Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 112078
تاریخ انتشار : 30 مرداد 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 132

زن ایرانی سکاندار دفاع مقدس

سيد محمود خيرالامور
اتفاقات بزرگ فرصتي است براي تبلور آدم ها وقتي عظمت انسان ها در هجمه حجيم روزمرگي گم مي شود حادثه اي لازم است تا زمان بداند و بفهمد كه انسان ها چقدر مي توانند بزرگ باشند و حتي همين آدم هاي مجال يافته اين اتفاقات را هدايت مي كنند و بر بزرگي آن مي افزايند. جنگ براي ما همين فرصت بود. اما چرا جنگ و نه چيز ديگري پاسخ اين است كه اولا ديگران مجال هاي ديگر را از ما گرفته اند و ثانيا اينكه جنگ ما از جنس ديگري بود. شايد بتوان گفت كه ما حتي براي جنگ دفاعي نيز تعريف جديدي داده ايم چه بر خلاف جنگ هايي كه با داعيه انديشه دفاع گرانه اما در حقيقت با انگيزه هاي مادي و سلطه جويانه انجام شده است، جنگ ما برخورد و نبرد انديشه ها بود. جنگ شر با خير و انديشه الحادي با تفكر الهي. شايد اين تعبير كمي مبهم باشد و نتواند حق مطلب را ادا كند و پس بهتر است از زبان خود مسلمان پندار تعبير و تعريف او از جنگ را بيان كنيم. جالب اينجاست كه بدانيم چه بسا زن پيش قدم در مبارزه و شهادت نيز بوده است. فرزانه مافي در كتاب مي گويد: نبرد و شهادت سن و جنس نمي شناسد چه بسا در يك خانواده اول زني به شهادت رسيده باشد و بعد مردهاي خانه، خانواده حاجي شاه از اين دسته اند، شهناز حاجي شاه از روزهاي اول جنگ در سنگري كه خود حفر كرده به پاسداري از خرمشهر مي پردازد. او هم پرستار و ناجي مجروحين است و هم رزمنده و پاسدار شهر. اين يعني معناي واقعي صلابت و وقار. او هنگامي كه قصد داشت به مجروحين كمك كند براثر تركش خمپاره به شهادت رسيد و او تازه يكي از يازده زني است كه براي دفاع مشق جنگ كرده بودند و جالبه مادر شهيده شهناز حاجي شاه پيكر مطهر دخترش را جلوي پادگان دژ به خاك مي سپارد تا حتي پيكر دخترش نيز از كيان اين سرزمين مقدس دفاع كند و مادر شهيدان پورحيدري كه شايد تنها محرم و مرهمگذار زنان مجروح خرمشهر است و مادر شهيد محمود احدي كه مشعل دار كرامت و فضيلت است و زينب گونه بر پيكر پسرش ايستاده و بدون غسالي و بدون غمگساري او را كفن مي كند و مي رود تا بر غربت حمزه هاي ديگر، مادري كند و مادر آزاده سرافراز محمدرضا اسلامي كه خبر اسارت فرزندش را وقتي مي شنود كه مراسم چهل او را گرفته بود. او شجاعانه و عارفانه مي گويد: از شنيدن خبر شهادت دلبندم راضي تر بودم و خانم خديجه ميرشكار آن اسير يا آزاده امدادگر ايراني كه با مقاومت جانانه اش در طول اسارت توانست ديواره هاي خاكستري و ميله هاي سرد بازداشتگاه هاي بعثي را تحقير كند او در سلول و زماني كه مي خواهند به او خون برسانند فرياد مي زند من خون بعثي نمي خواهم بگذاريد بميرم. وي در جايي ديگر در مورد قساوت عراقي ها مي گويد: من به اين نتيجه رسيده ام كه هرچه عراقي ها بيشتر فشار بياورند درجه ايمان بچه ها بالاتر مي رود او همچنين در مورد عمق كينه بعثيون مي گويد: ديدن آن منظره (آتش زدن اردوگاه) برايم تلخ بود مي ديدم كه اسراي ايراني در آتش كينه و سربازان عراقي آتش مي سوزند بي محابا (براي اعتراض) جلو رفتم ولي دو نفر از خواهران با تلاش زياد مانع از جلو رفتن من شدند. مرحومه سپيده كاشاني شاعر متعهد انقلاب در مورد تاثير مادران شهيد در آنها مي گويد: <عباس موفق شد چند تانك عراقي را بزند او تنها 14 بهار از عمرش گذشته بود اما در مكتب ايستادگي و ستيز تجارب يك جنگجوي مبارز را آموخته بود. همين جوانان معتقدند كه مادرشان سهم عمده اي در تربيت، امانت و اعتقادشان به عهده داشته اند، زنده ياد سپيده كاشاني در مورد رويارويي مادران شهيد با پيكر فرزندشان خاطره جالبي را نقل مي كند. وي از قول مادر شهيد