Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 125780
تاریخ انتشار : 25 فروردین 1388 0:0
تعداد مشاهدات : 8

خداوند خريدار جان شهيدان است

گفتگو با پدر و مادر شهيد سيدمحمد امامي گفتگو با پدر و مادر شهيد سيدمحمد امامي اشاره: پرس و جو كردم گفتند: اين شهيد صاحب كرامت است. مشتاق شدم براي شنيدن حرف هايي درباره زندگي اش. مطالب زير بخشي از گفته هاي پدر و مادر شهيد بزرگوار سيدمحمد امامي است؛ چند ماهي از تشرفمان به حج مي گذشت كه خواب هايم شروع شد. شب ها به محض اينكه سرم را روي بالش مي گذاشتم خواب ها به سراغم مي آمد. خواب مكه و مدينه. چيزي نگذشت متوجه شدم باردارم. هر شب كعبه و مسجدالنبي مي آمد جلوي چشم هايم. نه ماه تمام ادامه داشت. مانده بوديم چرا مكه و مدينه؟! سال 1346 درست ماه ذي الحجه به دنيا آمد. به خاطر تولدش پس از تشرف به حج و ديدن خواب ها اسمش را گذاشتيم محمد. به دنيا كه آمد ديگر خبري از خواب هاي عجيب و غريبم نبود! ته تغاري مان بود و نور چشممان. اما كارهايش هم مثل تولدش عجيب و غريب بود. بي آنكه كسي چيزي از دين و مذهب بگويد كارش پرس و جو در اين مورد بود. با برادر بزرگترش مي رفت توي جلسات قرآن و احكام شركت مي كرد. كسي هم نمي توانست جلويش را بگيرد. چهارساله بود كه شروع كرد به نماز خواندن. كلي روايت حفظ كرده بود. گاهي وقت ها مي ماندم در جواب سوال هايش چه پاسخي بدهم. 5 ساله بود داشتم توي حمام مي شستمش و در همان حال در مورد سوره واقعه برايش حرف مي زدم. رسيده بودم به اينجا كه «آدما مي رن بهشت. اون وقت هر كسي، هر چيزي دلش بخواد، بدون اينكه خودش كاري كنه جلوش حاضر مي شه ...» گفت: «هر چي؟! حتي موز؟!» خيلي موز دوست داشت. گفتم: «آره. حتي موز! به محض اينكه توي دلت از خدا موز بخواي، مي ياد جلوت!» چشم هايش گرد شده بود. حق داشت. درك اين مطلب براي كودكي به سن و سال او سخت بود. تقه اي به در حمام خورد. پدرش بود. گفت: زود بياين بيرون، براي محمد موز خريدم! محمد ذوق كرده بود. گفت: من الان از خدا موز خواستم!! انگار جواب ها از غيب برايش مي رسيد. خاله اش از مكه برايش يك بلوز آستين كوتاه، سوغاتي آورده بود. هر كاري مي كردم نمي پوشيد. گفتم: اگه نپوشي خاله جون دلخور مي شه! اصرارم را كه ديد گفت: باشه مامان من اينو زير لباسم مي پوشم! فايده نداشت خودم را به زمين و آسمان مي زدم امكان نداشت بلوز يا شلوار كوتاه بپوشد. كم كم فهميدم با بقيه بچه ها فرق مي كند. رفقايش مي گفتند، سيدمحمد خيلي با گذشت و فداكاره. اصلا منافع خودش براش مهم نيست. به خاطر منفعت ديگران از حق خودش مي گذره. يك دوچرخه برايش خريده بودم. هيچ وقت دست خودش نبود. مي داد دست دوست هايش، 3، 4، 5 روزي نمي آوردند. دايي اش پژو داشت. گفتم: محمدجان، سوار شو دايي برسوندت مدرسه. گفت: نه! بچه ها مي بينن! اونايي كه ندارن حسرت مي خورن! از طرف شركتي كه پدرش