Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 137139
تاریخ انتشار : 13 آبان 1388 0:0
تعداد مشاهدات : 77

30 سال شطرنج انقلاب دوم و تغيير قواعد بازي

محمد صرفي
محمد صرفي امروز در تاريخ معاصر ايران روز ويژه اي است. روزي با سه اتفاق مهم كه هر يك از آنها براي يادآوري و بزرگداشت 13 آبان كفايت مي كنند. 13 آبان هر قدر براي انقلاب و مردم بركت داشت براي رژيم پهلوي و ارباب يانكي اش نحس بود. ¤¤¤ وقتي حضرت امام در 13 آبان 1343 از ايران تبعيد شد، رژيم شاه گمان مي كرد از دردسري بزرگ خلاص شده است اما نمي دانست پايان اين سفر طولاني با سرنگوني تاج و تخت پادشاهي گره خواهد خورد. 13 آبان 1357 ، مقابل دانشگاه تهران مزدوران رژيم به سوي دانش آموزان و دانشجويان انقلابي آتش گشودند و عده اي را به خاك افكندند، غافل از اينكه آن گلوله هاي داغ، آخرين ميخ هايي بود كه بر تابوت سلطنت كوبيده مي شد. و بالاخره 13 آبان 1358 روزي بود كه خواب را از سر آمريكايي ها و بلكه تمام دنيا پراند. قرن بيستم، انقلاب و شبه انقلاب هاي زيادي را تجربه كرده بود. آمريكايي ها هم كه به حسابگري و دو دو تا چهار تا معروفند، حساب و كتاب كردند كه با اين انقلاب و انقلابي ها چه بايد كرد. احتمالاً هم به اين نتيجه رسيدند كه جاي نگراني چنداني نيست چون تجربه نشان داده بالاخره بايد انقلاب ها يك طرف غش كنند. وقتي رفقاي گرمابه و گلستاني مانند ليبرال ها و ملي- مذهبي ها بر سر كارند، لابد به سوي قبله كاخ سفيد غش مي كنند. دولت موقت كار را به جايي رسانده بود كه يكي از جاسوسان آمريكايي گفته بود: » اگر اين دولت دوام پيدا كند روابط اقتصادي - سياسي چنان خواهد بود كه يك موقعيت بهتري براي ما به دست خواهد آورد .» به خيالشان آخوندها هم خيلي همت كنند، مي روند قم و يك واتيكاني براي خودشان راه مي اندازند و نهايت دخالتشان در امور مملكت پس و پيش كردن روز تعطيلي عيد فطر خواهد بود! البته بيچاره ها تقصير هم نداشتند. چه كسي اين انقلاب را مي شناخت كه آمريكايي ها بخواهند بشناسند. و تمام گره ماجرا در پسوند انقلاب بود؛ اسلامي! آمريكايي ها يا اصلا اين «اسلامي» را نديدند و يا اگر ديدند جدي اش نگرفتند و با خود گفتند اينها براي اينكه قدرت را مصادره كنند يك پسوند اسلامي هم به ته انقلاب چسبانده اند وگر نه انقلاب، انقلاب است ديگر، اسلامي اش يعني چه! ناگفته نماند البته آمريكا بيكار هم ننشست. غائله و توطئه بود كه هر دم از اين باغ مي رسيد تا اينكه بالاخره انقلابي ها آمدند. اما نه از در و براي مهماني، بلكه از ديوار براي تصرف. حالا كه آدم فكرش را مي كند مي بيند كار آن دانشجوها خيلي خيلي انقلابي بوده است. بعضي ها آن را «بازي با دم شير» توصيف كردند و اگر با عينك غربي ها نگاه كني؛ ديوانگي! اصلاً غربي ها با اصل چيزي به نام انقلاب مخالف اند. مي گويند انقلاب ها چيزي به جز كشتار و بدبختي بيشتر، عايد يك كشور نمي كنند. براي اين حرف خود هم الي ماشاالله نظريه پردازي و تحقيق و پژوهش و كتاب دارند. حالا حساب كنيد انقلابي كه اصلش جاي سوال دارد، در شرايطي كه گوشه و كنار كشور هر خان و خانزاده اي براي خودش مدعي است، يك عده دانشجو، عرف و قانون و تاريخ ديپلماسي را به كشك هم حساب نكنند و از ديوار سفارت يك كشور غربي بالا بروند و آنجا را تصرف كنند و شصت - هفتاد نفر را هم گروگان بگيرند. حالا اگر سفارت هر كشور ديگري بود باز يك چيزي اما آمريكا كه شوخي بردار نيست. ابرقدرتي كه تا همين ديروز به قول حضرت امام ؛ «اگر يك خادم آمريكايي، اگر يك آشپز آمريكايي،مرجع تقليد شما را وسط بازار ترور كند، دادگاه هاي ايران حق محاكمه ندارند، اگر شاه ايران يك سگ آمريكايي را زير بگيرد بازخواست خواهد شد.»! تا به حال از خودتان پرسيده ايد چرا حضرت امام، تسخير لانه جاسوسي را انقلاب دوم ناميد؟ تفسيرهاي زيادي درباره چرايي اين تعبير مي توان داشت اما شايد مهم ترين عامل اين باشد كه تسخير سفارت آمريكا، به دنيا و البته به خود انقلابيون فهماند چه قدرتي دارند. قدرتي كه شايد خودشان هم از ميزان و چگونگي آن كاملاً مطلع نبودند و آنها را مستقيماً با پدرخوانده تمام شرارت ها سرشاخ كرد. بخواهيم يا نخواهيم آمريكا بزرگ است و قدرتمند. وقتي دشمن زيادي قوي است در بازي قواعد خودش را تحميل مي كند. حال طرف مقابل اگر بخواهد با همان قواعد وارد ميدان شود نتيجه از ابتدا معلوم است اما كافي است قواعد بازي به هم بريزد. شايد يك مثال اين وضعيت خاص را بهتر تشريح كند. فرض كنيد شما مجبوريد با گري كاسپاروف مبارزه كنيد و نتيجه بازي بر سر مرگ و زندگي يكي از طرفين است. شايد شما واقعاً توانايي ايستادگي در 20 حركت يا بيشتر را هم داشته باشيد اما هيبت نام حريفتان چنان عظيم است كه اجازه نمي دهد حتي از توانايي هاي بالقوه خودتان بتوانيد استفاده كنيد. بدون شك در كمتر از چند حركت مات مي شويد و بايد غزل خداحافظي را بخوانيد. در حقيقت شما از همان اول مي رويد كه ببازيد. حالا فرض كنيد حداقل يك كار از شما ساخته باشد. آن هم اينكه قواعد بازي را بهم بزنيد. محكم بايستيد و بگوييد آقاي كاسپاروف! چه كسي گفته سربازها فقط مي توانند يك خانه حركت كنند يا رخ نمي تواند مورب برود؟! البته چنين كاري شجاعت و جسارت زيادي مي طلبد. يادتان باشد حريف شما قهرمان دنياست و همه دنيا هم چهار چشمي مشغول تماشا هستند. اگر شجاعتش را داشتيد و دست به چنين كاري زديد مطمئن باشيد كاسپاروف به شدت عصباني مي شود و داغ مي كند. تماشاچي ها هم داد و بيداد راه مي اندازند كه اين ديگر چه وضعي است! اين كه شطرنج نيست! بعد هم شروع مي كنند به بد و بيراه گفتن و اگر بتوانند بطري هاي آبشان را هم نثار شما خواهند كرد! فشارها بر روي شما خيلي زياد است اما كاسپاروف هم چاره اي ندارد بايد با شما مبارزه كند. تنها كاري كه از دستش برمي آيد تهديد و ترساندن و در مواردي هم تطميع است تا شما را مجبور به بازي با قواعد خودش كند. اما شما كوتاه نمي اييد و با قواعد خودتان جلو مي رويد و بالاخره حريف هم مجبور مي شود با قواعد شما بازي كند. البته قواعد جديد لزوماً پيروزي شما را تضمين نمي كند. حسن قواعد جديد در اين است كه پيش فرض هاي حريف باتجربه شما را به هم مي ريزد. مي گويند شطرنج بازهاي قدر تا ده ها حركت بعدي طرف مقابل را هم پيش بيني مي كنند اما حالا شما اين قدرت را از او گرفته ايد. البته مهم ترين دستاورد اين ماجرا ايجاد شوك به حريفتان است. در چنين حالتي حتي كاسپاروف هم شوكه مي شود چون مي فهمد شما براي تسليم نيامده ايد و او كه فكر مي كرده در همان چند حركت اوليه شما را مات مي كند، حالا بد جور درگير شده و اين اولين شكست براي او و يك پيروزي براي شماست. آري! ما دست به مهره انقلاب زديم و اين يعني اعلام مبارزه با ابر قدرت شطرنج سياست و در حركت بعدي كه 13 ابان اتفاق افتاد قواعد بازي را شكستيم و نه تنها در چند حركت اول مات نشديم، بلكه كار به جايي مي رسد كه نشريه اشپيگل مي نويسد: « زماني ايالات متحده مي توانست تصميم بگيرد كه چه كسي در ايران بر مسند قدرت بنشيند، اما امروز، در1980 آيت اللهي در تهران مي تواند سرنوشت انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده را تعيين كند.» البته آنها هر كاري از دستشان ساخته بود كردند. از لفاظي و تهديد گرفته تا قطعنامه و تحريم. وقتي هم ديدند فايده ندارد و به قول خودشان «مهماني تمام شد»، زبده ترين نيروها و پيشرفته ترين امكاناتشان را شبانه راهي ايران كردند تا با اقتدار بازي را تمام كنند. اما شد آنچه مي دانيد و صبح پنجه شكسته عقابشان را روي كولشان گذاشتند و زدند به چاك جاده فضاحت. 30 سال از شروع اين شطرنج نفس گير مي گذرد و هر دو حريف لحظات سخت و دشواري را پشت سر گذاشته اند.