Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 135891
تاریخ انتشار : 21 مهر 1388 0:0
تعداد مشاهدات : 5

كارنامه ديروز و رسالت امروز ما بخش دوم و پاياني

گفت وگوي اختصاصي با اميرسرتيپ ستاد دكتر احمدرضا پوردستان
فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران
گفت وگوي اختصاصي با اميرسرتيپ ستاد دكتر احمدرضا پوردستان فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران اشاره : بخش نخست گفت وگوي اختصاصي ما با امير سرتيپ ستاد دكتر احمدرضا پوردستان را روز يكشنبه 88 7 19 تحت عنوان كارنامه ديروز و رسالت امروز ما مطالعه نموديد آنچه پيش روي شماست بخش دوم و پاياني اين گفت وگو است كه از نظر شما مي گذرد. در پايان جا دارد از حوصله امير پوردستان در اين گفت وگو تشكر و قدرداني مي نمائيم . خب كي وارد دانشگاه افسري شديد سال 1359 بنده وارد دانشگاه افسري شدم . البته عرض كردم بنده مطلع نبودم از قبولي خودم در دانشگاه افسري يك مقداري در حدود سه چهار ماه ديرتر از دوستانم وارد دانشگاه شدم . چه چيز سبب شد كه شما اصلا تحصيل در دانشگاه افسري راانتخاب كنيد من علاقه زيادي به نظامي شدن داشتم . آن زمان لشكر 92 به خاطر حضورش در اهواز هر سال يك نمايشگاهي را ترتيب مي داد و مردم مي توانستند بروند در لشكر و از اين نمايشگاه بازديد نمايند و عظمت تانك هاي چيفتني كه داشتند و توپ هاي پدافند هوايي و رژه سربازها را از نزديك ببينند. من يادم است آن موقع كسي اجازه پوشيدن لباس ارتشي را نداشت مي شد گفت يك نوع جرم بود. ولي من يك شلوار سربازي گير آوردم و هميشه مي پوشيدم . خلاصه علاقه به نظامي گري به اين وسيله در من ايجاد شد. تااينكه جنگ آغاز شد و جنگ اين ضرورت را بيشتر كرد و همه جوان هايي كه بودند جوان هايي كه نفس گرم حضرت امام به آنها خورده بود به نوعي دوست داشتند وارد شوند. در اهواز هجوم به سپاه اينقدر زياد بود كه سپاه درها را بست شايد بدون ترديد 95 درصد از همكلاسي هاي من در سپاه مشغول هستند و خيلي ها هم به شهادت رسيدند.يعني به محض اينكه طبل جنگ نواخته شد همه دوست داشتند براي دفاع حضور پيدا كنند ما هم هجوم برديم يك تعدادي كه السابقون بودند كه خب وارد شدند تااينكه ظرفيت تكميل شد و سپاه درها را بست و گفت ما نمي توانيم پذيرش كنيم و متخصصين بايد بيايند و افرادي را كه تخصص هاي ويژه داشتند را پذيرفتند. اما ما براي حضور در جنگ له له مي زديم . من در اين وضعيت رفتم خودم را به نظام وظيفه براي سربازي معرفي كردم . كنكور دانشگاه افسري شركت كردم و خيلي علاقمند بودم كه زودتر خودم را به جنگ برسانم و در اين حادثه عظيم شركت كنم و سهم داشته باشم . عموما دانشجويان دانشگاه افسري بايد يك سري كلاس هاي تخصصي را بگذرانند با اين مقدمه اي كه فرموديد و علاقه اي كه براي حضور در مناطق عملياتي داشتيد چطور پذيرفتيد از اهواز و جنگ دور شويد و با اين موضوع چگونه كنار آمديد البته عملا اينگونه نبود. دانشگاه افسري يك سري آموزش هاي نظري و تئوري دارد و يك سري هم آموزشهاي ميداني دارد. خدا رحمت كند شهيد صياد شيرازي كه بعد از شهادت شهيد نامجو هم فرمانده نيروي زميني بودند و هم فرمانده دانشگاه افسري . ايشان