Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 113750
تاریخ انتشار : 4 مهر 1387 0:0
تعداد بازدید : 13

دستاوردهاي دفاع مقدس با رويكردي به انديشه امام خميني - ١

محمدمهدي بهداروند محمدمهدي بهداروند خبرگزاري فارس: حضرت امام(ره) جنگ را به عنوان يك ضرورت مورد تأكيد قرار داده و از آن استقبال مى‏كردند. تحليل ايشان از جنگ يك تحليل مثبت بود و آنرا بستر توسعه خلافت الهى مى‏دانستند. چون اصولاً از غير طريق جنگ و درگيرى نمى‏توان كلمه توحيد را در عالم توسعه داد. اولين دستاورد فرهنگى دفاع مقدس، «توسعه انديشه ولايت فقيه در جهان» و تأثير آن در هدايت جنگ و مديريت درگيرى با كفر است، اصل انديشه ولايت فقيه را مى‏توان از مدخل مباحث فقهى مورد گفتگو قرارداد و بدنبال ارزيابى ادله نقلى براى اثبات ولايت فقيه بود آنهم در چارچوبه‏اى كه در پيش فرض هاى مسايل فقهى، فرض بالا تعريف شده است. هرچند از اين زاويه مى‏توانيم بحث مطلوبى را مورد بررسى قرار دهيم ولى فعلاً اين موضوع، مورد نظر ما نيست. همچنين مى‏توان انديشه ولايت فقيه را از مدخل «مبانى كلامى و سياسى» بررسى نمود. اين نيز يك بحث بسيار گسترده و طولانى را طلب مى‏كند كه در اينجا ضرورتاً به زاويه‏اى از آن اشاره مى‏كنيم: اصولاً اصل مديريت و مهندسى اجتماعى در هيچ شأنى از شئون حيات اجتماعى تعطيل‏پذير نيست؛ يعنى نه اينگونه است كه حيات جامعه نسبت به شأنى از شئون آن قابل تعطيل شدن باشد و نه بگونه‏اى است كه بتوان اين امر را بدون يك مديريت و مهندسى اجتماعى سامان داد. لذا هم جامعه رو به تكامل دارد و دائماً روابط آن در حال پيچيده‏تر شدن است و هم اين تكامل بر اساس يك هماهنگى واقع مي شود كه مى‏تواند اركان مختلف جامعه را در مسير اين تكامل با هم هماهنگ نمايد. حال با توجه به همين دو نكته كافى است كه ما ضرورت مديريت اجتماعى را در تمامى شئون حيات اجتماعى بپذيريم؛ يعنى «ولايت» و سرپرستى كه شئون مختلف را بر يك محور تنظيم و بين آنها تناسب ايجاد مي كند بايد بگونه‏اى عمل كند تا پرورش اجتماعى در هيچ مرتبه‏اى تعطيل نشود و يا همچون اشكال كاريكاتورى، صورت ناهماهنگى بخود نگيرد. اين هماهنگى تكامل اجتماعى برپايه يك «مديريت تاريخى و اجتماعى» واقع مي شود. بنابراين اين نوع مديريت، ضرورت بقاء جوامع انسانى است. نكته دوم اين است كه اين مديريت يا بر پايه عبوديت و بندگى خداى متعال است و هماهنگى شئون اجتماعى را براى توسعه تقرب بندگى و پرستش حضرت حق سامان مي دهد يا اينكه مديريتى است كه بر مبناى عبوديت و پرستش نيست و اين هماهنگ‏سازى را بر پايه توسعه پرستش دنيا سازماندهى مي كند. با اين وصف فرض سومى وجود ندارد چون مبناى اين اداره و مهندسى اجتماعى يا عبوديت است و يا اين عنصر حيات بخش در آن ملحوظ نيست. اگر اين اداره بر مبناى عبوديت الهى شكل نگرفت حتماً انگيزه حاكم بر چنين توسعه‏اى، انگيزه ميل به دنيا خواهد بود. پس مقدمه دوم اين است كه چون مديريت اجتماعى نمى‏تواند بدون يك هدف يك انگيزه مطرح شود لاجرم يا بايست آن انگيزه را به توسعه تعبد و بندگى تعريف نمائيم يا آنكه انگيزه حاكم بر آن حتماً نيل بدنيا از همين‏جاست كه مى‏توان كليه نظام هاى حكومتى و مديريتى را كه حاكم بر تاريخ بشريت اند به دو دسته تقسيم نمود: 1 – نظام هاى «مديريت الهى» كه تحت مديريت، اشراف و تعاليم انبياء الهى و اوصياء معصوم(س) آنها هستند و بدنبال ايجاد يك بستر اجتماعى براى توسعه كلمه توحيد و عبوديت خداى متعال مى‏باشند. 