Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 114707
تاریخ انتشار : 28 مهر 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 16

24 سال است نگاهم مي كني سير نشدي؟!

گفتگو از سميه كريمي گفتگو از سميه كريمي اشاره: برادرانش در جبهه بودند، محمد نيز خيلي دلش مي خواست به جبهه برود، ساكش را آماده كرده بود. از او پرسيدم: مادر كجا مي روي؟ گفت: كوه. گفتم: با اين ساك؟ گفت: مگر موقع كوه رفتن ساك نمي برند؟ گفتم: راستش را بگو كجا مي روي؟ گفت: مي خواهم به جبهه بروم. گفتم: پس پسرم صبر كن از زير قرآن ردت كنم. فكر مي كرد كه به او اجازه رفتن نمي دهم ... در كنار مزار فرزندانش فرصتي پيش آمد تا در كنار مادر شهيدان محمد و علي قاقازاني و جانباز احمد قاقازاني باشيم. مي گويد: هروقت كنار مزار فرزندانم مي آيم به آنها مي گويم در را باز كنيد كه من آمدم و بعد حرف ها و درد دل هايم را برايشان مي گويم؛ س : چه شد نام فرزندانتان را احمد و علي و محمد گذاشتيد؟ ج : پسر بزرگم همزمان با ميلاد حضرت رسول(ص) به دنيا آمد، مادر بزرگش نامش را احمد گذاشت، پسر دومم در ماه شعبان به دنيا آمد. باز هم به عشق حضرت رسول، نامش را محمد گذاشتيم و پسر سومم در سحر 21 ماه مبارك رمضان به دنيا آمد و زمان تولدش همه گفتند: علي آمد و نام او را علي گذاشتيم. اول پسر كوچكم محمد شهيد شد، سپس علي. پسر بزرگم احمد هم جانباز شد. س : با اينكه احتمال شهادت فرزندانتان بود چگونه بر حس مادرانه خود غلبه كرديد و آنها را راهي جبهه كرديد؟ ج : با رضايت قلبي، آنها را به جبهه فرستادم. به هر حال جنگ بود و كشور در شرايط حساسي قرار داشت و فكر مي كنم اين كمترين كاري بود كه مي توانستم انجام دهم. س : وقتي به يادشان مي افتيد چه تصويري از آنها در ذهن تان تداعي مي شود؟ س : به ياد آخرين ديدارشان مي افتم كه چه قدر با آرامش مي رفتند. از آن لحظه ها بگوييد؟ ج : من عادت داشتم هر بار كه آنها به جبهه مي روند از زير قرآن ردشان كنم، هيچ وقت گريه نمي كردم ولي نمي دانم آخرين باري كه علي به جبهه مي رفت چرا آن قدر حال عجيبي داشتم، ناخودآگاه اشك مي ريختم، انگار مي دانستم كه او ديگر بر نمي گردد. وقت خداحافظي، پدرش به او گفت: صبر كن نگاهت كنم. علي گفت: پدر 24 سال است نگاهم مي كني، سير نشدي؟! پدرش چيزي نگفت و به نگاهش ادامه داد. س : از آخرين ديدارتان با محمد بگوييد؟ ج : آخرين باري كه محمد براي خداحافظي آمده بود نزديك عيد بود. من برايش شلوار خريده بودم. گفتم: شلوارت را بپوش ببينم اندازه ات هست؟ گفت: بعدا مي پوشم. گفتم: الآن بپوش كه ببينم كوتاه يا بلند نباشد. شلوارش را پوشيد، بلند بود. خواستم كوتاهش كنم، گفت: كوتاه نكن، ممكن است كه بروم و ديگر برنگردم، كه رفت و ديگر... س : محمد كي شهيد شد و چگونه از خبر شهادتش مطلع شديد؟ ج : محمد سال 1363وقتي كه 20 سالش بود به شهادت رسيد. علي آمد خانه عكس محمد را ببرد كه من گفتم: عكس را كجا مي بري؟ گفت: محمد مجروح شده. گفتم: راستش را بگو. گفت: محمد شهيد شده. س : آن لحظه چه حسي داشتيد؟ ج : آرام بودم، چون قبلا خواب شهادتش را ديده بودم و آمادگي شنيدن خبرش را داشتم. س : علي كي شهيد شد و شما از خبر شهادت او چگونه مطلع شديد؟ ج : علي در سال 1365 و در سن 24 سالگي به شهادت رسيد. يكي از دوستانش خبر شهادتش را به ما داد ولي پيكرش 11 سال مفقود بود. س : در اين 11 سال به شما چه گذشت؟ ج : با اينكه يقين داشتم شهيد شده ولي هميشه به يك «شايد» فكر مي كردم. در را كه مي زدند مي گفتم علي آمد، نامه مي آوردند مي گفتم بي شك نامه علي است تا اينكه بعد از 11 سال پلاك و كفشش را آوردند. س : پيكرشان را هم ديديد؟ ج : پيكر محمد سالم بود. در عمليات بدر وقتي كه او همرزم هايش را به سوي خاكريز هدايت مي كرده، تركش به نخاعش اصابت مي كند و از قلبش بيرون مي آيد. ولي همان طور كه گفتم علي جزء مفقودين بود و پيكرش به جز چند استخوان سوخته نبود. س : وقتي پيكرشان را ديديد چه كرديد؟ ج : فقط گفتم: السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين! س : گريه هم مي كرديد؟ ج : اشك مي ريختم و از خدا مي خواستم كه به حق حضرت زينب(س)، صبر دهد تا تحمل كنم. س : وقتي از شهادت دومين فرزندتان مطلع شديد، چه كرديد؟ ج : خيلي آرام و صبور بودم. علي بعد از شهادت محمد گفت: من با خيال راحت به جبهه مي روم چون مطمئن شدم كه شما صبر مي كنيد. س : حضورشان را در كنار خود احساس مي كنيد؟ ج : هيچ گاه احساس جدايي نمي كنم. چند سال پيش كه به سفر حج رفته بودم حضورشان را احساس مي كردم و هر جا كه شلوغ مي شد و انجام اعمال برايم سخت بود مي گفتم محمد و علي! كمكم كنيد و باور كنيد راه باز مي شد. س : پشيمان نيستيد؟ ج : هيچ گاه. من هميشه مي گفتم كاش پسران بيشتري داشتم و در راه خدا هديه مي كردم. س : به نظر شما مادر شهيد يعني چه؟ ج :كسي كه فقط با توكل به خدا زنده است. * منبع : روزنامه رسالت، یکشنبه ٢٨ مهر ١٣٨٧، ص ١٩