Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 113732
تاریخ انتشار : 4 مهر 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 12

کاش با شما بودم

گفتگو با خانم صفيه دهقان
گفتگو با خانم صفيه دهقان آنچه مي خوانيد ماحصل گفتگو با خانم صفيه دهقان، مادر سه شهيد بزرگوار شهر مقدس مشهد است؛ فكر نمي كنم صفاي زيادي تو وجودم مانده باشد ولي هنوز كه هنوز است صدايم مي كنند صفا. سال 1317 در مشهدالرضا به دنيا آمدم. بعد از برادرم رمضان دو خواهر بودند و بعد از آنها هم من، يعني ته تغاري يه خانواده دهقان. يكي باغش را سپرده بود دست پدرم علي اكبر، بابا هم هر چي در مي آورد از پول كشاورزي بود و زحمتكشي. خيلي وقت ها روزم را تو همان باغ شب مي كردم. بابا هميشه مي گفت: “درسته پوليكه در مي يارم كمه، اما هزار برابر بركت مي ياره تو زندگي مون” هنوز هشت سالم كامل نشده بود كه ديدم مادر دارد وسايل را مي بندد. سر سفره شام بوديم كه بابا گفت: “اگه خدا بخواد عازم كربلاييم” بعد هم براي اينكه كسي نپرسد چرا و تا كي، ادامه داد: “مي ريم تا همون جا بميريم” بعد هم جلوي چشمهاش را اشك گرفت. هيچ كس نه اعتراض كرد، نه حرفي به ميان آورد. يك سري وسايل ضروري برداشتيم، همه چيز را فروختيم و راه افتاديم طرف كربلا، بالاخره با قايق از مرز رد شديم و رسيديم همان جايي كه بابا آرزويش را داشت. درست روبروي حرم حضرت ابوالفضل (ع) يك خانه اجاره كرديم. بابا دوباره يك باغ اجاره كرد و مشغول به كار شد. اعتقاد مردمان عراق راجع به دخترها يك جورهايي برايم عجيب و غريب بود. مي گفتند: “دختر حق نداره روضه بره، تو جشن عروسي نبايد شركت كنه، درس هم نبايد بخونه”.رو همين حساب بابا هم مرا به مكتب فرستاد تا قرآن ياد بگيرم. داداش رمضان 13 سال از من بزرگتر بود.همیشه مواظب من بود. كلي حرف مي زد تا به هم بفهماند يك خانم بايد چه خصوصياتي داشته باشد. اما من، اينها همه را از رفتار ساده و بي تكلف پدر و مادرم فهميده بودم. خيلي سواد نداشتند اما خيلي خوب بلد بودند چه طور محبتشان را نشان بدهند. توي همان خانه بود كه از رفتار پدر و مادرم با همديگر، معني احترام گذاشتن به همسر و فرزندان را ياد گرفتم. خانه ما آب نداشت. يك بار براي گرفتن آب به خانه همسايه رفتم. فكر كنم ده سال بيشتر نداشتم. ديدم چند تا بنا دارند روي خانه يكي از همسايه ها كار مي كنند ايستادم به تماشا؛ آن قدر كه متوجه آمدن داداش رمضان نشدم. تا چشمم به او افتاد كوزه را توي بغلم گرفتم و به سمت خانه دويدم، او هم به دنبال من. به بهانه اي مادر را فرستاد خانه همسايه و مرا به باد كتك گرفت. مي گفت: “وايسادي تو خيابون به مردا نگاه مي كني؟” اولين بار بود كه كتك مي خوردم. آن قدر ترسيده بودم كه از هوش رفتم. چشم كه باز كردم سرم روي پاي پدر بود و او در حال نوازش من. در همان عالم بچگي گفتم: “ازت نمي گذرم رمضان! چرا من بي گناه رو زدي؟”