2 – نظام هاى «مديريت مادى» و ضد دينى كه تجلى مديريت فراعنه تاريخ اند و قطب مخالف انبياء الهى(ع) محسوب مى‏شوند. تا بدين جا به دو مقدمه «ضرورت حكومت» و «ضرورت جهت گيرى حكومت» اشاره نموديم و گفتيم: ضرورت حكومت براى ايجاد هماهنگى در توسعه تاريخى زندگى بشر است و ضرورت جهت گيرى براى تعيين هدف اين توسعه بر پايه اين دو ضرورت است كه مى‏توان حكومت ها را به دو قسم تقسيم نمود. حال اگر پذيرفتيم جوامع انسانى داراى حكومت لند و اين حكومت هم يا مادى است و يا الهى و معلوم شد كه هماهنگى همه شئون زندگى هم بر عهده حكومت و حاكميت است، آنگاه مى‏توان نتيجه‏گيرى كرد كه هر زاويه از زواياى زندگى اجتماعى كه تحت مديريت و ولايت دينى واقع مي شود - يعنى مديريتى كه مي خواهد اين زاويه را بستر تقرب و بندگى خداى متعال و توسعه كلمه توحيد قرار بدهد - حتماً مورد تاخت‏وتاز و هجوم قدرت هاى مادى و توسعه دنياپرستى قرار مى‏گيرد تا بتواند وجود خود را بر چنين جوامعى تحمل كند. از اين مدخل، حكومت و مديريت دينى براى ايجاد هماهنگى اجتماعى در مسير قرب الهى، ضرورت و قطعيت مى‏يابد چون اصولاً هدايت تكامل اجتماعى براى تكامل كلمه توحيد و پرستش خداى متعال در زندگى اجتماعى بشر، رسالت حكومت دينى است و تعطيل شدن آن بمعناى توسعه حكومت مادى و پذيرش سلطه حكومت غير الهى بر روابط «سياسى، فرهنگى و اقتصادى» جامعه است. از ديگر سو چون نمى‏توان مديريت كفر را بر توسعه حيات انسانى پذيرفت، ضرورتاً نقطه مقابل آن، بايد «حكومت دينى» پذيرفته شود. بر اين اساس مى‏توان مدعى شد انديشه «ولايت فقيه» بر پايه دو انديشه استوار است: 1 - ضرورت حكومت 2 - درگيرى دو نوع حاكميت در طول تاريخ كه توسعه هريك موجب تضييق ديگرى است. بر اساس اين انديشه، بنيان ولايت فقيه بر بنيان حكومت دينى است كه اين حكومت هم در عصر غيبت، قهراً در شكل حكومت عالم آگاه و متعهد نسبت به دين، تفسير مي شود. به ديگر بيان اگر ضرورت حكومت دينى در عصر غيبت پذيرفته شد آنگاه نظام قدرتى كه براى حكومت دينى تعريف مي شود، ساختارى خواهد بود كه بر محور «عدالت» و «فقاهت» شكل مى‏گيرد. در اين حال اين دو امر جزء ضوابط مناصب اجتماعى بشمار مى‏رود چون بنابراين كه اين حكومت، دينى باشد. با بيان مطلب اخير، سه اصل مورد دقت قرار گرفت: اصل اول پيرامون ضرورت حكومت اجتماعى و لزوم مهندسى و مديريت توسعه بود چون اين توسعه تعطيل‏پذير نيست و اصولاً بدون هماهنگى واقع نمي شود. اصل دوم از ضرورت حكومت دينى از زاويه ضرورت جهت گيرى در حكومت و مديريت سخن مى‏گفت به اينكه جهت گيرى يا بسوى توسعه قرب است و يا در جهت توسعه پرستش دنيا؛ و البته هيچيك از اين دو روند هم تعطيل‏پذير نيست. و بالاخره اصل سوم به اين مطلب اشعار داشت كه چون اصل توسعه ضرورت دارد و اصل جهت گيرى هم بر آن حاكم است لذا هرجا كه پاى مديريت دينى در كار نباشد عملاً حضور مديريت كفر غيرقابل اجتناب مى‏باشد. پس مديريت دينى براى مهندسى اجتماعى در جهت توسعه تقرب، يك ضرورت محسوب مى‏شود. اين مديريت دينى در عصر غيبت رسول اكرم(ص) و اوصياء معصومش(س) بر مدار فقاهت و عدالت شكل مي گيرد؛ يعنى ساختار نظام قدرت، مقيد به «آگاهى» و «تعهد» دينى است. حال بر اساس اين تفسير از ولايت فقيه، اولين امرى كه حكومت دينى بايست در سايه ولايت فقيه انجام دهد، «توسعه كلمه توحيد» در عالم است چون اساساً ولايت فقيه بعنوان يك تئورى قدرت در سطح جهانى مطرح است نه يك تئورى قدرت در سطح منطقه‏اى يا ملى؛ تا آنگاه سخن از مرزهاى جغرافياى سياسى بميان آيد! اين چيزى نيست جز تئورى توسعه كلمه توحيد در سراسر دنيا كه عهده‏دار گسترش بندگى خدا در تمامى كره خاك و منزوى كردن دولت كفر در تمامى اشكال آن است. اين تفسير از ضرورت حكومت، در متن خود تفسيرى از رسالت حكومت دينى را ارائه مى‏دهد. تمامى اين معانى براحتى از كلمات حضرت امام(ره) نيز مشهود است. اصولاً تئورى ولايت فقيه كه توسط امام راحل(ره) ارائه گرديد تئورى توسعه قدرت دينى در دنياست كه آنرا براى هدايت بشريت يك ضرورت مي دانند بگونه‏اى كه هرگاه اين نوع مديريت، توسعه پيدا نكند، نقطه مقابل آن كه توسعه كفر است حتماً واقع مي شود. كاملاً از كلمات معظم‏له مى‏توان چنين تفسيرى را از بنيان ولايت فقيه استفاده كرد. نقش «دفاع مقدس» در توسعه قدرت جهانى اسلام بنابراين درگيرى دو قطب قدرت در عالم و رابطه متقابل بين توسعه هريك و انزواى ديگرى، مبناى انديشه ولايت فقيه امام(ره) است. برپايه اين انديشه بود كه حضرت امام(ره) انقلاب اسلامى را در ايران به پيروزى رساندند و در قدم بعد و پس از تسخير قدرت در ايران، هجوم به كفر جهانى را آغاز كردند و شرق و غرب را مورد تاخت و تاز قرار دادند؛ بويژه