Index
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 110977
تاریخ انتشار : 10 مرداد 1387 0:0
تعداد بازدید : 8

كليد پيروزي ما , اخلاص , وحدت و اطاعت از ولايت بود

مصاحبه و تدوين : زهرا فرخي
مصاحبه و تدوين : زهرا فرخي گفت وگوي منتشر نشده امير سپهبد شهيد علي صياد شيرازي در مورد عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر آمده ايم از عمليات بيت المقدس برايمان بگوييد ؟ ج : بسم الله الرحمن الرحيم ـ بابرآوردي كه من دارم فكر مي كنم حداقل سه يا چهار جلسه ي دوساعته مي خواهد تا بتوانم مقدمات و مراحل مختلفش را برايتان بگويم . طرح ريزي عمليات بر ميگردد به چه زماني ؟ درست به آبان ماه سال .1360 آن سال اين طور تشخيص دادم كه دانشكده ي فرماندهي و ستاد ارتش به طور موقت تعطيل و استادان آن به مناطق عملياتي مامور شوند. اين دستور فرماندهي نيروي زميني وقت ارتش كه شما باشيد بود , دنبال چه بوديد تقويت قرارگاه هاي مقدم نزاجا در جنوب , غرب و تشكيل گروه هاي طرح ريزي . و نتيجه طي هماهنگي كه بين ارتش و سپاه به عمل آمد , مقرر شد طرح ريزي سه عمليات عمده كه مكمل عمليات پيروزمند ثامن الائمه به حساب مي آمد به طور همزمان شروع و به ترتيب تقدم اجرا شوند. طريق القدس , فتح المبين و بيت المقدس . باوجود استحكامات وتجهيزات بالاي عراق در خرمشهر , به نظر شما چه چيزي باعث پيروزي رزمندگان در اين عمليات شد كليد پيروزي اخلاص در رزمندگان , وحدت , يكپارچگي , استقامت و اطاعت از ولايت , توكل به خدا هم باشد.دراين صورت مطمئنا پيروزند و هيچ قدرتي نيست كه در مقابل نيروي حق و نيروي اسلام بايستند. ضمنا اشتباه بزرگ تاكتيكي دشمن در گسترش نيروهايش نيز نقش به سزايي در اين موفقيت داشت . عرض رودخانه كارون 300 ـ 200 متر بيشتر نبود . عراق فكر مي كرد وسيله و امكانات لازم براي عبور از كارون نداريم , براي همين نيروي ضعيفي را با فاصله زيادي از رودخانه ي كارون مستقر كرده بود. عمليات قرار بود در چه مناطقي انجام شود منطقه اي كه عمليات بيت المقدس در آن طرح ريزي شد از شمال محدود مي شد به رودخانه ي كرخه كور و نيسان , از شرق به كارون , جنوب به خرمشهر و اروندرود , از غرب هم به كرانه هاي هورالعظيم و شط العرب . اين اولين عمليات مشترك ارتش و سپاه بود نه قبل از اين هم عمليات هاي ديگري داشتيم . مثل ثامن الائمه , فتح المبين وطريق القدس . دراين عمليات هم قرارگاه كربلا تقسيم كاركرد. قرارگاه قدس در شمال , خاتم درمركز و نصر را در جنوب سازمان داد. در هر قرارگاه رزمندگان ارتش و سپاه يد واحدي شدند.فرماندهي واحدي پيدا كردند وتحت امر قرارگاه كربلا آماده ي عمليات شدند. عمليات همان طور كه برنامه ريزي كرده بوديد پيش رفت حتي بهتر از آنچه كه پيش بيني مي كرديم , همان شب اول به لطف خداوند متعال رزمندگان موفق شدند 12 كيلومتر ديگر پيشروي را ادامه دهند. تمام نيروهايي را هم كه در مسيرشان بودند تارومار كردند.