Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 120519
تاریخ انتشار : 13 بهمن 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 6

دفاع مقدس به ما عزت ملي و جهاني بخشيد

گفت و گو با كبري افشردي
گفت و گو با كبري افشردي مادر سردار اسلام شهيد حسن باقري س : كمي درباره زندگي خودتان بگوييد؟ ج : در شهر تبريز به دنيا آمدم. اختلاف سني پدر و مادرم 28 سال بود و طبيعتا نمي توانستند به راحتي با هم كنار بيايند. پدرم بسيار مومن اما متاسفانه به شدت متعصب بود و با توجه به شرايط آن زمان كه قلم به دست گرفتن دخترها را حرام مي دانستند، پدرم اجازه تحصيل به من نداد. فقط در سن 5 سالگي مرا به مكتب فرستاد تا جزء سي ام قرآن را ياد گرفتم. بقيه آن را هم در منزل خودش به من آموخت. پدرم نجار بود. قبل از مادرم با زني ازدواج كرده بود و يك دختر داشت. هفده ساله بودم كه بنابر شرايط كاري پدرم به تهران آمديم. پس از به تهران آمدنمان با حاج مجيد افشردي ازدواج كردم. ايشان 6 كلاس سواد داشت. يعني تا كلاس چهارم را در كودكي خوانده بود؛ اما چون چشمهايش تراخم گرفته بود، موفق به ادامه تحصيل نشد. بعدها كه ايشان هم به همراه خانواده شان به تهران آمده بودند. در كنار كار به تحصيلاتش ادامه داده بود. با اين وجود ما قدري از لحاظ فرهنگي و فكري با هم اختلاف داشتيم. بعد از گذشت 2 ماه ايشان بيمار شدند و براي اينكه من متوجه بيماريشان نشوم مرا به تبريز فرستادند. پس از بهبودي شان كه 7 ماه طول كشيد به تبريز آمد و تلاش كرد كه در همان جا كاري دست و پا كند كه باز هم نشد. يك سال و نيم از ازدواجمان مي گذشت كه باردار شدم. پس از به دنيا آمدن دخترم به شدت بيمار شدم و سردردي گرفتم كه تا 20 سال بعد ادامه داشت. صاحبخانه مان نظر تنگ بود و ما به سختي در يك اتاق در زيرزمين خانه آنها زندگي مي كرديم. همسرم مسئول آرشيو اداره بود و به لطف مسئولان در يكي از خانه هاي اداري شركت ساكن شديم. زندگي مان كمي سامان گرفته بود كه همسرم سل استخواني گرفت. پس از پيوند استخوان به كمرش 6 ماه بستري شد. در طول اين مدت كمي خواندن يادگرفته بودم. چاره اي نبود. همسرم روز مزد بود و بايد كاري مي كرد وگرنه با اخراجش هم بي كار مي شد و هم خانه را از دست مي داديم. ايشان از گردن تا كشاله ران در گچ بود. اما فرد با هوشي بود و شماره 15 هزار پرونده را حفظ كرده بود. كارها را به ايشان مي رساندند، ايشان هم شماره پرونده ها را مي گفت، من پيدا مي كردم و به هر حال كارها انجام مي شد. پس از 6 ماه ايشان بهبود يافت و مشغول كار شد. اما من با توجه به تراكم كارهايم و خستگي مفرط و اينكه يك بچه هم سقط كرده بودم بسيار ضعيف شدم. س : در مورد به دنيا آمدم شهيد باقري توضيح دهيد ؟ ج : چون در اين مدت خيلي سختي كشيده و نحيف شده بودم، دكترها علاوه بر تجويز دارو، استراحت مطلق را پيشنهاد كردند. من كه مطلقا اهل استراحت نبودم، از طرفي هم اصلا نمي شد استراحت كرد. 7 ماهه بودم كه ناراحتي به سراغم آمد. مرا به بيمارستان بردند. ٢٥/١٢/١٣٣٤ مصادف با سوم شعبان بود كه غلام حسين يك ماه و نيم زودتر از موعد مقرر به دنيا آمد. آن روزها كه دستگاه نبود، بچه هم ضعيف بود. يك كيلو 800 گرم وزن داشت. مثل جوجه اي بود كه تازه سر از تخم درآورده باشد. بدنش مثل استخواني بود كه يك لايه پوست روي آن كشيده باشند، قرمز هم بود. انگشت هايش انگار كه چوب كبريت كنار هم قرار گرفته. آخر سال هم بود و نزديك عيد، ما را بيش از سه روز در بيمارستان نگه نداشتند. خوب اين وضع به دنيا آمدنش. شما حساب كنيد كه نگهداري چنين بچه اي چقدر زحمت دارد؟ دكترها هم نااميد بودند. بزرگ شدن اين چنين بچه اي چيزي نبود جز لطف و عنايت خداوند. س : نقش شما در تربيت ايشان چه بود؟ ج : من دوست داشتم كه بچه هايم روي پاي خودشان بايستند. اولا كه قديم مردم خيلي صاحب بچه مي شدند. گاهي 8-7 بچه عقيده من اين بود كه انسان بايد توانايي اش را بسنجد، ببيند توانايي تربيت چند فرزند را دارد، كه به تربيت، آسايش، لباس، تفريح و علمش برسد. بتواند يك فرد تحصيل كرده اجتماعي را وارد جامعه كند و تا حدي هم از نظر مالي در تنگنا نباشد. مي دانيد كه فقر مالي، فقر فرهنگي مي آورد. وقتي انسان گرسنه است نمي تواند بهترين مطالب اجتماعي، سياسي، ديني و... را بگيرد. چرا من كار كردم؟ تا به خودم آمدم ديدم 4 بچه دارم. همسرم هم موقعيت داشت اما آدمي نبود كه سوء استفاده كند. نياز بود كه من به زندگي ام كمك برسانم. بالاخره بچه همه چيز مي خواهد. آستين ها را بالا زدم وارد عرصه كار شدم و بچه هايم را تا حدي كه وسعم برسد، تربيت كردم كه واقعا خدا كمك كرد. من كاره اي نيستم، تنها وسيله اي بودم كه خدا دستم را گرفت لباس خوب، غذاي خوب، امكان تفريح و گردش و مسافرت، برايشان تهيه مي كردم. تمام اينها توام با روزي و زمينه كسب علم براي بچه ها فراهم بود. در صورتي كه همسرم خيلي مصر نبود كه بچه ها به دانشگاه بروند. حتي مخالفت هم مي كرد. با بچه ها صميمي بودم و به آنها آزادي مي دادم. اجازه مي دادم كه دوست انتخاب كنند. دوست هاي زيادي هم داشتند. اما همه چيز حساب شده بود. پدرشان هم هوشيار بود. مراقب بچه ها بود. به هر حال بايد يك نفر اينها را در خارج از محيط خانه كنترل مي كرد. من كه نمي توانستم. ايشان به موقع دست بچه ها را مي گرفت و به مسجد مي برد. در نماز جماعت شركت مي داد. ايشان هم موثر بودند. اما خودستايي نباشد، من جسارت نمي كنم همه چيز كمك خداوند بود. ولي فكر مي كنم بيشترين اثر را من داشتم. س : در مورد شخصيت شهيد باقري توضيح دهيد. اصلا چه شد كه چنين شخصيتي به يك شخصيت والاي نظامي تبديل شد؟ ايشان اوايل كم جرات بود، هر چند كه پرتحرك بود. در مقابل همسالانش نمي ايستاد، كوتاه مي آمد. اما كم كم جسور شد. دوره نظامي خاصي را هم نگذرانده بود. اما هوش سرشاري داشت. تنها دوره نظامي اش را در سربازي گذرانده كه با فرمان امام(ره)، از پادگان فرار كرد. خيلي هم در مورد كارهايش صحبت نمي كرد. اما يك بار مي گفت كه در دوران سربازي، هدفي را روي نوشابه قرار داده بودند و سربازها بايد آن را مي زدند. ايشان توانسته بود هدف را بزند و نمره 100 را بگيرد. بعد هم به خاطر هوش و علاقه اي