بعدها كه بزرگتر شدم و فرق بين محرم و نامحرم را فهميدم كلي دعايش كردم كه مرا درست تربيت كرده است. رو گرفتن را از مادر ياد گرفته بودم. اندازه اي از صورتم پيدا بود كه بتوانم جلوي پايم را ببينم. درست پشت خانه ما مغازه مردي بود كه براي خواستگاري به خانه ما آمد؛ حاج رضا، مرد زندگي ام و پدر فرزندانم. از من خوشش آمده بود؛ به قول خودش به خاطر نوع پوششم و به خاطر حيا و عفتم. بچه كرمانشاه بود و ده سال از من بزرگتر. بعد فوت پدرش، همراه مادرش به كربلا آمده بودند. مثل ما خيلي هاي ديگر هم بودند كه به عشق امام حسين (ع) خانه و زندگي شان را آورده بودند آنجا. با هزار تومان مهريه مرا نشاندند سر سفره عقد. آن زمان مثل حالا از اين رسم ها نبود كه دختر- پسر گوشه اي بنشينند و سنگ هايشان را با هم وا بكنند. آنجا هم كه مي گفتند: “اگه تو يك بال چارقد دختر سنگ ببندند، همون موقع كه سنگ تونست دهن باز كنه و حرف بزنه، دختر هم مي تونه نظرش را رو بگه”من هم كه دوازده سالم بود، آن قدر بچه بودم كه از بالاي پشت بام آوردنم سر سفره عقد. يعني فرار كرده بودم. حقيقتش را بخواهيد يك جورهايي هم ذوق زده بودم؛ آخر مي گفتند عروسي داريم و من از جشن و لباس عروس خيلي خوشم مي آمد. آقا رضا مغازه خواروبار فروشي داشت. وضعش بد نبود. از خودش خانه داشت، اما چون جاي پرتي بود يك خانه نزديك خانواده ام كرايه كرد و عروسش را با درشكه به خانه اش برد. بيست، سي نفر مهمان داشتيم؛ به آنها شام داد و اين شد جشن عروسي ما. خدا بيامرزد مادر شوهرم را كه مثل يك مادر برايم زحمت مي كشيد؛ غذا مي پخت، خانه را جارو مي كرد، لباس ها را مي شست و مرا براي زيارت و نماز جماعت به حرمين مي برد. گاهي براي خريد به مغازه آقا رضا مي رفتم. توپك هايي به من مي داد كه به يك سر آن كش وصل كرده بودند. من هم سر كش را مي گرفتم و تا خانه توپ را بالا و پايين مي انداختم. بعضي وقت ها به هم پول مي داد كه براي خودم چيزي بخرم و بخورم. مادر كلي روي من كار كرد تا توانست زود بزرگم كند. 15 ساله بودم كه پسر بزرگم محمد به دنيا آمد و بعد هم بچه هاي ديگرم. فاصله سني اكثر بچه هاي من بين يك تا يك سال و نيم است. براي همين تمام وقتم را با بچه ها مي گذراندم. البته تا بفهمم مادر شدن يعني چه و چه وظيفه سنگيني بر دوش دارم، كمي طول كشيد. بيست ساله بودم كه مهدي پسر چهارمم به دنيا آمد. به گمانم شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود و من تا آن روز توانسته بودم همه روزه هايم را بگيرم. سه فرزند قبلي ام، بعد از سه ماه شير، مرا پس زدند و مجبور شدم آنها را با شير كمكي بزرگ كنم. اما سر مهدي، او را نذر آقا صاحب الزمان (عج) كردم. سال 1343 بعد از دو فرزند ديگر، صادق كه او را نذر امام جعفر صادق (ع) كرده بودم متولد شد و بعد هم حسن كه نذر حضرت علي اصغر (ع) شده بود. از ميان سيزده فرزندم، تنها اين سه برادر بودند كه تا دو سالگي شير مرا خوردند. طبق آنچه از خانواده ام ياد گرفته بودم تا به دنيا آمدن هر كدام از فرزندانم، فقط قرآن مي خواندم و قرآن. از زندگي مشترك ام خيلي نگذشته بود كه خانه اجاره اي را رها كرديم و با بچه ها به خانه خودمان رفتيم. آن وقت ديگر خيلي ها اطرافش خانه ساخته بودند و امنيت كامل برقرار بود. شايد خانه هاي قديمي را تو فيلم ها ديده باشيد. از همان خانه هايي كه دور تا دور حياط به نسبت بزرگي اش اتاق است. ما چند خانواده ديگر از ايراني ها را دور خودمان جمع كرديم. آقا رضا و من انس و علاقه خاصي به قرآن داشتيم، رو همين حساب هر هفته يك