Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 132447
تاریخ انتشار : 1 شهریور 1388 0:0
تعداد مشاهدات : 10

اين بار « پرواز » به ملكوت

سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس
معاونت فرهنگي و هنري
سخن گفتن و به رشته تحرير در آوردن زندگاني آزادگان سرافراز كه در دفاع از دين و ميهن اسلامي سر از پا نشناخته و بارها تا مرز شهادت پيش رفتند كاريست بس دشوار زيرا اين غرور آفرينان ميهن اسلامي هر يك كتابي ناخوانده و مملو از شنيدنيهاي صبر و پايداري و ايثار و فداكاري صلابت و اقتدارند كه حتي در كنج قفس تنگ اسارت بارها ظلم ستيزي خود را به گوش اهريمنان و ديو سيرتان فرياد كشيدند. ياد و خاطره هر يك از اين پرندگان آزاد شده از قفس درسي است از شهامت و استقامت تا آيندگان اين مرز و بوم آنان كه جنگ را نه در جبهه ها و ميدان هاي نبرد بلكه در لابلاي اوراق تاريخ به نظاره خواهند نشست بدانند كه غنودن در بستر آرام امنيت و اقتدار به ازاي پرداخت بهاي گران از بذل جان پر سوختگان و سينه سوختگاني به دست آمده كه آگاهانه در كام جنگ نابرابر و خانمان سوز جهيدند تا سايه شوم دشمن را از اقصي نقاط ديار اسلامي بزدايند. از خيل اين آزادگان سر افراز سرتيپ خلبان آزاده حسين لشكري است كه پس از تحمل 18 سال اسارت در بند رژيم بعثي عراق با نهايت صلابت و اقتدار به آغوش ميهن اسلامي بازگشتند. راد مردي كه رهبر معظم انقلاب و فرماندهي كل قوا در ملاقات و توصيف او فرمودند لحظه به لحظه رنجها و صبرهاي شما پيش خداوند متعال ثبت و محفوظ است . پروردگار مهربان اين اعمال و حسنات را در روز قيامت كه انسان از هميشه نيازمند تر است به شما باز خواهد گردانيد. آزاده خلبان سرتيپ حسين لشكري ; 20 اسفند 1331 در قريه ضيا آباد از توابع استان قزوين به دنيا آمد . دوره تحصيلات ابتدايي را در زادگاهش به پايان رساند و براي ادامه تحصيل به قزوين عزيمت كرد در سال 1350 پس از اخذ ديپلم براي انجام خدمت مقدس سربازي به لشكر 77 خراسان اعزام شدهمان زمان در رزمايش مشتركي كه بين نيروي زميني و هوايي انجام شد با درجه گروهبان سومي حضور داشت و در آنجا با خلبانان شركت كننده در رزمايش آشنا شد. از آن پس شور و شوقي فراوان به حرفه خلباني در خود احساس كرد. پس از پايان دوره سربازي در آزمون دانشكده خلباني شركت كرد و پس از موفقيت به استخدام نيروي هوايي در آمد. سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ايران براي تكميل دوره خلباني به كشور آمريكا اعزام شد . لشكري پس از دريافت نشان خلباني با درجه ستوان دومي به ايران بازگشته به عنوان خلبان هواپيماي شكاري اف 5 مشغول خدمت شد . ابتدا به پايگاه دوم شكاري تبريز سپس با شدت گرفتن تجاوزات رژيم بعث عراق به پايگاه هاي مرزي جنوب و غرب كشور براي دفاع از حريم هوايي ميهن اسلامي اعزام و مجددا به پايگاه دزفول منتقل شد. اينك در ذيل آنچه بر او گذشته از زبان خود آن بزرگوار چنين آمده است : شهريور ماه 1359 بود و فصل چيدن انگور سراسر دشت ضيا آباد تا جايي كه چشم انداز من بود تاك هاي انگور خودنمايي مي كرد . آن روز هم مانند چند روز گذشته به مزرعه رفته بودم و در چيدن انگور به او كمك مي كردم ولي نميدانم چرا آرامش روزهاي ديگر را نداشتم لذا با همسرم در تهران تماس گرفتم حدسم درست بود تلگرافي از پايگاه هوايي دزفول برايم رسيده بود. بلافاصله از خانواده خداحافظي كردم وخود را به تهران رسانيدم . متوجه شدم بر اثر شدت حملات عراق به مرز هاي جنوب وغرب كشور پايگاه دزفول به حالت آماده باش قرارگرفته است وتمام كاركناني كه درمرخصي بودند احضار شده اند. از آنجا كه فرزندم علي اكبر چهار ماهه بود وهواي دزفول بسيار گرم از همسرم خواستم در تهران نزد خانواده اش بماند. گونه هاي علي اكبر