Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 131691
تاریخ انتشار : 17 مرداد 1388 0:0
تعداد مشاهدات : 181

عصر شکوفایی - 26

قایسۀ قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بیانات مقام معظم رهبری قایسۀ قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بیانات مقام معظم رهبری *اشاره : کتاب «عصر شکوفایی» به مناسبت سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی آماده چاپ شده است. این کتاب به سفارش پایگاه اطلاع رسانی دستاوردهای انقلاب اسلامی و توسط حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای عبدالرحیم اباذری تحقیق و تدوین شده و انشاالله در دهۀ مجر امسال در ویترین کتاب فروشی ها جای خواهد گرفت. «عصر شکوفایی» شامل سه فصل با عناوین : ١ - نماد ستمشاهی ٢ - فجر شکوفایی ٣ - طلوع بالندگی می باشد که هر فصل دارای موضوعات مختلف است. مجموع محتوای این کتاب از بیانات مقام معظم رهبری استخراج شده است. پایگاه اطلاع رسانی دستاوردهای انقلاب اسلامی علاوه بر انتشار این کتاب، به ترتیب آن را در سایت اینترنتی نیز درج می کند. اینک خوانندگان گرامی را به مطالعۀ این مجموعه دعوت می کنیم. *** *فصل اول: نماد ستمشاهى *چيزى نداشتيم در دوره پهلوى يكى از رايج‏ترين تبليغات، »نمى‏توانيم« بود. همه ما از بچه‏گى اين‏طور بار آمده بوديم كه جنس ايرانى مساوى است با بد بودن، پست بودن و نامرغوب بودن؛ ايرانى مساوى است با ناتوانى در توليد جنس خوب در همه زمينه‏ها. اصلا اين فرهنگ را در ذهن ملت ما نهادينه كرده بودند. اين در حالى است كه اين موضوع 180 درجه بإ؛ح‏ح‏ك‏ع واقعيت فرق دارد. اين ملت، ملتى است كه از همه جهت مى‏تواند؛ مى‏تواند توليد كند، مى‏تواند رشد بدهد، مى‏تواند ابتكار كند، مى‏تواند مرزهاى علم و فناورى را بشكند و جلو برود. البته ما هنوز از دنيا خيلى عقبيم؛ چون مدت‏هاى مديدى ما را عقب نگه داشته بودند - اين را خودمان بروشنى مى‏دانيم - ولى ما داريم با سرعت اين فاصله را طى مى‏كنيم تا به جلو برسيم. اين، مظهر كاملش در جنگ است؛ هم از جهت روحيات انسانى، و هم از جهت استعداد گرايشِ معنوى، صفا و معنويت و لطافت، كه اين همه‏جا بود.1 اول انقلاب، جهاد سازندگى مى‏خواست »سيلو« بسازد. مى‏دانيد سيلوهاى ما را در دوران طاغوت، شوروى‏ها مى‏ساختند. رژيم طاغوت گندم را از آمريكا مى‏گرفت، سيلويش را شوروى مى‏ساخت! سيلو ظاهرش ساده است، اما نسبتا فناورى پيچيده‏اى است. جهاد سازندگى گفت مى‏خواهيم سيلو بسازيم؛ از اطراف صدا بلند شد كه آقا نمى‏توانيد؛ بى‏خود خودتان را معطل نكنيد، سرمايه كشور را هم به باد ندهيد. يك نمونه سيلوى كوچكى در خوزستان ساختند كه بنده آن وقت رفتم بازديد كردم. امروز كشور جمهورى اسلامىِ شما يكى از سيلوسازهاى درجه‏ى يك دنياست؛ جزء كشورهاى سيلوساز برجسته درجه يك است. يكى از سدهاى نزديك تهران آب مى‏داد. گفتند بروند اين را درست كنند؛ گفتند خود كمپانى سازنده اين سد بايد بيايد؛ رفتند آوردند. اين هم مربوط به اوائل رياست جمهورى ماست. مى‏گفتند: مگر ما مى‏توانيم سد درست كنيم؟ همين تلقيناتِ گذشته بود. جوان‏هاى ما همت كردند، رفتند سراغ سدسازى. امروز كشور جمهورى اسلامى به فضل الهى بهترين سدساز اين منطقه است. در منطقه ما هيچ كشورى مثل جمهورى اسلامى مسلّط بر ساختن سدهاى بزرگ - چه سد بتونى، چه سد خاكى - نيست. سدهايى كه ما ساختيم، از مشابه‏هاى خودش كه زمان طاغوت به وسيله شركت‏هاى خارجى ساخته شده، بهتر و با ظرفيت بيشتر و البته با هزينه بسيار بسيار كمتر است؛ كار خودمان هم هست. چرا نمى‏توانيم؟2 سال‏ها بايد تلاش كنيم تا خودمان را به آن نقطه‏اى كه شايسته ماست، برسانيم. اين عقب افتادگى، بر اثر پنجاه سال حكومت رژيم بى‏كفايتى است كه نتوانست از ظرفيت عظيم اين كشور و از استعداد خروشان اين ملت استفاده كند. شما اين استعداد امروز را نگاه مى‏كنيد و مى‏بينيد. ببينيد جوانان ما در ميدان‏هاى مسابقات علمى دنيا، چه بُروز و ظهور و تبرّزى پيدا مى‏كنند! در گذشته، از اين استعدادها استفاده نمى‏شد و به آنها بى‏اعتنايى مى‏شد. صرفا در جهت اهداف و خواسته‏هاى نامشروع خودشان از آن استفاده مى‏كردند. البته بعضى‏ها مى‏گذاشتند مى‏رفتند، خيلى‏ها هم مى‏ماندند؛ ليكن بدون آن كه در استعدادهاى آنها هيچ درخششى به وجود آيد و كارى انجام گيرد. مملكت را ويرانه رها كرده بودند. بعد از جنگ، يكى از بزرگترين كارهاى ما، اصلاحِ ويرانى‏هاى جنگ بود. مى‏ديديم كه آنچه جنگ بر سر اين ملت آورده، به مراتب كمتر از آن چيزى است كه حكومت سال‏هاى متمادى خاندان پهلوى آورده بود! چنين حكومتى، سال‏ها بر مردم حكومت كرده بود. وقتى در سال چهل و يك، فرياد امام1 بلند شد، بغض مردم تركيد... در رژيم گذشته - كه آن پانزده سال دوران مبارزات هم در همان سال‏هاست - هنر در قبضه صاحبان قدرت بود و حقيقتا به انحطاطى دچار شده بود و در ميدان حضور نداشت. ليكن از لحظه پيروزى انقلاب، هنر به ميدان آمد؛ از دو جا هم آمد كه عمدتا از طريق استعدادهاى هنرى نوظهور - يعنى جوانان - بود. شما الان ببينيد در ميان اين هنرمندان معروفى كه ما داريم، خيلى‏شان جوانان بعد از انقلابند. اينها كسانى هستند كه يا در جبهه‏هاى جنگ، يا در صحنه‏هاى انقلاب، با برخوردارى از ايمان، خودباورى پيدا كردند و به سمتى كشيده شدند؛ مثلا دوربينى دستشان گرفتند و براى عكس‏بردارى به جبهه‏ها رفتند. اين كارها اينها را به سمت هنر كشاند و همين طور بقيه هنرها. غالبا جوانان بودند كه از اوّل انقلاب شروع كردند؛ بعضى هم، از هنرمندان دوره قبل از انقلاب بودند كه اينها به انقلاب پاسخ دادند؛ خيلى هم متاسفانه پاسخى ندادند، رفتند كنارى نشستند و هنرشان را در خدمت انقلاب قرار ندادند. در مجموع، از اوّل انقلاب تا امروز كه بيست سال مى‏گذرد، هنر نقش زيادى داشته و در عرصه‏هاى مختلف، انواع هنرها - نه فقط هنرهاى نمايشى، يا هنر شعر، بلكه