Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 121184
تاریخ انتشار : 19 بهمن 1387 0:0
تعداد مشاهدات : 8

انقلاب اسلامي شكست تجربه غرب گرايي در ايران

گفتگو با دكتر مظفر نامدار- محقق و پژوهشگر تاريخ معاصر
گفتگو با دكتر مظفر نامدار- محقق و پژوهشگر تاريخ معاصر اشاره: انقلاب اسلامي ايران بي شك پديده اي نوظهور در قرن حاضر است.انقلابي غايت گرا،آرمانگرا،اسلامگرا و عالمگير و جهان شمول و بي نظير در جهان اسلام كه به رهبري امام خميني(ره) هدايت و تحولي شگرف در عرصه روابط بين الملل و در معادلات سياسي دولتهاي جهان پديد آورد. اين رهبر تاريخ ساز انقلابي را بنيان نهاد كه بسان تيغي دو لبه همزمان عليه كمونيسم و كاپيتاليسم به كار گرفته شد. ايشان با هدف مقابله با سلطه ابرقدرتهاي شرق و غرب، ملل اسلامي را به رويكردي مجدد به ارزشهاي اسلامي فرا خواندند و با قائل شدن رابطه اي مستقيم ميان انقلاب و ايدئولوژي، انقلاب را شرطي لازم و ضروري براي تحقق آرمانهاي الهي و وسيله اي براي نيل به مقاصد مكتبي و اتصال جامعه بشري به تعالي انساني تلقي كردند، كه در اين راه در پياده كردن نظريه خويش اهتمام نمودند. در اين رهگذر، ايشان علاوه بر اهتمام به حاكميت آرمانها و ارزشهاي مذهبي، از هيچ كوششي براي تحقق جنبه هاي آزاديخواهانه و استقلال طلبانه نهضت فروگذار ننمودند و بدين ترتيب انقلاب به عنوان وسيله اي براي تحقق جمهوري اسلامي مطمح نظر ايشان قرار گرفت. انقلاب اسلامي يك الگوي منحصر به فرد از انقلاب است.نسبت اين الگو با الگو هاي غربي انقلاب چيست؟آيا اين الگو الهاماتي از ساير الگو هاي انقلابي گرفته است؟تفاوتش با الگوي پياده شده در خيزش هاي صد سال اخير چيست؟ شكست تجربه غرب گرايي، عامل تسريع زوال پادشاهي در ايران است. اكنون كه وارد دهه چهارم انقلاب اسلامي شده ايم، باور كردن اينكه الگوي تجدد و ترقي (مدرنيته) در ايران زماني جاذبه داشته و شايسته تقليد پنداشته شده است، دشوار به نظر مي رسد.از اينجا مي توان فهميد كه تجربه نظام مشروطه سلطنتي به عنوان يك الگوي دولت غربي تا چه حد ارزش خود را در نزد افكار عمومي ملت ايران از دست داده است. اگر چه در گذشته اي نه چندان دور و حتي امروز هم به شكل پراكنده جرياناتي در ايران وجود دارند كه باورشان نشده است كه انديشه تجدد و ترقي در اين دويست سال هر چه در اندوخته خود داشته در ايران خرج كرده و نه تنها مشكلي از مشكلات اين ملت را حل نكرده است بلكه نظامي به مراتب مستبدتر از نظام قاجاري را بر ملت ايران تحميل كرده است. با اين وصف، هنوز الگوي غرب گرايي تحت عناوين جديدي چون ملي - مذهبي، روشنفكري ديني يا جامعه مدني و يا شعار زيباي اصلاحات، مورد تجليل و تحسين و حتي رقابت پاره اي از جريانات سياسي - فكري در ايران مي باشد. براي تفكر درباره شكست مدرنيته و مدرنيسم و جريانات غرب گرايي در ايران شرح يك سير تاريخي ضروري است. نظر حضرت امام در خصوص الگوهاي غربي انقلاب و به كار گيري آنها در شرايط بعد از انقلاب چه بود؟ وقايعي كه بعد از انقلاب اسلامي در ايران رخ داد براي كساني كه با افكار و انديشه هاي امام خميني از گذشته دور آشنايي دارند و آثار ايشان را خوانده اند مايه تعجب نيست، رهبر انقلاب اسلامي و پايه گذار جمهوري اسلامي در جهان، در واقع هيچ ابهامي را در مورد آرمان ها، انگيزه ها، بينش ها و گرايش هاي خود به جا نگذاشت. امام بارها در نوشته ها، سخنراني ها و اعلاميه هاي متعدد خويش آن دسته از نخبگان سياسي - اجتماعي ايران را كه به شيوه غربي خواسته يا مي خواهند مسائل ايران را حل كنند به باد انتقاد گرفت. امام بارها اعلام كرد كه تجربه دويست سال اخير نشان داده است ايران كشوري نيست كه بتوان به مردم آن گفت براي حل مسائل خود فكر نكنيد، به معنويت، اخلاق و دين كاري نداشته باشيد، در مقابل ظلم و بي عدالتي سكوت كنيد و در قبال چپاول ثروت ملي توسط بيگانگان ايستادگي ننماييد. به عقيده امام همان طوري كه آرمان ها، انگيزه ها، ساخت سياسي، اجتماعي، فكري و فرهنگي ايران از نظر شرايط تاريخي براي پذيرش بي چون و چراي غرب در ايران مستعد نبود، نظام مشروطه سلطنتي و رژيم پادشاهي و طبقه حاكمه ايران نيز از نظر سياسي، ساختاري و فكري رژيمي نبود كه استعداد ايجاد دگرگوني در ايران را داشته باشد. به همين جهت از ديدگاه غرب لازم بود كه يك شاه مستبد و خشن با يك اليگارشي استبدادي حركت تاريخي توسعه را در ايران تسريع كند. رژيمي كه بايد از عناصر غرب گرايي تشكيل مي شد كه ضمن وقوف كامل به رسالت غير تاريخي خويش، آماده باشند تا نقش كارگزاران خود خوانده تاريخ را ايفا كرده و ايران را يكي از اقمار نظام سرمايه داري جهاني غرب سازند. چرا بسياري از كساني كه در ايران، جهان اسلام و حتي غرب، در انتظار شكست نظام استبدادي پادشاهي بودند در عين حال از ظهور قريب الوقوع يك نظام اسلامي غير غربي در ايران متعجب شدند؟ براي روشنفكران داخلي، نظام مشروطه سلطنتي و قانون اساسي آن علي رغم تمام نقايص و دست اندازي هايي كه مستبدان به آن داشتند، طليعه يك نظام دموكراتيك (ولو در ابتدا به صورتي ناقص) به نظر مي رسيد. با وجودي كه تمركز قدرت سياسي در دست افراد معدود و تكيه بر ارعاب و زور و كشتار مخالفان از مهم ترين ويژگي هاي نظام مصيبت بار مشروطه سلطنتي براي ايران بود اما جريانات روشنفكري غرب گراي ايران هيچ گاه جسارت ترديد در ناكارآمدي چنين نظامي براي ايران و امكان جايگزيني يك نظام جديد را به خود راه نداد. اكنون كه نزديك به سه دهه از سقوط نظام مشروطه سلطنتي در ايران مي گذرد مي توانيم اين سوال را طرح كنيم كه آيا پادشاه، نظام مشروطه سلطنتي را نظام استبدادي كرد يا اينكه نظام مشروطه سلطنتي در ايران، جز پادشاه مستبد به وجود نمي آورد؟ نظام مشروطه سلطنتي نظامي بود كه رضاخان و سلسله پهلوي را به وجود آورد و آن را در ايران قانوني كرد. سپس رضاخان به نوبه خود نظامي را ايجاد كرد كه جنايات او را نسبت به ملت ايران امكان پذير ساخت. بنابراين مشروطه خواهان سلطنت طلب، ظهور رضاخان و سلسله پهلوي را امكان پذير ساختند، بلكه با تعصب نسبت به مشروطه سلطنتي و تساهل در مقابل قانون شكني هاي سلسه پهلوي تا حد زيادي مانع از بروز انديشه جديد يا راه حل جديدي براي چاره جويي ديكتاتوري و عقب ماندگي ايران شدند. ناسيوناليزم نژادپرستانه كه اساسا ميراث مشروطه سلطنتي است قوي ترين كيفر خواست در مورد نقش روشنفكران غرب گرا در بقاي استبداد سلسله پادشاهي در ايران معاصر مي باشد. نبوغ رضاخان در آن بود كه مفهوم باطني ميراث مشروطه سلطنتي را خوب درك كرد. ستايش دولت و استفاده از قدرت آن به عنوان وسيله تجدد و بازسازي اجتماعي ايران به سبك صورت ظاهري غرب، در دوره او به اوج خود رسيد. همه چيز به وجود شخص ديكتاتور و