Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 115428
تاریخ انتشار : 9 آبان 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 16

شميم 15 شهيد دفاع مقدس مازندران را عطرآگين كرد

خبرگزاري فارس: امروز 15 شهيد هشت سال دفاع مقدس با حضور مسئولان ارشد استان مازندران و جمع كثيري از مردم شهيدپرور ساري تشييع شد. به گزارش خبرگزاري فارس از ساري، امروز 12 شهيدي كه روي پرچم هاي تابوتشان اسامي آنها نقش بسته بود به همراه سه شهيد گمنام تشييع شد. در اين مراسم اقشار مختلف مازندران از جوانان، نوجوانان، زنان و مرداني حضور داشتند كه خيلي از آنها شايد شهيدي در اين مراسم نداشتند و فقط براي اداي دين آمده بودند. زن ميانسالي در اين مراسم خيلي بي تابي مي كرد و عكس نوجواني در دستش بود كه مي خواست به همگان نشان دهد كسي كه امروز در اين تابوت خوابيده و روي شانه هاي شهر تشييع مي شود روز روزگاري جوان و يلي براي خود بوده است كه اكنون در نظر من و شما ناتوان شده و ما بايد بر روي شانه هاي مان او را به حركت در بياوريم. امروز شهر ما واقعاً خوشبو شده بود بوي كه از كيلومترها آن را حس مي كردي شايد در لحظه اول به ذهنت مي رسيد كه اين بو ناشي از گلابي است كه در مسير تشييع توسط افرداي در بين مردم پراكنده مي شود ولي وقتي خوب بو را حس مي كردي مي فهميدي كه اين بوي گلاب نيست يك ماده خوشبوست كه از ناقه شهدا در شهر پراكنده شده است. همه آمده بودند ناگهان خودم را به خانمي كه خيلي در اين مراسم بي تابي مي كرد رساندم و به او گفتم شما مادر اين شهدا هستيد نگاهي از روي ترحم به من كرد و گفت من نه نمي توانم مادر اين شهدا باشم ولي فقط آمده ام تا روزي در كارنامه آخرتم نوشته شود كه من هم در اين مراسم بودم. به مرد ميانسالي در اين مراسم برخورد مي كنم كه چفيه بسيجي به گردنش بسته است و مي گويد درچند ماه به عنوان راننده در بين گروه هاي تفحص شهدا بودم روزهاي اولي كه براي اين كار اعزام شده بودم در بين گروه هاي شوق و شور عجيبي وجود داشت براي يافتن پيكر شهدا. كارهاي آنها برايم ناشناخته بود تا روزي كه پيكر شهيدي را پيدا كردند و با مراسمي داخل آمبولانس گذاشتيم و در مكاني كه براي قرار دادن پيكر شهدا تعبيه شده بود گذاشتيم به ناگاه در داخل آمبولانس بوي خوبي به مشام رسيد چيزي كه بچه هاي گروه تفحص از قبل به من گفته بودند و باور آن برايم مشكل بود تا اينكه به وضوح برايم روشن شد. در آنجا بود كه حس غريبي و غربت به من دست داد و بر خودم گريستم. به خانمي كه به شيوه مازندراني ها چادرش را بر كمرش بسته بود و با صداي گريه اش همه را بي تاب تر مي كرد برخورد كردم به او گفتم مادر شهيد هستي با صداي گريه گفت: مادر شهيد هم اكنون در سفر زيارتي سوريه است و از آمدن فرزندش خبر ندارد، با خود گفتم اين مادري كه هم اكنون مسافر سوريه و زوار بانوي بزرگ كربلا است چه نجواي عاشقانه اي با بانوي كربلا كرد كه هنوز از سفر برنگشته حاجتش را گرفت و شايد بانوي كربلا خواست بنده نوازي كند زودتر از برگشت اين مادر دلسوخته حاجتش را داد. صداي مداحي و شور عشق حسيني كه با سينه زدن جوانان فضا را پر كرده بود كه ناگهان به يكي از همكاران رسانه اي ما در صدا و سيماي مازندران برخورد كردم كه تصوير بردار را روي دوشش گرفته بود تا تصوير و حضور مردم شهيد پرور مازندران را براي استقبال از فرزندان عاشق اين سرزمين براي ديدگان همه به نمايش بگذارد به او نزديك شدم و گفتم آقاي خبرنگار شما چرا اين كار را كرديد گفت: فقط براي اينكه بتوانم در برابر شهدا تمام قد خودم را براي شهدا خم كنم. هر چه كردم نتوانستم به عكس چند شهيدي كه توسط خانواده هاي آنها حمل شد نگاه كنم فقط شرم و حيا از گناهي كه كرديم مانع ديدن عكس شهدا برايم شد. حضور جوانان و نوجوانان با پوشش هاي متفاوت كه خيلي از ما شايد عنوان كنم كه اين افراد از ما نيستند و دلشان با ما نيست ولي بايد عنوان كنم با حضور سبزشان براي ما پيام داشتند كه ما هم از فرقه و هم كيش شهدا هستيم. امروز شانه خيلي ها از گريه براي شهدا اما نه براي شهدا فقط براي خودشان لرزيد ارزشي كه آنها را به ياد آورد كه شهدا براي ما چه كردند و ما براي آنها چه نكرديم.