Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 126072
تاریخ انتشار : 30 فروردین 1388 0:0
تعداد مشاهدات : 7

ما با خطر زندگى مى کنيم

پس از دیدار با فرمانده تیپ 65 قرار شد گفت و گویی هم با تعدادی از نیروهای تیپ داشته باشیم. دیدار ما از این تیپ بی حاشیه هم نبود. مثل سخت گیری های شدید حفاظتی که دوستان اصرار داشتند سؤالات ما را چک کنند! گویا جای مصاحبه کننده و مصاحبه شونده عوض شده بود و یا ماجرای جالب مرآتی( خبرنگار پر جنب و جوش صدا و سیما، مستند دفاع مقدسش را که یادتان هست). در حال صحبت با نیروها بودیم که خبر رسید مرآتی از آشیانه عقاب ها (سازه ای بسیار بلند برای عملیات پرش و سایر تمرینات در تیپ) سقوط کرده و پایش شکسته است! معلوم بود یک جای کار می لنگد چون سقوط از آشیانه عقاب ها مستقیم به بهشت ختم می شود. بعد معلوم شد ماجرا چیز دیگری بوده است. مرآتی می خواهد از یک تیم رهایی گروگان گزارش بگیرد. می گوید من نقش گروگان گیر را بازی می کنم! هر چه می گویند این کار تمرین و آمادگی می خواهد توی گوشش فرو نمی رود و با اولین حرکت ساده که احتمالاً همان شب در تلویزیون آن را دیدید، نقش زمین شده و راهی بیمارستان می شود. این هم آخر و عاقبت آرتیست بازی و درافتادن با نیروهای ویژه هوابرد! اما ماجرای مرآتی یک نکته ظریف هم دارد. او تنها ساعتی مهمان این تیپ بود اما نیروهای تیپ 65 هر روز با خطر دست و پنجه نرم می کنند تا آمادگی خود را حفظ کنند. به قول یکی از کلاه سبزها تمام نیروهای تیپ در طی این آموزش ها به نوعی آسیب می بینند و این آموزش ها چنان سخت است که حتی در مواردی به از دست دادن جان نیز ختم می شود و همه این خطراتی که این دلیرمردان به جان خریده و می خرند برای امنیت من و توست. گوهری گرانبها که نمی دانیم برای به دست آمدنش چه مرارت ها و سختی هایی تحمل شده است. در یکی از ساختمان های تیپ مهمان هفت کلاه سبز شدیم. نظم و انضباتشان خیلی می چسبد. به ترتیب درجه از راست به چپ دور میز نشسته اند؛ سرگرد اسحاق شهریاری، سرگرد محمد رضا بختیاریان، سروان سیاوش جوست، ستوان یکم مسلم نویدی، استوار یکم واحد عابد زاده، استوار دوم محمد کرمی و استوار دوم روح الله کرمی. سرگرد شهریاری هم خاطرات زیادی از عملیات های خاصی که انجام داده دارد اما به خیلی علاقه ای به بازگو کردن آنها ندارد و به گفتن یکی از آنها بسنده می کند و به شوخی می گوید خاطرات ما همه درباره کشتن و کشته شدن است، کدام یکی اش را بگویم؟! کلاه سبزها می خندند و سرگرد خاطره ای از درگیری با منافقین می گوید؛ سال 1376 منافقین از آنسوی رودخانه کرخه نفوذ کرده و پادگان تیپ 3 لشگر 7 ولی عصر را مورد حمله خمپاره 60 میلیمتری قرار داده بودند. منافقین بعد از حمله خود، پیکانی را کرایه کرده تا به موسیان رفته و از آنجا بتوانند به آنسوی مرز بروند. در سه راهی قهوه خانه دژبان لشگر 23 مشکوک شده و پیکان را بازرسی کرده و قبضه خمپاره را کشف می کند. منافقین درگیر می شوند که یکی از آنها به هلاکت رسیده و دومی می خواهد با سیانور خودکشی کند که نیروهای خودی با هوشیاری از این کار جلوگیری می کنند. منافق دستگیر شده