دابش اين نبود كه دانشجوي دانشگاه افسري در دانشگاه افسري آموزش ببينند و بعد برود در اردوگاه ها آموزش ميداني را ببيند. بلكه معتقد بود دانشجوي افسري بايد براي جنگ تربيت شود بهمين خاطر اردوهاي ما همه اش در منطقه جنگي بود. يعني ما اصلا با جنگ بيگانه نبوديم و به محض اينكه فراغت حاصل مي شد سوار قطار مي شديم و در غرب و يا جنوب كشور در جنگ بوديم و در عمليات هاي بزرگ همچون فتح المبين طريق القدس شركت كرديم . حال اين يك طرف قضيه و طرف ديگر آن دل مشغولي هاي ما بود كه حتي ما مرخصيهاي خودمان را مي آمديم و در جنگ شركت مي كرديم . من يادم است تعطيلات عيد كه من آمدم اهواز قبل از شروع عمليات رفتم منزل سراغ برادرم (كه دوتاشان در سپاه بودند) را گرفتم ديدم يكي شان نيست گفتند رفته خط . زمزمه عمليات بود وضعيت شهر بوي عمليات مي داد. ما هم ديديم جاي ماندن نيست . با آن يكي برادرم آمديم اهواز كه با نيروهاي مردمي برويم جبهه كه متاسفانه نپذيرفتند رفتيم دزفول و از طرف بسيج دزفول خودمان را به عمليات فتح المبين رسانديم و شركت كرديم . من در عمليات ديدم مرخصي ام دارد تمام مي شود آمدم اهواز و برگشتم تهران و فرداي آن روز با دانشگاه افسري دوبار وارد عمليات شدم . كه رفتيم در لشكر .77 مي خواهم عرض كنم كه از همان ابتداي ورود ما به دانشگاه افسري اين ارتباط و پيوستگي با جبهه هاي جنگ ادامه داشت تا اينكه در سال 1362 عملا خودم بعنوان فرمانده گروهان در جنگ حضور پيدا كردم . گفتيد در اهواز شما را نپذيرفتند چطور شد كه بسيج دزفول شما را پذيرفتند البته بسيج دزفول هم ابتداي امر گفتند ما نيروي رزمي نمي خواهيم ولي بعنوان امدادگر مي توانيم شما را اعزام كنيم لذا ما را فرستادند به نقاهتگاهي كه سمت رقابيه بود و در آنجا مستقر شدم . خب گفتيد سال 1362 عملا بعنوان فرمانده گروهان وارد جنگ شديد بفرمائيد اولين عملياتي كه بعنوان افسر نيروي زميني شركت نموديد چه بود عمليات والفجر هشت كه در منطقه پاسگاه زيد پيچ ابرويي وارد عمل شديم . عملياتي كه متاسفانه نقش ارتش در آن اصلا بيان نشده است و بگونه اي مغفول مانده ... بله همينطور كه شما فرموديد يكي از نا گفته هاي دفاع مقدس همين عمليات والفجر هشت است . آن عملياتي كه براي ما طراحي شد و مادر حضور شهيد صياد شيرازي بعنوان فرمانده نيرو ارائه كرديم اين عمليات بيشتر شبيه عمليات انتحاري بود. يا به عبارتي عمليات ايذايي بود براي عمليات سپاه در خط حد فاو. بله البته قصد اين بود كه نگاه دشمن از جبهه فاو برگردد دشمن احساس كند كه در اين پنج محوري كه نيروي زميني عمل مي كند يكي از اين محورها محور اصلي عمليات است و احتياط خودش را حركت ندهد يا به عبارتي احتياطش زمينگير شود و نيروهايي كه از اروند عبور مي كنند بتوانند خودشان را به اروند برسانند و اروند را تصرف كنند. الحمدلله در اين هدف نيروهاي مسلح ما بويژه نيروي زميني موفق بود و توانست با آن شدت و حدت و سرعتي كه در عمليات بود به آن هدفي كه برايش ترسيم شده بود دست پيدا كند. چنديگان از نيروي زميني در اين عمليات حضور داشتند و در چه منطقه اي وارد عمل شدند. چندين لشكر نيروي زميني بودند كه در منطقه ام الرصاص جزيره بوارين لشكر 21 