Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 112521
تاریخ انتشار : 7 شهریور 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 149

جانبازي خيلي خوب است

گفت و گو با قدرت الله رحماني
گفت و گو با قدرت الله رحماني اشاره: حالا اگر اين «قدرت» رفيق خودم نبود، حسابي درباره اش مي نوشتم؛ اما چه كنم كه شايد با گفتن از او متهم شوم به نان قرض دادن! آن هم به كسي كه خودش زجر مي كشد از اين خودمتشكري ها! قدرت الله رحماني، حقوقدان كه عضو هيأت منصفه مطبوعات هم هست، به قول خودش مشاور وزير در امور ايثارگران و غيره(!) است و خرده اي تدريس هم دارد در دانشكده فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع). كتاب هاي «بي پرده با هاشمي» كه حاصل شانزده جلسه نشست مطبوعاتي او با آيت الله هاشمي رفسنجاني بود و «سراشيبي سقوط» كه بررسي انحراف ايدئولوژيك اصلاح طلبان از خط امام بود در زمان انتشارش بسيار مورد توجه واقع شد.گپ تلفني ما را بخوانيد با او، بعد از سلام و عليكي كه باهم داشتيم. *** س : احوال شما؟ ج : خوبم، به مرحمت شما. س : مشاور وزير بودن سخت تر است يا جانبازي؟ ج : توي اين عالم هيچ چيزي سخت نيست. س : پس بفرماييد شهادت بهتر است يا جانبازي؟ ج : از شهادت كه خبر ندارم، اما جانبازي خيلي خوب است. س : پس معلوم است نان و آب دارد براي شما؟! ج : بله دارد. من هرچه دارم از بركت جانبازي ام دارم. نعمات بسياري از لحاظ معنوي و مادي نثارم شده. البته نعمات معنوي اش از لحاظ برتري اصلاً قابل قياس با نعمات مادي اش نيست. همين كه من فكر مي كنم و به همه مي گويم كه تولدم در روز بيست و هفتم شهريور سال 1362 است؛ يعني روز جانبازي ام را روز تولدم مي دانم، معني اش اين است كه زندگي جديدي را با جانبازي ام شروع كرده ام. خدا را هم شكر مي كنم كه نظام اسلامي هم به خوبي ما را حمايت كرده اند. س : پس نتيجه مي گيريم كه ويلچر، دست و پايتان را نبسته است؟ ج : اتفاقاً خيلي باز هم كرده است، من وابسته شده ام به ويلچرم. اين وابستگي يك حس متفاوت بودن نصيبم مي كند. اين كه محتاج كسي نيستم و نيازي به صندلي ندارم، اين كه گاهي مسافت زيادي را كه كسي بايد پياده برود، من سواره مي روم، لذت بخش است. س : البته سختي هايي هم دارد. ج : اوايل داشت. چون هنوز عادت نكرده بودم به زندگي ويلچري. اما كم كم عادي شد و عادت كردم به اين گونه زندگي. س : حتي اگر برايتان دلسوزي هم بكنند؟ ج : دلسوزي كه جاي خود دارد. من حتي از ترحم هم شاد مي شوم. به هر صورت وقتي كسي نسبت به من ترحم مي كند، باعث ايجاد ارتباط مي شود. اين ارتباط ارزش دارد. هرچند كه مردم ما به ويلچري ها هميشه عزت داده اند و لطف. من ممنون اين ارادت مردم هستم، حتي ارادتي كه گاهي دردسرساز هم شده باشد! س : نمونه اش؟ ج : بعضي وقت ها مردم مي خواهند به يك ويلچري كمك كنند، اما چون راهش را بلد نيستند و مشكلي پيش مي آيد. مثل يك بار كه كسي مي خواست مرا از جوي آب بگذراند و ناشي گري كرد و خودم را همراه با ويلچر انداخت توي جوي آب! س : طوري از معنويت جانبازي مي گوييد كه آدم هوس جانبازي مي كند! ج : تازه، بسياري از نعمات معنوي اش را نمي شود وصف كرد. آدم در وجود خودش به يك كشفي مي رسد كه مهمترين جنبه اش غفلت زدايي از سعه وجودي آدم است. اين كه آدمي با جانبازي در وجود خودش به چيز تازه اي برسد، خيلي لذت دارد. اين كه مي گويم تولدم را همان روز جانبازي ام مي دانم، گواه مدعاست. س : پس پيشاپيش تولدتان مبارك! ج : ممنون. س : مي شود بگوييم اين مشاور وزير شدن هم جرعه و لقمه اي از همان آب و نان جانبازي بوده؟ ج : دوستانم كه خوب مي دانند من اين مسئوليت را به خاطر گل روي آقاي صفارهرندي قبول كردم، به هر صورت ايشان ما را مي شناخت. البته علت انتخاب ايشان جانبازي ام بوده است حتماً. س : يعني اگر از وزير ديگري پيشنهاد مي شد، نمي پذيرفتيد؟ ج : ابداً. س : چرا؟ ج : علل زيادي دارد. شايد مهم ترين آن اين است كه كار كردن براي جانبازان و ايثارگران، ظرافت و لطافت خاصي مي خواهد كه من در خودم سراغ نداشتم و هميشه هم از ساحت خدمت به ايشان مي گريختم. اين نكته را به خود آقاي صفارهرندي هم گفتم. گفتم اگر قرار باشد بيست اولويت كاري برايم مشخص شود، ترجيح مي دهم خدمت به ايثارگران اولويت بيستم باشد. كار كردن براي قشري كه جانشان را در راه دين و وطن گذاشته اند خيلي وقت مي خواهد. س : علل ديگر؟ ج : علت ديگرش دلي است؛ ولش كن! س : به احترام مخاطب! ج : ببين، من عشق و علاقه زيادي نسبت به آقاي صفارهرندي دارم؛ لذا وقتي قرار شد مشاور ايشان باشم، با جان و دل پذيرفتم. من هرندي را جامانده اي از قافله شهيدان مي دانم و مطمئن هستم به خاطر مجاهداتي كه دارد، به اندازه شهادت مزد خواهد گرفت. س : قبل از جانبازي، به مقوله جانبازي فكر مي كرديد؟ ج : بله، اما نه از نوع قطع نخاعي اش. به جانبازي در حد قطع يك عضو فكر كرده بودم! س : و وقتي فهميديد قطع نخاع شده ايد... ج : خب طبيعي بود كه ابتدا ناراحت بشوم، چون ديگر نمي توانستم فوتبال بازي كنم. جبهه هم نمي توانستم بروم. ريا نشود، خيلي عشق خاك جبهه را داشتم و جانبازي براي من يعني اخراج از جبهه. البته كم كم توانستم با ويلچرم بروم منطقه و كنار بچه ها باشم و بدين ترتيب دلتنگي ام از عطر جبهه برطرف شد، اما باز هم اخراجي بودم. س : جانبازترين جانباز روزگار از نظر شما؟ ج : حضرت آقا! س : و مردترين مرد جنگ كه احساسش كرديد؟ ج : عبدالحسين آقايي، فرمانده ما بود در گروهان كربلا از گردان نور بچه هاي اهواز. س : شهيد شد؟ ج : بله، كربلاي پنج. مهندس شركت نفت بود و از آدمهاي بزرگ روزگار ما. وقتي او را يافتم، دنيايي را يافته بودم. يادش به خير. س : از خصوصياتي كه داشت بگوييد. ج : بسيار منظم بود و جدي، اما مهربان و گشاده رو. باسواد بود و بصير. براي من (به تعبير اميرالمؤمنين علي عليه السلام) مصداق يك عالم رباني بود. حالا كه فكر مي كنم مي بينم انگار يك افسانه بود. س : ما به ازاي امروزي هم كه ندارد براي شما حتماً؟ ج : چرا؛ او كه شهيد شد، كسي را نداشتم تا رسيدم به صفار هرندي. من توي اين مرد نشانه هايي از آن شهيد والامقام را ديده ام، البته اگر «آقايي» بود حقيقتش سر بود از صفار هرندي. س : بر خورد بد هم ديده ايد درباره جانبازي تان؟ ج : عيبي ندارد. اگر مسئولي بوده كه برخورد نامناسبي داشته، برايم اهميتي نداشته؛ چون شايد اصلاً در اين وادي ها نبوده. اما بعضي برخوردهاي مردم هنوز يادم هست. يك بار نزديك ميدان فاطمي بودم و با موتور سه چرخه جانبازي ام داشتم حركت مي كردم. موتور ناگهان از كار افتاد. هوا هم خيلي گرم بود. يك وانتي پشت سرم بود كه حسابي شاكي شد، چون پشت سر من گير افتاده بود. وقتي هم تلاش كردو با عقب جلو كردن وسيله نقليه اش از من رد شد، با حرص و خشم زيادي داد زد: كاش توي همان جبهه مرده بودي!... (مي خندد) س : قشنگ ترين كتابي كه تا به حال از دفاع مقدس خوانده ايد؟ ج : «آتش در خرمن» حسين فتاحي. راستش من بيشتر با خاطراتي كه خودم از دفاع مقدس دارم حال مي كنم. هنوز هم منتظرم كسي كتابي بنويسد كه قهرمان هاي روزگارم را كه در كنارم بوده اند و جلو متجاوزين بعثي درخشيده اند، به خوبي نشان بدهد. س : مشتي ترين جانبازي كه مي شناسيد؟ ج : بهروز ساقي كه مثل خودم ويلچرنشين است و محرم رازمان. س : علت؟ ج : هنوز هم با همان نگاه تكليفي و جهادي زندگي مي كند. ساقي براي من چيز ديگري بوده است. زلالي و طراوت و تازگي اش به آدم نيرو مي دهد. آدم با ديدنش زنده مي شود. بهروز ساقي، شاعر، يك بيت شعري در يكي از غزل هايش دارد كه اگر كسي امروز بخواهد از جنگ بداند، همين بيت شعر، او را به همه چيز مي رساند. اين بيت شعر هم مثل سراينده اش معرفت و بزرگي و زلالي دارد. س : و آن بيت؟ ج : جنگ بود و خدا و خمپاره جنگ بود و اوركتي پاره س : منتشر هم شده است؟ ج : بله، در كتاب «گلستان آتش» اوست. س : دغدغه اين روزهاي شما؟ ج : گرفتاري هاي مردم، نياز به كار جوانان و فاصله اي كه ميان آدمهاست و متأسفانه رعايت نمي كنيم و توي ذوق مي زند. س : چه فاصله اي؟ ج : ببين... از همين ماه شعبان برايت گواه بياورم و از صلوات منسوب به همين ماه. در فرازي از صلوات معروف ماه شعبان مي خوانيم:... وارزقني مواساة من قترت عليه من رزقك بما وسعت علي من فضلك و نشرت علي من عدلك... يعني خدايا روزي كن مرا همدردي با كسي كه تنگ گرفتي بر او از روزي، براي آن كه به من وسعت رزق دادي از فضل خودت و پراكنده كردي بر من از عدالت خودت... ببين ... به نظر من امروز ما بايد اين روحيه مواسات را داشته باشيم؛ يعني كساني كه بالا دست هستند بايد طوري در برابر پايين دست ها رفتار كنند كه خداي ناكرده پايين دست ها دچار تحقير و بي حرمتي نشوند. و خدا اين توانايي را به ما مي دهد اگر بخواهيم. به تعبير ديگر اين كه اگر من و تو دستمان به دهانمان مي رسد، البته هر دو جنبه مادي و معنوي موضوع را مي گويم، كاري بكنيم تا كسي كه دستش به دهانش نمي رسد، به خاطر آن پايين بودن ظاهري اش رنج نكشد. ما به قناعت و انفاق و مردم داري نيازمنديم، اما مواسات نقطه اوج ديگرمداري است درعرصه بهره مندي از مواهب دنيوي كه نياز امروز ماست. س : حرفمان رسيد به معنويات. حالا كه نشسته ايد بر منبر، باز هم از اين دست توصيه ها بفرماييد. حداقل سفارشي براي خودم داشته باشيد. ج : تو هم انگار ما را گرفته اي!؟ باشه؛ چون مي دانم تو هم رنج بي مادري را تحمل مي كني، بگذار يكي از آن مسائلي را كه باعث شادي روح مادرت مي شود برايت بگويم كه من براي پدر و مادر خودم و والدين پدرو مادرم و حتي براي پدر و مادر همسرم كه در قيد حيات هستند اين كار را انجام مي دهم. تو هم براي مادرت انجام بده. پنج شنبه ها نمازي دو ركعتي مي خوانم به نيت شان. راستش من معتقدم كه مادرم برايم پيامبري كرده است. وقتي كسي از خودش مي گذرد براي رستگاري ديگري، اين يعني پيامبري.اين نماز دو ركعتي پنج شنبه ها شادماني روح والدين را باعث مي شود. گفتم كه، حتي براي والديني هم كه در قيد حيات هستند مي شود خواند و بسيار اثر دارد. باز هم كه گفتم برايت؛ من براي پدر و مادر همسرم به خاطر نقش ارزنده اي كه در زندگي مان دارند مي خوانم. در ركعت اول اين نماز بعد از حمد، ده مرتبه اين دعاي قرآني را مي خوانيم: «رب اغفرلي ولوالدي و للمؤمنين يوم يقوم الحساب» و در ركعت دوم هم بعد از حمد، ده مرتبه اين دعا را: «رب اغفرلي ولوالدي و لمن دخل بيتي مومناً و للمومنين و المومنات»، بعد از سلام هم در همان حال و رو به قبله و انگار كه نماز تمام نشده، ده مرتبه مي خوانيم: «رب ارحمهما كما ربياني صغيرا». س : برگرديم به موضوع ايثار و شهادت. اگر در زمينه دفاع مقدس صاحب مسئوليتي خطير باشيد، براي اين قشر چه كاري خواهيد كرد؟ ج : هركاري كه باعث بشود ايثارگران ما در جامعه، همچنان نماد ايثار باقي بمانند. ببين، ايثارگر كسي است كه از خودش گذشته؛ پس اين وظيفه ماست كه آدم از خود گذشته به اندازه از خود گذشتگي اش كرامت بيند. متأسفانه در جامعه ما اين موضوع بد جلوه مي كند. تصويري كه خيلي از مردم از ايثارگران ارائه مي كنند اين است كه اينها (ايثارگران) بهره بيشتري از مواهب مادي دارند، كه اين نوع نگاه ظلم است درحق ايثارگران. در جامعه ما متأسفانه اين طور جا افتاده كه ايثارگران ميراث خوارند... س : حالا يك تيتر پيشنهاد بدهيد براي اين گپ تلفني؟ ج : مي شود بگوييم: «رحماني هستم، 44 ساله، 25 سال سن دارم!» يا «ما هم اخراجي هستيم!»... منظورم اشاره به همان موضوعي است كه با جانبازي ام از جبهه اخراج شدم. س : و حرف آخر؟ ج : انشاءالله اين گپ تلفني را طوري در بياوري كه مخاطب بوي از خود متشكري از حرف هاي من به مشامش نرسد. راستش اين مطرح كردن و به رخ كشيدن بچه هاي ايثارگران، بعضي وقت ها مي تواند بزرگترين آسيب باشد براي ترويج فرهنگ ايثار و شهادت. اين از خود متشكري آزارم مي دهد. * گفت و گو از اميرحسين انبارد اران * منبع : روزنامه اطلاعات، ضمیمه ص ٢، پنج شنبه ٧ شهریور ١٣٨٧