ايشان پس از تسخير لانه جاسوسى، درگيرى با كفر بين‏المللى را آشكار كردند. ايشان اين انديشه را در مقام عمل يك گام فراتر از درگيرى استبداد منطقه‏اى به درگيرى با كفر بين‏المللى كشاندند. اين حركت رفته‏رفته موجب شد تا انقلاب اسلامى به مرحله‏اى از توسعه سياسى در دنيا نائل شود و از مرزهاى جغرافياى ايران فراتر رود. طبيعى است كه دشمن نيز آرام نگيرد و راهكار جنگ تمام عيار نظامى را از طريق يكى از كشورهاى همسايه گزينش كند. اين تحليلى از «دفاع مقدس» است. از اين منظر، جنگ هشت‏ساله، نبرد دو كشور بر سر خاك يا مرز جغرافيايى 2نيست بلكه به اعتقاد ما انقلاب اسلامى ايران توانست يك تئورى بر پايه ضرورت توسعه حكومت دينى به تمامى اقطاب عالم ارائه دهد و با تعقيب اين تئورى در عمل، گام اول را در نفى استبداد شاهنشاهى در ايران و گام دوم را در هجوم همه‏جانبه به قدرتهاى كفرآلود در سطح بين‏المللى - بخصوص هجوم به «سازمان ملل» كه سازمان مركز مديريت قدرت هاى استكبارى در عالم پس از جنگ دوم جهانى است - بردارد. حضرت امام(ره) هجوم انقلاب را پس از تسخير دولت و تأمين قدرت در ايران، به اين كانون هاى قدرت بين‏المللى سرايت دادند كه همگى برپايه تئورى ولايت فقيه ايشان بود، البته امام راحل(ره) تمامى اين مواضع را در قدم اول بيان نكردند بلكه گام‏به‏گام پيش رفتند و تدريجاً در جاى خود تك‏تك آنها را مطرح نمودند. مبناى اين نظريه صرفاً در احتياج جامعه اسلامى به حاكميت دولت دينى خلاصه نمى‏شد بلكه در آن، انديشه تقابل دو قطب قدرت در عالم و ضرورت توسعه يكى براى محو ديگرى دائماً گوشزد مى‏گرديد. اين نگاه امام(ره) به ولايت فقيه بود و همين را هم در عمل دنبال مي كردند و در عين حال بعنوان يك تكليف الهى حق حاكميت، مديريت و مشروعيت تصميم‏گيرى فقيه جامع‏الشرايط عادل نسبت به توسعه اسلام در عصر غيبت را هم براى خود قائل و معتقد بودند. اين مشروعيتى است كه خداى متعال به چنين مديريتى عطا فرموده است. نقش «فقه حكومت» در اداره جامعه اسلامى طبيعى است اگر ما ضرورت قدرت و توسعه حكومت را بپذيريم و اگر بناست دين، اداره بشر را در امور اجتماعى برعهده بگيرد بايد تنفيذ تصميم‏گيري هاى نظام مديريتى كه برپايه فقاهت و عدالت شكل مى‏گيرد نيز از جانب خداوند متعال باشد. اما نكته مهم اين است كه مديريت ولى‏فقيه بر پايه اهواء نيست؛ چون شرط اول اعمال ولايت از سوى فقيه، عدالت و شرط دوم آن، فقاهت است لذا اين امر مقيد به تعهد به دين برپايه «فقه حكومت» است. همين فقه است كه مى‏بايست جامعه را اداره كند. بالطبع تصميماتى كه براى توسعه قدرت بر پايه فقه حكومت گرفته مى‏شود معتبر خواهد بود. البته اساسى‏ترين اصل فقه حكومت هم اصل توسعه قدرت اسلام در عالم است. يعنى اولين اصلى كه در فقه حكومت مطرح است اصل توسعه ضرورت است. اين توسعه بايست به ساختار قدرت تبديل شود تا عملاً قالب حكومتى ايجاد شود. با اين وصف اصل توسعه قدرت اسلام، عزت مسلمين، آبرومندى اسلام در نظر مردم، عزت روزافزون آن در دنيا همگى جلوه‏هائى از مهمترين اصل فقه حكومت است. حضرت امام(ره) صاحب اين انديشه هستند؛ انديشه‏اى كه ريشه در بنيان «كلامى» دارد، اصولاً از اين منظر هم مى‏توان يك نگاه اعتقادى به مسئله داشت و هم تحليل جامعه‏شناسانه دقيق از تكامل اجتماعى و توسعه تحول قدرت. ايشان بر پايه همين انديشه با كفر بين‏المللى درگير شدند و در عين حال قدرت را در يك محدوده خلاصه نكردند، اين واقعيت به جوهره تئورى مزبور بازگشت دارد كه از ولايت فقيه تفسير جديدى در سايه حكومت دينى ارائه مى‏دهد. به تعبير بهتر تئورى حكومت دينى، هم بر پايه يك جامعه‏شناسى و هم يك فلسفه تاريخ خاص استوار شده است. لذا هم مبناى كلامى دارد هم مبناى فلسفه تاريخ و هم مبانى جامعه‏شناختى كه همگى اينها در كلمات حضرت امام(ره) كاملاً مشهود است. گرچه مجموعه آن تاكنون به صورت يك تئورى در فلسفه تاريخ يا جامعه‏شناسى ارائه نشده است ولى بصورت يك نظام و انديشه منسجم قابل طرح بوده و هست. ايشان همواره دو قطب قدرت را در تاريخ مى‏ديدند كه داراى دو نوع موضع گيرى نسبت به ربوبيت