Index
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 138718
تاریخ انتشار : 10 آذر 1388 0:0
تعداد بازدید : 181

یوزارسیف در رکاب رهبری

مهدی قزلی حاشیه نویسی مهدی قزلی در دیدار عوامل سریال یوسف(ع) با مقام معظم رهبری 1. خوش و بش جماعت هنرمند قبل از جلسه وقتی رسیدم به انتهای خیابان فلسطین جماعت هنرمند ایستاده بودند و دستهای شان را توی جیب كت و كاپشن شان كرده و با هم اختلاط می كردند. بعضی هم كه احتمالا می دانستند نمی گذارند سیگار و فندك داخل برده شود، از بعضی دیگر كه یا نمی دانستند یا بی خیال دانسته های خودشان بودند، سیگار می گرفتند و فرت فرت دود می كردند. هر كس به جمع شان اضافه می شد موجی از خوش و بش بین شان بلند می شد و دوباره فروكش می كرد. سر جمع، سرحال و سرخوش بودند. ایستاده بودند منتظر كه یك نفر كه كارت ملاقات ها پیشش بود برسد كه رسید و جماعت داخل شدند. ما هم كمی دیرتر اجازه نامه مان رسید و رفتیم داخل. 2. جلسه نیمه عمومی و عریضه های خصوصی رفتیم داخل و بعد از خوردن شیرینی و شیركاكائو، نشستیم روی صندلی هایی كه مربعی بزرگ را تشكیل می دادند. صندلی رهبر وسط ضلع شمالی مربع بود و 70-80 صندلی دیگر هم برای عوامل كه یك ضلعش مال خانم ها بود. دو جوان كنار دستم بودند و دیدند دارم تند تند و خرچنگ قورباغه چیزهایی می نویسم. یكی به دیگری گفت: ببین همه دارند نامه و درخواست می نویسند بدهند دست رهبر. آن یكی هم گفت: بیا ما هم بنویسیم. سرم به حاشیه نویسی خودم گرم بود و فكر می كردم جوانها، خام یادداشت برداری های من هستند. ولی آنها كاغذ و خودكاری جور كردند و از عاقله مردی كه آن طرف شان نشسته بود پرسیدند: آقا به نظرت چی درخواست كنیم؟ عاقله مرد جواب داد: چیزی كه در شان جلسه و رهبر باشد. جوان ها گفتند مثلا چی؟ عاقله مرد تاملی كرد و گفت: مثلا یك پست و مقام بی ارزش! خنده ام گرفت و نفهمیدم عاقله مرد جوان ها را دست انداخته یا پست و مقام را یا درخواست را. به هر حال جوان ها درخواست شان را شامل سرپناه، كارمناسب، همسر مناسب و معافیت از سربازی نوشتند و با اعتماد به نفس شماره تلفن شان را هم اضافه كردند. شاید اگر كاغذ جایی داشت یك پیتزا مخلوط هم سفارش می دادند. سربلند كردم و اطراف را دید زدم. ولی خدای من! همه جماعت هنرمند در حال عریضه نویسی بودند. اینجا چه فكری درباره رهبر می كنند! حتی پسربچه 9ساله ی عاقله مرد هم نامه ای نوشت كه من هر چه اصرار كردم و از صراط تهدید و تطمیع وارد شدم، نداد بخوانم نامه اش را. گفت: خصوصیه! یكی از جوان ها به من گفت: شما حرفه ای هستی ها! بعد با آرنج به رفیقش سقلمه ای زد كه: ببین چند برگ كاغذ هم با خودش آورده. روان نویسش هم از این بنفش هاست كه نامه اش دیده بشه. كاغذها و روان نویس را دم در از یكی از همكاران قرض گرفته بودم. به جوان گفتم: آره من حرفه ای ام! 3. رییس صدا و سیما و گزارش و تیترها و درصدهایش رهبر آمد و همراهش ضرغامی و سلحشور. همه بلند شدند و