نقل مي كند: وقتي شنيدم فرزندم را به شهر آورده اند به استقبالش رفتم. وقتي بنابر اصرار من جنازه اش (حسين) را نشان دادند كنار او زانو زدم خواستم لب هايش را ببوسم، ديدم دندان هايش را شكسته اند، خواستم چشم هايش را ببوسم ديدم از حدقه درآورده اند، گوش هايش را بريده بودند و مغزش را متلاشي كرده بودند. ناخن هايش را كشيده بودند و اين همه، چيزي نيست جز نماد طاقت و صلابت مادراني كه پسران از فيض حضور در سايه سارشان همواره در تاريخ سرافراز و شكرگذار خواهند بود و نيز حكايت همسر شهيد سرافراز چمران، كه خاطرات خود از شب وداع با او را واگويه مي كند: <چون در تهران خانه نداشتيم، در مسجد محل غسلش دادند و او با آرامش خوابيده بود من سرم را روي سينه اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم. خيلي شب زيبايي بود و وداع سختي. وقتي فردا به حياط نخست وزيري رسيدم تازه فهميدم چه قدر تنهايم. وقتي به خاطرات فكر مي كردم كه چه طور به شوق مصطفي به آنجا مي آمدم. زندگي برايم خالي شده بود. ياد لبنان افتادم و آن فال حافظ، نمي دانستم مصطفي و امام موسي صدر چه مي گفتند. خود موسي صدر جريان فال را براي من گفت و خودش براي من فال گرفت: الا يا ايهاالساقي ادركا سا و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها وقتي از آن خانه بيرون آمدم چون مال دولت بود جز لباس چيزي برايم نمانده بود. من جايي براي ماندن نداشتم تا امام مرا فراخواند و گفت: مصطفي براي دولت هم كار نكرد. هرچه كرد به دستور من بود و من مسئول شما هستم و بعد بنياد شهيد به من يك خانه داد. به خاطر همين چيزها احساس كردم، مصطفي به من ظلم كرده است. البته اين حرف ها نفساني بود بعد كه فكر كردم و مي ديدم كه مصطفي چيزي از دنيا نداشت. اما آنچه به من داد يك دنياست. او همه عالم است در قلب، همه انسانها، مصطفي كسي نيست كه مجسمه اش را بسازند و بگذارند مجسمه يك چيز مرده است و مصطفي يك چيز زنده. آدم ها در فطرت و قلب بين خير و شر سرگردانند و بايد كسي باشد كه دست شان را بگيرد و مصطفي براي من بود. با مصطفي يك عالم بزرگ را گذراندم از ماده به معني و از مجاز به حقيقت. آري اين است معني جنگ زن با همان تعريف، اما اين عرفان و عشق مادران شهيد و شهيده هاي سرافراز مرز نمي شناسد. تمامي آب و خاك مقدس اين سرزمين آسماني مملو است از اين همه عارفه هاي اهورايي آن شيرزن خرمشهري و آن عارفه لبناني كه عاشقانه قداست فكر و انديشه ديني را مي ستودند و آن راد زني كه پيكر پاك فرزندش را تنها غسل داد و كفن كرد. و خانم ثمني مازندراني كه به رغم تقديم 5 شهيد از جمله طوبي و خديجه، به اسلام هنوز استوار ايستاده، تفسير واحدي از سلحشوري زن ايراني است. جهاد زن مازندراني همانند ديگر زنان ايراني در اقصي نقاط كشور متبلور است. اين را زنان مازندراني كه در پادگان شهيد بهشتي اهواز با همسران فرمانده خود زندگي مي كردند و جنگ را با همه مرارت ها و كمبودها و موشك و توپ و بمب لمس كردند متجلي ساختند. راستي اگر مادر 4 شهيد (نجاريان) اسطوره مقاومت نيست، پس كيست؟ به راستي كه همه حماسه زن مسلمان ايراني اين حقيقت بزرگ را فرياد مي كند كه اگز زن ايراني نبود هيچ خطي شكسته نمي شد و هيچ خط نگهداري هم در جبهه هاي غرب و جنوب نمي توانست از هيچ خطي پاسداري كند. جنگ نشان داد كه هيچ حدي براي رشد و كمال خواهي و عزت زن ايراني متصور نيست و او بي نهايت است و اين خود بهترين الگو براي زن جوان است. زن انقلابي ايران مي داند كه الگوهاي ديگر يك بار دنيا را بيش از اين به ناكجاآبادها برده است. مدل زن جنگ و جنگ زن ضمن احقاق حقوق زنان و حفظ شانيت او، تزريق كننده عاطفه ايثار و صلابت به جامعه است و اگر اين مهم محقق نشود. جامعه نيز از برخي نيازها اشباع مي شود زن جوان در دنيا و يا هر زني با