Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 109088
تاریخ انتشار : 4 تیر 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 6

از صَف شیر تا صِفت شیر

عباس قاسمی
از صَف شیر تا صِفت شیر صبح که از خواب بیدار شدم تا نمازم را خواندم به یاد شیر افتادم چند وقتی است که شیر نگرفتم شیر هم برای کلسیم بدن بچه ها مفید است و هم صبحانه کاملی می باشد. ساعت 6 صبح رفتم صف شیر، نیم ساعت گذشت شیر نیامد از بَغل دستیم پرسیدم آقا معمولاً شیر کی می آد؟ با اخم و تخم گفت: چه می دونم اگه می دونستم همون موقع می اُومدم. پیش خودم گفتم عجب آدم تندخوری است اصلاً نمی شود باهاش حرف زد. نیم ساعت دیگر گذشت، شیر نیامد به خودم گفتم اگه بتونم با این آقا سرصحبت را باز کنم هُنر کردم و اِلاّ با آدم های خوش بیان، حرف زدن که مشکلی ندارد، گفتم: آقا شیر همیشه اینجوری دیر میاد. گفت: مثل اینکه اصلاً شیر نمی گیری، این صف برای آدم های بیکار است، اگر کار داری برو. گفتم: نه! بیکار نیستم ولی شیر که دیگه می خوریم، چند وقتیه نگرفتم شما هم ماشاالله بیکار هستی و حتماً بازنشسته ی! البته حالا بازنشسته ی کجا هستی؟ گفت: ارتش. باخنده گفتم: ها باز نشسته ی ارتشی که این قدر بداخلاقی؟ گفت: چه طور مگه؟ گفتم: حتماً از زمان شاه هم توی ارتش بودی که حالا بازنشسته شدی گفت: سال 54 وارد ارتش شدم. گفتم حالا حاجی تو که هم توی اون نظام و هم توی این نظام خدمت کردی می تونی بگی کدامشان بهتره. سرهنگ در حالی که با تأمّل جواب می داد گفت: این نظام گفتم چرا؟ گفت: ستوان و گروهبان اُون زمان زانوی شلوار و یقه ی پیراهنش وصله داشت امّا الان به پادگان ها که می روی دمِ در پادگان، ماشین هایی که پارک شده از آدم های داخل پادگان بیشتر است. گفتم: مردم که از گرانی خیلی می نالند گفت: مردم عادت دارند من چیزهایی به یاد دارم که اگر خودم با چشمم ندیده بودم باور نمی کردم، سرهنگ آمریکایی داخل کانیکس زیر کولر آبی بود وقتی که می خواست از پله های پادگان بالا برود پای خودش را روی دست و کمر این کارگری که پله ها را می شست، می گذاشت بالا می رفت. من خدمه ی تانک بودم به نظر شما باز کردن لامپ سوخته تانک و تعویض آن اشکالی دارد؟ گفتم: نه؟ گفت: وقتی گزارش عوض کردن یک لامپ را دادیم، بازرس های آمریکایی آمدند و گفتند چه کار کردید گفتم: لامپ سوخته بود عوض کردیم، همین! سُتوان آمریکایی با تندی گفت: شما غلط کردید با اجازه چه کسی لامپ را تعویض کردید؟ من خودم دیدم که یک سرهنگ ایرانی در مقابل ستوان آمریکایی پا جفت می کرد و احترام کامل می گذاشت. من به این سرهنگ ایرانی گفتم: تو سرهنگ این مملکت هستی، چرا در مقابل کسی که درجه اش از تو پایین تر است این قدر احترام می گذاری؟ در جواب به من گفت: این غلط کردن ها به تو نیامده است. خودم از یک سرهنگ ایرانی شنیدم که می گفت با یک سرهنگ آمریکایی دوست شده بودم و با هم خیلی نزدیک بودیم. مرا یک روز به منزلش دعوت کرد، وقتی وارد منزلش شدم با صحنه ی عجیبی روبرو شدم اینکه لباس زیر زنانه در گوشه های مختلف خانه ی او خیلی زیاد آویزان بود و اون آمریکایی می گفت هر وقت با یکی از دختران یا زنان ایرانی عمل جنسی انجام می دهد. یکی از لباس های زیرشان را به یادگاری نگه می دارد. این رفیق سرهنگ که آذری هم بود وقتی این جریان را مشاهده می کند به خاطر عِرق ایرانی گری خودش نمی تواند تحمّل بکند و سرهنگ آمریکایی را زیر مشت و لگد می گیرد و به قصد کشت می زند و سپس از خانه او خارج و درب خانه اش را محکم می کوبد و می رود. تا بعد از مدت کمی از این حادثه یک نفر از کادر ارتش به آن سرهنگ ایرانی می گوید چه کرده ای که حکم اعدام برای تو بریده اند؟ او جریان را برای رفیق صاحب نفوذش در ارتش تعریف می کند و او به این سرهنگ ایرانی می گوید چون به خاطر ایرانی گری خودت این کار را کرده ای تا جایی که راه داشته باشد تلاش می کنم تا برایت تخفیف بگیرم. و حکم هفت سال زندان برای او تأیید می شود که پس از سه سال زندان کشیدن، انقلاب اسلامی پیروز می شود و این سرهنگ آزاد می گردد.و بعد همین طور که در صف شیر ایستاده بودیم و این بازنشسته ی ارتش در حالی که منتظر ماشین حامل شیر بود گفت: آره جانم الان ببین در عراق چه بر سر عراقی ها می آورند، بیشتر مردم از آمریکایی ها اطلاّع ندارند. و گرانی هم همه جا هست و توی همه ی کشورها مشکلات وجود دارد، ولی این مردم ایران هستند که شیر صفت مقابل آمریکا ایستاده اند. من از آمریکایی ها توی زمان شاه خیلی چیزها دیدم الان بعضی ها می گَن اُون موقع خوب بود.اینها آن زمان را ندیده اند و نمی دانند. امروز ایرانی ها چون شیر به همه ی خواسته های آمریکا«نه» می گویند و تمام مشکلات را به جان می خرند تا زیر بار این همه نکبت و تحقیر نروند و واقعاً صفت شیر دارند که بر هیچ یک از تهدید های آمریکا اعتنا نمی کنند و با همه سختی ها روی پای خودشون می ایستند. پیش خود گفتم درست ایت که نیم ساعت از سرکارم دیر شد، ولی این صف شیر مرا به صفت شیر ایرانیان بیشتر و بهتر آشنا کرد. 1/4/1387 عباس قاسمی