الهى است و به دو شكل طغيان و طاعت ظاهر مى‏شود. طبعاً امام راحل(ره) بدنبال توسعه مديريت طاعت در عالم بودند و مي خواستند اين واقعيت را بصورت بين‏المللى محقق كنند و با انزواى حكومت كفر، توسعه كلمه توحيد را نتيجه بگيرند. از اينرو در طول مبارزه همگان را به اين نكته توجه مى‏دادند كه محدوديت حكومت دينى عين پذيرش سلطه كفر بر شئون حيات بشر اعم از شئون «سياسى، فرهنگى و اقتصادى» است. تهاجم نظامى، جلوه‏اى از هجوم سياسى، فرهنگى و اقتصادى بر اساس اين بنيان درگيرى با استكبار قطعى است و اين درگيرى هم پس از فتح منطقه‏اى واقع مى‏شود. همين امر موجب قطب‏بندى قدرتها نسبت به ايران اسلامى شد و بصورت قطب‏بندى در تنازع سياسى، فرهنگى و اقتصادى اما به شكل يك هجوم نظامى شكل گرفت. به تعبير بهتر يك بعد و يك جلوه از هجوم سياسى، فرهنگى و اقتصادى درگيرى نظامى مى‏باشد. يعنى اگر تحليل ما از جنگ چنين باشد آنگاه جنگ ما جنگ كفر و ايمان است كه امام(ره) مكرراً به آن اشاره مي فرمودند؛ در حالى كه ظاهر امر چنين بود كه دو كشور مسلمان با هم در حال نبردند! اما ديديم كه ايشان با چه ظرافتى به بيان اين تحليل از دفاع مقدس پرداختند و پرده از چهره تزوير برداشتند و با تنبه دادن ديگران به ريشه هجوم نظامى، افراد جامعه را به واكنش شايسته نسبت به آن تحريك نمودند. ايشان بر همين اساس انگيزه‏هاى درگيرى با كفر را مبناى جنگ قرار دادند و با رشد دادن اين انگيزه، آنرا به انگيزه دفاع تبديل كردند. البته نكته مهم در اين ميان نيز اين است كه باز در صدد برآمدند شكل درگيرى را از قالب منطقه‏اى بصورت بين‏المللى درآورند و اين واقعيت را با هزار زبان به بين‏الملل اسلامى تفهيم كنند كه جنگ ما با عراق جنگ با يك كشور اسلامى نيست بلكه جنگ با كفر است. در واقع اين كفار هستند كه عراق را تحريك مى‏كنند، هرچند پس از گذشت چند سال از خاتمه جنگ امروزه اسناد بسيارى براى دخالت مستقيم و غيرمستقيم كفار در دفاع مقدس وجود دارد اما از ياد نبريم كه تحليل عمده آنروز بر محور نفى چنين دخالتى متمركز بود. از اينرو اينك نظام اسلامى براحتى مى‏تواند اثبات كند كه عرصه اين نبرد از محدوده مرزهاى جغرافيائى دو كشور مسلمان فراتر رفته بود و شكل بين‏المللى بخود گرفته بود. پس از آنكه معلوم شد انديشه امام(ره) در اين زمينه صحيح بوده است عملاً اين انديشه به انگيزه جنگ با دشمن تبديل شد و باعث گرديد اين نبرد به جنگ خاك و آب و جغرافيا و نژاد عرب و فارس تبديل نشود بلكه در نهايت به يك جنگ تمام عيار ميان اسلام و كفر مبدل گردد كه موضوع درگيرى چيزى نيست جز حاكميت اسلام يا الحاد بر عرصه مديريت بين‏الملل. طبعاً در اين گستره، پاى سازمان ملل بعنوان مهمترين مركز تصميم‏گيرى جهانى نيز بميان آمد و از همين‏جا بود كه اين سازمان در قدم اول تلاش مي كرد از كنار اين حادثه به راحتى عبور كند و اجازه دهد دولت عراق به پيشروى خود ادامه دهد. اما پس از عقب راندن دشمن توسط نيروهاى سپاه اسلام - خصوصاً پس از پيشرفت ما در فتح خرمشهر – موضع گيرى آنها نيز تغيير كرد. آنها بدنبال اين بودند كه ما را به سازش بكشانند و به نحوى از توسعه جنگ به بيرون از مرزهاى جغرافيايى ايران كه منشأ توسعه درگيرى اسلام با كل ابرقدرتها در دنيا بود جلوگيرى كنند. صدور انگيزه دفاع از اسلام به خارج از مرزها، محور مديريت حضرت امام(ره) در جنگ حضرت امام(ره) با همين بصيرت، اين جنگ را بر پايه انگيزه بين‏المللى اداره كردند. از اين رو در دنياى اسلام كم نبودند مسلمانانى كه جنگ ما را در جنگ ايران و عراق خلاصه نمى‏كردند. چون ايشان به كنه تحليل حضرت امام(ره) پى‏برده و آنرا پذيرفته بودند. اين همان گام بزرگى بود كه امام(ره) در مديريت جنگ برداشتند و انگيزه نبرد را به فراتر از آب وخاك سرايت دادند. يعنى اول به ملت ايران تفهيم كردند كه اين، جنگ دو كشور بر سر مرز يا منابع اقتصادى - همچون منابع اقتصادى خوزستان - يا برترى نژادى يكى بر ديگرى نيست بلكه هدف اصلى، درگيرى اسلام و كفر است. لذا كسانى كه جنگ را سازماندهى كرده‏اند فراتر از مرز جغرافيائى يا نژاد يا