داورها هواي حريف را دارند و رسانه ها وابسته به او هستند. ژول و امكانات دارد و قلدر هم هست. هواپيماي مسافري ما را با 290 سرنشين مي زند و تنها آبي كه از آب تكان مي خورد، در محل سقوط ژيكر قربانيان است. در اين مدت هزار و يك حريف فرعي براي ما تراشيدند تا دشمن اصلي را فراموش كنيم. مهم ترينشان هم مهره سياه صدام بود كه هشت سال پشت سرش پنهان و آشكار ايستادند. گذشت تا اينكه در دوره اي اين سوي ميز كساني نشستند و مهره ها را حركت دادند كه اساساً اعتقادي به اين مبارزه نداشتند. گفتند و نوشتند كه ما را از اين رقابت طولاني چه سود؟ اصلاً چرا بايد روبروي آمريكايي ها باشيم؟ مهره لنگ تنش زدايي راندند و از گفت و گوي تمدن ها گفتند و در خانه تنش زدايي ماندند. نتيجه اين عقب نشيني آن شد كه آمريكا خانه افغانستان را اشغال كرد و ايران را محور شرارت خواند! 30 سال پس از آغاز اين شطرنج، انقلابي ها ديگر مانند آن اوايل آماتور نيستند و البته آمريكايي ها هم آنقدر احمق نبوده اند كه در اين مدت فقط به حركات ما نگاه كنند. بعد از اين همه مدت فهميده اند كه با نشستن در كاخ سفيد و جابجايي مهره هاي سياه نمي توان به مصاف اين حريف جسور رفت. آنها دل به مهره هاي خاكستري بسته اند. روزي عباس عبدي در اروپا با يكي از گروگان هاي لانه جاسوسي نشست و فالوده خورد و عكس يادگاري انداخت. رسانه هاي غربي نوشتند؛ آشتي گروگان و گروگان گير! بالاخره همين آقايي كه امروز پوزش مي طلبيد، يك روز از ديوار ابهت آمريكا بالا رفته بود. وقتي امثال موسوي خويني ها را ديدند بيشتر گل از گلشان شكفت. چون او خبر تسخير سفارت را به امام داده بود و يك روز مقابل لانه جاسوسي در اجتماع مردم پر شوري كه فرياد «مرگ بر آمريكا» سر مي دادند در سخنراني غرايي گفته بود: «هر كس در راه مبارزه با آمريكا تفرقه بيفكند، جاسوس آمريكاست. هر كجا ديديد دو گروه با هم اختلاف دارند و سخني غير از مبارزه با آمريكاست، بدانيد ماموران «سيا» نفوذ كرده اند. دشمن اصلي مردم و انقلاب، در شرايط كنوني، امپرياليسم آمريكاست و هر گونه تفرقه افكني در اين مسير، يا كار جاسوسان آمريكاست و يا به نفع آمريكا تمام مي شود. مبارزه با آمريكا در حكم مبارزه با يك قدرت شيطاني است و ملت ايران بايد با اتحاد و همبستگي و اطاعت از رهبري، با آمريكا مبارزه كند.اختلاف را كنار بگذاريم و اجازه ندهيم دشمن، يعني جاسوسان آمريكا، در ميان ما شكاف ايجاد كنند.» در ايام اخير هم مجمع روحانيون و رفقاي موسوي خويني ها كلي حرف زده اند و مثل ريگ بيابان بيانيه داده اند. شما آخرين جمله اي كه آنان عليه آمريكا گفته باشند را به ياد داريد؟ راستي اين حرف ها و بيانيه ها چه كسي را خوشحال كرد و به نفع چه كسي بود؟ كدام بيانيه ها و حرف ها را رسانه هاي آمريكايي روي سرشان مي گذارند و حلوا حلوا مي كنند؟ ماموران سيا كجا نفوذ كرده اند؟ آمريكايي ها مي خواهند همان كاري را بكنند كه ما كرديم؛ تغيير قواعد بازي! آنها در اين مدت فهميده اند كه هر چقدر هم مهره هاي سياهشان زياد و قوي باشند از پس مهره هاي سفيد روبرو بر نمي آيند و تنها انسجام آنها بيشتر مي شود. اينجاست كه بازي رنگ ها شروع مي شود و مهره هاي سبز رنگ وارد صحنه مي شوند تا در اين گرد و خاك، دشمن اصلي پنهان بماند و دوست از دشمن قابل تشخيص نباشد. آمريكايي ها مي توانند دلشان را به چند مهره سوخته و پياده نظامي فريب خورده خوش كنند اما آنها هنوز هم در اشتباه به سر مي برند. واقعيت آن است كه دشمن هنوز هم حريف خود را نشناخته است. گمان مي كند اگر فلان مهره را بزند برنده است. نمي داند حركت واقعي اين مهره ها در دستان كيست و از كجا ناشي مي شود. همانطور كه اوايل بازي نفهميد چه كسي پنجه عقابشان را در طبس شكست و بعدها هم خرمشهر را آزاد كرد. * منبع : www.kayhannews.ir، چهارشنبه 13 آبان 1388