حكومت تحت فرمانش بستگي داشت. رضاخان در همه جا حضور داشت در مدح او شعر سروده مي شد، آهنگ ها تصنيف مي گرديد و ده ها بناي يادبود برپا شد. رضاخان با وجودي كه يك پادشاه مستبد كم نظير در تاريخ ايران بود، متاسفانه از طريق روشنفكراني فرمان مي راند كه ساختاري پيچيده ، رياكارانه و فاسد و روحيه اي سخت ديوان سالارانه داشتند. از آنجا كه جامعه براي تحقق اهداف رضاخان يعني براي بناي يك كشور كاملا غربي، سكولار و ضد اخلاق زير و رو شده بود، “اژدهاي دولت” يا همان “لوياتان” توماس هابز از نظر موقعيت، ثروت، قدرت و امتياز بر تمام تار و پود ايران حاكم شده بود. هرم قدرت پهلوي را نظامي از ارعاب پشتيباني مي كرد كه هيچ كس حتي نزديك ترين ياران شاه از گزند آن در امان نبودند. همه بازيچه هوي و هوس فرمانرواي خودكامه تخت طاووس بودند و چنين بود كه ايران در نظام مشروطه سلطنتي به جاي اينكه در قبال يك پروسه علمي و تاريخي و مبتني بر نظريه هاي كاملا تحليل شده به پيش رود بر اساس هوس هاي ديكتاتوري زير و رو شده و تمام زير ساخت هاي خود را براي پيشرفت و توسعه از دست داد. بيان ميزان واقعي خسارت هايي كه نظام مشروطه سلطنتي و رژيم پهلوي در ايران به بار آوردند، اساسا ناممكن است. هزاران خانواده كشاورز ايران به نام اصلاحات ارضي و انقلاب شاه و ملت نابود شدند. 5 -نظام مشروطه سلطنتي و رژيم پهلوي تا چه اندازه در عقب ماندگي، فقر و ناكامي هاي ايران در پيشرفت مسئولند؟ هزاران نفر در ايران به معناي واقعي كلمه نابود شدند. روشنفكران و نخبگان جامعه كه خود زمينه هاي ظهور ديكتاتوري پهلوي را فراهم ساخته بودند به مصيبت گرفتار آمده و در زندان هاي رژيم شاه فرسوده شدند. وقتي زمزمه انقلاب اسلامي در سال 1356 جنبش بزرگي را در ايران پديد آورد سيل خاطرات، گزارشات و مقالات سياسي در مطبوعات سرازير شد. خيلي از روشنفكران انتظار داشتند در چنين شرايطي، تعديل در قدرت ديكتاتوري به وجود آيد و بر اساس قانون اساسي مشروطه، شاه سلطنت كند نه حكومت. هيچ كس باور نمي كرد كه امكان ساقط كردن نظام پادشاهي در ايران وجود دارد. حمايت قدرت هاي غربي و در راس آن امريكا و انگليس و حتي شوروي از بنيادهاي نظام پادشاهي و محمدرضا پهلوي مزيد بر علت بود و جسارت لازم را از نخبگان سياسي و فكري ايران براي دادن شعار سقوط نظام پادشاهي گرفت. در اين ميان فقط يك صدا بود كه سازش نمي پذيرفت و به چيزي كمتر از سقوط نظام پادشاهي در ايران رضايت نمي داد و آن امام خميني (ره) بود. آگاهي ملت ايران از ضرورت تغيير و دگرگوني نظام پادشاهي و ديكتاتوري چه زماني بوجود آمد؟ وقتي به وجود آمد كه امام خميني(ره) رهبر جنبش انقلابي ملت ايران شد. تا آن موقع بيش از چند دهه وقت تلف شده بود و ميراثي كه بايد در انقلاب عدالتخانه (انقلاب مشروطه) ملت ايران، دور انداخته مي شد با حاكميت جريانات غرب گرا و طرفدار سلطنت، متراكم تر و عظيم تر گشته بود. نظام مشروطه سلطنتي محصول چند مرحله متداخل و كاملا مرتبط با هم بود: در مرحله اول تحت حكومت مشروطه خواهان مرحله تشكيل يك نظام توتاليتر با هدف غربي كردن كل ايران فراهم شد. در مرحله دوم تحت حكومت رضاخان، مرحله تشكيل يك دولت توتاليتر و كاملا مسلط بر جامعه تحقق پيدا كرد. و در مرحله سوم تحت حكومت محمدرضا پهلوي مرحله شكل گيري يك دولت كاملا وابسته به غرب، راكد رانت خوار و تحت سلطه يك ديوان سالاري خودكامه فاسد كامل شد. نابودي نظام موجود مستلزم مبارزه با هر سه پديده بود. ولي چنين مبارزه هايي مي توانست مخالفت نهادهاي دولتي وابسته به نظام استبدادي و حكومت آن دسته از روشنفكران را كه به نظام مشروطه سلطنتي، فرهنگ غربي، عقايد تجدد طلبي رضاخان و محمدرضا متمايل بودند را برانگيزاند.