Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 111852
تاریخ انتشار : 27 مرداد 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 116

سربازان كوچك خميني (ره)

ماجراي ديدار اسیران ايراني با صدام
ماجرا از فتح خرمشهر و شكست مفتضحانه صدام آغاز مي شود، از آنجا كه ديكتاتور خونخوار عراق تصميم مي گيرد براي جبران بخشي از اين شكست بزرگ، 23 سرباز فداكار خميني(ره) را كه در بند اسارت بودند، با اظهار لطفي نمادين آزاد كند، اما بسيجي هاي ايراني از بازگشت به ميهن سر باز زدند. احمد يوسف زاده متولد سال 1344 در شهرستان كهنوج در جنوب استان كرمان است. وي در سال 61 هنگامي كه فقط 16 سال داشت، به همراه چند تن از همرزمانش در گردان شهيد باهنر از تيپ ثارالله كرمان طي عمليات بيت المقدس به اسارت نيروهاي بعثي درآمد. حاج احمد حالا پدر علي و فاطمه و مدير مسئول روزنامه محلي رودبار زمين استان كرمان است. امروز پس از مدت ها، گروه خبري فارس در كرمان توانست گفتگوي مشروحي را با حاج احمد راجع به يكي از جذاب ترين رويدادهاي مربوط به اسيران ايراني در دوران جنگ تحميلي انجام دهد. خاطره ديدار نمادين 22 اسير نوجوان ايراني با يكي از جباران تاريخ كه مي خواست از اين ديدار سوء استفاده سياسي كند، اما نتوانست. يوسف زاده كه خود جزو اين گروه بوده است، نحوه اين ديدار و قضاياي اتفاق افتاده در آن را اينگونه بازگو كرد: هنوز بيشتر از 20 روز از اسارت و انتقالمان به بغداد نگذشته بود كه همراه با تعداد ديگري از اسيران كه همگي نوجوان بودند، مجبورمان كردند لباس هاي جنگي مان را عوض كنيم. نمي دانستيم اين كارها به چه منظوري انجام مي شود و هنگامي هم كه با ماشين به نقطه نامعلومي انتقالمان دادند، باز هم نمي دانستيم كه به كجا مي رويم. در آستانه يك ساختمان مجلل از ماشين ها پياده شديم و تعدادي از افسران عراقي با دستگاه هاي الكترونيكي ما را بازرسي كردند، سپس وارد تالار بزرگي در همان ساختمان شديم كه فرش هاي گران قيمتي كف آن پهن شده بود و چلچراغ هاي بزرگي هم از سقف هايش آويزان بود. در ادامه ما را وارد يك سالن كردند كه يك ميز بزرگ وسط آن قرار داشت و يك صندلي بسيار فاخر هم در صدر ميز بود. هنوز نمي دانستيم كجا هستيم اما دل نگراني همراه با ابهامي عجيب وجودمان را پر كرده بود.» حاج احمد ادامه داد: «پس از دقايقي صداي پا كوبيدن هاي مداومي به گوش رسيد و سرانجام مردي با لباس نظامي وارد اتاق شد در حالي كه دست يك دختر بچه حدود پنج يا شش ساله را نيز در دست داشت، پشت سر مرد هم تعداد زيادي عكاس و آدم هايي كه دوربين هاي تصويربرداري به دستشان بود، وارد اتاق شدند و دور ما حلقه زدند. مرد نظامي با سبيل هاي بزرگش به ما لبخند مي زد و ما كم كم داشتيم او را مي شناختيم، او خود صدام حسين بود. ما كم كم فهميديم كه داستان از چه قرار است، در واقع حضور عكاس هاي خبري گوياي اين نكته بود كه قرار است از اين ديدار كه ما از آن بي خبر بوديم، استفاده تبليغاتي شود، اما حقيقت اين بود كه كاري از دست ما برنمي آمد. صدام به سمت صندلي مجلل رفت و دخترش كه بعدها فهميديم اسمش «حلا» بود، كنار صدام و روي يك صندلي ديگر نشست. صدام صحبت كردن با ما را آغاز كرد؛ «اهلا و سهلا بكم ...» و ادامه حرف هايش را مترجم براي ما اينگونه گفت: "ما نمي خواستيم جنگ آغاز شود! اما شد! ما دوست نداريم شما را در اين سن و سال و در جنگ و اسارت ببينيم، ما پيشنهاد صلح داده ايم! اما مسئولان كشور شما نپذيرفته اند! آنها شما را فرستاده اند جبهه در حالي كه شما بايد در كلاس درس باشيد، ما شما را آزاد مي كنيم برويد پيش خانواده