Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 120036
تاریخ انتشار : 8 بهمن 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 266

عصر شکوفایی - ٧

مقایسۀ قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بیانات مقام معظم رهبری
مقایسۀ قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بیانات مقام معظم رهبری *اشاره : کتاب «عصر شکوفایی» به مناسبت سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی آماده چاپ شده است. این کتاب به سفارش پایگاه اطلاع رسانی دستاوردهای انقلاب اسلامی و توسط حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای عبدالرحیم اباذری تحقیق و تدوین شده و انشاالله در دهۀ مجر امسال در ویترین کتاب فروشی ها جای خواهد گرفت. «عصر شکوفایی» شامل سه فصل با عناوین : ١ - نماد ستمشاهی ٢ - فجر شکوفایی ٣ - طلوع بالندگی می باشد که هر فصل دارای موضوعات مختلف است. مجموع محتوای این کتاب از بیانات مقام معظم رهبری استخراج شده است. پایگاه اطلاع رسانی دستاوردهای انقلاب اسلامی علاوه بر انتشار این کتاب، به ترتیب آن را در سایت اینترنتی نیز درج می کند. اینک خوانندگان گرامی را به مطالعۀ این مجموعه دعوت می کنیم. *** *فصل اول: نماد ستمشاهى *ظلم به عشاير در رژيم ستمشاهى، به عشاير، هم ظلم مادّى شد، هم ظلم فرهنگى، و هم نيازهاى آنها از لحاظ مدرسه، از لحاظ فرهنگ و از لحاظ راه، برآورده نشد. اين راهتان است كه ما حالا آمديم ديديم. آن رژيم ستمشاهى كه علاقه‏اى به مسايل قشرهاى محروم كشور نداشت، كى حاضر بود برود و از نزديك مسايل عشاير را مشاهده كند؟ آنها هرچه كه مى‏خواستند، براى خودشان مى‏خواستند. آن رژيم با بعضى از عناصر عشاير - آن گردن كلفت‏هايى كه با توده مردم عشايرى ميانه‏اى نداشتند - خوب بود؛ ولى با مردم عشايرى كارى نداشت. من در استان فارس، در استان كهكيلويه و بويراحمد، در استان سيستان و بلوچستان، سراغ عشاير رفتم؛ هرجا كه به عشاير سرزدم، ديدم كه وضع و شرايط زندگى آنان و جاده و مسير ييلاق و قشلاق‏شان و آذوقه‏رسانى به آنها سخت است و بعضى از اقلامى كه احتياج دارند - قند، شكر، برنج و روغن‏شان - بايد از شهر بيايد. ان شاءاللَّه هيچ وقت شماها محتاج آذوقه شهر نشويد؛ بلكه بتوانيد حقيقتا آن را تامين و پشتيبانى كنيد، تا اين ملت محتاج بيگانگان نباشد. عشاير مى‏خواهند بچه‏هايشان به مدرسه بروند، اما سخت است. در بين اين جوانان عشاير، افراد بسيار بااستعداد هست؛ من خودم ديده‏ام. در طول ساليان سياه حكومت پهلوى - كه خداوند روزبه روز بر عذابشان بيفزايد و آنها را با شيطان صفتان گذشته تاريخ محشور بكند - مشكلات عشاير باقى ماند، اما بعد از انقلاب خيلى كار كردند.١ در زمان رژيم ستمشاهى - چه دوران منحوس پهلوى، چه دوران منحوس قاجار - در آن منطقه خيلى ستم شده است. شايد شماها بدانيد كه هنوز هم در گوشه و كنار بلوچستان، به فارس‏ها قجر مى‏گويند. قجر، يعنى قاجار، قجر؛ مثل اين كه ما مى‏گوييم مغول. علتش خاطره تلخى است كه آنان از دوران قاجاريه دارند؛ از بس به آنان در آن دوران ستم شد. در دوران منحوس پهلوى هم وضع بهتر از دوران قاجاريه نبود. سياست رژيم پهلوى در بلوچستان اين بود كه خوانين را به خودشان جذب كنند و از خوانين، امنيت منطقه را بخواهند؛ مثل »تيولدارهاى« زمان قديم، كه شاه يك كشور، كسى را به منطقه‏اى مى‏فرستاد و مثلا مى‏گفت: خراسان در تيول تو؛ ما مى‏خواهيم خراسان را از اين كشور جدا نكنند؛ مالياتى هم هر سال