انواع هنرها - وارد ميدان شدند و كارهاى برجسته و بزرگى انجام دادند و هنرمندان جوان پرورش پيدا كردند... اگر امروز را با قبل از انقلاب مقايسه كنيد، ما خيلى وضعمان خوب است و برجستگى هم داريم. اما اگر با آنچه كه بايد باشيم، مقايسه كنيم، نه! عقبيم؛ من صريحا اعتقاد دارم كه عقبيم. ما هنوز در زمينه قصّه نويسى، در زمينه شعر و در زمينه هنرهاى نمايشى - يعنى سينما و تئاتر - كاستى‏هاى زيادى داريم؛ كارهاى نشده فراوانى داريم و انسان ناشيگرى‏هاى متعدّدى را مشاهده مى‏كند. من اميدوارم كسانى كه در رشته‏هاى هنرى فعّالند، همان خودباورى را كه ما در عرصه‏هاى ديگر انقلاب در جاهايى مشاهده كرديم و دنيا را به خودش متوجّه كرد - در زمينه صنعت، در زمينه صنايع نظامى و در زمينه‏هاى علمى، واقعا ما كارهايى كرده‏ايم كه دنيا متوجّه آنها شده است - در زمينه هنر هم بلكه بتوانيم ان شاءاللَّه كارهايى بكنيم كه شاخصه ملت بزرگ ايران و انقلاب بزرگمان باشد. اين اميد را من دارم.3 به تلخى بايد اعتراف كنيم كه رواج كتاب و روحيه كتابخوانى در ميان ملت عزيز ما كه خود يكى از مشعلداران فرهنگ و كتاب و معرفت در طول تاريخ پس از ظهور اسلام بوده است، بسى كمتر از آن چيزى است كه از چنين ملتى انتظار مى‏رود. و اين پديده نيز مانند بيشتر پديده‏هاى ناگوار در كشور ما، نتيجه‏ى فرمانروايى پادشاهان و فرمانروايان ظالم و فاسد و بى‏فرهنگ و بى‏سواد بر اين كشور در دويست سال گذشته است. در دورانى كه برخى ملت‏هاى ديگر به سوى دانش و پژوهش و معرفت روى آورده بودند، ملّت كهن و با استعداد ما در زير سلطه آن انسان‏هاى پليد و خودپرست و زورگو و نااهل، از دانش و معرفت دور ماند و در دوره اخير كه حكومت دست نشانده و فاسد پهلوى همه كارها را برابر خواست بيگانگان و دشمنان اين ملّت و به زيان اين ملّت انجام مى‏داد، نه تنها تلاشى براى ترويج كتاب و كتابخوانى نشد بلكه با ايجاد سرگرمى‏هاى ناسالم و دامن زدن به آتش غرائز جنسى در ميان جوانان، اين ضرورت فورى و فوتى را هر چه بيشتر، از ميدان ديد و توجّه مردم، بيرون راندند و در يكى از بهترين دوران‏هايى كه شرائط جهانى، دگرگونى‏هاى اساسى در وضع نابسامان ملت ايران را بر مى‏تافت، ملت مظلوم ما را از آن محروم ساختند و كار را به آن‏جا رساندند كه برابر گزارش‏هاى همان روزگار، در شهر تهران و برخى شهرهاى ديگر، شماره ميخانه‏ها بيش از شماره كتابخانه‏ها و كتابفروشى‏ها و يا چند برابر آنها بود.4 در پنجاه سالِ آخر قبل از انقلاب، دو نفر در اين مملكت حكومت كردند - پدر و پسر - كه هر دو را بيگانگان بر سرِ كار آوردند. رضاخان را انگليسى‏ها از ميان فوجِ قزّاق پيدا كردند - به يك قلدرِ بى‏باك و بى‏محابا احتياج داشتند - آوردند و دست او سلاح دادند! دست، پشتش زدند، او را آوردند تا به مقام سلطنت رساندند، بعد مقاصد خودشان را به وسيله او اعمال كردند! آن كارى را كه مى‏خواستند در اين مملكت بكنند به وسيله او