Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 115565
تاریخ انتشار : 12 آبان 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 256

به عشق شفاعت فرزندانم زنده ام

گفت و گو با سرکار خانم قنبري
گفت و گویی با مادر شهيدان، سعيد و مجيد قنبري س : از اينكه مادر دو شهيد هستيد چه حسي داريد؟ ج : خيلي راضي ام، اگر من مادر شهيد نبودم كسي مرا نمي شناخت و سراغم را نمي گرفت. س : از اعزام فرزندانتان به جبهه راضي بوديد؟ ج : بله قلبا راضي بودم، روزي كه مجيد مي خواست به جبهه برود فقط 15 سالش بود، يادم هست آن روز من داشتم لباس مي شستم كه مجيد آمد و گفت: اجازه مي دهيد كه من بروم جبهه؟ گفتم: پسرم تو خيلي كوچكي. گفت: اگر اجازه ندهيد بروم جبهه، روز قيامت پيش فاطمه زهرا دامن تان را مي گيرم و مي گويم كه مادرم نگذاشت به جبهه بروم. س : شما چه كرديد؟ ج : ظرف لباس ها را زمين گذاشتم و برگه رضايتش را امضا كردم. وقتي برگه رضايتش را به سپاه برده بود مسئول شان به منزل ما آمد و گفت كه حاج خانم! شما اين برگه را امضا كرده ايد؟ گفتم بله. گفت مجيد خيلي كم سن و سال است. گفتم شايد نتواند برود جلو و بجنگد ولي مي تواند كه آب بياورد، هر وقت تشنه شديد به مجيد بگوييد. س : با اينكه احتمال شهادت شان وجود داشت چگونه با غلبه بر احساسات مادرانه خود، آنها را راهي جبهه كرديد؟ ج : چون مي دانستم شهادت بهترين مقام براي آنهاست، راضي بودم. حتي وقتي سعيد كه تازه عقد كرده بود و ما مقدمات جشن ازدواجش را هم فراهم كرده بوديم، آمد و گفت اگر اجازه دهيد من يك بار ديگر به جبهه بروم، براي مراسم برمي گردم. من مانع رفتنش نشدم كه رفت و ديگر برنگشت. س : شما خودتان در زمان جنگ، فعاليت داشتيد؟ ج : بله در جهاد سازندگي فعاليت مي كردم و براي گندم و عدس چيني به مزارع كشاورزان مي رفتيم. ضمن اينكه پشت جبهه هم كارهايي مثل آماده كردن لباس براي رزمنده ها و بسته بندي مواد غذايي را انجام مي داديم. س : كي ازدواج كرديد و مهريه تان چه بود؟ ج : سال 1340 و مهريه ام يك سكه طلا بود كه به حاج آقا بخشيدم. س : چه كسي اسم فرزندانتان را انتخاب كرد؟ ج : ما اسم پسر اول مان را سعيد انتخاب كرديم و روحاني محل، اسمش را عبدالحسين گذاشت ولي از آنجايي كه اول اسم خودم با حرف «ميم» بود، هميشه دوست داشتم نام فرزندانم هم با حرف «ميم» شروع شود. بنا بر اين اسم فرزندان بعدي مان را مجيد، محبوبه و مهديه گذاشتيم. س : زيباترين جمله اي كه از فرزندان شهيدتان شنيديد و هيچ گاه فراموش نكرده ايد چه بوده است؟ ج : وقتي كه سعيد بعد از مراسم عقدش آمد دستم را ببوسد، من اجازه ندادم. او گفت: «مامان! ممنونم.» كه اين جمله هميشه در ذهنم هست ولي مجيد آن قدر فكر شيطنت بود كه هيچ وقت جمله زيبا نمي گفت. س : سعيد و مجيد شيطنت هم مي كردند؟ ج : سعيد خيلي آرام و صبور بود ولي مجيد از در و ديوار بالا مي رفت. س : چه خاطره اي از شيطنت هاي مجيد داريد؟ ج : يك روز مي خواستم بروم راهپيمايي و به خاطر اينكه مجيد جلوي دست و پا را نگيرد، او را گذاشتم خانه و در را قفل كردم و رفتم، وقتي برگشتم ديدم مجيد نيست. از ديوار پريده و رفته بود راهپيمايي. س : آنها را تنبيه هم مي كرديد؟ ج : نه، فقط يك بار رفته بوديم تهران، خانه خواهرم و از آنجا براي زيارت امامزاده حسن رفتيم، سعيد به پسر خاله اش گفته بود من گرسنه ام، بيا برويم خانه و بدون اينكه به ما بگويند رفته بودند كه ما خيلي دنبال شان گشتيم و پيدايشان نكرديم و با نا اميدي به خانه خواهرم برگشتيم، ديدم كه آنها در خانه هستند. من خيلي عصباني شدم و براي اولين و آخرين بار سعيد را كتك زدم، اما مجيد را هيچ وقت كتك نزدم. س : تا حالا شده مشكلي برايتان پيش آمده باشد و به آنها متوسل شويد و مشكل تان حل شود؟ ج : به سعيد و مجيد نه، يك بار مشكلي پيش آمده بود كه قبل از طلوع آفتاب به مزار شهيد بابايي رفتم و به ايشان متوسل شدم و تا عصر مشكلم حل شد. س : خوابشان را هم مي بينيد؟ ج : هر وقت اراده كنم خوابشان را مي بينم. س : زماني كه دلتنگ مي شويد چه مي كنيد؟ ج : البته من خيلي دلتنگ نمي شوم چون هميشه حس مي كنم بچه هايم كنارم هستند و وقتي به عكس هايشان نگاه مي كنم آرامش مي گيرم. س : كي شهيد شدند و چگونه از شهادت شان مطلع شديد؟ ج : سعيد سال 1361 در عمليات والفجر مقدماتي، وقتي كه 21 سال داشت شهيد شد و مجيد سال 1364 در عمليات خيبر و زماني كه 16 سال داشت به درجه شهادت نائل شد. وقتي سعيد شهيد شد من مريض بودم و خبر شهادتش را به من نمي گفتند، همه فاميل به ديدنم آمده بودند و من حسابي شك كردم. گفتم حاج آقا چي شده؟ گفت سعيد مجروح شده، و بعد مادر خانمش آمد و گريه مي كرد، گفتم چرا گريه مي كنيد؟ گفت سعيد را از دست داديم. س : از شهادت مجيد چگونه مطلع شديد؟ ج : وقتي كه مجيد شهيد شد همه فاميل و همسايه ها مي دانستند، ولي باز هم به من نمي گفتند، كه من رفتم بيرون سبزي بخرم، ديدم همه همسايه ها نگاهم مي كنند، شك كردم و وقتي برگشتم حاج آقا آمدند به من تبريك گفتند. گفتم چرا تبريك مي گوييد؟ گفت مجيد هم رفت پيش خدا. س : در آن لحظات، چگونه خود را آرام كرديد؟ ج : به قرآن متوسل شدم و به با ياد شهداي كربلا خودم را آرام كردم. س : با توجه به اينكه شهادت برادرتان بعد از شهادت فرزندان تان بود اين بار چه كرديد؟ ج : چون از شرايط جنگ آگاه بودم، آمادگي شنيدن خبر شهادت محمد حسين را هم داشتم و حتي خودم اين خبر را به مادرم دادم. س : به نظر شما مادر شهيد يعني چه؟ ج : كسي كه فقط به عشق شفاعت فرزندش زنده است. *گفتگو از سميه كريمي * منبع : روزنامه رسالت، یکشنبه ١٢ آبان ١٣٨٧، ص ١٩