ارائه اين تعريف از زن برآمده از جهاد اسلامي ياد خواهد گرفت كه آن چيز كه مطالبات زن را محقق خواهد كرد نه غوغاسالاري و نه فمنيسم و نه نحله هاي هزار رنگ و يا تجربه هاي رفته بر برخي مردان گذشته كه حقيقت انسان است همان حقيقتي كه معرفتي واحد به زن و مرد مسلمان ايراني در انقلاب و دفاع مقدس اعطا نمود. در سال 1316 در شهر كوچك اميركلا غلغله اي به پا شد ماموران رژيم رضاخاني منزل سيديوسف را به محاصره درآوردند و او و همسرش را به امنيه انتقال دادند. سيد مستقيما به زندان رفت. ولي همسرش با دو مامور مراقب به تنها بيمارستان بابل بيمارستان دكتر بابايف برده شد. در شهر اميركلا اين موضوع دهان به دهان پيچيد كه سيد يوسف و همسرش را امنيه ها گرفته اند. بعضي ها بدون اينكه علت را بدانند فقط در خصوص دستگيري آنها حرف مي زدند ولي افراد مطلع مي گفتند خديجه خانم همسر سيديوسف حامله است امروز كه در جمع زنان نشسته بود صداي اذان از نوزادي كه در شكمش بود به گوش رسيد و اين موضوع وقتي به گوش مسئولين امنيه رسيد حكم دستگيري سيد و همسرش را دادند ديگر اين موضوع نقل هر محفل و مجلسي شده بود. بعضي ها مي گفتند پيش بيني شاه نعمت الله ولي همين نوزاد در شكم است. يكسري مي گفتند حكم دستگيري مستقيما از رضاشاه داده شده است. تنها دو چيز بود كه براي مردم اميركلا و بابل مسجل بود، اول شنيدن اذان بود كه جمع زنان حاضر در روز واقعه موضوع را تاييد مي كردند و دوم بي گناهي سيد و همسرش. بعد از 3 ماه انتظار مردم ماموران امنيتي و همچنين دستگاه حكومتي خبر دنيا آمدن دختر سيد يوسف در شهر اميركلا و بابل پيچيد به روايتي رضاشاه و همسرش مستقيما براي مطمئن شدن از دختر بودن طفل به بابل آمدند و وقتي ديدند كودك دختر است دستور آزادي سيد و همسرش را صادر كردند. بابايف پزشك معالج به سيد يوسف پيشنهاد داد كه نام اين دختر را سلطنت بگيرد چرا كه او با به دنيا آمدنش سلطنت پهلوي را ترساند. سيده سلطنت در سال 1333 در سن هفده سالگي با يك كشاورز قائم شهري ازدواج كرد كه ثمره آن ازدواج 8 فرزند شد كه از ميان آنان ابوالحسن، ابوالقاسم و هادي مفتخر به پوشيدن لباس فاخر شهادت شدند. آمنه وهاب زاده در ميان شيرزنان رزمنده شايد از ركوردداران شركت در عمليات و ركورددار مجروحيت در جنگ باشد اما با اين حال هنوز سرپا و مقاوم آماده رزم و فداكاري است. از قول ايشان چنين مي خوانيم وقتي جنگ شروع شد روز دهم به همراه 300 تن از خواهران به جبهه اعزام شديم جزء آخرين نفراتي بوديم كه از خرمشهر خارج مي شديم. بعدها در عمليات ثامن الائمه و جهت شكستن حصر آبادان و عمليات بيت المقدس شركت كردم. والفجر 1 آخرين عملياتي بود كه در آن شركت داشتم. كلا 7 بار مجروح شدم يك بار در منطقه خوب شدم پاي چپم تركش خورده است تا به حال 3 بار عمل شده است و احتمالا آخر قطع خواهد شد. قسمتي از كبد و روده هايم را برداشته اند. گردن و كمرم دچار شكستگي شده است. وقتي در منطقه غرب دچار موج گرفتگي شدم، تعدادي از دندان هايم افتاد و گوش چپم شنوايي اش را از دست داد. دوباره در منطقه فكه شيميايي شدم. در حال حاضر نصف يكي از ريه هايم را برداشته اند. حالا هم اگر رهبر انقلاب اجازه دهند براي ياري مسلمانان فلسطين لبنان و بوسني و... مي روم. منابع و مآخذ: - جايگاه زن در انديشه هاي امام خميني - تبيان دفتر هشتم - آشنايان ناآشنا - بسيج خواهران مقاومت بسيج - زن و دفاع در اسلام - كنگره نقش زن در دفاع و امنيت - يادداشت هاي سفر به جنوب - مرحومه سپيده كاشاني - نشريه سبز سرخ - كنگره شهداي مازندران - كتاب عشق و آتش - كنگره بزرگداشت 10 هزار شهيد مازندراني - مجموعه مقالات سمينار زن و دفاع مقدس - استان خوزستان - از حماسه برتريد - بسيج خواهران مقاومت *منبع : روزنامه اطلاعات، چهارشنبه ٣٠ مرداد ١٣٨٧ ، ص ١١