كردند. آن ضربه‏اى را كه مى‏خواستند به دين، به روحانيت، به سنّت‏هاى قديمى و ملى اين كشور و به پايه‏هاى دينى و اعتقادى اين كشور بزنند، به وسيله او زدند. چون آدم بى‏باك و گستاخى بود، به درد آنها مى‏خورد! انگليسى‏ها، مدّت‏ها - قبل از مشروطيت - دنبال وسيله نفوذى در اين كشور مى‏گشتند؛ اما نمى‏شد. بيشتر هم علما مانع نفوذ بودند. اين آدم، آدمى بود كه مى‏دانستند در برخورد با علما، گستاخ و بى‏باك است. او را بر سرِ كار آوردند و هر كار خواستند، به وسيله او انجام دادند! بعد هم چون ديدند كه از لحاظ سياسى به سمتِ ديگرى گرايش پيدا مى‏كند، او را برداشتند و پسرش را جايش گذاشتند! براى يك ملت - براى ملت ايران - هيچ ننگى بالاتر از اين نيست كه حكام، فرمانروايان، سياستمداران و سررشته‏داران امور كشور را دولت انگليس به وسيله سفارتخانه خود بياورد و ببرد! كدام ننگ براى يك ملت، از اين بالاتر است؟! خاطراتى را كه از عناصر دوران پهلوى نوشته‏اند، بخوانيد! بعد از آن‏كه در سال 1320 رضاخان را بردند، پسر او محمدرضا تا چند روز نمى‏دانست كه آيا پادشاه خواهد بود يا نه! كسى را به سفارت انگليس فرستاد، آنها گفتند كه بله، عيبى ندارد، پادشاه باشد، به شرطى كه فلان كار را نكند و فلان كار را بكند! خوشحال شد. اينها حقايق اين كشور است. پنجاه سال حكومت ايران كه حكومت ديكتاتورى، سلطنتى، طاغوتى، فاسد و آن چنانى بود، به وسيله دو نفرى انجام گرفت كه آنها را، بيگانگان بر سرِ كار آوردند و مردم هيچ نقشى نداشتند. قبل از آن هم كه حكومت قاجار و حكومت سلاطين بود. شرحِ حال اين سلاطين را ببينيد! مردم كه هيچ، مردم كه اصلا براى آنها قابل ذكر نبودند! عمّال دولت را از صدر اعظم تا پايين، نوكران خودشان مى‏دانستند و به آنها مى‏گفتند شما در بين نوكران ما چنين هستيد، چنان هستيد! چنين حكومت‏هايى بر اين كشور حاكم بوده‏اند! اين براى اولين بار در طول قرون متمادى است كه به بركت انقلاب در اين كشور، حكومت‏هايى سر كار مى‏آيند كه ملاك مسؤولان حكومت‏ها، علم، تقوا، عدالت، مردم‏دوستى و گزينش مردم است. با مردمند؛ براى مردم و در خدمت مردمند؛ اهل سوءاستفاده، دزدى و سرسپردگى به دشمن نيستند. اين حقايق در تاريخ طولانى ايران، قرن‏ها سابقه نداشته است. اينها را اسلام و انقلاب به اين ملت داد. اينها را بايد براى نسل جوان تشريح كنيد؛ بدانند كشور ايران چه بود و چه شد! از كجا به كجا آمد.5 *پی نوشت: 1 - بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار پيشكسوتان جهاد و شهادت، 31 شهريور 1384 2 - بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار دانشجويان استان يزد، 13 دى 1386 3 - بيانات مقام معظم رهبرى در جلسه پرسش و پاسخ با جوانان، 13 بهمن 1377 4 - پيام مقام معظم رهبرى به مناسبت آغاز هفته كتاب، 4 دى 1373 5 - بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار علما و روحانيون، 2 ارديبهشت 1377 ادامه دارد...