در آن كار مي كرد يك اتومبيل داده بودند دستمان. هر چه التماس مي كرديم سوار نمي شد. مي گفت: از كجا مي دونيد صاحبش راضيه؟! يك دوچرخه داشت چسبيده بود به آن. خيلي كهنه و رنگ و رو رفته بود. هر كاري مي كرديم عوضش نمي كرد. مي گفت: همين كار مي كنه. لازم نيست كه نو باشه. با همكلاسي اش شوخي كرده بود. دست محمد خورده بود به گوش همكلاسي اش. خيلي ناراحت بود. گريه مي كرد. مي گفت: دستم خورد به گوشش. قصدي نداشتم. حالا مي گه پرده گوشش پاره شده! بايد يه كاري كنيم. نميشه بذاريم همون جوري بمونه. حاج آقا! دوستش را برد پيش متخصص گوش و حلق و بيني. دكتر گفته بود: پرده گوشش پاره شده اما مال الان نيست. خيلي قديميه، ربطي به اين چند روز نداره! به سيد محمد گفتيم: خيالت راحت شد؟ گفت: نه. بايد ببريدش پيش جراح. عملش كنه. بايد خوب بشه! برديمش مشهد. دكترها گفتند: به شما چه ربطي داره كه داريد اين كارو مي كنيد؟! گفتم: محمدم براي همه فداكاري مي كنه، همه رو دوست داره. براي خودش چيزي نمي خواد، حالا كه اينو ازمون خواسته نمي خوام دلش بشكنه. دوستش را عمل كردند. صحيح و سالم تحويل خانواده اش داديم. فرستاديمش مدرسه. اوج درگيري هاي مردم با رژيم بود. سر نترسي داشت. مي رفت بالاي پشت بام فرياد مي زد (الله اكبر! الله اكبر)! ده سالش بود كه از طرف مدرسه آمدند در خانه مان براي شكايت از او. گفتند: «بچه تون آشوبگره. آشوب به پا كرده. همكلاسي هاشو براي شركت تو تظاهرات تشويق كرده. با آنكه خيلي محافظه كار بود از اين كارهايش بي خبر نبوديم. حرف هايش را به ما نمي زد. از گوشه و كنار فهميديم توي سياست دخالت مي كند. نوار تكثير مي كند و اعلاميه پخش مي كند. يك نمايشگاه عكس و نوار هم برپا كرده است. ظلم رژيم، بيداد كرده بود. چهل روز به چهل روز كلي آدم مي كشت. همان سال امام اعلام عزاي عمومي كردند و فرمودند: امسال عيد نداريم. عروسمان خيلي به آداب و رسوم اصيل ايراني اهميت مي داد. سفره هفت سين پهن كرد و توي سفره، شيريني هم گذاشت. محمد كه چشمش به سفره افتاد خيلي دلخور شد. هر چقدر اصرار كرديم كه فقط براي تحويل سال نو سفره پهن كرده و ما هم عزادار هستيم اخم هايش از هم باز نشد. انقلاب كه پيروز شد با برادرهايش، انجمن اسلامي و كتابخانه مدرسه را راه اندازي كرد. كتاب هاي غير مذهبي را كنار گذاشتند و از بچه ها ثبت نام كردند. از خوشحالي روي پا بند نبود. همين كه اعلام مي كردند فلان ساعت، فلان جا راهپيمايي است، يك عده را بر مي داشت و خودش را مي رساند آنجا. منافقين توي مدرسه شان نفوذ پيدا كرده بودند. خيلي از بچه ها را جذب كرده بودند. خبر رسيد محمد با آنها رابطه برقرار مي كند و با آنها مي نشيند به بحث، صبر و حوصله عجيبي داشت. گفته بودند: «تو رو توي دادگاه خلق محاكمه مي كنيم!» سيزده ساله بود. ماه رمضان افتاده بود توي تير ماه. هوا از گرما بي داد مي كرد. روزهاي طولاني، امان