منابع اقتصادى را در سر مى‏پرورانده‏اند. بله ممكن است كسانى بعنوان هدف دوم خود با چنين انگيزه‏هائى به مصاف نيروهاى اسلام آمده باشند اما حتماً هدف اصلى چنين نبوده و نيست. ايشان بخوبى اين واقعيت را در ابتداء به ملت ايران و سپس به ملل دنيا - خصوصاً جهان اسلام تفهيم نمودند و انگيزه جنگ را به انگيزه دفاع از اسلام تبديل كردند. صدور اين انگيزه به اقصا نقاط جهان اسلام باعث شد تا مسلمانان دريابند كه براى دفاع از دين هم مى‏توان اين گونه شهيد داد. اين هنر الگوسازى حضرت امام(ره) براى ملت هاى مسلمان در زمينه دفاع از اسلام بود كه در قالب مديريت جنگ متمركز بود. ايشان از يكسو در داخل به اصلاح انگيزه‏ها پرداختند و از ديگرسو در سطح بين‏الملل به مستضعفين عالم توجه دادند كه طرف اصلى درگير با ما، ابرقدرتها هستند. پس از اين آگاهى بود كه ايشان هجمه اصلى انقلاب اسلامى را بسوى ارزش ها و مفاهيم مورد پذيرش نظام استكبار سازماندهى كردند. ايشان در طول تاريخ جنگ هيچگاه دشمن واقعى را رژيم عراق معرفى نكردند بلكه تمامى تحليل ها بر اين واقعيت متمركز بود كه بايست پشت دستگاه جنگى حزب بعث عراق، دست هاى خيانتبار ابرقدرتها را ديد كه بر اساس درگيرى با اسلام و توسعه آن در عالم عليه ايران بسيج شده‏اند. از اينرو مكرراً مي فرمودند اينها بخاطر اسلام است كه با ما مى‏جنگند. ادامه اين تحليل ها همپاى مديريت عينى جنگ، اين باور مقدس را در داخل و خارج ايران ايجاد كرد كه اين، عرصه‏اى از يك نبرد همه‏جانبه ميان كفر و ايمان است. لذا كسانى كه مى‏خواهند مقاومت تمامى ايمان را در مقابل تمامى كفر ببينند كافى است به مرزهاى ايران اسلامى نظر بيفكنند. اين از اساسى‏ترين عواملى بود كه انگيزه درگيرى با كفر را در سطح بين‏المللى مطرح كرد. چون اگر ديگر ملت هاى اسلامى ببينند كه دو ملت بر سر خاك مى‏جنگند، آنها انگيزه‏اى براى دفاع از طرف مظلوم در جنگ پيدا نمى‏كنند ولى اگر ببينند كفر با ايمان در حال جنگ است و طرف مسلمان اين گونه براى حفظ ارزش هاى خود خون مى‏دهد نمى‏توانند از اين همه ايثار و مشاركت متأثر نشوند. لذا عملاً اين ايثار، محرك خوبى براى آگاهى و حركت امت اسلامى شد. در يك كلام، از عمده نقاط مثبت مديريت حضرت امام(ره) بعنوان ولى فقيه جهان اسلام، صدور اين انگيزه و آگاهى به بيرون از مرزهاى جغرافيائى ايران بود. يعنى بمحض آنكه دشمن در عرصه بين‏المللى، ما را مورد هجوم قرار داد امام(ره) هم اين جنگ را به ابزارى عليه قدرت هاى بين‏المللى تبديل كردند. لذا ايشان بر اين نكته در آخرين پيامشان در خصوص جنگ تصريح فرمودند كه: «هر روز ما در جنگ بركتى داشته‏ايم كه در همه صحنه‏ها از آن بهره جسته‏ايم.» «ما انقلابمان را در جنگ به جهان صادر نموده‏ايم.» «ما در جنگ پرده از چهره تزوير جهانخواران كنار زده‏ايم.» «ما در جنگ به اين نتيجه رسيده‏ايم كه بايد روى پاى خود بايستيم.» «ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستيم.» «ما در جنگ ريشه‏هاى انقلاب پربار اسلاميمان را محكم كرديم.» «ما در جنگ به مردم جهان و خصوصاً مردم منطقه نشان داديم كه عليه تمامى قدرتها و ابرقدرتها ساليان سال مي توان مبارزه كرد.» «جنگ ما كمك به فتح افغانستان را به دنبال داشت.» « جنگ ما فتح فلسطين را بدنبال خواهد داشت.» «جنگ ما موجب شد كه تمامى سردمداران نظام هاى فاسد در مقابل اسلام احساس ذلت كنند.» «جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام شدنى نيست.» «جنگ ما جنگ فقر و غنا بود.» «جنگ ما جنگ ايمان و رذالت بود و اين جنگ از آدم تا ختم زندگى وجود دارد.» «صداى اسلام خواهى آفريقا از جنگ هشت‏ساله ماست.» «علاقه به اسلام‏شناسى مردم در آمريكا و اروپا و آسيا و آفريقا يعنى در كل جهان از جنگ هشت‏ساله ماست.» «من در اينجا از مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران و فرزندان شهدا و جانبازان به خاطر تحليل هاى غلط اين روزها رسماً معذرت مى‏خواهم و از خداوند مى‏خواهم مرا در كنار شهدا جنگ تحميلى بپذيرد.» «ما در جنگ براى يك لحظه هم نادم و پشيمان از عملكرد خود نيستيم.» «راستى مگر فراموش كرده‏ايم كه ما براى اداى تكليف جنگيده‏ايم و نتيجه فرع آن بوده است؟!