مخصوصا در اين مرحله تعداد زيادي تانك به غنيمت گرفتيم . آن قدر سرعت تك بالا بود كه بعد از يكي دو روز متوجه شديم در بعضي از جاها , خط اول ما روي دژ خودمان نيست و روي دژ عراقي هاست . يعني بيشتر از آنچه فكر مي كرديم در منطقه ي زيد جلو رفته بوديم . پس هر سه قرارگاه توانسته بودند به مواضع مورد نظر برسند همان شان كه نه , فقط محور فتح موفق عمل كرد. محور نصر هم به كمك قرارگاه فتح آمده بود آن قرارگاه هم نرفته بود. سراغ هدف خودش . درنتيجه ما به صورت يك پيكان جلو مي رفتيم , برآورد داشتيم دشمن با اين نحوه ي حركت ما تصور كند نوك پيكان حمله به طرف بصره است . كه همين طور هم شد بله , اين همان موضعي بود كه دشمن سعي زيادي در نگهداري اش داشت . در اين مرحله از عمليات چون رزمندگان ما 12 كيلو متر پيشروي كردند و رفتند به طرف مرز , عراق هم به وحشت افتاد و مواضع را خالي كرد. به گمانم توي همين مرحله از عمليات بود كه كار گره خورد و تلفات زيادي داديد بله , براي خودمان هم سوال بود. اولش نمي دانستيم چرا تلفات مي دهيم , ولي زود از اين ابهام درآمديم . با بچه هاي خط اول مشورت كرديم . گفتند : « دشمن آتش سنگيني را در سطح زمين روي ما اجرا مي كند . » بعد متوجه شديم تيربارهاي 23 ميلي متري را كه براي ضد هوايي است خوابانده اند روي سطح زمين و آتش درو اجرا مي كنند; به اين شكل همه ي بچه هاي ما را قلع و قمع مي كردند و اجازه نمي دادند كه به آنها نزديك شوند. توي آن لحظات , فرسودگي و حالت عجيبي بر ما حكم فرما شد. همان موقع بود كه متوجه شديم قرارگاه قدس فرياد مي زند : « دشمن دارد به شدت از زير كرخه ي كور مي رود عقب , هر چه دنبالشان مي كنيم , بهشان نمي رسيم . « با فرار لشكر 5 مكانيزه و 6 زره ي براي يك لحظه جاده ي اهواز به خونين شهر وصل شد. الحاق قرارگاه قدس و فتح انجام شد و تقريبا عمده ي منطقه اي را كه در طرح عمليات بيت المقدس پيش بيني كرده بوديم آزاد شد. هر سه قرارگاه روي يك خط بودند. از خود شما شنيديم , تمام عمليات يك طرف , آزادي خونين شهر طرف ديگر با وجود اينكه حدود 5 هزار كيلومتر از عمده ي استان خوزستان آزاد شده بود و حدود 5 هزار نفر اسير گرفته بوديم ولي مردم مرتب از پشت جبهه تماس مي گرفتند كه خرمشهر چي شد در شرايطي كه همه منتظر آزادسازي خرمشهر بودند و موقعيت فعلي ما و 23 شبانه روز نبرد را نمي توانستند بفهمند , مسئوليت ما بالا مي رفت و كار , بيشتر روي شانه هايمان سنگيني مي كرد. راهكاري هم به ذهنتان رسيد به فرماندهان فشار آورديم كه در شلمچه دشمن را قطع كنند; دو شب پشت سر هم حمله كرديم . تلفات سنگيني هم وارد كرديم , ولي موفق نشديم , حتي تلفات هم داديم ; داشتيم برمي گشتيم كه يكي از فرمانده لشكرها گفت ديگر به ما نگوييد فرمانده لشكر! بگوييد فرمانده گردان ! گفتم « چطور ! » گفت : « اين قدر لشكرم لاغر شده كه ديگر توانايي ماموريت لشكر را ندارم . » كلي تلفات رزمي , شهيد و مجروح داده بودند. در اين شرايط بهتر نبود عمليات متوقف مي شد مطالبي كه فرماندهان از وضع يگان هايشان مي گفتند نمايان مي ساخت كه بايد به سرعت نيروها را بازسازي كنيم , يعني بايد عمليات را متوقف مي كرديم و مي رفتيم بازسازي كنيم توان و رمقي براي واحدها نمانده بود. نظر شما و سردار رضايي غير از اين بود ما در قرارگاه كربلا كلي روي اين قضيه فكر كرديم . حداقل دو ماه فرصت لازم بود براي بازسازي تا آمادگي حمله به خرمشهر را پيدا كنيم . هر چه فكر كرديم به نتيجه نرسيديم . مي دانستيم دشمن از اين فرصت بهتر از ما استفاده مي كند; خودش را در معرض خطر مي بيند , قطعا و الحق محكم كاري مي كند كه ما ديگر نتوانيم به سنگرهاي آنها دست پيدا كنيم يا هم كه بايد كلي تلفات مي داديم . مگر راهي غير از آنچه فرمانده لشكرها مي گفتند برايتان مانده بود راه را خدا پيش ما گذاشت . خداوند