روزه دارها را بريده بود. مي گفت: من ديگه بزرگ شدم. خودم مي دونم كه بالغ شدم و تكليفمه كه روزه بگيرم. روزه مي گرفت پا به پاي بزرگترها. نماز جمعه رفتنش ترك نمي شد. مانده بودم كه اين همه خوبي و اخلاص از كجا و چگونه توي وجودش موج مي زند. جنگ با همه خانمانسوزي اش شروع شده بود. زمستان ها توي خانه مان كلوچه و مربا درست مي كرديم و مي فرستاديم جبهه، خيلي خوشحال بود. دور و برمان مي چرخيد و تند تند كلوچه ها را مي برد و توي فر مي گذاشت. هنوز هم لباس نو كه مي خريدم كارم مي كشيد به گريه كردن. مي گفتم: مامان جان، بگير بپوش مي خواي برم از تو كوچه برات لباس كهنه پيدا كنم؟ بي فايده بود. مي گفت: گريه نكن مامان جان، آخه تو اين موقعيتي كه كشور ما داره، درست نيست من لباس نو بپوشم! گفت: مي خوام برم جبهه. امام فرمودند جبهه رفتن بر هر كاري مقدمه. پدرش گفت: لااقل ديپلم بگير بعد برو. گفت: حالا كه شرطتون اينه بايد كتبا بنويسيد كه من خيالم راحت بشه بعد از ديپلم بهونه نمي گيريد! يك كاغذ گذاشت جلوي روي پدرش. پدرش هم نوشت كه سيد محمد آزاد است بعد از گرفتن ديپلمش برود جبهه! زيرش را هم امضا كرد. ديپلمش را كه گرفت پدرش او را برد مشهد. آزمون ورودي دانشگاه ها را داد. وقتي برگشت، رفت فرم اعزام را پر كرد. توي آموزش نظامي 45 روزه شركت كرد. وقتي مي خواست برود جبهه، خيلي ها آمدند سراغش و گفتند: مي خواهي بري چي كار؟ تو كه سن و سالي نداري. آماده شده بود برود. پدرش طاقت نياورد. با فاصله زياد راه افتاد دنبالش. وقتي آمد گفت: (وسط راه، روي پله اي نشست و به نقطه اي خيره شده بود. انگار توي ملكوت سير مي كرد. رفتم سراغش. گفتم: چي شده بابا جان؟ جا خورد. گفت: چرا اومديد دنبالم؟! گفتم: اومدم ببينم چي كار مي كني. گفت: نگران نباشيد، برمي گردم خيلي زود. مرا هم برگرداند خانه.) برايمان يك نامه نوشت. بعد از احوال پرسي هايش نوشته بود: وقتي وارد اينجا شدم، از جانب شما خيالم راحت نبود. تصميم گرفتم مرخصي بگيرم و بيايم سراغتان. قرآني از مسجد برداشتم و تفالي به آن زدم. آيه 11 سوره توبه آمد (خدا از مومنان جان ها و مال هايشان را خريد تا بهشت از آنان باشد، در راه خدا جنگ مي كنند چه بكشند چه كشته شوند ... به اين خريد و فروش كه كرده ايد شاد باشيد كه كاميابي بزرگي است.) فهميدم خدا از آمدنم راضي است. شما هم ناراحت و دلتنگ نباشيد. اين آيه نشان مي دهد كه كار درستي انجام داده ام. چرا كه افرادي كه جهاد را با بهانه هاي مختلف رها مي كنند، منافقند ... من جاي خودم را انتخاب كردم، ديگر نمي خواهم برگردم. همرزمش آمد و گفت: عمليات بود. محمد آمده بود براي خط، گلوله آرپي جي ببرد. صورتش پر از خاك بود و خسته. گفتم: بيا يه كم آب و غذا بخور. گفت: نه، الان وقت اين كارا نيست. بايد برم! رفت. ديگر هم برنگشت. هيچ خبري ازش نداشتيم. من و پدرش خيلي نگران بوديم. پسر بزرگمان از تهران تماس گرفت و گفت: محمد دانشگاه قبول شده. رشته مكانيك. شما دو نفر چرا اونجا نشستيد و غصه مي خوريد. تنها هستيد براي همين فكر و خيال مي كنيد. خاله اش آمد ديدنمان. گفت: (خواب محمد رو ديدم. آمده بود سبزوار. يك قرآن هم زيربغلش بود. گفتم: محمدجان چرا اين قدر مامان و باباتو نگران مي كني. همه دلواپست هستن!