كه به خدمت به اسلام و مملكت خود داشت و كمك خداوند، رشد و بالندگي داشت. آقاي رضايي تعريف مي كردند كه اوايل جنگ با شهيد آشنا مي شوند آن زمان نه اطلاعات - عمليات سپاه راه اندازي شده بود و نه ايشان فرمانده سپاه بودند. در همان صحبت هاي اوليه فهميده بودند كه شهيد باقري باهوش است و همه چيزرا به سرعت دريافت مي كند. ايشان به تهران باز مي گردند تا يك سال بعد كه به فرماندهي سپاه منصوب مي شوند. مي گفتند وقتي كه برگشتم ديدم كه اين جوان انگار 10 سال پيشرفت كرده است. نبوغ عجيبي داشت. انگار كه تمام نقاط ريز جنگي را با دست خودش قرار داده بود. تا از چيزي مطئمن نمي شد، نفرات را به منطقه نمي فرستاد. مبادا كه اشتباهي صورت بگيرد و مشكلي پيش بيايد. به عنوان يك مادر، چقدر با تفكرات و انديشه هاي ايشان آشنا بوديد؟ تفكرات مذهبي، انقلابي، اجتماعي و... داشت. مردم دوست و عاشق امام(ره) بود. اين تفكراتي بود كه من مي شناختم. مطالعات عميق و گسترده اي داشت. واقعا لحظه اي وقتش را تلف نمي كرد. هميشه در حال مطالعه بود تا ثمره اي بگيرد و براي جامعه اش مفيد باشد. تا جايي كه مي شناختمش مردم دوست و ميهمان دوست بود. با مردم و اقوام بسيار صميمي بود و نزديك. دوست داشت با همه در ارتباط باشد. خلوص و ايمانش عجيب بود. با اينكه تمام بچه هايم شكر خدا، مومن هستند، اما اين انگار يك جوهره ديگري داشت. در كارهايش قاطع و مصمم بود. تمام كارهايش را با توكل به خداوند انجام مي داد. با اين ايمان كامل چه رنجي از دوران طاغوت مي برد؟ در آن بي حجابي و وضع بد جامعه 14-13 ساله بود و مي دانيد كه اين سن خيلي مهم و حساس است. ايشان خيلي عذاب مي كشيد كه اين چه وضعي است! لطفا در مورد مردم دوستي ايشان، مصداقي را بيان كنيد؛ مثلا اگر كارگري مي آورديم و با او براي انجام كاري قرارداد مي بستيم و دستمزدش را مشخص مي كرديم، ايشان به آن دستمزد اكتفا نمي كردند. بعد از اينكه كار تمام مي شد و ايشان پنهاني همراه آنها مي رفت و چيزي اضافه مي داد. همسايه اي داشتيم كه خانم خانه صرع داشت و وضع زندگي شان متوسط بود. چراغ والوري داشتند كه آن را روشن مي كند و در كنارش مي خوابد بين خواب دچار صرع شده و چراغ سرنگون مي شود. خلاصله خانه آتش مي گيرد. ايشان از دبيرستان مي آمده كه متوجه موضوع مي شوند. مردم سراسيمه فقط نگاه مي كردند من ديدم كه ايشان آمد، كيف و كتابش را پرت كرد وسط راهرو، شماره اورژانس را گرفت با اينكه هميشه نماز را اول وقت مي خواند، اما نمي دانم چه شده بود كه آن روز نمازش را نخوانده بود. زمستان بود و ساعت حدود چهار نمازش هم داشت قضا مي شد. تلفن را كه قطع كرد به سرعت از خانه بيرون رفت. زنها را جمع كرده بود و با راهنمايي، خانم همسايه را آماده كرده بودند كه به بيمارستان ببرند. بعد از اينكه ايشان را با اورژانس به بيمارستان فرستاده بود، آمد و نمازش را خواند. با توجه به صحبت هاي شما كه ايشان از وضع بدحجابي جامعه در عذاب بودند، توضيح دهيد چگونه و از چند سالگي فعاليت هاي مذهبي شان را شروع كردند؟ از كلاس چهارم به بعد با همسالانش هيئت تشكيل دادند. هفته اي يك روز مي آمدند، روايت تعريف مي كردند. قرآن مي خواندند، احاديث حفظ مي كردند، مصيبت مي خواندند و سينه مي زدند تا كلاس ششم كه ديگر از دبيرستان به بعد فعاليت هايش را در مسجد ادامه داد. قديم كه اين همه وسايل نبود. امروز بچه هاي 4-3 ساله را مي بينيد كه در مورد دين صحبت مي كنند، حافظ قرآن هستند، مسائل شرعي شان را به راحتي مي پرسند. جمهوري اسلامي بركت و نعمتي بود كه خداوند به اين مردم شيعه و مسلمان ايران ارزاني داشته است. حالا به وسيله امام(ره) و به بركت خون پاك شهيدان بچه هاي امروز به لحاظ فضاي بازي كه در اختيار دارند، آگاه ترند. همين سريال حضرت يوسف(ع) چقدر آگاه كننده است. خوب بچه علاقه دارد و حرف ها را مي گيرد. اين صحبت ها را مي شنود كه همه چيز از خداست. يا اينكه «همان خدايي كه مرا از سختي ها نجات داده، نگهدار من خواهد بود و كسي نمي تواند به من آسيب برساند.» بچه اين را باور دارد. با علاقه مي نشيند و نگاه مي كند تا آخر هم نگاه مي كند، مي بيند كه بله همين طور است. خدا حفظش كرد. قديم كه اين وسايل نبود، فقط يك مسجد بود، محرم، صفر و ماه رمضان يك واعظي كه بايد حساب شده حرف مي زد وگرنه يا ممنوع المنبر مي شد يا مي رفت به ناكجاآباد، جايي كه كسي نداند كجا رفته است. با اين حساب پيروان دين در مضيقه بوده اند؛ بله حالا شما حساب كنيد كه اين بچه از كجا بايد ياد مي گرفت. يا بايد پدر و مادر خيلي قوي باشند كه خودشان كار كنند، خوب خيلي كم و نادر بود، يا بايد بچه به مدرسه اي مي رفت كه كاري به كار سياست و دين نداشته باشد. تنها دبيرستان علوي بود كه فقط بچه هايي را كه پدرشان پولدار بود ثبت نام مي كردند وگرنه هيچ وسيله اي نبود كه بچه چيز ياد بگيرد. مگر اينكه بچه بزرگ و عقل رس بشود. مثل شهيد ما يا شهدا و بزرگان ديگر كه از روي كنجكاوي و هوش خودشان يا كمك پدر و مادر و نشستن پاي منبرها چيزي بياموزند. با توجه به شناختي كه از شخصيت ايشان داريد، اگر شهيد نمي شدند پس از بازگشت چه مي كردند؟ مي گفت اگر جنگ تمام شد مي آيم روي تمام كساني كه مي شناسم آشنايان، دوستان، فاميل و... كار مي كنم. اين حرف زمان جنگش بود. اولا كه عاشق شهادت بود و هميشه از خدا مي خواست و به من هم مي گفت دعا كن كه من شهيد بشوم. بعد مي گفت اگر جنگ تما بشود، من مي آيم كساني را كه يك مقدار در خط انقلاب نيستند يا تفكرات انحرافي دارند جمع مي كنم و آن قدر روي افكارشان كار مي كنم تا متوجه شوند. به عنوان حرف آخر اگر نكته اي مانده، بفرماييد؛ ما در هشت سال دفاع مقدس چيزي را از دست نداديم، نه يك وجب از خاكمان و نه عزت و شرافتمان را. با عزت ملي و جهاني زندگي مي كنيم و دشمنان را هم به ذلت مي كشانيم. شهدا هم كه به لقاء خداوند رسيدند. پس قدر اين همه نعمت را بايد دانست و محافظ دستاوردهاي جنگ و انقلاب شد. اميدوارم كه خداوند همه مان را هدايت كند و توفيق دهد كه در اين دنيا از پايمال كنندگان خون شهدا نباشيم و در آن دنيا هم مورد شفاعتشان قرار بگيريم. گفتگو از آذر احمدي لر * منبع : www.resalat-news.com، یکشنبه ١٣بهمن ١٣٨٧