اعتراف می کند که نیروهای ما در پادگانی در عمق هشت کیلومتری خاک عراق تا ساعت 3 صبح منتظر ما هستند تا ما را دریافت کرده و به پادگان مریم منتقل کنند. به ما ماموریت دادند که با نفوذ به خاک عراق و حمله به پادگان مذکو، علیه منافقین عملیات مقابله به مثل انجام دهیم. ساعت 12 شب از مقر خود به راه افتادیم. ما جزء واحد پیشرو بودیم و حوالی آن پادگان رسیدیم. به دلیل آشنا نبودن سایر همراهان با منطقه، نزدیک صبح آنها به ما ملحق شدند و دیگر امکان عملیات نبود. به همین دلیل نیروها بازگشتند و فردا شب ما دوباره از موسیان حرکت کرده و خود را به نزدیکی پادگان رساندیم و با شلیک 32 گلوله خمپاره 80 میلیمتری به سوی منافقین این عملیات را با موفقیت به پایان رساندیم. سرگرد بختیاری از عملیات مبارزه با اشرار و قاچاقچیان در شرق کشور می گوید تا مشخص شود ماموریت های این تیپ چقدر گسترده و متنوع است. وی می گوید؛ مهرماه سال 1379 بود که برای مبارزه با اشرار به شرق و جنوب شرق کشور اعزام شدیم. ما در زابل مستقر بودیم و اشرار هم به دلیل گستردگی مرز فعالیت زیادی در زمینه هایی مثل قاچاق مواد مخدر و گروگانگیری افراد داشتند. ما در آنجا عملیات های زیادی انجام دادیم و شهدای گرانقدری هم در این درگیری ها تقدیم کردیم. در یکی از عملیات های پاکسازی در ارتفاعات تایباد ما یک بلدچی بومی داشتیم که راه را نشان می داد. بعد از پیمودن یک مسیر طولانی به منطقه ای رسیدیم که بلدچی گفت دیگر جلوتر نمی آید و گفت جلوتر رفتن مساوی با مرگ است و قسم می خورم تا حالا هیچ کس جز اشرار به این منطقه پا نگذاشته است و منطقه کاملاً تحت نفوذ اشرار بود. ما وارد منطقه شده و آنجا را از وجود اشرار پاکسازی کردیم. سروان جوست هم خاطره ای طنز از مردم یاری به مردم محروم یکی از مناطق کشور تعریف می کند که با توصیه دوستان حفاظت از بازگو کردنش معذوریم. البته موردی هم نداشت و فقط کمی باعث ادخال سرور در قلوب می شد. ستوان یکم نویدی خاطره از معرفی اش در سال اسفند سال 1381 به تیپ 65 می گوید؛ 14 اسفند به تیپ معرف یشدیم و گمان می کردیم برای ایام عید در کنار خانواده خاهیم بود اما چهار روز بعد ما را به منطقه جنوب غرب مامور کردند و شب عید هم که آمریکایی ها به عراق حمله کردند و ما دو ماه در منطقه بودیم. اولش کمی برایمان سخت بود اما در آنجا با نیروهای قدیمی آشنا شدیم و عملیات های شناسایی خوبی انجام دادیم و ایام خوبی را سپری کردیم. استوار یکم عابد زاده نیز از ورودش به تیپ در سال 1376 می گوید؛ همان سال هواپیمایی در خرم اباد سقوط کرد و ماموریت نجات و یافتن اجساد به تیپ 65 محول شد. شرایط جوی خیلی بد بود و هلی کوپتر قادر به پرواز نبود و نیروها با کوهنوردی خود را به ارتفاعات می رساندند. خانواده مسافرین در منطقه جمع شده بودند و خیلی متاثر و نگران بودند. بعد از چند روز عملیات سخت و طاقت فرسا بچه ها جعبه سیاه هواپیما را یافتند. هیچ کدام از مسافرین زنده نمانده بودند و شرایط خیلی سختی بود و مردم مدام از ما سؤال می کردند. خاطره خیلی تلخی بود ولی با این حال مردم از تلاش های نیروهای تیپ خیلی تشکر می کردند. خاطره دیگر