ما عمل كرد كمي بالاتر در پاسگاه زيدلشكر 92 وارد عمل شد كه من در اين لشكر انجام وظيفه مي كردم . كمي بالاتر از ما لشكر 81 زرهي كرمانشاه بود كه سمت طلايه عمل كرد اگر اشتباه نكنم لشكر 77 مقداري بالاتر از آن عمل نمود يعني از جزيره بوارين تا جزيره مجنون 5 لشكر نيروي زميني عمليات را انجام دادند. اگر صلاح بدانيد يك مقدار خصوصي تر با اين مصاحبه كنار بيائيم در اين مدتي كه در جبهه هاي جنگ بوديد هيچگاه زخمي شديد بله در دو مرحله زخمي شدم يك بار از ناحيه سر زخمي شدم كه خيلي عميق نبود و سريع برگشتم خط ولي در سال 1365 در جزيره مجنون از ناحيه سر و صورت و سينه و دست راست و شكم به شدت زخمي شدم و چيزي در حدود يكماه در بيمارستان بستري بودم حدود 6 ماهي دست راستم از كار افتاد اما با اين حال به فاصله اينكه بهبودي نسبي حاصل شد برگشتم در همان گردان و نوشتن با دست چپ را آغاز كردم چون امكان اينكه مسئوليت خاصي را داشته باشم نبود و بعنوان رئيس پرسنلي يا همان ركن يك گردان انجام وظيفه كردم تا سال .1367 خوب است آن لحظه زخمي شدنتان را براي خوانندگان ما روايت نمائيد. بعد از عمليات والفجر هشت يگان ما خيلي آسيب ديد. كدام يگان بود گروهان يكم گردان 121 از لشكر 92 زرهي اهواز . به قول بسيجي ها اين گروهان گروهان خط شكن بود و ما رفتيم خط را شكستيم تا اينكه گروهان دوم گردان ما آمد و عبور از خط كرد. مسيري كه ما عمليات انجام مي داديم مسير بسيار بدي بود خاكريز بود كه ما در پايين اين خاكريز كه آب گرفتگي هم داشت حركت مي كرديم . يعني در يك معبر تقريبا نيم متري پيشروي مي كرديم كه مستحضر هستيد تمامي تمهيدات را عراقي ها پيش بيني كرده بودند يعني تيربارهاي پدافند 23 ميليمتري را در سطح زمين گذاشته بودند و در همانجا تيراندازي مي كردند و حدود ساعت 10 شب زماني كه فرمان صادر شد و ما از خاكريز سرازير شديم . عين اين حالت شده بود كه ريسه هاي لامپ را روي زمين مي كشيدند در يك چنين شرايطي ما يگان را حركت داديم من احساس كردم اين گروهان با توجه به اين حجم آتش كه هست و گلوله هاي خمپاره زماني بالاي سر ما منفجر مي شود همه از بين رفتند. سمت چپ ما ديواره خاكريز بود و سمت راست ما آب گرفتگي بود و در طول اين خاكريز كه ابتدايش ما بوديم و انتهايش عراقيها بودن حركت مي كرديم تا به سنگرهاي كمين شان برسيم . خيلي از گلوله ها به آب مي خورد و آب بصورت ما پاشيده مي شد. من ديدم سربازها نياز به روحيه و انرژي دارند لذا ضامن نارنجكم را كشيدم و با الله اكبرهاي خيلي بلند خواستم آن را به سرعت به سمت سنگرهاي عراقي رها كنم كه يكدفعه تا كمر در باتلاقي فرو رفتم لذا نارنجك را انداختم و بچه ها مرا از آنجا بيرون كشيدند. اولين تيراندازي و رگباري كه كردم لوله كلاشينكف من آنقدر گل داخلش رفته بود كه مثل خيار باز شد. ترسيم كنيد در يك چنين فضايي بسياري از بچه هاي ما در آنجا شهيد و زخمي شدند اما ما توانستيم سنگرهاي تامين دشمن را تصرف كنيم تا گروهان بعدي بيايد و از خط عبور كنند. بعد از اين قضيه شايد يگان من كه 140 ـ 150 نفر بودند يك سوم شده . بودند چون گروهان ها در آن زمان صد در صد سازمان داشتند خيلي ها زخمي شدند. بعد از آن ما آمديم به جزيره