Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 117057
تاریخ انتشار : 13 آذر 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 11

شهادت برای من ارجحيت دارد

گفت وگو با برادر شهيد مصطفي بزرگ نيا
گفت وگو با برادر شهيد مصطفي بزرگ نيا خبرگزاري فارس: در مبارزه عليه نظام بي نهايت محكم بود. بارها بهش مي گفتيم اگر تو را بكشند فقط مي نويسند درود به روان شهيد. مي گفت براي من شهادت ارجحيت دارد به اينكه در بستر بيماري بميرم. تا موقعي كه زنده ام مبارزه عليه شاه خواهم كرد بي نهايت مهربان بود. *گفتگو با برادر شهيد مصطفي بزرگ نيا سال 1359 مصطفي بزرگ نيا يكي ديگر از شهداي 16 آذر است. براي آشنايي بيشتر از مبارزات و زندگي وي با برادرش فضل الله بزرگ نيا كه در آن زمان و همچنين چندين سال بعد رئيس شهرباني بود. به گفتگو مي نشينيم چهره اش غمگين و اندوهناك است.او هنگام صحبت تاريخ ساليان درازي را با خود همراه داشت. حرف هايي كه مي زد نشانگر همين روحيه بود.او هنگام شهادت 19 سال داشت و دانشجوي دانشكده فني بود مرگ وي آن چنان اندوهي در ما ايجاد كرد كه تقريبا منجر به نابودي خانواده ما شد. اين روزها مردم در اوج حماسه و شهادت زندگي مي كنند و كشته شدن جواني از يك خانواده اثر چنداني ندارد ولي در آن زماني كه مردم ماهيت رژيم را به درستي نمي شناختند، اثر ديگري روي افراد خانواده مي گذاشت..." س : حدود 25 سال است كه از شهادت ايشان مي گذرد. بعد از اين سالها چه خاطره اي از برادرتان داريد؟ ج : وي علاقه زيادي به مستضعفان و محرومان جنوب شهر داشت. شبهاي جمعه مواد غذايي مي خريد و به جنوب شهر مي رفت. شب عيد كه مي شد برنج و ماهي در كيسه‏هاي كوچك تهيه مي كرد و با كمك دوستانش با دوچرخه به جنوب شهر مي بردند و تقسيم مي كردند. همان شب يادم است كه براي او لباس و كفش نو خريده بوديم ولي روز بعد ديديم باز هم لباس كهنه بر تن اوست بعدها متوجه شديم كه لباس نو خودش را به يك دانشجوي شهرستاني كه وضعش بدتر بوده داده است. از نظر روحيه خيلي با شهامت بود جمله معروف وي همين بود كه مي گفت: مرگ افتخارآميز را از زندگي ننگين بهتر مي دانم. در مبارزه عليه نظام بي نهايت محكم بود. بارها بهش مي گفتيم اگر تو را بكشند فقط مي نويسند درود به روان شهيد. مي گفت براي من شهادت ارجحيت دارد به اينكه در بستر بيماري بميرم. تا موقعي كه زنده ام مبارزه عليه شاه خواهم كرد بي نهايت مهربان بود. از نظر درسي هم خيلي استعداد داشت. طوري كه در يكسال دو ديپلم طبيعي و رياضي از دارالفنون گرفت. س : چطور از ماجراي كشته شدن برادرتان مطلع شديد؟ ج : سال 32 كه من با درجه ستوان يكمي افسر شهرباني بودم بعد از اطلاع از ماجرا به دانشگاه رفتم. آنجا به من گفتند كه به بيمارستان شماره 2 ارتش مراجعه كنيد به آنجا رفتم گفتند وي را به لشكر زرهي برده اند كه فرمانده شان سرهنگ بختيار بود كه پس از سرنگون كردن دولت دكتر مصدق فرماندار نظامي تهران شده بود در بيمارستان شماره 2 گفتند كه بايد از سرلشكر دادستان اجازه بگيريد. براي تحويل جنازه پيش سرلشكر دادستان رفتم وي قسم خورد كه من تا اين لحظه نمي دانم در دانشگاه چه واقعه اي اتفاق افتاده است بالاخره جنازه را در پزشكي قانوني يافتيم. برادرم و شريعت رضوي در لحظه اول با تيري كه به قلبشان اصابت كرده بود كشته شده بودند ولي مرحوم قندچي 24 ساعت در حال جان كندن بود و نگذاشته بودند به او خون برسد و با رنج و درد شهيد شد. بالاخره هر سه نفر را با هم در امامزاده عبدالله دفن كرديم. س : از فعاليتهاي سياسي و اجتماعي برادرتان خبر داشتيد؟ ج : بيشتر كارهاي او از نظر ما پنهان بود چند دفعه در حين تظاهرات به وسيله كلانتري دستگير شد كه با دادن تعهد آزادش كرديم. به كارهاي هنري علاقه زيادي داشت اولين فيلم فارسي را با نام "اشتباه" بازي كرد كه سناريوي آن را هم خودش نوشته بود. اين فيلم را بعد از فوتش سينما ماياك به تقاضاي دانشجويان نمايش داد. از دوستان هم دوره او يكي همين آقاي مصطفي چمران وزير دفاع هستند كه چندي قبل از راديو تلويزيون شنيدم كه گفتند من از هم دوره اي هاي قندچي و بزرگ نيا و رضوي بوده ام. *آرزويي كه برآورده شد! بالاخره سنت و قوانين خداوند درست بود زيرا چيزي را كه هميشه آرزو مي كردم برآورده شد و آن مرگ عاملان اين واقعه بود و خدا را شكر مي كنم كه تيمور بختيار را كشتند و فضل الله زاهدي هم همين طور و شاه هم كه وضعش خيلي بدتر از مرگ است. يادم مي آيد كه لشكر زرهي بخشنامه اي داد كه آن را به سرلشكر مزين دادم و مضمون آن اين بود كه هر سرباز و افسري امروز كسي را بكشد ترفيع و پول نقد خواهد گرفت آنها خواستند دانشگاه را آرام كنند تا نيكسون با آرامش خاطر به ايران بيايد. *تاريخ تكرار مي شود. خاطره ديگري كه براي ما دردناك بود و ما خوشبختانه جبرانش كرديم اين كه وقتي خبر مرگ برادرم در روزنامه منعكس شد، شخصي به نام دانش بزرگ نيا كه اهل مشهد بود و دخترش را به احمدرضا پهلوي داده بود. فورا بعد از چاپ خبر در روزنامه آگهي كرد كه ما با اين خانواده وابستگي نداريم و اين خيلي مرا رنج مي داد تا اينكه بعد از پيروزي انقلاب يادداشتي به روزنامه‏هاي اطلاعات و كيهان داديم به اين مضمون كه ما خانواده مصطفي بزرگ نيا اولين شهيد دانشگاه در 16 آذر 32 كوچك ترين نسبتي با خانواده بزرگ نياي خراساني منتسب به دربار منفور پهلوي نداريم. * منبع : www1.farsnews.com ، چهارشنبه ١٣ آذر ١٣٨٧