به دوره آموزشی نیروی مخصوص بر می گردد. چون چند افسر ارشد و فرمانده در این دوره بود خیلی سخت می گرفتند. ما را با هلی کوپتر به کویر بردند و بعد از آنکه دوره کویر تمام شد مستقیم با هلی کوپتر به مناطق جنگلی کلاردشت بردند که با بار از هلی کوپتر پریده و در منطقه مستقر شدیم. یکی از هم تیمی های ما آقای صفری بود و خیلی اصرار داشت که دو روز برود مرخصی، چون تازه بچه اش متولد شده بود و مادر خانمش هم راهی کربلا بود و دوست داشت حتماً بدرقه اش کند اما با مرخصی او موافقت نشد. همان شب اول خشم شب زدند و فردایش به نقطه ای دیگر رفتیم و گفتند خودتان باید غذایتان را تامین کنید و جیره ای هم ندادند. من لباس شخصی همراهم داشتم و به بچه ها گفتم می روم و از عباس آباد چیزی برای خوردن می گیرم. رفتم و وقتی برگشتم گفتند صفری نیست. بعضی می گفتند برای مرخصی اردو را ترک کرده و رفته اما من مطمئن بودم او آدم منضبطی است و اردو را ترک نمی کند. منطقه هم پرتگاه های زیاد و خطرناکی داشت. خیلی هم گشتیم اما پیدایش نکردیم. بالاخره پس از سه روز متوجه شدیم ایشان از پرتگاه پرت شده و به شهادت رسیده است. پیکر ایشان را بالا کشیدیم و منتقل کردیم. در تشییع ایشان هم شرکت کردیم و این در حالی بود که یک دختر چهار ماهه داشت. جای شهید صفری در تیم خیلی خالی بود. استوار دوم محمد کرمی از شیطنت های دوران آموزش می گوید و اینکه اساتید دوره قلعه ای را کاملاً تله گذاری کرده بوده اند تا هنگام نزدیک شدن نیروها به هدف در تله های انفجاری و غیره گرفتار شوند اما شب هنگام او و سه نفر دیگر به سراغ تله ها رفته و همه را خنثی می کنند. هنگامی که نیروها به اهداف تعیین شده حمله می کنند هیچ کدام از تله ها کار نکرده و اساتید می بینند که از نیروهای جوان رودست خورده اند. وقتی معلوم می شود این خربکاری توسط این چهار نفر انجام شده برای جلوگیری از خربکاری های بعدی آنها را از هم جدا کرده و هر کدام را به یک واحد می فرستند. استوار دوم روح الله کرمی هم از دوره آموزش تخریب در بروجرد می گوید؛ بعد از آزمون کتبی نوبت آزمون عملی رسید. ما را به منطقه مورد نظر بردند و قرار شد با مختصات جلو رفته و منطقه ای را از مین خنثی کنیم. با تجهیزات راه افتاده و رفتیم. یکی از افراد تیم به نام معصومی پایش به سیم تله گیر کرد و مین منور عمل کرد. او هم به خاطر اینکه اساتید نفهمند و نمره اش کم نشود تند تند با دستش خاک روی مین می ریخت تا آن را خاموش کند اما موفق نمی شد و بعدش هم با شکم پرید روی مین و لباس و قسمتی از بدنش هم کمی سوخت و بالاخره با این عمل توانست نمره منفی نگیرد. اواخر گفت و گو با این دوستان، ستوان یکم ناصر گودرزی هم به ما می پیوندد. او از بقیه سن و سال و البته تجربه بیشتری دارد و همه احترام زیادی برای او قائلند. کلاه سبزها از رسانه ها گله دارند. می گویند اگر یک بازیکن فوتبال آسیب ببیند، فردایش تیتر روزنامه ها می شود و در تلویزیون در بوق و کرنا می کنند اما اینجا همه در راه خدمت آسیب می بینند و کسی نه می بیند و نه می داند. راست می گویند و حرف حق هم جواب ندارد. اگر نخبگان علمی و فرهنگی کشورمان را کمتر