مجنون . چون گروهان من آسيب ديده بود فقط خمپاره هاي 81 ميليمتري و تفنگ 106 ميليمتري را سازماندهي كرديم و بعنوان گروهان احتياط گردان در خط مستقر شديم و خمپاره ها و صد و شش ها را در خط صفر جزيره مجنون مستقر كرديم . و من هم مرتب مي رفتم به بچه ها سركشي مي كردم . يك روز صبح زود رفتم كه به اين بچه ها سركشي كنم به راننده گفتم جيپ فرماندهي را آماده كن كه برويم گفت : يك كم ترمزش ايراد دارد اگر اجازه بدهيد بروم ترمزش را درست كنم و برگردم . من گفتم نيازي به ترمز نداريم بيابان است و جبهه ما كه نمي خواهيم در اتوبان حركت كنيم با دنده مي توانيم نگهش داريم . بعدا كه به سمت خط حركت كرديم ناهمواريها خيلي زياد بود من همينطور در ذهن خودم مي گفتم اگر اينجا بچه ها زخمي بشوند امكان تخليه شان خيلي سخت است . قبل از اينكه حركت كنيم چفيه اي داشتم كه دستمال گردن كردم و گذاشتم زير لباسم و گفتم اگر زخمي شدم مي توانم با اين زخمم را ببندم . چون علاقه به نوشتن هم داشتم روز قبل كه از اهواز مي آمدم يك متني را نوشتم كه انسان به جايي مي رسد كه نقطه پاياني اش است و به شهادت خواهد رسيد. خلاصه انگار همه اينهانشان دهنده اين بود كه يك اتفاقي قرار است براي من بيفتد. خلاصه حركت كرديم و تك تك سنگرهاي سربازها را بازديد و سركشي كردم تا ظهر. تابستان هم بود و هوا بسيار گرم . مي رفتم داخل سنگرها و مشكلات سربازان اعم از مشكل غذايي و مشكل مرخصي آنها را بررسي مي كردم . آخرين سنگر را كه سركشي كردم . آمدم بيرون و به سمت جيپ حركت كردم چند تايي از سربازها هم دم در سنگر ايستاده بودند و مي خواستند مشايعت كنند يكي از سربازها حركت كرد. و آمد كنار من ايستاد من هم سوار جيپ شدم . او گفت : جناب سروان ! من يك خواسته اي دارم . گفتم : من كه پيش شما بودم همانجا چرا نگفتيد گفت : اگر اجازه دهيد اينجا بگويم . گفتم : بگو. گفت : من يكي ديگر از برادرهايم سرباز است و زخمي شده اگر اجازه بدهيد من بروم مرخصي . گفتم : اشكال ندارد و مشغول نوشتن اسم اين سرباز در دفترم شدم كه يك لحظه ديدم خودنويسم حركت كرد و دفترم پر از خون شد. متوجه نشدم زخمي شدم (آن دفتر خوني را كه پر از شيشه هاي خورد شده هست دارم ) ديدم تاپ تاپ قطره هاي خون روي دفترم مي افتد و شيشه هاي ماشين ريخت روي صورتم . بعد نگاه به اين سرباز كردم ديدم افتاده روي زمين . در حال و هواي گيجي بودم . نگاه به راننده كردم ديدم افتاده روي فرمان . من آن زمان از قدرت بدني خيلي زيادي برخوردار بودم ضمن اينكه خودم را آماده مي كردم هميشه قبل از سه ماه خون مي دادم . ديگر احساس كردم دستم قطع شده بعد اين چفيه را در آوردم كه دور دستم بپيچم ديدم نمي توانم و قدرتش را نداشتم كه اين كار را بكنم چون هم صورتم تركش خورده بود. هم تركش هاي عمده داخل گردن و سينه ام پهلو و قفسه سينه ام رفته بود. همينطور خون از من مي آمد به همين شكل آمدم بيرون يك مقدار اين طرف و آن طرف را نگاه كردم چون حد سمت چپ گردان بود همه سربازهائيكه مشايعت مي كردند زخمي شدند و روي زمين پهن شدند من دولا دولا خودم را رساندم به اولين سنگر بچه هاي سپاه كه حد سمت راست ما بودند و سرم را داخل سنگر كردم و گفتم كمكم كنيد