بار تو خانه مان جلسه قرآن بود. خانمي در همسايگي مان بود كه بهش حاج ملا مي گفتند. به خانه ما مي آمد و به ما و خيلي هاي ديگر قرآن، حديث و تفسير ياد مي داد. حاج رضا قبل از هر جلسه، همه چيز را آماده مي كرد، بعد مي رفت سركار. من هم با بچه ها از مهمان ها پذيرايي مي كرديم و مي نشستيم پاي صحبت هاي حاج ملا. وقت نماز، آقا رضا ريز و درشت، بچه ها را به صف مي كرد و مي برد حرم آقا تا نماز را به جماعت بخوانند. پسرها را يكي يكي روانه مكتب مي كرديم. بچه بزرگم 17 سال داشت كه ايراني ها را از عراق بيرون كردند. وقتي برگشتيم مادر من و آقا رضا به رحمت خدا رفته بودند. سال 1356 براي مدت سه ماه به كربلا رفتيم تا خانه مان را بفروشيم. برگشتمان همان و آغاز فعاليت هاي ما در صحنه انقلاب، همان. روي امام خيلي شناخت نداشتم. اما حاج رضا امام را در كربلا ديده بود. پسرها هم به خوبي او را مي شناختند. به عنوان مثال جعفر هر وقت به خانه مي آمد، درست مثل يك نظامي كه به مافوقش احترام مي گذارد، با قدم هاي بلند به طرف عكس امام مي آمد و اداي احترام مي كرد. اين در حالي بود كه در محله ما چند منافق زندگي مي كردند و به خوبي روي ما و كارهاي ما شناخت پيدا كرده بودند. زمان انقلاب ما يك كرسي برقي داشتيم كه توي آن وضعيت كمبود نفت، هم بخاري مان بود و هم اجاق گازمان. غذا را روي آن مي گذاشتم و به تظاهرات مي رفتم. محمد عضو بسيج بود، تو گشت شبانه تير خورد. راضيه دخترم تو يكي از تظاهرات ها هدف چاقوي يكي از منافقين قرار گرفت و كارش به بيمارستان كشيد. خيلي از جوان ها تو جريان انقلاب جلوي چشمم تير خوردند و روي زمين افتادند و من با دلي محكم تر از قبل، فرزندانم را تشويق به رفتن مي كردم. خيلي وقت ها براي اينكه اهميت كارشان را نشان بدهم، جلوتر از آنها از خانه بيرون مي رفتم. ماندگارترين خاطره آن دوره، شب هايي بود كه مردم از زن و مرد توي خيابان ها و جلوي خانه شان تكبير مي گفتند. حاج آقا و شش پسرش توي خيابان بودند، من و دخترها هم پشت در. فرياد الله اكبرمان قوت قلب هايمان را بيشتر مي كرد و من به بلندي صداي فرزندانم افتخار مي كردم. يك شب اعلام كردند حكومت نظامي است. مهدي اصرار داشت مثل شب هاي گذشته تكبير، بگويد. پشت پيراهنش را گرفتم و با او به خيابان رفتم. گفتم: “جنبنده اي رو ببينن مي زنن، مي يام باهات كه اگه خواستن تو را بزنن، من هم كشته بشم. خيلي نگذشته بود كه يك ماشين گشت جلوي خانه مان ايستاد. مهدي توجهي به آنها نكرد و همچنان به الله اكبر گفتنش ادامه داد. من هم محكم تر از قبل پيراهنش را توي مشت هايم فشار دادم. مامورها براي پنج دقيقه فقط و فقط نگاهمان كردند. بعد هم راهشان را كشيدند و رفتند. توي كشتار مردم انقلابي توسط ساواكي ها، مهدي تصميم گرفت دوره امدادگري را بگذراند. خيلي شب ها، بي آنكه ما متوجه بشويم به خانه مجروح ها مي رفت و در ساعتي خاص بايد به آنها آمپول تزريق مي كرد و كارشان را راه مي انداخت. با پيروزي انقلاب و دستور امام مبني بر تشكيل سپاه، سنگ تراشي را رها كرد و وارد سپاه شد. جنگ كه شروع شد، برادرهاي بزرگش عازم منطقه شدند. همين كافي بود كه او هم به جنب و جوش بيفتد تا خودش را به آنها برساند. همان روزها در دانشگاه