در نتيجه هر نوع مبارزه اي براي اينكه به موفقيت بينجامد مي بايستي مبتني بر اصولي كاملا محكم، مردم پسند، آرماني و داراي رهبري سازش ناپذير باشد، تا همان طوري كه قدم به قدم پيش مي رود ضمن تثبيت پيشرفت هاي خود، از جلب خصومت همزمان صاحبان منافع عيني و ذهني موجود پرهيز كند. همه اين خصلت ها در انقلاب اسلامي و رهبري امام جمع گرديد. امام(ره) چگونه به مبارزه با ميراث رژيم پهلوي پرداخت؟ مبارزه با رژيمي كه فساد، ركود اجتماعي، عقب ماندگي فزاينده اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي آن مشهود بود چندان دشوار نبود. مشكل اصلي تاثير بر اذهان بسته شبه روشنفكراني بود كه اگر چه از رژيم شاه دل خوشي نداشتند اما تمايلي نيز به تغييرات انقلابي و ساختاري در سرنگوني رژيم مشروطه سلطنتي از خودنشان نمي دادند. مقام مشروطه سلطنتي عالي ترين آرمان سياسي اين جريان در ايران بود و امام براي باز كردن اين ذهن هاي بسته مشكلات زيادي را سر راه ملت ايران مي ديد. از آن طرف مهم ترين سوالي كه مخالفان انقلاب اسلامي را اذيت مي كرد اين بود كه مرزهاي خواسته هاي اصلاحات امام كجا هستند؟ امام مانند يك استراتژيست پر قدرت با حريفان خود مبارزه مي كرد. ناتواني حريفان در شناخت حدود آرمان ها و خواسته هاي امام و شيوه مبارزه و مقابله او توان برنامه ريزي نيروهاي حامي و هوادار سلطنت و غرب را گرفته بود و اين بزرگ ترين رمز پيروزي رهبري امام بود. هدف امام مبني بر ايجاد يك فرهنگ سياسي نوين بي نهايت دشوار بود، زيرا نقايصي كه امام از وجود آنها رنج مي برد صرفا از ميراث رژيم پهلوي ناشي نمي شد بلكه در تاريخ دويست ساله ايران ريشه عميق داشت. دستگاه اداري دولت و روشنفكران وابسته به اين دستگاه كه بر شالوده هايي از بي نظمي، تقليدپذيري محض، فقدان تفكر و خودباختگي قرار داشتند بزرگ ترين مشكل تلقي مي شدند. اينها تنها زمينه هايي بودند كه استبداد و استعمار براي تداوم قدرت خود در آن ابتكار عمل نشان مي دادند. خودكامگي، استعمار و روشنفكري هنگامي كه ادعاي خير خواهي و علم گرايي و خرافه زدايي داشته باشد به اوج خود مي رسد. زيرا در آن صورت به بهانه نيات خوب خويش، شنيع ترين اعمال خود را توجيه خواهد كرد و آن شرارتي كه مرهم تلقي شود هيچ حد و مرزي را نخواهد شناخت و اين بزرگ ترين معضلي بود كه امام خميني(ره) و انقلاب اسلامي با آن دست به گريبان بودند. تاريخ در ايران، مايملك پادشاه بود و او آن گونه حقايق تاريخي را به مردم عرضه مي داشت كه با افسانه ها، اسطوره ها و قصه هاي رايج زمانش همساز باشد. به نظر شما تكوين يك فرهنگ سياسي جديد در ايران پس از صد ها سال نظام پادشاهي و ورود به دهه چهارم انقلاب چگونه بايد صورت بگيرد؟ اگر گفته شود كه تكوين يك فرهنگ سياسي جديد در ايران پس از صد ها سال نظام پادشاهي و دويست سال غرب گرايي، مستلزم يك ساختارشكني يا شالوده شكني بنيادين در باور هاي رسمي بود، حرفي به گزاف نيست. امام متكي به ملت بزرگي بود و مي دانست كه اين اتكا بسيار پرقدرت و قابل دوام است. يكي از حركت هاي زيباي امام در مات كردن مخالفان ملت ايران اين بود كه مناقشه نظام جمهوري اسلامي را از سطح نخبگان به سطح مردم كشاند و دفتر ديوان جمهوري اسلامي را با مردم مفتوح كرد نه با نخبگان. امام نخبگان را كه هميشه حلقه واسط بين حكومت و آرمان هاي اجتماعي بودند از صحنه حذف كرد و مستقيما به سراغ ملت رفت و پيمان جمهوري اسلامي را با مردم منعقد كرد نه با نخبگاني كه استعداد پذيرش انديشه هاي جديد را نداشتند. به نظر مي رسد اين سخنان حتي اگر مبالغه آميز هم باشند باز تضاد ضمني ميان رهبري مردم سالارانه امام را با رهبري نخبه سالارانه تكنوكرات ها نشان مي دهد.اينطور نيست؟ بله تضاد ميان رهبري كه نظام را مردم سالار مي كند و رهبري كه صرفا در پي دادن امتيازاتي به مردم است تا آنها را آرام نمايد. رهبري كه نظام را مردم سالار مي كند براي موفقيت مايل است كه به طور كلي با نظام گذشته قطع رابطه كند در حالي كه رهبر دوم با تاكيد روي عوامل تداوم بخش به دنبال حفظ نظام گذشته است و تنها مي خواهد نظام موجود را اصلاح كند. تفاوت رهبري امام با جريان هاي ديگر در همين بود. رهبران جبهه ملي، نهضت آزادي و غيره به دنبال اين بودند كه نظام مشروطه سلطنتي باقي بماند، امتيازاتي به مردم داده شود و شاه به جاي حكومت، سلطنت كند. اما، امام خميني(ره) از اساس به دنبال تغيير نظام پادشاهي بود و اعتقاد داشت كه تعلل در اين كار چيزي جز فريب مردم، ناديده گرفتن حقوق آنها و از دست دادن فرصت هاي تاريخي نيست، فرصت هايي كه در جنبش هاي گذشته نيز از دست رفت. توافق درباره ضرورت اصلاحات نشان دهنده يك مصالحه درباره نظم موجود بود، مصالحه اي كه اختلاف نظر درباره گذشته را تا حد قابل ملاحظه اي از نظرها پنهان مي كرد. اين مصالحه نتيجه اش اين بود كه به مردم اجازه داده مي شد تا انتقاداتي را متوجه خطاهاي دوره گذشته نمايند اما تجربه مشروطه سلطنتي و نظام پادشاهي بيش از پيش اعتبار خود را حفظ مي كرد. امام هوشيارانه متوجه چنين توافقي بين نيروهاي جبهه ملي، نهضت آزادي و رژيم شاه بود. لذا اجازه نداد كه استراتژي مردم سالاري جاي خود را به استراتژي مردم فريبي بدهد. عظمت كار امام از زماني كه وارد صحنه مبارزات آزادي خواهي و استقلال طلبانه ملت ايران شد آنچنان همه را تحت تاثير قرار داد كه حتي دشمنان او نيز نتوانستند اين عظمت را ناديده بگيرند. امام در رهبري انقلاب اسلامي، ايران را به سوي آينده ناشناخته اي هدايت كرد اما كاميابي در اين راه پرتلاطم به توانمندي امام در تجسم و درك دنياي اطرافش بستگي داشت. دنيايي پيچيده و انباشته از ظرافت ها، ناپايداري ها، ديوان سالاري ها، تحركات سياسي و واقعيت هاي انكارناپذير.امام اين توانمندي را چگونه به نمايش گذاشت؟ امام با دنيايي پر از ابهام سر و كار داشت و در اين ابهام انقلاب اسلامي را رهبري مي كرد. رهبري انقلاب اسلامي از جنبه مديريت استراتژيك در ظاهر پر از ابهامات به نظر مي رسيد زيرا متفكران استراتژيك معتقدند كه استراتژي هاي بزرگ با ابهامات سر و كار دارد. از اين رو مديري كه در پي تدوين استراتژي براي پيروزي يك انقلاب بزرگ اجتماعي است بايد به تحليل مسائل، احساس موقعيت ها، تجربه شخصي و شم سياسي بسيار بالايي تكيه داشته باشد تا با تصميماتي آگاهانه به درون پيچيدگي هاي رهبري يك انقلاب راه يابد. رهبري يك انقلاب اجتماعي