و ديگر چيزي نفهميدم . فقط يك مطلبي متوجه شدم كه مرا منتقل كردند به پايگاه گردان و ديدم در حالت خواب و بيداري در پاسگاه گردان هستم ولي توان حركت ندارم اما هوشيار بودم و مي شنيدم خدا رحمت كند يكي از درجه داران گردان ما بنام واعظ تهراني كه يك اعجوبه اي بود. به پزشكيار ما كه بچه اصفهان بود بنام كمالي مي گفت : كمالي اين را معطلش نكن اين نمي مونه اين را بزار شايد بقيه بتوانند برايش كاري بكنند اين و ولش كن بره بزار زودتر بره شايد بهش برسند. من نمي توانستم كاري بكنم بالاخره من را گذاشتند داخل آمبولانس من بودم و يك سرباز ديگر كه خيلي ناله مي كشيد كه ياد اين شعر افتادم كه : من در آنجا كه قضا حمله كند چاره تسليم و ادب تمكين است من صدايم در نمي آمد شايد براي چنين لحظه اي قبلا خودم را آماده كرده بودم ديگر ديدم پاهايم شروع شد به سرد شدن اين را حس كردم تمام خاطراتم آمده بود جلو چشمم و همينطور بدنم سرد شد مثل يخ كردن وبي حس شدن كه تا آن زمان چنين سرمايي را حس نكرده بودم تا آمد به گردنم رسيد من شهادتين را گفتم . و ديگر چيزي متوجه نشدم و وقتي چشم باز كردم ديدم در اهواز هستم . خدا شاهد است دائما مرا به چپ و راست مي چرخاندند و از سرم و جاهاي ديگر بدنم عكس مي گرفتند. كه خيلي تركش دارد الان هم همينطور است و پزشكها مي گويند نمي تواني ام آرآي بگيري چون آهن توي بدنت زياد است . خمپاره بو دكه به كنار شما اصابت كرد بله چون تركش هاي ريز زيادي داشت تمام بدنم را گرفت . از آن حادثه چند نفر به شهادت رسيدند 2 نفر در آنجا به شهادت رسيدند و بقيه زخمي شدند . در نيري زميني ارتش هستيم و صحبت از نقش نيروي زميني در دفاع مقدس و خاطرات دفاع مقدس حيف است كه از شهيد صياد سخني به ميان نيايد خوب است اگر خاطره اي از ايشان داريد تبركا براي ما روايت نمائيد. زماني يك حالت سكوت و سكوني در جبهه حادث شده بود و شهيد صياد موافق اين مسئله نبود. اين مربوط به چه سالي است سال .1364 در آن زمان يك حالت سكوني در جبهه حاكم بود . كه ايشان دوست داشتند ما يك گشتي رزمي هايي را انجام دهيم . يعني حتي در حد اينكه از خاكريز برويم جلو و تا خاكريز دشمن تيراندازي كنيم ولي يك حركتي انجام دهيم تا روحيه آفندي در يگان حفظ شود. ما خواستيم طرح يكي از گشتي رزمي ها را به ايشان بعنوان فرمانده نيروي زميني ارائه دهم قرار گاه ما در جاده اهواز خرمشهر حدودا انتهاي كوشك كيلومتر 55 اين جاده در زير زمين مستقر بود . همان موقع با فرمانده گردان و تيپ آمديم در قرارگاه مستقر شديم . هوا خيلي گرم بود صبح اول وقت رسيده بوديم و قرار بود فرمانده نيروي زميني شهيد صياد بيايند لذا ما تا ظهر منتظر ايشان مانديم تا اينكه فرمانده لشكر گفتند ايشان رفتند خط براي بازديد. لذا ما نماز را خوانديم . و هر كداممان رفتيم داخل سنگر تا از گرما در امان باشيم . همان زمان هم شهيد صياد دستور داده بود بعد از نماز سفره ها در همان مسجد و نمازخانه پهن شود و همه در آنجا غذا بخورند كه احيانا درجات بالاتر غذايشان با سربازها فرق نكند. البته اين سفره انداختن در كنار اين موضوع جو صميمي و معنوي خاص ايجاد مي كرد. خلاصه تا ساعت 4 شهيد صياد نيامدند تا اينكه خبر دادند