هايتان، برويد درس بخوانيد، دانشگاه برويد و وقتي كه دكتر يا مهندس شديد براي من نامه بنويسيد، حالا دخترم به نشانه صلح به هر كدام از شما يك شاخه گل مي دهد."» حاج احمد گفت: «مي خواستم با دو تا دست هايم صدام را خفه كنم، حتي بعدها يكي از بچه هايي كه در همان جمع بود به من گفت: احمد، موقع حرف هاي صدام دست كرده بودم توي جيبم ببينم خدا همان لحظه يك اسلحه به من داده است تا صدام را بكشم يا نه" و يكي ديگر از بچه ها هم گفته بود "حتي دست بردم به سمت صدام كه ببينم مي شود كاري كرد يا نه اما يكي از محافظان او دستم را محكم گرفت و برگرداند."» وي اضافه كرد: «حلا بلند شد و به هر كدام از ما يك شاخه گل سفيد رنگ داد كه همه ما آن شاخه گل را كرديم توي جيبمان و بعد هم حلا دوباره به جاي خود برگشت و مشغول نقاشي كشيدن شد. سپس صدام يك سيگار بزرگ برگ را به دهان برد و ضمن اينكه دود آن را به هوا مي فرستاد از يكي از بچه ها به نام سلمان پرسيد: "پدرت چه كاره است؟"، سلمان هم جواب داد لحاف دوز اما مترجم نتوانست واژه لحاف دوز را به عربي ترجمه كند و سرانجام مجبور شدند با ايما و اشاره به صدام بفهمانند كه پدر سلمان در خانوك (از توابع شهرستان زرند در استان كرمان) لحاف دوزي دارد.» يوسف زاده افزود: «پس از سئوال و جواب ها صدام به ما گفت كه مي خواهد با ما عكس يادگاري بگيرد و از جايش بلند شد و در ادامه زندانبان ها هم ما را مجبور كردند كه در كنار صدام بايستيم، عكاس ها كارشان را آغاز كردند اما آنچه كه بيش از هر چيز فضاي اين لحظه را تحت تأثير قرار داده بود، اخم نوجوانان اسير و قيافه هاي عبوس آنها بود. در همين لحظه صدام به دخترش كه مشغول نقاشي كشيدن بود، گفت: "حلا تو نمي خواهي براي اين ايراني ها يك جك تعريف كني و حلا بدون آنكه سرش را بالا بياورد، با لحني كودكانه جواب داد: نچ."» اين آزاده ادامه داد: «جواب كودكانه حلا و بهت ديكتاتور عراق براي لحظاتي چهره بچه ها را از هم باز كرد، اما به هر حال حواس بچه ها جاي ديگري بود.» حاج احمد گفت: پس از لحظاتي ديدار تمام شد و صدام و دخترش به همراه عكاس ها سالن را ترك كردند و زندانبان ها هم جمع 23 نفره ما را از سالن خارج و به در ادامه به زندان محل نگهداريمان انتقال دادند. تا اينجاي كار طبق نقشه صدام پيش رفته بود، اما جمع ما از اين به بعد داستان، وارد صحنه شد و كار را تمام كرد.» يوسف زاده افزود: «ما بلافاصله پس از ورود به زندان دست به اعتصاب غذا زديم و اعلام كرديم تنها در صورتي اين اعتصاب را خواهيم شكست كه ما را به ايران برنگردانند.» او با بيان اينكه عراقي ها اينجاي قصه را نخوانده بودند، تصريح كرد: با وجود شكنجه هاي بسياري كه شديم، اما هيچ يك از اعضاي گروه ما حاضر به شكستن اعتصاب نشد تا اينكه از طرف عراقي ها پس از پنج روز كه تعدادي از بچه ها در آستانه مرگ قرار گرفته بودند، به ما گفتند: "نمي رويد كه نرويد، به درك، خودتان ضرر مي كنيد."» حاج احمد اضافه كرد: «طي پنج روزي كه در اعتصاب غذا بوديم، هنگام شكنجه تمام بچه ها اين نكته را به زندان بانان مي گفتند كه كسي ما را به زور به جبهه نفرستاده و ما حاضر نيستيم به اين صورت به كشورمان برگرديم.» او ادامه داد: «و اين شد كه ما در عراق بيش از هشت سال مانديم تا اينكه به فضل الهي به كشور برگشتيم.» احمد يوسف زاده با بيان اينكه از جمع 23 نفره اسيراني كه صدام را ديدند، 17 نفر كرماني بودند، بيان داشت: «تمامي اين اسيران بين 14 تا 16 سال سن داشتند.» وي گفت: «از جمع 23 نفره ما همگي به جز سيدعباس سعادت كه به رحمت خدا رفته، زنده اند.» *منبع : www.farsnews.com، يکشنبه 27 مرداد 1387