می شناسیم، می توان گفت این نخبگان نظامی کاملاً ناشناخته هستند. هر کدام از این نیروها بخصوص آنها که در جنگ بوده اند یک سینه سخن شنیدنی دارند. ناصر گودرزی یکی از آنهاست. او که سال ها با معارضین کرد عراقی کار و بارها تا اعماق خاک دشمن حتی تا نزدیکی مرز سوریه نیز نفوذ کرده است. او از عملیات به همراه شهید فروغی می گوید که برای تاخیر در حرکت ستون دشمن باید پلی را در منطقه 47 کیلومتری عمق خاک دشمن تخریب می کردند. آنها که تجهیزات تخریب نداشته اند در شرایط محیطی سخت و ارتفاع 15 متری، پیچ و مهره های تراورس های پل را یکی یکی باز کرده و اینگونه پل را حداقل برای چند ساعت از کار بیندازند. آنها با این کار جلوی حرکت ستون دشمن را گرفته و سایر نیروها موفق می شوند ارتفاعات مورد نظر را تصرف کنند. یا زدن سکوی رادار روانرود که مشکل بزرگی برای عملیات هواپیماها ایجاد کرده و در دل کوه مخفی بود و نمی شد آن را بمباران کرد. گودرزی و دو نفر دیگر مامور انهدام این رادار شده و موفق به انجام این ماموریت دشوار می شوند. عملیات های دشوار امدادی از دیگر ماموریت های خاص این تیپ است. گودرزی در این زمینه به عملیات نجات سرنشینان هلی کوپتری سقوط کرده در سال 1371 اشاره می کند. سرنشینان این هلی کوپتر مهندسان سد سازی بودند که با هلی کوپتر عملیات شناسایی سرشاخه های کارون را انجام می دادند که دچار سانحه می شوند. از یگان های منطقه کمک می خواهند اما آنها موفق به یافتن هلی کوپتر نشده و به همین دلیل از تیپ 65 تقاضای کمک کردند. یک تیم تشکیل شد و به دزفول رفتیم و از آنجا هم راهی ایذه شدیم و پس از توجیهات لازم عملیات آغاز شد. یک جایی را تا هلی کوپتر رفتیم و بقیه را باید پیاده می رفتیم و هیچ جاده ای هم نبود. وضعیت جوی و منطقه باعث شد عملیات 36 روز طول بکشد و وجب به وجب منطقه را جستجو کردیم و برف و بوران باعث شد عملیات متوقف شود. در ارد یبهشت سال بعد عملیات دوباره شروع شد و اینبار هلی کوپتر و جنازه 11 سرنشین آن یافت شد. جالب اینجا بود که یکی از سرنشینان تا چند روز زنده مانده بوده و جنازه ها را داخل لاشه هلی کوپتر جمع کرده بود و در دفترچه ای خاطرات هر روز و نحوه سقوط را شرح داده بود. تلاش هایی هم برای نجات خودش کرده بوده و از چند طرف حرکت کرده اما به دلیل نداشتن توانایی در تعیین مسیر شکست خورده و او هم به دلیل سرما و گرسنگی فوت می کند. طی این دو مرحله طولانی عملیات ما با مردم بومی منطقه زیاد برخورد داشتیم و آنها با اینکه اغلب محروم بودند اما بسیار مهمان نواز بوده و در شرایطی که بعضی وقت ها به ما آذوقه نمی رسید خیلی کمک می کردند و کلاً به نظامی ها علاقه زیادی داشتند. به دلیل نزدیکی اذان ظهر گفت و گو را به پایان می بریم و با کلاه سبزهای جوان خداحافظی می کنیم. مردانی که در دل همین شهر هر روز با خطر دست و پنجه نرم می کنند و برای آرامش مردم دست به عملیات هایی می زنند که هیچگاه خبری از آنها منتشر نمی شود. آنان قهرمانان گمنام و فداکار ارتش جمهوری اسلامی ایران هستند. * منبع : روزنامه کیهان، يكشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۸۸، شماره ۱۹۳۳۹