فرمانده نيرو آمدند ما هم بيرون به خط شديم و ايشان را مشايعت كرديم . سرو صورتش خاكي بود و عرق از سر و صورتش روان بود. فرمانده لشكر دويدند جلو و دعوت كردند و از ايشان خواستند كه بيايند استراحتي بكنند و ناهاري بخورند تا جلسه توجيحي در اتاق جنگ تشكيل شود. شهيد صياد گفت : نه آقا! ما وقت استراحت نداريم . الان موقع غذا خوردن نيست . غذا را بعدا مي توانيم بخوريم فقط من نماز نخواندم . آب كجا هست تا من وضو بگيرم و نماز بخوانم . آقايان در اتاق جنگ آماده شوند تا من بيايم . مي خواهم عرض بكنم كه شهيد صياد انساني بودند كه واقعا خستگي را نمي شناختند. استراحت و غذا خوردن و رسيدن به خود را اصلا نمي شناختند و خودشان را وقف كار كرده بودند. من هر موقع اسم شهيد صيادشيرازي مي آيد ياد شعر مطلبي آن شاعر عرب مي افتم كه مي گويد : اذا كانت النفوس كبارا تعبت في مرادها الاجسام زماني كه روح بزرگ مي شود در مقابل خواسته هاي اين روح جسم به زحمت و به رنج مي افتد. و شهيد صياد يك انساني بود كه روح بزرگي داشت روحي كه جسمش را به زحمت انداخته بود. با راننده ايشان كه صحبت مي كرديم مي گفت : خواب جناب سرهنگ عقب استيشن است . ايشان در قرار گاه اصلا خواب ندارد و دائم مي نشيند و روي طرحها كار مي كند و بايگان ها در ارتباط است . فقط از قرارگاه مي خواهد برود جايي بازديد عقب استيش استراحت مي كند و خوابش همان است . يك چنين آدمي كه از ويژگي هاي بالايي برخوردار بود. انصافا شهادت حق ايشان بود و يك تحفه الهي بود به پاس اين زحمات و تلاش هاي صادقانه و اخلاصش در عمل كه به ايشان هديه شد چون ايشان واقعا يك سرباز مخلص ولايت بود. يكي از خصلت هايي كه در وجود شماست برخورد پدرانه و محبت آميزتان با سربازان است خيلي دوست دارم بدانم دليل اين روحيه شما در مقابل اينكه يك نظامي هستيد چيست در رابطه با سربازان بايد عرض كنم من قبل از اينكه سربازان را سرباز بدانم يك امانت مي دانم و اين را هميشه به فرماندهان تابع خودم گفتم . گفتم اين ها امانت هايي هستند كه مردم پيش ما دارند و سعي كنيم به مصداق آيه شريفه : ان الله يعمركم ان تودو الامانات الي اهلها امانت داري بكنيد و به چشم يك امانت به آنها نگاه كنيد. وگفتم ديديد كه يك وقت به پسرتان پولي مي دهيد تا برود يك چيزي تهيه كند چقدر دلتان تاپ تاپ مي كند كه برود نكند ماشين به او بزند نكند مغازه دار حرف سنگيني به او بزند. ببينيد چطور دلتان براي پسرتان تاپ تاپ مي كند همان تاپ تاپ را براي اين سربازانتان هم داشته باشيد و سعي كردم اول خودم اينگونه باشم و خدا گواه است همان زمان هم كه فرمانده گروهان بودم . امكان نداشت ماموريتي راكه خودم نمي توانستم انجام دهم سرباز را بفرستم . آن جاي خطرناكي كه مي خواستيم عملياتي بكنيم .