Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 126412
تاریخ انتشار : 6 اردیبهشت 1388 0:0
تعداد مشاهدات : 21

چريک هميشه حاضر

سمیرا خطیب زاده
سمیرا خطیب زاده هنگام شهادت 22 سال بیشتر نداشت، اما همین سن و سال کم آنقدر بود که خاطرات زیادی را از خود به یادگار بگذارد. دانشگاه صنعتی شریف هنوز حضور دانشجوی ممتاز و با استعداد خود را در رشته مهندسی شیمی به یاد دارد. پادگان جمشیدیه و عشرت آباد آن جوان مبارز و انقلابی را که نقش مهمی در تصرفشان در روزهای بهمن 58 داشت را فراموش نکرده اند. ردپای آن جوان چالاک و مبارز هنوز هم بر نرده های لانه های جاسوسی خودنمایی می کند و خبرنگاران خارجی هم چهره آن جوان نجیب اما مسلط بر زبان انگلیسی را از یاد نبرده اند هموراکه «سخنگوی جوانان خشمگین طرفدار خمینی»اش خواندند. آخر «گردان حبیب ابن مظاهر» چطور فرمانده خود را و لشگر 10 سیدالشهدا، چگونه سردار بنیانگذار خویش را فراموش کند. هنوز بلندی های «بازی دراز» تشنه قدمهای فاتح جوان خویش است. «سردار شهید محسن وزوایی» در 10 اردیبهشت ماه سال 1361 به شهادت رسید، 22 سال بیشتر نداشت اما همین سالهای کم آنقدر بود... و ما روایتهایی را از زندگی پربارش تقدیم شما می کنیم چرا که سپردن لحظاتی هر چند اندک به حضور سبزشان غنیمتی فراوان است. سخنگوی جوانان انقلابی محسن یک دقیقه قرار نداشت. اصلا عین بچه ها شده بود ، نمی توانست آرام بگیرد. روز اشغال سفارت، دومین یا سومین نفری بود که از نرده ها کشید بالا و پرید آن طرف دیوار. همان روز به من گفت: «داداشی ما کار کوچکی نکردیم، بالای نرده ها که بودم احساس کردم فرشته های هفت آسمون دارن نگاهمون می کنن. داداش! ما یا از روی این نرده ها به آسمون چنگ می زنیم یا با کله می ریم ته جهنم. معنی این حرفش را نفهمیدم، اینجور حرفها را وقتی می رفت تو حس می زد، آخه بعضی وقتها محسن می رفت توی یک حال و هوای دیگری و بعد از مدتی سکوت، یک دفعه زبان می چرخاند و حرفی می زد که معمولا همان وقت کسی آن را نمی گرفت، نه آدم ساکت و همیشه در حال ذکر و دعایی باشد، اتفاقاً خیلی شرو شور و پر سرو صدا بود، ولی یک همچین احوالی هم داشت، بخصوص بعد از نمازهایش. انگلیسی اش حرف نداشت و برای همین به عنوان سخنگوی رسمی دانشجویان پیرو خط امام انتخاب شده بود، قالباً دوربین ها به سمت محسن می چرخید. بعد از ختم غایله گروگانگیری، هر کس رفت یه گوشه و به کاری مشغول شد. سیل پیشنهادات از وزارت خارجه و کشور و... به طرفمان روانه شده بود. اما محسن رفت به پادگان ولی عصر و اسم نوشت تو سپاه پاسداران. نماز آخر قبل از اینکه نمازش را شروع کند، آینه و شانه کوچکش را از جیب پیراهن خاکی اش بیرون آورد و موها و محاسن ژولیده و غبار آلودش را سروسامانی داد. وقتی به نماز ایستاد، خیلی دیدنی می شد. می نشستم یک گوشه وزل می زدم بهش. بیشتر ترجیح می دادم نمازش را سیر تماشا کنم تا اینکه به او اقتدا کنم. برای مدتی در آینه خیره شد و آن را چندبار جلوی صورتش عقب و جلو کرد، بعد سرش را به طرف من چرخاند و گفت: داداشی رفتنی شدم، یقین دارم ساعتهای آخره.... پشتم تیر کشید. خواستم از جاکنده شوم و داد و بیداد کنم، اما نتوانستم، محسن وقتی راجع به این چیزها صحبت می کرد با کسی شوخی نداشت، اولین بار درباره شهید «علم الهدی» اظهارنظر کرد. سید محمدحسین یکی از دانشجویان مبارز خوزستانی بود که مدتی بعد از تصرف لانه جاسوسی با بچه ها مرتبط شد و چند بار آمد به سفارت و برایمان سخنرانی کرد. محسن اوایل بدجوری توی بحر این سید رفته بود، بالاخره هم یک روز که علم الهدی در حال سخنرانی بود. بهم گفت: این سید موندنی نیست، اصلاً انگار که توی این دنیا سیر نمی کند... پرسیدم یعنی چه؟ با خنده جواب داد: یعنی همین که گفتم، موندنی نیست.... توضیح بیشتری نتوانستم ازش بگیرم، وقتی بچه ها تو هویزه قتل عام شدن، سردر گوشم برد و گفت: دیدی داداش؟! به حرفم رسیدی؟! خیلی غصه می خورد که چرا او هم نرفته به هویزه. یادش به خیر چه روزهایی بود. یاور مهربان صدای زوزه باد نیمه های شب در فضا پیچید همه نیروها امیدشان به گردان «حبیب بن مظاهر «س» بود، اما گردان در تاریکی شب ناپدید شد. سرنوشت کل عملیات به خطر افتاد حاج احمد متوسلیان آرام و قرار نداشت «محسن وزوایی» در آن گردان بود وحشت عجیبی سراپایشان را فرا گرفت. محسن به گوشه ای رفت و به نماز ایستاد و زیرلب زمزمه می کرد: «اگر می دانی نیت هایمان خالص و فقط برای توست یاریمان کن! راه را نشانمان بده! خدایا تو برای موسی دریا را شکافتی و...» برخاست بچه ها را صدا زد و خود به راه افتاد همه مطمئن از تصمیم او آماده شدند. ساعتی بعد گردان حبیب مقابل تپه «تانک» بود. محسن بارها وبارها دست امداد الهی را دیده بود، هنوز به خاطر داشت در عملیات بازی دراز که از ناحیه فک و دست راست به سختی مجروح شده بود. در یک شب ده عدد والیوم به او تزریق کردند. پرستار به او گفت: «برای چه کسی این کارها را می کنی؟ به خمینی بگو تا بیاید معالجه ات کند!» محسن خندید نباید سخن منافق در او تأثیری می گذاشت. آرام پاسخ داد: «خدا خودش درست می کند و گفت: هنگامی که زجر می کشم، از لحاظ معنوی و روحی لذت می برم» پزشکان تصمیم گرفتند از استخوان لگن برای پرکردن جای خالی استخوان های فک و دست استفاده نمایند. اما قبل از عملیات شگفت زده متوجه شدند. استخوان فک و دست محسن ترمیم شده و مقداری گوشت هم اطرافش را احاطه نموده، قدرت خدا لایزال است، هر چه به او توکل کنی پاسخش را خواهی گرفت. خدانگهدار ساکش را بست و مقابل در ایستاد نگاهی به قامتش انداختم دلم لرزید نمی خواستم بار دیگر از او جدا شوم، گفتم: «محسن جان! تو دوباره از خطر نجات یافتی من خیلی دلم شور می زند این دفعه دیگر نرو، با این وضعیت که نمی توانی کربلا را آزاد کنی» محسن آرام پاسخ داد: «مادرجان! ناراحت نباش، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، مادر ما کربلا را برای خودمان نمی خواهیم، کربلا را برای سالها بعد می خواهیم.» همسر برادرش جلو آمد و با ناراحتی گفت: «آقا محسن مادرت راضی نیست نرو!» با پدرش هم صحبت کردم بلکه او را راضی نماید تا این بار به جبهه نرود. هر دو مصرانه گفتیم تو به علت جراحتت خیلی ناتوان شده ای، پوتین ها را پایش کرد، نگاهش را از من دزدید و گفت: «مادر هر دستوری بدهی انجام می دهم اما از من نخواه که بمانم، من عهد کرده ام که تا آخرین لحظه باشم.» فایده ای نداشت باید می رفت دلش جای دیگری بود. بغضی در سینه داشت که اینجا نمی شکست. با بغض و گریه گفتم: «برومادر! خدا نگهدار...» * منبع : روزنامه کیهان، يكشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۸۸، شماره ۱۹۳۴۵