يك امداد عظيم نصيب من و سردار رضايي كرد. در سراسر مدتي كه در جبهه بودم , امدادي بالاتر از آن احساس نكردم . در اين امداد به يك طرح رسيديم , وقتي كه با هم در ميان گذاشتيم , بين ما يك ذره بحث هم در نگرفت كه نقطه نظر مختلفي داشته باشيم ; اصلا دو مسئولي بوديم كه يك فكر و يك طرح واحد داشتيم . به بركت سعي و اخلاص رزمندگان , ياري خداوند نصيبمان شده بود. فكر نمي كنم اين طرح با خواسته ي فرمانده ها مطابقت داشته باشد مشكل كار هم همين بود. نمي دانستيم چطور فرمان را به آنها ابلاغ كنيم . كلي باهشان بحث كرده بوديم و حالا مي خواستيم يك طرح ديگر را مطرح كنيم . حتم با خودشان مي گفتند پس طرحهاي ما چي شد مي داشتيم قبول كردن اين طرح برايشان سنگين است . مطمئنا كار سختي است , مسئوليت ابلاغ را شما به عهده گرفتيد يا سردار رضايي من , ايشان هم قبول كرد. گفت : اشكالي ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ كنيد. و همه شان را كشانديد تو جلسه : آن هم يكي از تاريخي ترين جلسات , مقدمه را طوري گفتم كه احساس كنند فرصتي براي بحث نيست و به عبارت ديگر اين دستور است كه ابلاغ مي شود و بايد فقط براي اجرا بروند. وقت كم بود و اگر مي خواست فاصله بين عمليات بيفتد , طرح خراب مي شد. پس دستور , دستور يك فرمانده بود خودم را هم به عنوان يك مامور قلمداد كردم . بهشان گفتم من ماموريت دارم گفتم : « تصميم فرماندهي قرارگاه كربلا را به شما ابلاغ مي كنيم , خواهش مي كنم خوب گوش كنيد , اگر سوال داشتيد بپرسيد تا روشن تر توضيح بدهم , ماموريت را بگيريد و سريع برويد براي اجرا. « وقتي ماموريت را ابلاغ كردم , در يك لحظه همه به هم نگاه كردند و آن حالتي كه فكر مي كرديم پيش آمد; اعتراضات زياد بود. احمد متوسليان , حسين خرازي , احمد كاظمي , همه اعتراض كردند. حتي يكي از سرهنگ هاي ارتش گفت : « ببخشيد جناب سرهنگ ! ما راهكارهاي زيادي براي عمليات داديم , اين جزو هيچ كدام از راهكارها نبود. « في البداهه خداوند به زبانم چيزي آورد , گفتم : « تصميم فرمانده در مقابل راهكارهايي كه ستادش به او مي دهد از سه حالت خارج نيست , يا يكي از راهكارها را قبول مي كند و دستور صادر مي كند , يا تلفيقي از راهكارها را به دست مي آورد و آن را ابلاغ مي كند يا هيچ كدام از آنها را انتخاب نمي كند و خودش تصميم مي گيرد; چون او بايستي به مسئولين بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصميم گيري و اتخاذ تدبيري است كه پيش خدا جوابگو باشد نه پيش انسان هاي ديگر , اين حالت سوم است . خداوند متعال مي فرمايد : « فان مع العسر يسرا (سوره الانشراح آيه 4 ) و ما را كشاند تا نقطه ي اوج سختي و يك دفعه آساني را نازل كرد , بدون اين كه خودمان نقش زيادي داشته باشيم . « جريان جلسه يك دفعه برگشت ; همه شان بلند شدند و گفتند « خيلي عذر مي خواهيم كه اين مطلب را بيان كرديم , ما تابع دستور هستيم و الان مي رويم دنبال اجرا. با هم هماهنگ كردند و شروع كردند به تقويت فرماندهي . طرح تان چي بود طرحي كه به عنوان جرقه ي اميد و امداد الهي در ذهن خود احساس كرديم اين بود كه گفتيم درست است كه ما 25 روز است در حال جنگيم و فرماندهان مي گويند كه بريده ايم و نيروهايمان بايد بازسازي شوند , ولي اين را نمي توانيم ناديده بگيريم كه اگر قرار باشد خونين شهر آزاد شود; الان بايد آزاد شود. اين را هم مي دانيم كه نيرويش را