« خلاصه كلام اين است كه با اين نوع نگرش به جنگ، ريشه پيدايش آن، توسعه انديشه حكومت دينى وولايت فقيه در عالم ارزيابى مى‏شود، بدين معنا كه توسعه انديشه درگيرى دو قطب قدرت در عالم، بيدارى ملت هاى اسلامى و دميدن روح تعهد دينى در مقابل هجوم بى‏امان دشمن و بالاخره اداره جنگ بوسيله امام(ره) بر پايه انگيزه درگيرى كفر و ايمان قابل تفسير است. البته آنچه كماكان جاى بررسى دارد مسائل بعدى پس از جنگ است كه بايد ديد ايشان بر اساس همين تحليل چگونه توانستند تلخى پذيرش قطعنامه - بعنوان قبول حكميت سازمان ملل - را در ذائقه دوستان انقلاب، قابل تحمل كنند و در نهايت از آن بهره‏بردارى مثبت نموده و بتوانند مجدداً روح يك ملت را در تقابل بعدى با نظام استكبار تثبيت نمايند؟ اينك با بيان مقدمه‏اى كوتاه به بررسى اين سؤال مى‏پردازيم: انديشه حضرت امام(ره) در باب ولايت فقيه متأثر از يك مبناى كلامى و بدنبال آن يك نگاه فلسفه تاريخى خاص مى‏باشد. آن نگاه كلامى توجه به نقش «دين حداكثر» در سرپرستى تمامى شئون حيات فردى و اجتماعى بشر است. البته بدنبال همين انديشه دين حداكثر، بحث نظام خلافت و ربوبيت مطرح مى‏شود كه در واقع طريق جريان سرپرستى الهى در جامعه مى‏باشد. طبعاً از اين منظر دو نوع نظام تاريخى قابل طرح است كه داراى دو نوع نظام سرپرستى و ولايت مى‏باشند كه يكى متكفل سرپرستى جريان عبوديت در جامعه و ديگرى متولى سرپرستى اهواء مى‏باشد. لاجرم از يكى توسعه عبوديت و از ديگرى توسعه اهواء قابل انتظار است. به ديگر بيان ما با دو نظام تاريخى روبرو هستيم كه يكى نظام «اقامه توحيد» و ديگرى نظام «اقامه كفر» است؛ اولى بدنبال توسعه عبوديت و دومى بدنبال توسعه شيطنت. است اين دو، نظام اقامه و تغيير ارزش ها محسوب مى‏شوند؛ لذا فعلاً سخن از دو نظام عمل نيست. چه بخواهيم و چه نخواهيم اين دو جريان همواره در طول تاريخ وجود داشته‏اند. خصلت اساسى هر دو نظام، توسعه‏ياب بودن آنهاست. از اينرو همواره به تنازع برخواسته‏اند و در مقام تضييق گستره ديگرى برآمده‏اند؛ هرچند به اعتقاد موحدين، غايت حركت تاريخى بشر به پيروزى نظام اقامه توحيد منجر مى‏شود. بنابراين تا زمانى كه غلبه حق صورت نگيرد اين نزاع ادامه خواهد يافت. اين انديشه حضرت امام(ره) در اين باب بود كه بنيان تفكر ايشان در پذيرش سرپرستى و هدايت حكومت دينى نيز محسوب مى‏شد. بر اين اساس اگر حكومت دينى تعطيل شود نتيجه‏اى جز پذيرش كفر قابل انتظار نخواهد بود. اصولاً از عمده ادله ضرورت ولايت فقيه در جامعه اسلامى وجود همين دو نظام تاريخى اقامه مى‏باشد كه در تنازع دائمى قرار دارند. دليل مقاومت هشت ساله انقلاب نسبت به پذيرش قطعنامه بر اين مبنا «استراتژى» حكومت الهى، جنگ با كفر است. اين يك تاكتيك نيست بلكه استراتژى كلى محسوب مى‏شود كه البته در محورهاى مختلف به اشكال گوناگون ظهور مى‏يابد. از اين رو حضرت امام(ره) جنگ را به عنوان يك ضرورت مورد تأكيد قرار داده و از آن استقبال مى‏كردند. تحليل ايشان از جنگ يك تحليل مثبت بود و آنرا بستر توسعه خلافت الهى مى‏دانستند. چون اصولاً از غير طريق جنگ و درگيرى نمى‏توان كلمه توحيد را در عالم توسعه داد. به تعبير بهتر سخن از دو نظام اقامه توسعه‏ياب است كه چاره‏اى جز درگيرى با يكديگر در عرصه بين‏الملل ندارند. فعلاً سخن از دو نظام عمل نيست چه اينكه حتى اگر يك نظام اقامه و يك نظام عمل نيز مطرح بود باز نظام اقامه اول، حضور نظام عمل طرف مقابل را بر نمى‏تافت. از اين منظر حضرت امام(ره) به پديده جنگ مى‏نگريستند و آنرا عامل تكامل جامعه اسلامى تعريف مى‏كردند. بر اين مبنا يا بايست جنگ با پيروزى ما تمام مى‏شد يا اينكه كماكان ادامه مى‏يافت. از همين جا بود كه طبق نظر ايشان پذيرش قطعنامه چيزى جز پذيرش حكميت بين‏الملل نبود چه اينكه بر اساس نظريات و آمار موجود در سطح جهانى و اعتراف صريح يا تلويحى بسيارى از سياستمداران، اين جنگ صرفاً نبرد دو نظام سياسى نبود بلكه به عرصه‏اى براى ظهور تنازع تاريخى