با گستردگي ها و پيچيدگي هاي ويژه اي سر و كار دارد. كسي كه اين رهبري را به عهده دارد نمي تواند با رويكردي ساده در برابر رخدادها عمل كند. انقلاب ها در مرز واقع بيني و آرمان گرايي قرار دارند و برقراري رابطه بين واقعيت ها و آرمان ها كار ساده اي نيست. در رهبري انقلاب برانگيختن ديگران، يكپارچگي و به هم پيوستگي، عاطفه انساني، نرمش و گرايش، قاطعيت و شجاعت، تحليل مسائل پيچيده و خلاصه خيلي از چيزها بايد با هم جمع شوند. رهبران جنبش هاي انقلابي بايد به گونه اي عمل كنندكه تا علاوه بر تاثير بر سير رويدادها، تحولات مطلوب را پديد آورند، بايد ميان ابعادي از محيط خود كه نفوذ چنداني بر آن ندارند و ابعادي كه زير نفوذ قدرت و شخصيت آنها است پيوند برقرار سازند. براي چنين كاري رهبري بايد به گونه اي واقع بينانه نه فقط نيروهاي مكانيكي موجود بلكه كاربست ها و محدوديت هاي قدرت و مواردي را كه دخالت هاي مختلف ممكن است مانع ايجاد تحول و دگرگوني باشند، درك كند. امام با مجموعه اي از عوامل پيچيده و در عين حال حرفه اي براي حفظ نظام پادشاهي در ايران سر و كار داشت. غرب با همه عظمت ابرقدرتي و ساختار اطلاعاتي خود در مقابل امام زانو زد. امام نه تنها بر رژيم كهنسال پادشاهي در ايران مهر بطلان زد بلكه طراحي هاي مديريت استراتژيك، مديريت بحران و بسياري از تئوري هاي حوزه مطالعات استراتژيك و مديريت بحران غربي را كه ساليان دراز آن را در مستعمرات خود تجربه كرده بودند، به مسخره گرفت. روش ممتاز مبارزه و رهبري مبارزه امام چه در بعد داخلي و چه در بعد خارجي چه بود و چگونه عمل مي كردند؟ روش هاي امام در مبارزه با غرب و رژيم پهلوي در ابتدا متوجه وحدت نظريه و تصميم گيري و مديريت ارگان هاي داخلي و خارجي نظام پادشاهي و رهبري هاي پشت پرده امريكا گرديد. امام اولين ضربه را بر اين وحدت وارد كرد و آن چنان تفرقه اي در اركان تصميم گيري شاه و حتي دولت كارتر ايجاد كرد كه در نوع خود بي نظير بود. داستان تضاد برژينسكي مشاور امنيت ملي كارتر با سايرونس ونس وزير امور خارجه و ويليام سوليوان در دربار شاه و تضاد الكساندر هيگ و ژنرال هايزر با ويليام سوليوان و خلاصه درگيري كارتر با همه اينها، توان وحدت استراتژيك امريكا را در مقابله با انقلاب اسلامي آن چنان مسدود كرد كه هايزر در خاطرات خود بارها تكرار مي كند كه علت اصلي شكست مديريت بحران امريكا در جريان سقوط رژيم پادشاهي عدم توانايي نيروهاي استراتژيك امريكا در شناخت صحيح از اوضاع ايران، انقلاب اسلامي و رهبري امام خميني بود. غرب نه تنها بزرگ ترين متحد خود را از دست داد بلكه در تئوري هاي انقلاب اسلامي استحاله ايدئولوژيك شد و به ناگهان معروف ترين شعار هاي ليبرال - دموكراسي و سوسيال - دموكراسي غرب كه با آنها دنيا را به دو قطب تقسيم كرده و به جهالت رهبران جهان سوم مي خنديدند، رنگ باخت. انقلاب اسلامي ادعاي حقوق بشر، دموكراسي، پلوراليسم، آزادي و بسياري از مفاهيم فريبنده را بي اعتبار كرد. انقلاب اسلامي نشان داد كه شاهرگ حياتي غرب در خاورميانه خوابيده است و اگر مردم اين منطقه بيدار شوند و به حقوق انساني خود آگاهي يابند، تورم، بحران انرژي، بحران بدهي و ركود اقتصادي بين المللي، بحران حقوق بشر، آزادي و دموكراسي سراسر غرب را فراخواهد گرفت. گفتگو از: حسن كربلا يي * منبع : www.resalat-news.com، شنبه ١٩بهمن ١٣٨٧