Index
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 115567
تاریخ انتشار : 12 آبان 1387 0:0
تعداد بازدید : 11

دو چشمم قابل بود و رفت!

گفتگو با جانباز مالك اژدر حيدري
گفتگو با جانباز مالك اژدر حيدري: س : در روزهاي انقلاب سال 1357 چه مي كرديد؟ ج : سال 1357 به سربازي رفتم، ولي وقتي حضرت امام دستور دادند سربازها پادگان ها را ترك كنند، از پادگان فرار كردم و تا سال 1358در خدمت انقلاب بودم و بعد از آن هم در شهر صنعتي مشغول به كار شدم. س : اولين بار كي و از كجا به جبهه ها اعزام شديد؟ ج : سال 1360 بود كه از طريق سپاه پاسداران قزوين به مهاباد اعزام شديم. س : چه مسئوليتي داشتيد؟ ج : من تك تيرانداز بودم و در اولين اعزام پس از 15 روز زخمي شدم كه به خانه برگشتم. س : آيا هنگام اعزام، به شهادت فكر كرده بوديد؟ ج : براي ما شهادت يا جانبازي اهميتي نداشت، بلكه فقط در اين فكر بوديم كه به وظيفه مان درست عمل كنيم. پروردگار متعال هم، دو چشمم را قابل دانست و گرفت. س : از نحوه جانبازي تان بگوييد؟ ج : سال 1360 كه اعزام شديم در يكي از ميادين مهاباد، داخل يك سنگر بتوني مستقر شديم، داشتم تو فكرم مي گفتم: عجب سنگري و چون با بتون ساخته شده بود خيالم راحت شد كه در صورت حمله دشمنان آسيبي نخواهيم ديد، در همين حال گلوله آرپي جي دشمن به سمت ما روانه شد و موج انفجار آن سنگرها را در هم پيچيد و يكي از دوستانم در دم شهيد شد و من احساس كردم چشم هايم جايي را نمي بيند. س : در همان لحظه چه احساسي داشتيد؟ ج : فقط به ياد حضرت ابوالفضل (ع) و رشادت هاي او افتادم. س : بعد چه كار كرديد؟ ج : به نظرم رسيد كه بايد به يكجاي امني بروم، در حال خروج از محوطه بودم كه بچه ها به كمكم آمدند و مرا به هلال احمر منتقل كردند. يك شب آنجا مانديم و سپس با هلي كوپتر، مرا به اروميه فرستادند. صورتم سوخته بود، تمام بدنم درد مي كرد و اصلا قادر به خوردن غذا نبودم. بعد از يك سري درمان، مرا به بيمارستان شهيد رجايي قزوين منتقل كردند و بعد از 15 روز براي عمل جراحي چشم هايم به شيراز منتقل شدم. در بين راه فقط از خدا مي خواستم كه اگر قرار است چشمانم نبيند حد اقل روز و شب را متوجه شوم. بعد از عمل چشم هايم، شب در بيمارستان خوابيده بودم كه در عالم خواب ديدم حضرت امام به روستاي ما آمده و يكي از دوستانم كه بعدا شهيد شد، در يك طرف امام نشسته بود و طرف ديگرش هم برادرم بود. حضرت امام نگاهي به من كرد و گريه كرد و اشك ريخت، به طوري كه از شدت گريه، شانه هايش تكان مي خورد. فردا صبح باند چشم هايم را باز كردند. حدود 20 درصد بينايي ام برگشته بود و من تقريبا همه چيز را مي ديدم، به طوري كه حتي سوار موتور سيكلت هم مي شدم. در همين دوران، آگهي پيوند قرنيه اي را در روزنامه ها ديدم و نزد دكتر سجادي رفتم، ايشان پس از معاينه چشم هايم گفت 80 درصد بينايي شما قابل برگشت مي باشد، ولي چون چشم هاي شما حساس شده، بهتر است براي معالجه اساسي به آلمان برويد. با همه مشكلات، امكانات فراهم شد و من عازم آلمان شدم، بعد از 15 روز انتظار وارد اتاق عمل شدم و عمل انجام شد و در نهايت، دو سوم بينايي اي را كه داشتم، از دست دادم و در حال حاضر، كاملا نابينا مي باشم. س : بعد از اينكه بينايي تان را كاملا از دست داديد چه كار كرديد؟ ج : از آنجايي كه علاقه زيادي به قرآن داشتم، خدمت استاد قافله باشي رفتم و خط بريل را ياد گرفتم و از همين طريق توانستم درس هايم را ادامه داده و ديپلم بگيرم و حالا هم هر روز چند آيه از قرآن را مي خوانم و معني مي كنم، همچنين قسمتي از وقتم را هم با راديو معارف و سخنان استاد جوادي آملي مي گذرانم و قصد ادامه تحصيل هم دارم، البته در حال حاضر بيشتر وقت ها در خانه هستم، مگر اينكه در بيرون از منزل كاري داشته باشم. س : اگر يك روز بينايي تان برگردد چه كار مي كنيد؟ ج : براي پيشرفت و عزت كشورم هر كاري را به من محول كنند با كمال ميل انجام خواهم داد. س : اگر دوباره جنگ شروع شود چه مي كنيد؟ ج : البته آنها غلط مي كنند كه جنگ را دوباره به ما تحميل كنند، اما من تحت هر شرايطي با كمال ميل آماده ام كه با دشمنان مبارزه كنم. س : خاطره اي از دوران دفاع مقدس به ياد داريد؟ ج : وقتي به مهاباد اعزام شديم، براي چك كردن اسلحه هايمان، ما را به ميدان تير بردند ولي اسلحه من گير داشت و شليك نمي كرد. آن روز هر كاري كردم رفع گير اسلحه نشد، حتي فرمانده مان هم نتوانست كاري انجام دهد. ما از همان جا رفتيم داخل سنگر هايمان. در همين حال، دشمن به ما حمله كرد و من چون اسلحه ام گير داشت تصميم به فرار گرفتم، اما دوباره با خود گفتم پس تو براي چه به جبهه آمده اي، مگر به خدا و امام زمان اعتقاد نداري؟ همراه با گفتن اين حرف ها ته اسلحه ام را محكم به زمين كوبيدم و پيش خود گفتم يك بار ديگر اسلحه را امتحان كنم و اين بار كه اسلحه را به دستم گرفته و ماشه را كشيدم، ديدم رفع گير شده و شروع به تير اندازي كردم. گفتگو از حسن شكيب زاده * منبع : روزنامه رسالت، یکشنبه ١٢ آبان ١٣٨٧، ص ١٩