Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 113889
تاریخ انتشار : 7 مهر 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 9

فرزندان خرمشهر

گفت و گو با پدر شهيدان جهان آرا
گفت و گو با پدر شهيدان جهان آرا به مناسبت سالگرد دفاع از حريم خرمشهر و دفاع مقدس و تلاشي كه سيدمحمد علي جهان آرا در اين جريان داشته است راهي منزل پدر اين شهيد بزرگوار شديم تا از داستان پر حماسه خرمشهر و فرزندانش بشنويم. ايشان در درگيري ها حضور داشته و از نزديك شاهد حوادث آن دوران بوده است. پدر شهيد محمد جهان آرا همچنان بر قله ايمان وجودش نشسته است و اين از سخنان و لحن كلام او پيداست. س : لطفا خودتان را معرفي كنيد؟ ج : بنده سيد هدايت جهان آرا هستم. پدر سه شهيد بنام هاي سيدمحمد علي جهان آرا، سيدعلي و سيدمحسن جهان آرا. هشت پسر و هشت دختر دارم همه هم متولد خرمشهر هستند. س : درباره فعاليت هاي سيدمحمد علي جهان آرا از قبل از انقلاب بگوئيد؟ ج : فعاليت هاي سيدمحمد به 15 سالگي برمي گردد. در خرمشهر 15 ساله بود كه جوانان خرمشهر را متحد كرد و حزبي را به نام حزب الله شكل داد. اين جوانان در اين حزب به شدت فعال بودند تا آنجا كه با خونشان عهد بستند و امضا كردند كه تا جان داشته باشند و توان با اين رژيم مبارزه كنند. س: در طي اين فعاليت ها سابقه زندان هم در ميان بوده است؟ ج : بله. هم خودم سابقه زندان دارم و هم پسران و هم دخترانم. بعد از مدتي، و در طي فعاليت هايي كه پسرانم در كنار ساير جوانان در تشكيلات حزب الله داشتند دستگير شدند. سيدمحمد به مدت شش ماه حبس شد. اما سيدعلي به خاطر اينكه به مرحله سن قانوني نرسيده بود با دادن تعهد كه او ديگر فعاليت نخواهد داشت آزاد شد. س : سيدمحمد بعد از آزادي از زندان چگونه فعاليت هايش را ادامه داد؟ ج : اينها همچنان به مبارزه بر عليه رژيم سابق اقدام كردند و در ضمن ادامه تحصيل هم دادند. محمدعلي در دانشگاه تبريز قبول شد و سيدعلي هم در دانشگاه تهران. بعد از يك سال تحصيل ساواك دوباره اينها را احضار كرد و از آن به بعد زندگي مخفيانه فرزندانم شروع شد. س : از زندگي مخفيانه سيدمحمد و ديگر فرزندان بگوييد. ج : سيد محمد و محسن و علي به خاطر مبارزاتي كه بر عليه رژيم داشتند تحت تعقيب ساواك بودند و احضار مي شدند به خاطر اين تصميم گرفتند كه فعاليت و زندگي شان مخفيانه باشد. حتي ما هم از آنها بي خبر مي مانديم و اين زندگي مخفيانه تا چندين سال طول كشيد. س : به چه ترتيبي موفق به ديدار فرزندانتان مي شديد؟ ج : ما با واسطه ها، خانه بستگاني را معين مي كرديم و آنجا فرزندانمان را ملاقات مي كرديم. يك روز محمدعلي را در منزل يكي از بستگان ملاقات كرديم . هر چند آن فاميل ما بسيار مي ترسيد و اعتراض مي كرد كه اگر ساواك متوجه شود نابودشان خواهد كرد. و اين وضعيت ديدار ما با آنها بود. س : در اين زندگي مخفي و دور از خانواده هزينه هاي زندگي ايشان چگونه تأمين مي شد؟ ج : البته درباره هزينه هاي زندگي ما از آنها مي پرسيديم مي گفتند: ما، در ماه يك هفته در كارهاي ساختماني كار مي كنيم و چون خوب كار مي كنيم مورد توجه صاحب كار هستيم و آنها از كار ما استقبال مي كنند و به اين صورت با دست مزد آن يك هفته كار خود را به سر ماه مي رسانيم. س : نحوه شهادت سيدعلي به دست ساواك چگونه بود؟ ج : سيدعلي در اراك سال 56 دستگير شد و ممنوع الملاقات هم بود. بعد از پيروزي انقلاب و آزادي زندانيان ما محمد علي را در بين آزادگان نيافتيم. بعدها گفتند يك عنصر ساواكي دستگير شده كه پرونده سيد علي زيردست او بوده. در پرس و جو گفت ما او را زياد اذيت كرديم، شكنجه كرديم كه از مخفي گاه برادرانش و سايرين اطلاعاتي دهد اما او يك كلمه هم حرف نزد، در نهايت وقتي اطوي داغ را بر پيكرش گذاشتيم شهيد شد. س : چگونه سيد محمد فرمانده سپاه خرمشهر شد؟ ج : بعد از پيروزي انقلاب، هنوز سپاه تشكيل نشده بود كه محمد تحت يك تشكيلاتي كه خود بر پا كرده بود فعاليت مي كرد. بعد از تشكيل سپاه اين تشكيلات و فعاليت ها مورد تائيد واقع شد و در نتيجه او به عنوان فرمانده سپاه خرمشهر انتخاب شد. س : از ويژگيهاي سيد محمد علي بگوييد. ج : ايشان عين اينكه فرمانده بود اما زندگي و فعاليتهايش با يك پاسدار عادي هيچ فرقي نداشت. در هر شرايطي به وظايفش عمل مي كرد. يك شب كه سخت بيمار بود و نوبت نگهباني او بود نتوانسته بودند او را از نگهباني منصرف كنند او با همان حال بر سر پست نگهباني حاضر شده بود. سيد محمد گمنام و بي نشان بود و اصلاً سعي نمي كرد خود را بشناساند عموم مراجعين در برخورد اول او را نمي شناختند و بعداً در يك شرايط خاصي او را مي شناختند و چقدر هم تحت تاثير قرار مي گرفتند و اعتراف مي كردند. هيچ وقت خود را بيشتر از يك بسيجي ساده نه تصور كرد و نه معرفي و افتخارش هم همين بود. خيلي دير خسته مي شد و بسيار شجاع بود. س : سيد محسن جهان آراء، نحوه شهادت او چگونه بود؟ ج : سيد محسن در منطقه، در درگيريها اسير شد و در نهايت خبر شهادت و خبر زنده بودن او را دريافت نكرديم. س : از تهاجم به خرمشهر و اشغال آن بگوييد. ج : بعثي ها وقتي وارد خرمشهر شدند، از خرمشهر خرابه اي درست كردند 80 درصد خانه ها را خراب كردند و از تيرآهن خانه ها براي خود سنگر ساختند. پاره اي از اين تيرآهن ها را در زمين علم كردند كه نيرو هاي ايراني موفق به پياده كردن نيرو در آن مناطق نشوند .دشمن چنان در خرمشهر خيمه زده بود كه فكر مي كرد اشغال آن ابدي است صدام گفته بود اگر نيروهاي ايراني خرمشهر را پس بگيرند من كليد بصره را به آنها خواهم داد.در خرمشهر 3000 نيرو داشتيم همين 3000 نيرو بود كه سد راه صدام با تمام تجهيزاتش شد . س : سيد محمد چه نقشي در دفاع ازخرمشهر داشت؟ ج : سيد محمد بود كه با تمام شجاعت و دليري سد راه دشمن شد. حتي دشمنان هم او را شناخته بودند و مي دانستند سد راهي چون او دارند .او در جنگ خرمشهر نيروها را با تمام شجاعت هدايت مي كرد. س : شما در درگيريهاي خرمشهر بوديد؟ ج : بله. من در درگيريها آنجا بودم و كار جمع آوري و تدارك آذوقه با من بود. از شهرستان ها آذوقه تهيه مي كردم و به خرمشهر مي رساندم. س : شما كي از خرمشهر خارج شديد و به كجا رفتيد؟ ج : وقتي كه عراقي ها تا راهن پيش آمدند و پاسداران را كه مقاومت مي كردند محاصره كردند، دخترم از زانو تركش خورد و همسرم هم سخت بيمار بود. دخترم در خوزستان معالجه نشد و آورديم تهران. در همين حين خبر رسيد كه خرمشهر سقوط كرد و ما ديگر موفق نشديم كه هيچ چيزي از خانه و زندگي مان بياوريم. با دست خالي و توكل به خدا در خيابان ري يك خانه اي را اجاره كرديم و با خريد چند پتو زندگي جديد را در آن خانه خالي شروع كرديم. س : در درگيريهاي خرمشهر چه صحنه اي براي شما جالب بوده است؟ ج : مسجد جامع خرمشهر. مسجد جامع خرمشهر به ستاد جنگ تبديل شده بود. زخميها در مسجد جامع معالجه مي شدند و مقر پزشكان شده بود. آذوقه ها و اسلحه و مهمات از آنجا توزيع مي شد. انبار مهمات شده بود. فرماندهان دستورها را از آنجا صادر مي كردند. هم عبادت گاه بود. برايم جالب بود كه مسجد مقر همه اين امور شده بود. س : خاطره اي از سيدمحمد بگوييد؟ ج : همانطور كه گفتم سيدمحمد قبل از تشكيل سپاه تشكيلاتي فرهنگي سازمان داده بود.برادران ديگر خرمشهر هم چنين كاري كرده بودند و فعاليت مي كردند.آنها درگيري با جمع سيدمحمد ايجاد كردند و در نهايت به بازداشت سيدمحمد ختم شد. رئيس شهرباني هم آقاي حجازي بود. من 38سال خرمشهر بودم همه آنها را مي شناختم. ما رفتيم شهرباني تا به وضعيت سيدمحمد رسيدگي شود. سيدمحمد وقتي فرصت صحبت و دفاع پيدا كرد گفت: برادران من متولد اين شهر هستم. ما با هم برادريم ما عرب و عجم نداريم. گفت وقتي شما درگيري را ايجاد كرديد ما مسلح بوديم مي توانستيم از خود دفاع كنيم اما اين كار را نكرديم. و مي بينيد كه من تسليم شدم. دشمني نداريم ما مي خواهيم در كنار هم زندگي كنيم دليلي براي درگيري وجود ندارد. آقاي حجازي كه تحت تأثير قرار گرفته بود شروع به نصيحت جمع كرد و شعور و درك سيدمحمد را به جمع تذكر داد و قائله ختم شد. س : وقتي خبر شهادت پسرتان را شنيديد چه احساسي داشتيد؟ ج : احساس مي كردم پسرم به آرزوي خودش رسيده و من هم با اين سومين شهيد مورد آزمايش خداوندي هستم.من معتقدم كه خداوند تمام انسانها را آزمايش مي كند و اين هم امتحان من بود و با تحمل و شكر تلاش كردم در اين آزمايش الهي سربلند باشم. اينكه من در اين آزمايش الهي سربلند بودم يا نه نمي دانم، اما ميدانم اين تلاش را كردم. س : الان رفت و آمدي به خرمشهر داريد؟ ج : بله. مرتب. من هر ماه 2الي 3 مرتبه به خرمشهر سفر مي كنم و الان بخاطر ماه رمضان نتوانستم به خرمشهر بروم. س : هدفت از اين مسافرت ها در هر ماه چيست؟ ج : ما در خرمشهر صندوق قرض الحسنه داريم. ما از اين صندوق به افرادي كه مي خواهند ازدواج كنند وام مي دهيم. و براي امور ضروري ديگر هم وام تهيه مي كنيم. گاهي وقت از تهران جهيزيه تهيه مي كنم به خرمشهر مي برم براي يك خانواده اي. من يك خانه دو طبقه هم در قم دارم كه در اختيار طلبه هاست. هر طلبه اي كه به قصد تحصيل به قم مي آيد آن خانه در اختيار آنها تا آخر تحصيل قرار مي گيرد و بعد افراد ديگر. س : در آخر، اگر حرفي داريد بفرمائيد؟ ج : من حرف خاصي ندارم فقط موردي كه به نظرم مي رسد اين است كه در خرمشهر افرادي كه نياز هاي مادي دارند زياد هستند مخصوصاً افرادي كه دختر مي خواهند به خانه بخت بفرستند. ما خودمان تا جايي كه توانايي داريم تلاش مي كنيم كه گره از كار اين افراد باز كنيم اما توان ما محدود است و دوست داريم ديگران هم در اين كارهاي خدايي شركت داشته باشند و گره از كار بندگان خدا باز كنند. * منبع : www.kayhan.news.ir، یکشنبه ٧ مهر ١٣٨٧