Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 113824
تاریخ انتشار : 5 مهر 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 119

هنوز باور ندارم كه او رفته است

خبرگزاری فارس مادر شهيد عباس اعلايي گفت: الان بعد از گذشت 27 سال هنوز هم باور نداردم كه پسرم رفته است ولي خوشحالم از اين كه امانت خدا را به خودش بازگرداندم. فاطمه نيكزاد مادر شهيد عباس اعلايي در گفت وگو با خبرنگار ايثار و شهادت خبرگزاري فارس، اظهار داشت: پسرم در سن 22 سالگي عازم جبهه شد و جالب اين است كه در روز تولدش، شهيد شد. مادر اين شهيد ابراز داشت: پسرم خيلي عاطفي و مردم دوست بود و به همه تا آنجا كه مي توانست كمك مي كرد. براي خيلي ها بدون مزد كار مي كرد و هميشه سعي داشت ديگران را راضي نگه دارد. وي اضافه كرد: عباس در دوران قبل از انقلاب هم با پخش اعلاميه و درست كردن كوكتل مولوتوف در مقابل رژيم شاهنشاهي به همراه مردم مي ايستاد و خودش را مسئول مي ديد كه در برابر ظلم ساكت ننشيند. وي تاكيد كرد: وقتي عباس اسمش را براي اعزام نوشته بود، در ابتدا به ما نگفت، چون پسر ديگرم هم در جبهه بود و عباس احساس مي كرد كه ما ناراحت مي شويم اگر او هم به جنگ برود. مادر اين شهيد اضافه كرد: وقتي ما از تصميم عباس مطلع شديم، پدرش به او گفت تو همين جا هم كه باشي مي تواني به اسلام خدمت كني لزومي ندارد حتما به جبهه بروي . وي با بيان اين مطلب كه رفتن به جبهه لياقت مِي خواهد، افزود: عباس در جواب اعتراض پدرش گفت: " يعني من لياقت ندارم كه به جبهه بروم" و با اين حرفش رضايت ما را براي حضور در جبهه گرفت. مادر اين شهيد با بيان اين مطلب كه هنوز هم رفتن عباسم را باور ندارم، افزود: آخرين باري كه براي مرخصي به تهران آمده بود ما در شرف تدارك مراسم عروسي تنها دخترم بوديم. وي تصريح كرد: هرقدر به پسرم اصرار كردم تا براي شركت در عروسي خواهرش پيش ما بماند، قبول نكرد، گفت شما اينجا هستيد و اين كافي است من بايد بروم جبهه، آنجا به من بيشتر نياز است. وي در ادامه گفت : بعد از اولين باري كه براي مرخصي آمده بود، به او گفتم حالا كه به جبهه مي روي ،لااقل پيش برادرت در منطقه جنوب باش تا من خيالم راحت تر باشد ولي او قبول نكرد و گفت جنوب و غرب ندارد، همه رزمندگان برادر من هستند. مادر شهيد اعلايي اضافه كرد: يك روز به خواهرش تلفني گفته بود كه در جبهه رزمند ها وصيت نامه مي نويسند ، يكي از دوستانم هم اين كار را كرده است. وي افزود: عباس به خواهرش گفته بود من با اين كه چيزي ندارم وصيت نامه اي براي شما نوشته ام آن را برايتان مي فرستم ولي به مادر چيزي نگو تا ناراحت نشود. وي در ادامه گفت: چند روز بعد از اين ماجرا به ما خبر دادند كه پسرتان زخمي شده در دلم احساس ناآرامي داشتم، حسي به من مي گفت چيز ديگري اتفاق افتاده است، دائما بي تابي مي كردم. وي اضاقه كرد: وقتي براي ديدن پسرم به بيمارستان رفتم، تازه فهميدم كه او شهيد شده است، در ابتدا فقط به همسرم اجازه ديدن جنازه را دادند، ولي نمي دانم چه شد كه يكدفعه گفتند شما هم مي توانيد پسرتان را ببينيد. وي افزود : تمام تن پسرم جاي گلوله و تركش بود انگار هنوز هم از جاي زخم هايش خون مي آمد؛ الان بعد از گذشت 27 سال هنوز هم باور نداردم كه او رفته است و لي خوشحالم از اين كه امانت خدا را به خودش بازگرداندم. * منبع : .farsnews.com،جمعه ٥ مهر ١٣٨٧