اول خودم انجام مي دادم و بعد سرباز را مي فرستادم . يعني تلاش مي كردم والان هم تلاش مي كنم اين ذهنيت را پياده نمايم . الحمدلله يك چنين نگاهي به سرباز وجود دارد. وقتي تجاوز عراق به مرزهاي ميهن اسلامي آغاز شد واقعا امكانات نظامي ما در مقابل رژيم بعث عراق كه تابن دندان مسلح شده بود هيچ بود چه شدكه با اين وضعيت رزمندگان ما پيروزمندانه از اين جنگ تمام عيار 8 ساله بيرون آمدند شما چگونه اين موضوع را تحليل مي فرمائيد من فكر مي كنم همان مطلبي كه حضرت امام (ره ) فرمودند خون بر شمشير پيروز است ما به عينه در جنگ و دفاع مقدس ديديم ما اگر به لحاظ نظامي بيائيم مولفه هاي توان رزمي را در بعد كمي و عددي مقايسه كنيم . مي بينيم در مقابل عراقي ها چيز خاصي از لحاظ تجهيزاتي و امكاناتي نداشتيم اما بنيه هاي ديني بنيه هاي ايماني و روحيه شهادت طبي و ايثار و فداكاري كه در نيروهاي ما بود سبب شد ما بتوانيم درعرصه هاي دفاع مقدس پيروز شويم و اين پيروزيها ادامه پيدا كند و در پايان هشت سال دفاع مقدس آن پيروزي قاطع را بدست بياوريم . ما به لحاظ تجهيزاتي واقعا در سطح كمي بوديم اما اين انگيزه هاي ديني و باورهاي مذهبي و روحيه بالاي شهادت طلبي رزمندگان ما ونيروهاي مسلح ما سبب شد ما آن پيروزي قاطع را بدست بياوريم . وضعيت امروز ما چگونه است امروز الحمدلله همان روحيه وجود دارد مضافا اينكه تجربيات هم اضافه شده است . ما امروز شرايط بسيار خوبي داريم مستحضريد از جنگ و دفاع هشت ساله بچه هاي ما تجربيات خوبي را اندوختند اين تجربه ها به فراموشي سپرده نشد شايد مقداري از خاطرها گفته شد اما آن تجربياتي كه ما چگونه از زمين استفاده كنيم چگونه از تجهيزت استفاده كنيم و چگونه بادشمنان همطراز خودمان مقابله كنيم به صورت كتاب در مدارس نظامي تدريس مي شود اين يك مطلب . مطلب ديگر اينكه جنگ اول و دوم خليج فارس يك دانشگاه بسيار خوبي براي ما بود ما در يك فضاي جديدي وارد شديم در يك فضايي كه فضاي ناهمطراز وناهمگون است . همه اين تجربيات بايك بنيه ديني و ايماني بسيار قوي از نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران يك نيروي كارآمد قابل و توانمند ساخت نيرويي كه مي تواند در مقابل هرگونه تهديدي بايستد. فكر نكنيد من اين را چون خودم از نيروهاي مسلح هستم عرض مي كنم يا فكر نكنيد دارم شعار مي دهم كه يك حالت بازدارندگي در دشمنان ايجاد كنم . نه ! بلكه اين يك واقعيتي است كه دشمنان ما به آن رسيدند. آنهايي كه قصد تعدي و تجاوز را به ما دارند به اين مطلب رسيدند كه نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران از توانمندي دفاعي بسيار بالايي هم از بعد سخت افزاري و هم از بعد نرم افزاري برخوردار هستند. شما بحث ناهمطراز رامطرح كرديد واقعيت اين است كه جنگ ما هم جنگ ناهمگون ياناهمطراز بود. دقيقا همين مطلبي كه مي فرمائيد درست است چون ما فقط با رژيم بعث كه نمي جنگيديم بلكه با 23 كشور بصورت مستقيم و غيرمستقيم درحال جنگ و نبرد بوديم . و به نوعي آن جنگ هم ناهمطراز بود. ديدم قطره هاي خون يكي پس از ديگري روي دفتر يادداشتم مي افتد نگاه به سرباز بغل دستي ام كردم ديدم روي زمين افتاده نگاه به راننده كردم ديدم افتاده روي فرمان ماشين زماني كه روح بزرگ مي شود در مقابل خواسته هاي اين روح جسم به زحمت مي افتد و شهيد صياد يك انساني بود كه روح بزرگي داشت ما در دوران دفاع مقدس از لحاظ تجهيزاتي واقعا در سطح پائيني بوديم اما روحيه ديني و باورهاي مذهبي سبب شد ما آن پيروزي قطعي را بدست بياوريم . گفت و گو از : حسين زكريائي عزيزي * منبع : www.jomhourieslami.com، سه شنبه 21 مهر 1388