با هدايا براى ما بفرست؛ ديگر هر كار مى‏كنى، با خودت! او هم به آن جا مى‏رفت؛ اگر قرار بود كه مثلا ده كرور بفرستد، سى كرور يا پنجاه كرور از مردم در مى‏آورد! حالا چگونه در مى‏آورد، آن مربوط به خودش بود. كشتارها، ظلم‏ها، بى‏عدالتى‏ها، ناحق كردن حق‏ها، ضايع كردن ضعفا و رشد دادن گردن‏كلفت‏ها، به دولت مركزى ربطى نداشت! در زمان پهلوى، سيستان و بلوچستان اين وضعيت را داشت. در آن جا خوانينى از قبايل مختلف ريگى و مباركى و نارويى و شش زهى بودند؛ همين زهى‏هاى فراوان كه شنيده‏ايد و هست. رئيس قبيله در مقابل استاندار مسئول بود؛ و اگر خوب عمل مى‏كرد، پاداش او هم وكالت مجلس بود؛ يك دوره بيايد وكيل مجلس بشود و سور و سات استاندار و دستگاه دولتى هم فراهم باشد! دستگاه كارى به كار امنيت منطقه نداشت. وقتى كه من در آن جا بودم، بين همين ايرانشهر و چابهار، به اصطلاح حافظ امنيت اين مناطق، دلاورهاى آن رژيم بودند. دلاورها چه كسانى بودند؟ يك چند نفر بلوچِ فقيرِ محرومِ مظلومِ بدبختى كه به آنها چوبدستى يا تفنگ برنو داده بودند و گفته بودند كه شما در اين جاده مواظب باشيد. آنها مواظب بودند؛ حالا مواظب چه چيزى، آن هم خيلى روشن نيست؛ طبيعتا طبق معيارهاى خود آنها عمل مى‏كردند. آن خان، پدر آن مردم را در مى‏آورد. من در بلوچستان وضعيتى را ديدم كه حقيقتا قابل توصيف نيست؛ يعنى اگر كسى توصيف كند، شما باور نخواهيد كرد؛ يعنى اين قدر با حالا فاصله دارد. يك عده در آن جا از همه جهت در نهايت راحتى و آسايش زندگى مى‏كردند؛ در ايرانشهر، مثل اعيان تهران زندگى مى‏كردند! در »فنّوج« و »اسپكّه« و آن دوردست‏هايى كه پاى آدم‏هاى معمولى به آن جا نمى‏رسيد، اينها در وضعيت اشرافى زندگى مى‏كردند! در همان شهرها مردمى بودند كه اوليّات زندگى برايشان وجود نداشت؛ يعنى فقر به معناى تلخ و سياه، مساله آن وقت در آن جا بود؛ نه جاده‏اى، نه آبى، نه برقى، نه در تابستان وسيله خنك كننده‏اى. مردم آن جا اين طور محروم شدند. مردم هم راه زندگى را فهميده بودند. هر كس مى‏خواست زندگى كند، بايد منفذى به آن خان مى‏يافت. آخوند هم اگر مى‏خواست زندگى كند، بايستى خودش را به خان وصل مى‏كرد؛ لذا خيلى از روحانيون آن جا هم به خوانين متصل شده بودند، با آنها ارتباط داشتند، با آنها مانوس بودند و زندگيشان يك طورى مى‏گذشت. اين، وضعيت بلوچستان بود. مردم در آن جا اين‏گونه رنج كشيدند. جمهورى اسلامى در آن جا پيام‏آور يك عطيه بزرگ بود، و آن اين كه طبقه ستمگر - خوانين - حذف شدند؛ هرچه هم آمدند و تلاش كردند، نشد. من خودم در سال 58 به بلوچستان رفتم؛ همه اين خوانينِ درجه يك بلوچستان، به ايرانشهر آمدند و با من ملاقات كردند، تا شايد بتوانند تقّرب و تحبّبى پيدا كنند. من سياست جمهورى اسلامى را براى آنان روشن كردم. خوانين اميدى پيدا نكردند. البته كسانى بودند كه اين سياست را قبول نداشتند. ما نمى‏خواستيم در آن جا سياست اعمال كنيم؛ ما مى‏خواستيم حقيقت را در آن جا اعمال كنيم. حقيقت اين بود كه مردمى بودند و بايد زير سايه جمهورى اسلامى زندگى مى‏كردند؛ الان هم آن مردم هستند. بحمداللَّه خوانين دستشان كنده شد؛ هرچند جمهورى اسلامى سختى‏هاى زيادى كشيد.٢ پی نوشت : ١ - بيانات مقام معظم رهبرى در جمع مردم روستاى عشايرنشين پاپى استان لرستان، 31 مرداد 1370 ٢ - بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار با روحانيون دفتر نمايندگى ولى فقيه در امور اهل سنت سيستان و بلوچستان، 27 آبان 1370 ادامه دارد...