نداريم كه آزادش كنيم , ولي حداقل مي توانيم خونين شهر را محاصره كنيم ; يعني از يك جا برويم بين خونين شهر و شلمچه . آن دفعه كه نتوانستيم از شلمچه برويم , حالا از يك جاي ديگر مي رويم كه آسان تر باشد و اعلام كنيم خونين شهر را محاصره كرديم . همين باعث مي شود نيروها بيشتر و زودتر به جبهه بيايند و ما تقويت شويم . پس خيلي مطمئن بوديد به طرح تان بايد اين طور مي بود ولي جلسه كه تمام شد , تمام وجودم را اضطراب گرفت . با خودم زمزمه كردم كه خدايا! اين چه اضطرابي است كه در وجودم آمده ما هر چه داشتيم و نداشتيم را پشت سر اين فرمان گذاشتيم ; هر چه آبرو , حيثيت , مقام مسئوليتي و شناختي كه اين برادران از ما داشتند; خوب اگر نگيرد چه مي شود , دفعه ي بعد توي اتاق هاي جنگ نمي شود اين طور دستور داد چون ياد صحنه هاي قبلي مي كنند. پس طبق محاسبات كه با آقاي رضايي داشتيد خرمشهر آزاد مي شد نه اصلا , آنچه توي ذهن ما بود تصويري از آزادسازي نبود , بلكه محاصره ي خونين شهر بود تا در قدم بعدي شهر آزاد شود. عمق عمليات 5 ـ4 كيلومتر بيشتر نبود . بايد از جاده ي خرمشهر به اهواز و شرق آن يعني رودخانه ي عرايض رد مي شدي و خودمان را به اروند مي رسانديم تا اعلام كنيم خونين شهر را محاصره كرده ايم . آن هم در حالي كه محاصره كامل نبود , يك بخش از خونين شهر. جنوب شهر را اروند رود تشكيل مي داد كه آن طرفش دشمن بود , مي توانست به راحتي با توپ خانه از آن طرف بكوبد , همه ي آتش هم مي رسيد. از خمپاره گرفته تا توپ خانه . با داشتن جزاير ام الرصاص و سهيل , خيلي راحت مي توانست پشتيباني هايش را انجام دهد ولي ما همين را هم پيروزي مي دانستيم . و دو باره هر سه قرارگاه را وارد عمل كرديد به طور كامل نه , گفتيم از بين لشكرهاي سپاه و ارتش , نيروهاي را كه توانشان بالاتر است , انتخاب مي كنيم ; ديگر نمي گوييم قرارگاه فلان بجنگد. ببينيد توي لشكرها كدام واحدها وضعشان بهتر است , آن را كه سالم تر است به كار مي گيريم . تيپ هاي انتخابي سه محور را تشكيل دادند. محور غربي , يعني سمت راست را حضرت رسول (ص ) با تيپ يك از لشكر 21 , محور وسطي را تيپ 3 لشكر 77 و يك تيپ از سپاه (احتمالا همان فجر است ) محور سمت چپ كه به خونين شهر وصل مي شد , تيپ 8 نجف . البته محور سمت راست و چپ اصلي بودند; محور وسط فقط يك مقدار تعرض مي كرد; سمت راست و چپ با دشمن تماس داشتند ولي وسطي از جلو با دشمن تماس داشت و به آب مي خورد. ظاهرا گسترش منطقه ي عملياتي مانع از آن شد كه بتوانيد هر سه محور را با هم هماهنگ كنيد كاملا , قرار شد هر سه محور با هم تك كنند و كار را انجام بدهند. اما از همان اول شب محور سمت راست توش و توان دشمن را بريد , شكاف را ايجاد كرد و رفت جلو , ولي آنقدر جلو رفت كه دادش درآمد. احمد متوسليان داد و بيداد مي كرد مي گفت : هنوز سمت چپ من آزاد است . من دارم هم از راست مي خورم و هم از چپ . دو محور ديگر جلو نمي رفتند. فكر مي كنيم حالا وقت اين است كه عمليات را كنار بگذاريم و در چنين شرايط حساسي , صحبت هاي شما را به عنوان فرمانده هاي كه طرح را ابلاغ كرد بشنويم اگر من به شما بگويم كه چه گذشت به ما . همه ي اين اتفاقات 25 روز يك طرف و اين يك دو ساعت يك طرف . ساعت 10 شب عمليات شروع شده بود و حالا 4,30 صبح بود . هر كار كرديم دو محور را بگيريم , نشد. به صبح كه مي رسيديم . ديگر اوضاع ما به هم مي ريخت