را بوسيدم واو را در آغوش مادرش گذاشتم . همسرم گفت زود بيا من و علي اكبر را برگردان دزفول ! خيلي دلتنگ مي شويم . در حالي كه آماده بيرون رفتن از خانه بودم گفتم اگر خدا بخواهد 15 روز ديگر برمي گردم . ندايي دروجودم گفت شايد هيچ وقت ديگر آنها را نبيني . دوباره برگشتم ويك بار ديگر علي اكبر را لمس كردم وسعي كردم چهره معصوم او را براي هميشه در خاطرم ثبت كنم . جلو در خانه لحظاتي درنگ كردم . احساس خاصي داشتم وندايي از درون به من مي گفت وصيتم را راجع به همسرم وزندگيم وهر آنچه قلبم گواهي مي داد براي او بر زبان بياورم ولي جوان بودن همسرم واين كه فقط يك سال وچهار ماه از زندگي مشتركمان مي گذشت مرا از اين كار منع مي كرد. توكل به خدا كردم ومجددا نزد همسرم بازگشتم وگفتم : خواهش مي كنم كه خوب به حرف هاي من گوش كن ! همسرم كه ازبازگشت مجدد من تعجب كرده بود گفت : اتفاقي افتاده هيچ اتفاقي قرار نيست بيفته ولي همه حرف هايي كه ميزنم جنبه آگاهي دارد نبايد نگران من بشي ! اگر من اسير ويا شهيد شدم . ... مگه كجا مي خوايي بري گفتم اگر....اگر هر زماني بريم اتفاقي افتاد دوست دارم شجاعانه مسئله را تحمل كني ! همسرم با شنيدن اين حرف من نتوانست جلو اشك هاي خود را بگيرد.خواهر همسرم كه در آنجا حضور داشت در حالي كه علي اكبر را ازبغل مادرش مي گرفت گفت : حسين آقا شما چقدر سنگدلي ! اين حرف ها را به يك زن جوان نمي زنند. شايد درست مي گفت . ولي به نظر خودم كار درستي بود.به هرحال موقع خداحافظي چشمان همسرم اشكبار بود. روز 26 شهريور 1359 بسيار سخت و پر اضطراب گذشت . در اخبار شنيدم صدام حسين طي نطقي در جلسه مجمع عراق به صورت يكجانبه قرارداد 1975 الجزاير را ملغي اعلام كرده ونامه را جلو تلويزيون پاره كرده است . او اخطار كرده بود كه ايران حق كشتيراني در اروند رود را ندارد آن روز عراق در مناطق مهران وقصرشيرين و همچنين پاسگاههاي بازرگان سوبله صفريه رشيديه طاووسيه دوبرج و فكه عمليات نظامي انجام داده بود. در مقابل خلبانان پايگاه بر روي نيروهاي متجاوز آنها آتش ريختند وتا اندازه اي توانستند جلو تجاوز آنها را بگيرند. معمولا ماموريت هاي تدافعي را به بيشتر به خلبانان قديمي وبا تجربه مي دادند ومن همان روز به فرمانده ام پيشنهاد انجام ماموريت دادم وقرار شد فردا براي جوابگويي به تجاوزات عراق تانك ها و توپخانه دشمن را كه در منطقه زرباتيه شناسايي شده بود منهدم كنيم . ساعت 8 شب از دفتر عمليات به خانه برگشتم خانه بدون حضور همسرم وفرزندم خيلي دلتنگ وكسل كننده بود . شام مختصري درست كردم وخوردم . براي انجام ماموريت فردا بهتر ديدم به رختخواب بروم . ولي هرچه سعي كردم خوابم نبرد. تاريخچه مختصري از وضعيت جغرافياي سياسي عراق را در اختيار داشتم . براي اين كه بهتر با موقعيت اين كشور آشنا بشوم آن را برداشتم وشروع به مطالعه كردم . صبح روز 1359 6 27 با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم وپس ازاداي فريضه نماز لباس پوشيده به گردان پرواز رفتم . جناب سرگرد ورتوان قبل از من در گردان آماده بود. پس از احترام نظامي و احوالپرسي به اتفاق برگه ماموريت را باز كرديم وبراي هماهنگي عملياتي به اتاق مخصوص توجيه رفتيم . من پيشنهاد كردم هنگام ورود به خاك عراق در ارتفاع پايين پرواز كنيم وبا فاصله از دور هدف را رد كرده دور بزنيم وهنگام بازگشت به خاك خودمان هدف رابزنيم . با توجه به اينكه سرگرد ورتوان فرمانده عمليات بود پيشنهاد مرا نپذيرفت وقرار شد در ارتفاع هشت هزارپايي وبا سرعتي حدود 900 كيلومتر در ساعت عمليات را آغاز كنيم . پس از توجيه به اتاق چتر و كلاه رفتيم . هنگامي كه لباس « جي سوت » را مي پوشيدم سروان احمد كتاب گفت : حسين كي بر ميگردي نمي دانم چرا بي اختيار گفتم : هيچ وقت ! مطمئني ! نميدونم . هواپيماي من مسلح به راكت بود و سرگروه (ليدر) من جناب ورتوان بمب ميزد. پس از اين كه كاملا هواپيما را از نظر فني بازديد كرديم برگ صحت هواپيما را امضا كرده به مسول نگهداري پرواز داديم و او برايمان آرزوي موفقيت كرد. هواپيماها روشن شد و لحظه اي بعد هر دو هواپيما سينه آسمان را مي شكافتند. آن روز ما دومين دسته پروازي بوديم كه در خاك عراق عمليات ميكرديم . دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشيار و حساس كرده بود لذا به محض اين كه مرز را رد كرديم پس از چند ثانيه متوجه شدم از سمت چپ سر گروهم گلوله ها بالا مي آيند. قبل از پرواز مشخصات هدف را به دستگاه ناوبري داده بودم . در يك لحظه متوجه شدم نشان دهنده مختصات محل هدف را مشخص كرده است . به سر گروه گفتم : روي هدف رسيديم آماده ميشوم براي شيرجه . گرد و خاك ناشي از شليك توپخانه عراق وجود هدف را براي ما مسجل كرده بود. كمي جلوتر در پناه تپه اي چند تانك و نفر بر استتار شده به چشم مي خورد. روز قبل همين تانكها و توپخانه پاسگاه مرزي ما را گلوله باران ميكردند. از ليدر اجازه زدن هدف را گرفتم . قرار بود هر دو به صورت ضربدري از چپ و راست يكديگر را رد كرده هدف ها را منهدم كنيم . بلافاصله زاويه مخصوص پرتاب راكت را به هواپيما دادم و نشان دهنده مخصوص را بر روي هدف ميزان كردم . در يك لحظه ناگهان هواپيما تكان شديدي خورد و فرمان تعادلش را از دست داد. نميدانستم چه به سر هواپيما آمده سعي كردم بر خودم مسلط باشم و هواپيما را كه در حال پايين رفتن بود كنترل كنم . به هر نحو توسط پدال ها سكان افقي هواپيما را به طرف هدف هدايت كردم در اين لحظه ارتفاع هواپيما به 6000 پا رسيده بود و چراغ هاي هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن مي شد . شاسي پرتاب راكت ها را رها كردم . در يك لحظه 76 راكت بر روي هدف ريخته شد و جهنمي از آتش در زير پايم ايجاد كرد. از اين كه هدف را با موفقيت زده بودم اظهار رضايت كردم ولي همه چيز از نظر پروازي برايم تمام شده بود. با وضعيتي كه هواپيما داشت مطمئن بودم قادر به بازگشت به خاك خودمان نيستم . در حاليكه دست چپم بر روي دسته گاز موتور هواپيما بود دست راستم را بردم براي دسته پرش . دماغ هواپيما در حال شيرجه بود و هر لحظه زمين جلوي چشمانم بزرگ و بزرگتر مي شد. تصميم نهايي را گرفته و با گفتن شهادتين دسته پرش را كشيدم . از اين لحظه به بعد ديگر هيچ چيز يادم نيست . وقتي چشمم را باز كردم همه چيز در نظرم تيره و تار بود و قابل رويت نبود. پس از گذشت 2 الي 3 ثانيه خون به مغزم بازگشت و توانستم بهتر ببينم مقابل خودم در فاصله 10 متري سربازان مسلح عراقي را ديدم كه به صورت نيم دايره مرا محاصره كرده بودند به خودم نگاهي انداختم روي زمين نشسته و پاهايم دراز شده بود متوجه شدم در خاك دشمنم و اسير شده ام . (منبع : كتاب 6410 ) بازنويسي علي اكبر و او ديگر در ميان ما نيست پرنده اي آسماني كه با عروجش هم خود پرواز كرد و هم پرواز را به ما آموخت . آخر چگونه ممكن است پرنده اي 18 سال در قفس اسارت آنهم در دست پليدان روزگار تحت شكنجه هاي روحي و جسمي جان و تن سالم به در آرد. آري از آنجا كه او آسماني مي انديشيد هرگز مقهور اراده زبون بعثيان مزدور نشد. اسيري كه به ظاهر در چنگال دژخيمان اسير بود ولي در واقع درس آزادي و آزادگي مي داد و اينك پرنده اي كه 18 سال نداي آزادگي سر مي داد ديگر در ميان ما نيست . روح بلندش در مورخه 88 5 19 پس از سالها صبر و تحمل رنج اسارت از بام آسمان دنيا به ملكوت اعلي پيوست .روحش شاد و راهش پر رهرو باد. سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس معاونت فرهنگي و هنري * منبع : www.jomhourieslami.com، یکشنبه 1شهریور 1388