اسلام و كفر تبديل شده بود. اين همان انديشه حضرت امام(ره) مى‏باشد كه سالها پيش و در جريان دفاع مقدس به كرات بيان شده بود. پذيرش قطعنامه، پذيرش حكميت سازمان ملل بر اساس همين استراتژى بود كه حضرت امام ادامه جنگ تا پيروزى كامل بر دشمن را خواستار بودند و هيچ گاه بدنبال پذيرش صلح نبودند. چون ايشان اين جنگ را به صحنه درگيرى با نظام استكبار و منويات شوم سازمان ملل تبديل كرده بودند لذا پذيرش قطعنامه را پذيرش خواسته‏هاى سازمانى مى‏دانستند كه در جهت اهداف استكبارى حركت مى‏كنند. شكى نيست كه مقاومت هشت ساله نظام اسلامى در شيوه تنظيم قطعنامه 598 مؤثر بود و توانست برخى از خواسته‏هاى ما را در طول جنگ و در قالب بندهاى قطعنامه بر دشمن تحميل كنند. اما حقيقت اينست كه جوهره اين امر چيزى جز پذيرش حكميت سازمان اداره كفر بين‏الملل نبوده است. لذا همواره حضرت امام(ره) با پذيرش چنين قطعنامه‏اى در طول هشت سال دفاع مقدس مخالفت كردند و فرمودند:«اگر بندبند استخوان هايمان را جدا سازند اگر سرمان را بالاى دار برند اگر زنده زنده در شعله‏هاى آتشمان بسوزانند اگر زن و فرزندان و هستيمان را در جلو ديدگانمان به اسارت و غارت برند هرگز امان‏نامه كفر و شرك را امضاء نمى‏كنيم.قرآن مى‏گويد جنگ‏جنگ تا رفع فتنه در عالم يعنى كساني كه تبعيت از قرآن مى‏كنند در نظر داشته باشند كه بايد تا آنجائى كه قدرت دارند بر نبردشان ادامه بدهند تا اينكه فتنه از عالم برداشته شود. ايران همانطور كه سيلى زد به اين موجود مفلوك، به سيلى زدن خودش و به پس گردنى زدن خودش ادامه مى‏دهد تا اينكه آن چيزهايى كه بايد زير بار بروند با فشار نظامى ايران و با فشار ملت ايران، تحقق پيدا بكند. ملت ايران اگر مى‏خواست كه صلح آمريكايى بكند، همان اول از آمريكا جدا نمى‏شد و قطع روابط نمى‏كرد و دستش را از ايران كوتاه نمى‏كرد و جاسوسان او را بيرون نمى‏كرد و امروز هم اگر دستش را به صلح آمريكايى دراز كند، صدام و امثال صدام كنار مى‏روند، لكن مستشارهاى آمريكايى وارد معركه مى‏شوند. ما نمى‏توانيم صلحى را بپذيريم كه طرح آمريكايى دارد و صدام نمى‏تواند بپذيرد آن چيزهايى را كه ما مى‏خواهيم. كسى كه ابتدائاً براى اينكه سردار قادسيه باشد تصريح كرد كه من به كشورى كه مجوس هستند دارم حمله مى‏كنم و كشور ايران را مجوس خواند و حمله خودش را حمله سردار قادسيه خواند. و تا زمانى كه شرايط اجتماعى، پذيرش آنرا بر ايشان تحميل نكرد از قبول قطعنامه سر باز زدند. شاهد ما بر اين مدعا تأكيد معظم‏له دو هفته قبل از پذيرش قطعنامه است كه قبول صلح تحميلى را با خيانت به رسول‏الله(ص) برابر دانستند و فرمودند:اين‏روزها بايد تلاش كنيم تا تحولى عظيم در تمامى مسايلى كه مربوط به جنگ است به وجود آوريم بايد همه براى جنگى تمام عيار عليه آمريكا و اذنابش به سوى جبهه رو كنيم امروز ترديد به هر شكلى خيانت به اسلام است، غفلت از مسائل جنگ، خيانت به رسول‏الله(ص) است اين جانب جان ناقابل خود را به رزمندگان صحنه‏هاى نبرد، تقديم مى‏نمايم. حال آنكه اطلاعات ايشان نسبت به مقدورات و موانع طبيعى جنگ طى اين زمان اندكى اضافه نشده بود. از اينرو در ابتدا با بالاترين انگيزه وارد عرصه نبرد با دشمن شدند و زمانى كه شرائط بگونه‏اى در آمد كه اساس انقلاب اسلامى در گرو پذيرش قطعنامه قرار گرفت تكليف الهى خود را در قبول صلح احساس كردند. مسلماً هيچ انگيزه‏اى جز حفظ پيام اسلام ايشان را به پذيرش صلح وادار نكرد والا خود فرمودند: در شرايط كنونى آنچه موجب امر شد، تكليف الهى‏ام بود. شما مى‏دانيد كه من با شما پيمان بسته بودم كه تا آخرين قطره خون و آخرين نفس بجنگم، اما تصميم امروز فقط براى تشخيص مصلحت بود و تنها به اميد رحمت و رضاى او از هر آنچه گفتم گذشتم و اگر آبرويى داشته‏ام با خدا معامله كرده‏ام. ايشان احساس كردند با توجه به شرائط ايجاد شده در جنگ تحميلى وضعيت اسلام در نظام قواى بين‏الملل در حال ضعيف شدن است والا مى‏توان به طور حتم ادعا كرد كه صباحى قبل از پذيرش قطعنامه ايشان كماكان معتقد بودند كه پذيرش صلح چيزى جز پذيرش منويات نظام كفر