و هيچ كاري نمي توانستيم بكنيم . آن هايي هم كه جلو رفته بودند بايد برمي گشتند. بچه ها همه از شدت خستگي از حال رفته بودند. يكي دو شب مي شد كه نخوابيده بودم . حدود نماز صبح بود , نمازم را كه خواندم , گفتم : « بخوابم » . ولي دلم نمي آمد از كنار بي سيم كنار بروم در همان اتاق جنگ زير نورافكن ملحفه اي پهن كردم , گفتم دراز بكشم , يك مقدار آرامش پيدا كنم . حالم خيلي گرفته بود گفتم : « ديگر اميدي نيست , هر كاري از دستمان برمي آمد انجام داديم , خدايا خودت مي داني ! دريغي نكرده ام , هيچ كس دريغي نكرده , پس كمكمان كن . » جايي شنيديم در همان لحظات , از فرط خستگي خوابتان مي برد بله , و بلافاصله خواب سيد عاليقدري را ديدم كه با عمامه ي مشكي آمد داخل قرارگاه ما , صورتش را گرفته بود , چهره اش گرفته و غمناك بود. همه يكپارچه احتراممان برانگيخته شد. ايشان مثل اينكه كاش را انجام داده باشد و كار ديگري نداشته باشد گفت : « مي خواهم بروم , كسي نيست مرا راهنمايي كند » بلافاصله دويدم جلو و گفتم « من آمادگي دارم ! به نظرم اينطور آمد كه حيف است اين سيد عاليقدر راه برود; ايشان را روي دست گرفتم كه راه نرود. همان طور كه روي دست هاي من بودند به حالت تبسم به من نگاه كردند; اين اظهار محبت , خيلي من را متاثر كرد و به گريه افتادم , گريه ام آن قدر شدت داشت كه از خواب پريدم , 20 دقيقه از زماني كه خواب ديده بودم گذشته بود ولي انگار اصلا خوابم نمي آمد , حالت خاصي را احساس كردم . همان موقع توي بي سيم داشتند تكبير مي گفتند; دو محوري كه گير كرده بودند , باز شده و رسيده بودند به اروند. يعني سه محور با هم رسيده بودند به اروند و به لطف خدا تمام مشكلات ما در پيشروي حل شده بود. مي شود گفت ديگر خرمشهر را محاصره كرده ايد , پس حالا وقت اين است كه بزنيد به شهر ريسك بزرگي بود . اتفاقا برادر خرازي (2 ) با كد و رمز اطلاع داد وضعيت ما خوب است و گفت , توانسته ايم حدود 700 نفر از نيروها را متمركز كنيم , اگر اجازه بدهيد ازجايي كه عراقي ها خط محكمي ندارند بزنم به خط دشمن , توي خونين شهر , اما 700 نفر نيرو چي بود كه ما مي خواستيم به خونين شهر حمله كنيم ! دوباره يك تصميم و يك دستور سرنوشت ساز حالت خاصي بر دنياي ما حاكم شده بود. زياد خودمان را پايبند مقررات و فرمول هاي جنگ نمي كرديم كه اين كار بشود يا نشود , گفتم , بزنيد! ايشان زد , يك ساعت هم طول نكشيد . ساعت 8 صبح بود كه داد و بيداد و فرياد آن ها بلند شد , گفتند « ما زديم , خوب هم گرفته , عراقي ها جلوي ما دست ها را بالا برده اند ولي تعداد آن ها دست ما نيست . آقاي خرازي توانست با 700 نفر نيرو آن همه اسير را جمع كند نمي شد كه به عراقي ها بگوييم شما برويد توي سنگر ما نيرو نداريم ! باز خداوند ياري كرد و تدابيري اتخاذ شد , جالب هم بود , به نيروهايي كه در خط داشتيم گفتيم به صورت دشتبان , به صورت صف يعني طرف غرب بايستند; منظورمان اين بود كه اينها را هدايت كنيم بيايند روي جاده و از طريق جاده فعلا پياده بروند به طرف اهواز. مگر تمام مي شدند! آمدنشان تا بعد از ظهر طول كشيد , درست 14 هزار و پانصد نفر اسير گرفتيم . بالاخره رفتيم توي خرمشهر و خرمشهر را گرفتيم . با وجود مواضع و استحكامات عراق در خرمشهر تصور دشمنان ماو جهان غير اسلام اين بود كه ما توان دفع عراقي ها را نداريم هيچ كس تصورش را نمي كرد. موقعي كه خرمشهر