد و سرم خورد به جلوي ماشين و ديگر چيزي نفهميدم فقط يك لحظه متوجه شدم يك برادر سپاهي يا بسيجي به من گفت : برادر چي شد و مرا بغل كرد . تا اينكه حدود ساعت 2 بامداد به هوش آمدم . وقتي به هوش آمدم متوجه شدم راننده ام در اتاق ديگري داد مي زند كه فرمانده ام كو فرمانده ام چه شد من بايد فرمانده ام را ببينم . در همين حين دكتر آمد بالاي سرم و گفت : جناب سروان چطوريد گفتم : چه شده دكتر گفت : اين راننده شما داره ديوانه مي شه خودش چيزي نشده ولي بخاطر شما داره ديوانه مي شه . گفتم : بياريد ببينمش . باور كنيد تا مرا ديد آرام گرفت . همان موقع يك برادر بسيجي آمد بالاي سرم و پول و ساعت و حلقه ام را به من داد . حدود 60 هزارتومان پول توي جيبم بود كه اين برادر بسيجي زماني كه مي خواست ما را به بيمارستان بياورد اين ها را گرفت تا گم نشود و آورد به من تحويل داد. اين ها خاطرات شيرين من بود كه هنوز گاه گداري در ذهنم نقش مي بندد و مرا به آن روزها مي برد. روزهاي زيباي ايثار. س : از آنجائيكه شما در مجموعه تان با جوانان سروكار داريد چه تفاوتي بين اين جوانان و جوانان نسل گذشته مي بينيد؟ ج : همين جواناني كه الان در اين مجموعه هستند آمادگي كامل دارند. اصلا اعتقاد من اين است كه اين جوانان هيچ تفاوتي با نسل گذشته ندارند البته بستگي به مسئول و فرمانده شان هم دارد. س : شما براي انتقال خاطراتي كه از روزهاي شيرين دفاع مقدس به اين جوانان چقدر تلاش مي كنيد . ج : من معمولا در مراسم پايان دوره از دفاع مقدس و از آن روزهاي حماسي و سختي هايي كه ما كشيديم برايشان مي گويم . از ضربه هايي كه از داخل و خارج خورديم برايشان روايت مي كنم . از آنهايي كه سعي داشتند جمهوري اسلامي را ساقط كنند اما با فداكاري مردم نتوانستند. من معتقدم همين الان هم ما داريم مي جنگيم اما به طريق و روش ديگر. س : برداشت و نگاهشان چگونه است؟ ج : خيلي تاثير مي گيرند. من خودم را در مقابل اين جوانان مسئول مي دانم . و سعي مي كنم با عملم آنها را تحت تاثير قرار دهم . اين جوانان تشنه اند تشنه فرهنگ ايثار و شهادت تشنه فرهنگ از خودگذشتگي ما بايد آنها را سيراب كنيم . قبل از اينكه دشمنان با فرهنگ غلط به جانشان بيفتند. ما مسئوليم . س : الگوي شما در فرماندهي چه كسي است؟ ج : شهيد صياد س : چه چيزي در اين شهيد بزرگوار ديديد كه او را الگوي خودتان قرار داديد؟ ج : شهيد صياد صادق و پاك بود. از كار خسته نمي شد. صداقت در درونش موج مي زد. همه را به يك چشم نگاه مي كرد. اصلا فرق نمي گذاشت . به همين خاطر به ايشان مي گفتند : صياد دلها. يكي از بزرگترين موفقيت هاي ما در جنگ همكاري و تعامل صياد با سپاه بود. اگر صياد نبود با اين جوسازي هايي كه وجود داشت هيچ گاه بين سپاه و بسيج و ارتش همكاري و هماهنگي بوجود نمي آمد. شايد اين همه موفقيت هايي كه ما داشتيم به دست نمي آمد.صياد بخاطر نظام و انقلاب و امام همه چيز را به دل و جان مي خريد و نتيجه كارش اين بود كه رهبر معظم انقلاب بوسه بر تابوتش زد. اين ها را خدا به او داد. شما ببينيد مراسم سالگرد شهيد صياد هر سال پررنگ تر از گذشته برگزار مي شود. چرا چون صياد خدايي بود و خدا هم به او عزت داد. عراقي ها چندين بار با تانك و تجهيزات تا نزدكي مسجد جامع آمدند و با مقاومت بچه ها روبرو شدند و عقب نشيني كردند بچه هايي كه هيچ امكاناتي نداشتند و گاهي با كوكتل مولوتف دستي مقابله مي كردند .جوانان ما تشنه اند تشنه فرهنگ ايثار و شهادت تشنه فرهنگ از خودگذشتگي ما بايد آنها را سيراب كنيم قبل از اينكه دشمنان با فرهنگ غلط به جانشان بيفتند. * منبع : روزنامه جمهوری اسلامی ، سه شنبه ٤ تیر ١٣٨٧، ص ١٢