معلوم هست كجايي؟ گفت: نگران نباشيد. فقط سوره مجادله رو بخونيد. قرآن را كه جلوي رويم باز كرد آيات 7 و 8 سوره مجادله آمد جلوي چشمم.) خبر دادند توي عمليات كربلاي 5 مجروح شده است. فهميديم شهيد شده. جنازه اش 20 روز تمام توي بيابان هاي گرم شلمچه ماند روي زمين. وقتي آوردنش طاقت نياوردم بروم و پيكرش را ببينم. گفتند: تركش خورده پشت سر و گردنش. انگار نه انگار روح توي بدنش هست. گفتند: مي خنديده. مي دانستم راضي از دنيا رفته. رفتيم توي اتاقش وسايلش را مرتب كنيم. چند تا دفترچه و كاردستي پيدا كرديم. توي دفترچه هايش، شعر نوشته بود. همه را هم خودش گفته بود. نمي دانستيم به آن زيبايي شعر مي گفته است. آخرين شعرش اين بود: از جانب بلبل به گل اين مژده رسيد كز فيض تو عمرم به هزاران برسيد گرچه در ظاهر هستي به غمت كشته شدم ليك نامم به بلنداي شهيدان برسيد توي وصيت نامه اش نوشته بود:(راضي نيستم كساني كه از انقلاب عيب مي گيرند در تشييع جنازه ام شركت كنند حتي اگر نسبت خوني با من داشته باشند.) بعد هم عينا معناي آيات هفتم و هشتم سوره مجادله را نوشته بود! هنوز خاله اش مي گويد: امام فرمودند «رهبر من اين نوجوان 13 ساله (حسين فهميده) است» رهبر من هم محمد است! خيلي ها مي گويند به محمد متوسل شده اند كارشان راه افتاده است. دوست خانوادگي مان، پسر خودش شهيد شده. مي گويد: من به محمد متوسل مي شم، اين سيد خودش واسطه مي شه خدا كارامو درست مي كنه! پدرش مي گويد: هر چه فكر مي كنم مي بينم شهيدان، ايران رو سر پا نگه داشتند و انقلاب هاي ديگر جهان نشات گرفته از انقلاب ايران است. انقلاب ايران هم نشات گرفته از شهداي ايران. خط فكري شهدا و روحيه شان چيز ديگري است. زمين تا آسمان با من و ما فرق مي كند. اينها نگه دارنده حيات سياسي و استقلال مملكتند. گرچه از نظر فيزيكي وجود ندارند اما خون پاكشان ايران رو نگه داشته. هر چه بيشتر سرگذشت شهدا را مطالعه مي كنم مي بينم اينها توي يك چيز، مشتركند. تفكراتشان مافوق انسان است. دنيا و متعلقاتش برايشان خيلي بي اهميت است. محمد نمي خواست كسي بفهمد او فداكاري مي كند. خيلي در خودش و با خودش بود. استثنايي بود. خيلي ها خوب هستند اما نه تا اين حد. محمد هم مثل اينها بود، براي همين لايق شهادت شد. بچه هاي ما با عشق خدا براي خدا رفتند. حالا هر وقت دلتنگش مي شوم گريه مي كنم اما از اينكه توي اين راه رفته خيلي خوشحالم. گفتگو از: طيبه مزيناني- مشهد مقدس * منبع : www.resalat-news.com، سه شنبه ٢٥ فروردین ١٣٨٨