شيراز، رشته پرستاري قبول شد. تا درس مي خواند در شيراز بود، در غير اين صورت داوطلبانه به كردستان مي رفت. خبرهاي خوبي از كردستان به گوشم نمي رسيد؛ مي گفتند: جوان هاي مردم را مثله مي كنند. مي گفتند: سر از تن بچه هايمان جدا مي كنند. خيلي چيزها مي گفتند. از جبهه هاي ديگر هم كه مدام شهيد، جانباز قطع نخاعي و قطع عضو به خانه هايشان برمي گشتند. هر كدام از اينها به تنهايي كافي بود كه توي دل يك مادر را خالي كند. اما روي حساب وظيفه اي كه به گردن من مادر بود و به دوش بچه ها، هيچ وقت به رويشان نياوردم كه گاهي چقدر نگرانشان مي شوم. كربلا كه بوديم مدام تو زيارت عاشورا مي خوانديم: “فيا ليتني كنت معكم” و من هميشه در اين آرزو اشك مي ريختم كه “حسين جان! كاش بودم تا كمكت مي كردم.” و آن روزها، روزهايي بود كه من براي اثبات ادعايم بايد از علائقم دست مي كشيدم. براي همين جلوي رفتن فرزندانم را نگرفتم. يك روز حسن و صادق پاي تلويزيون نشسته بودند كه ديدند عراقي ها در آبادان 20 دختر را با هم در يكجا دفن كرده اند. خونشان به جوش آمد. ديدم ايستاده اند و مي گويند: “ما هم مي ريم” حاج رضا بهانه درسشان را آورد. اما نمي شد جلوشان را گرفت. بي تابيشان را كه ديد، رضايت نامه را امضا كرد و گفت: خدا نگه دار. از آن روز به بعدجز حاج رضا مرد ديگري در خانه نبود. يك بار مهدي تلفن كرد و گفت: برام آستين بالا بزن. مي خوام با همسر شهيدي كه يكي- دو تا بچه داره ازدواج كنم.” تعجب كرده بوديم، براي همين قدمي برنداشتيم. نمي دانستيم پشت اين تصميم چه منطقي خوابيده است. كردستان بود كه تلفن كرد. گفت: “مي خواهم يك بچه شهيد رو بزرگ كنم كه فردا، اون شهيد به خاطر بچه اش منو شفاعت كنه.پدرشان هر شب نماز شب مي خواند. يك بار ازش پرسيدم: “ اين همه نماز مي خوني، مي خواي چي بگيري از خدا؟ براي سلامتي بچه ها دعا مي كني؟” گفت: “دنبال سلامتي اونا نيستم. از خدا مي خوام توفيق بده بهشون كه كم نذارن تو كارشون، بعد هم اگه لياقتشو داشتن به آرزوشون برسن.” 25 روز از خدمت حسن و جعفر نمي گذشت كه جعفر تركش خورد و او را به عقب منتقل كردند. هر دو برادر در يك سنگر بودند. بعدها يك نامه از حسن به دستمان رسيد. از جعفر حرفي به ميان نياورده بود؛ نوشته بود حال من و جعفر خوب است. نوشته بود اينجا مثل باران روي سر ما گلوله مي بارد اما به لطف خدا از دماغ كسي خون نمي آيد. نوشته بود شهدا برگزيده هستند؛ كسي كه به شهادت مي رسد لطف خدا با اوست، من روسياه چطور از خدا طلب شهادت كنم؟ تاريخ شهادتش، تاريخي كه بالاي نامه خورده بود را نشان مي داد: 60/12/26 از چند روز قبل شهادتش دلم مثل سير و سركه مي جوشيد و مدام گريه مي كردم. بهانه اي نداشتم اما انتظار يك اتفاق را مي كشيدم. محمد با خانمش طبقه بالاي خانه مان مي نشستند يك روز همه بچه ها به خانه مان آمدند. عيد بود و من ذهنم به هيچ كجا نرفت. اما هنوز دلم در يك داغ كهنه مي سوخت. آن روزها حال اسپند روي آتش را داشتم. ناهار را آماده كرده بودم كه نيرويي غريب مرا به خانه محمد كشاند. ناغافل پرسيدم: “محمد از حسن چه خبر داري؟” سرش پايين بود و چيزي نگفت: دوباره سوالم را تكرار كردم. آن وقت هر آنچه كه تا آن روز توي دلش ريخته