بين‏الملل و تبعات آن نيست. ضعف مقدور «نيروى انسانى»، عامل پذيرش قطعنامه در اين حال با يك محاسبه جديد كه نوعاً به ضعف ما در مقدورات «نيروى انسانى» باز مى‏گشت مصلحت چنين ديدند كه براى حفظ اساس انقلاب تبعات منفى پذيرش قطعنامه را به جان و دل بخرند. ما معتقديم كه در طول جنگ، مقدورات طبيعى به عنوان مقدورات دسته دوم مطرح بوده است و آنچه جنگ را در تمامى هشت سال نبرد با دشمن اداره مى‏كرد در درجه اول، نيروى انسانى. بوده است حضرت امام(ره) نيز طى دو هفته قبل از پذيرش قطعنامه به اطلاعات جديد و تعيين كننده‏اى از ضعف ما در مقدورات طبيعى دست نيافته بودند اما آنچه متغير اصلى در پذيرش صلح بود چيزى جز كمرنگ شدن مقدورات انسانى نبود. بنابراين پذيرش صلح تنها به معناى تحميل شرائط قهرى جنگ بود و اين امر نه به مقدورات طبيعى بلكه به مقدورات انسانى باز مى‏گشت كه همواره در انديشه دفاعى حضرت امام(ره) به عنوان تنها وزنه سنگين و تعيين كننده مطرح بوده است. اما در عين آنكه ايشان پذيرش صلح را تحميل نظرات دشمن در عرصه‏اى از نبرد با انقلاب اسلامى ارزيابى مى‏كردند هيچگاه معتقد نبودند كه پايان جنگ هشت ساله به معناى پايان نبرد همه‏جانبه با دشمن در تمامى عرصه‏هاست. امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار و جنگ پابرهنه‏ها و مرفهين بى‏درد شروع شده است. و من دست و بازوى همه عزيزانى كه در سراسر جهان كوله‏بار مبارزه را بر دوش گرفته‏اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاى عزت مسلمين را نموده‏اند، مى‏بوسم و سلام و درودهاي خالصانه خود را به همه غنچه‏هاى آزادى و كمال نثار مى‏كنم. به تعبير بهتر ايشان در يك عرصه به ختم جنگ رضايت دادند اما جبهه‏هاى جديدى را در ديگر عرصه‏ها عليه دشمن باز كردند هرچند اين عرصه‏ها ديگر از صبغه نظامى برخوردار نبود اما همچنان مى‏توان زبانه‏هاى آتش نبرد ميان كفر و اسلام را از اين جبهه‏ها كه در رأس آنها نبرد فرهنگى با دشمن است به وضوح ديد. از نمونه‏هاى بارز اين نوع نبرد با دشمن در ماههاى آخر عمر شريف ايشان نامه معظم‏له به آقاى گورباچف و قضيه سلمان رشدى است. انديشه دفاعى حضرت امام(ره) بنيان مديريت جنگ تا بدينجا از سياست حضرت امام(ره) در مديريت جنگ و موضع گيرى ايشان نسبت به پذيرش قطعنامه سخن گفتيم و بر اين نكته تأكيد نموديم كه ايشان توانستند با اداره مطلوب جنگ انديشه دفاعى خود را به بدنه جامعه اسلامى ايران بلكه دنياى اسلام منتقل نمايند تا از اينطريق بتوانند جنگ ميان كفر و اسلام را نهادينه كنند و جنگ هشت ساله را به عنوان ابزار ارتقاء وجدان عمومى ملل جهان خصوصاً دنياى اسلام مطرح نمايند. قطعاً اين امر در عوامل درونزا و برونزاى جنگ تحميلى بسيار مؤثر بود و باعث شد هم مقاومت داخلى در مقابل كفر و هم مقاومت بين‏المللى در سطح جهانى در برابر نظام استكبار فزونى يابد. به ديگر بيان ايشان توانستند با اين ابزار در نظام قدرت جهانى در درون و خارج مرزهاى ايران اسلامى انگيزه و ايمان درونى معتقدين به اسلام را نسبت به ضرورت درگيرى همه‏جانبه با كفر صد چندان كنند. موفقيت اساسى ايشان را در صحنه جنگ بايست در همين دو عرصه «درون» و «بيرون» ارزيابى نمود بگونه‏اى كه در درون، به ارتقاء نظام انگيزشى جامعه بر محور ايمان - و نه احساسات ناسيوناليستى - نائل آمدند و در بيرون از مرزها نبرد با كفر را به صورت يك فرهنگ در سطح جهانى و ميان ملل اسلامى مطرح نمودند. اين امر باعث شد جايگاه اسلام در نظام قدرت جهانى ارتقاء يابد و دشمن را در عرصه‏هاى بسيارى به انفعال كشاند والا آنها همواره براى چپاول ملل مستضعف راههاى تعريف شده‏اى را دنبال مى‏كنند. همين تحرك حضرت امام(ره) در اين عرصه باعث انفعال دشمن و كم اثر شدن ابزارهاى قدرت نظام استكبار در ديگر عرصه‏ها شد. قطعاً قدرت عملكرد حضرت امام(ره) به انديشه ايشان در خصوص حكومت دينى بازگشت داشت به اينكه چنين نظامى را تبلور خلافت تاريخى الهى صالحان در زمين و بر پايه دين حداكثر و توسعه‏ياب ارزيابى مى‏كردند. ادامه دارد * منبع : www.farsnews.com، پنج شنبه ٤ مهر ١٣٨٧