گرفته شد , اصلا ورق برگشت . صدام هم كاملا تغيير موضع داد. صدامي كه دم از قادسيه و پيروزي مي زد , يك دفعه دم از پايان قادسيه زد و به خودش 10 روز مهلت براي برگشتن داد . خداوند متعال در اين نمايش قدرت نشان داد و چه وحشت و رعبي در دل اينها انداخت . با اينكه هنوز عقبه شان قطع نشده بود و با اين كه توي سنگرهاي مستحكم بودند و با اينكه اگر باز هم به آنها امكانات نمي رسيد , اقلا 15 ـ10 روز ديگر مي توانستند مقاومت كنند , ولي خداوند رعبي به دل آن ها انداخت كه حتي يك ساعت هم مقاومت نكردند. فكر مي كنم تلاش فرماندهان عراقي در اين شرايط براي نگه داشتن نيروهايشان شنيدني باشد در همان فاصله اي كه ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع كرده بوديم , دشمن مانورهاي زيادي توي بي سيم مي داد. مرتب مي گفتند « واحد فلان مي آيد , مقاومت كنيد , هيچ كس حق ندارد عقب بيايد » از طرف ديگر متوجه شديم تعدادي از سربازها مي خواستند از طريق رودخانه فراركنند , دعوايشان مي شود , توي قايق جا نمي شدند , دستور از بالا مي آيد هيچ كس حق ندارد عقب بيايد; كه ارتباط قطع مي شود و همه شان اسير مي شوند. اگر از فتح خرمشهر كه نقش كليدي در تغيير جهت جنگ داشت بگذريم , چرا شما معتقديد كه نبردي عظيم تر از عمليات بيت المقدس نداريم ممكن است عمليات هاي ديگر سر و صدا كرده باشند ولي بعد از عمليات بيت المقدس تمام منطقه ي عمليات تا پايان جنگ دست خودمان ماند . 170 كيلومتر طول جبهه ي ما بود , وسعت عمليات حدود 6 هزار كيلومتر مربع بود , دشمن از آغاز تجاوز در اين منطقه مستقر شده بود و بالاترين رقم اسير در همين عمليات گرفته شد , حدود 20 هزار نفر. مي توانيم بگوييم بالاترين رقم غنائم جنگي در اين عمليات به دست آمد , طولاني ترين نبردي كه شبانه روز جنگيديم و پيشروي كرديم , در همين عمليات بود; حدود 25 روز هيچ عملياتي نداشتيم كه به اين اندازه از پل تاكتيكي به اين سرعت استفاده كنيم , 5 پل شناور زده شد و حدود 40 هزار نفر يك شبه عبور كردند و بيش از 2 هزار خودرو سبك و سنگين و تانك و نفربر در همان شب عبور كردند. رهبر معظم انقلاب هم نكته ي ظريفي را فرمودند كه پس از عمليات صحنه ي سياست به نفع جمهوري اسلامي برگشت . و حرف آخر عظمتي كه در عمليات بيت المقدس بود براي ما درس داشت . درسش همين بود كه هر گاه با توكل به خدا مي جنگيم و دشمنان را سركوب مي كنيم , كاملا اميدوار كننده است . يعني انتظار داريم خداوند ما را ياري كند تا پيروز شويم . باتشكر از : معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران خراسان رضوي پاورقي : 1 ـ قرارگاه مركزي زير نظر شهيد صياد شيرازي , فرمانده وقت نيروي زميني ارتش و آقاي محسن رضايي فرمانده سپاه پاسداران 2 ـ سردار سرلشكر پاسدار حاج حسين خرازي , فرمانده لشكر 14 امام حسين (ع ) طرحي كه به عنوان جرقه اميد و امداد الهي در ذهن خود احساس كرديم اين بود كه گفتيم درست است كه ما 25 روز است در حال جنگيم و فرماندهان مي گويند كه بريده ايم و نيروهايمان بايد بازسازي شوند , ولي اين را نمي توانيم ناديده بگيريم كه اگر قرار باشد خونين شهر آزاد شود; الان بايد آزاد شود ممكن است عمليات هاي ديگر سر و صدا كرده باشند ولي بعد از عمليات بيت المقدس تمام منطقه عمليات تا پايان جنگ دست خودمان ماند . * منبع : روزنامه جمهوری اسلامی، یکشنبه ٧ خرداد ١٣٨٥، ص جبهه و جنگ