بود، اشك شد و از چشم هايش باريد. در يك اتاق خالي، بي صدا گريه كردم و حسن را صدا زدم. بچه ها پايين منتظر بودند. به خيال اينكه آنها از قضيه بي خبر هستند، صورتم را شستم و به پايين رفتم تا سفره را پهن كنم. تمام مدت زوركي لبخند مي زدم. دلم داشت بالا مي آمد به بهانه اي دوباره خودم را به بالا رساندم و بغضم تركيد. جعفر خبر شهادت برادر كوچكش را تو بيمارستان تهران از يكي از دوستانش شنيده بود. همين باعث فرار او از بيمارستان شده بود. آن روز، هر بار چشمم به او مي افتاد، مي ديدم توي فكر است. ده روز طول كشيد تا جنازه اش را به مشهد آوردند. وقتي براي ديدن پيكرش راهي بيمارستان شدم، احساس كردم پاهايم مي لرزد. خمپاره قلبش را برده بود و آنجا شكستم. صورتم را روي صورتش گذاشتم و گفتم: “شربت شهادت گوارات باشه مادر! خوشا به سعادتت”.سر كه بلند كردم ديدم اشك هايم صورتش را شسته است. يك چيز سخت راه نفسم را بسته بود. دهانم را گرفتم كه اگر خواستم داد بزنم، كسي صدايم را نشنود. حاج آقا بين گريه هاش گفت: “خوشحالم از اينكه به موقع برگشتيم ايران. اگه عراق بوديم، پسرهام رو مجبور مي كردن براي عراقي ها بجنگن. الحمدلله كه برادر كشي نكردن.” صادق به هر دري زد كه برگردد، اما با اعزامش موافقت نشد. به خاطر تركش هايي زيادي كه تو بدنش بود، بهش سه ماه مرخصي داده بودند. يك بار گفت: “نكنه شما راضي نيستي مادر كه كار من به بن بست خورده؟” گفتم: “فكر مي كني چون حسن شهيد شده از رفتن تو ترس دارم؟ نه، برو. بيشتر از اين مي ترسم كه حس مادري مجبورم كنه جلو تو بگيرم و بگم نرو.” راهي كه شد، حسن را به خواب ديدم. گفت: “مادر، براي جعفر ناراحت نباشي ها، من و اون تو يك باغ بزرگ هستيم” احساس كردم تكه اي از وجودم كنده شد. بيدار شدم. به بچه ها گفتم: “جعفر هم رفت”.و همان شد. رفت وديگر برنگشت، حتي جنازه اش . خيلي ها مي گفتند: “چرا نمي رين دنبال بچه تون ببينين چي شده؟” رفتم بنياد. 12 قطعه عكس بهشان دادم تا به جاهاي مختلف بفرستند كه شايد خبري از او پيدا كنند. حاج آقا گفت: “دنبال چيزي كه در راه خدا دادي نرو، اگه بري دنبالش يعني منت گذاشتي سر خدا”. پا روي احساس مادري ام گذاشتم و ديگر پيگير نشدم. به قول حاج آقا ما كاري نكرده بوديم. مال خود خدا بود. خودش داده بود. خودش هم آن وقت كه خواسته بود از ما گرفته بود. شايد بايد بعد شهادت حسن و جعفر براي بقيه دعا مي كردم و يا مانع رفتنشان مي شدم. اما با وظيفه اي كه به دوش داشتم بايد چه مي كردم؟ اين جنگ، جنگ بين كفار بود و اسلام. خودم از زير قرآن ردشان مي كردم. هيچ وقت هم ناراحت اين قضيه نبودم كه ممكن است برايشان پيشامدي اتفاق بيفتد. نمي دانم چه حكمتي در كار بود كه با رفتن اينها در فرستادن بقيه مشتاق تر بودم تا در همان راهي كه آنها پا گذاشته بودند محكم تر قدم بگذارند. اما قسمت بقيه تا پاي جنگ خدمت كردن و ماندن بود. حالا با گذشت اين همه سال، من مانده ام و دنياي تاسف به حال خودم. ناراحتم از اينكه من هم آرزوي شهادت داشتم و به آن نرسيدم. هيچ وقت نگفتم چرا رفتند و چرا شهيد شدند، فقط متاسفم كه نتوانستم براي اسلام كاري انجام بدهم. * گفتگو از زهرا فرخي * منبع : روزنامه رسالت، ص ١٧، پنج شنبه ٤ مهر ١٣٨٧.