رهبر كه نشست همه نشستند دوباره. رهبر مثل همیشه از دور به حضار نگاه كرد و سرتكان داد. سر تكان دادن رهبر یك دقیقه ای طول كشید تقریبا نفر به نفر. بعد ضرغامی گزارشی داد از یكی از موفق ترین پروژه های تلویزیون و مخاطب 85 درصدی و رضایت 90 درصدی و تعقیب سریال توسط مراجع و كم خرج بودن پروژه نسبت به پروژه های مشابه و پخش شدن سریال در كشورهای عربی و همسایه و بعد از روی كاغذی تیتر روزنامه های عراقی را خواند كه بله سریال یوسف پیامبر پَك و پوز سریال های تركیه ای و هندی را به خاك مالیده. رییس تازه حكم گرفته صدا و سیما از پرفروش ترین بودن این سریال در كلوپ های فیلم تاجیكستان خبر داد و گزارشی از حرف های در گوشی سفیر الجزایر كه: هر چند مفتی های ما اجازه پخش سیمای پیامبران را در رسانه نمی دهند و ما نمی توانستیم رسما سریال را پخش كنیم ولی مردم خودشان از طریق ماهواره نگاه می كردند و حالش را می بردند. ضرغامی گوی ومیدان را به سلحشور داد تا او هم گزارش بدهد. رهبر هم ساكت و آرام گوش می داد و با اینكه مثل همیشه دفترچه و روی میز كوچك كنار دستش بود ولی چیزی یادداشت نكرد. 4. سلحشور و تفسیر قرآن برای حضار سلحشور اول تشكر كرد كه توانسته با بر و بچه ها بیاید پیش رهبر و امیدوار بود وقت رهبر را هدر نداده باشند. بعد گفت: 54كشور به زبان عربی سریال یوسف را دیدند و البته همه دنیا با زیرنویس انگلیسی از ماهواره. بعد شروع كرد به تحلیل كه چرا همه به سریال یوسف علاقه مند بودند و 5شاخص گفت مثل داستان زیبا و مستند بودن و عبرت آموزی و ... و البته جذابیت های بصری كه از بین 5شاخص، 4شاخصش كار خدا بود به تنهایی و اگر خدا قبول كند فقط شاخص جذابیت های بصری می ماند برای ایشان! بعد هم در یك متری رهبر كه خودش مرجع است و موهای سر و رویش را در دین سفید كرده به آیه آخر سوره یوسف اشاره كرد و شروع كرد به تفسیر قرآن و رهبر آرام گوش می داد و هنوز از قلم و دفترچه اش استفاده نكرده بود. در طول صحبت سلحشور (والبته حتی قبل از آن و حتی تر قبل از آمدن رهبر) مصطفی زمانی ساكت و آرام و سربه زیر نشسته بود و عكاس ها بیشتر به این جوان محجوب توجه می كردند تا بقیه. سلحشور سینمای روز دنیا را هم به چالش كشید و گفت بهترین داستان ها، داستان پیامبران است. حدس زدم همه این صحبت ها منجر خواهد شد به یك پروژه دیگر در صدا و سیما از زندگی یك پیامبر دیگر! آخر صحبت ها هم گله كرد از صدا و سیما كه پشت صحنه های سریال را پخش نكرده و یك برنامه مستقل «شما و سیما» را به سریال اختصاص نداده و در مقابل انتقادات پشتیبانی نكرده و بعضی دفاتر سینمایی به بازیگران و عوامل سریال كار نمی دهند و ... البته سلحشور حواسش نبود كه همراه عوامل سریالش حالا داشتند با شخص اول مملكت دیدار می كردند و این یعنی توجه در عالی ترین سطح. آخر سر هم یك سری سئوال از رهبر كرد كه: چرا با اینكه این سریال مخاطب زیادی داشت ولی مطبوعات و هنرمندان و رسانه ها حتی علما و مراجع از آن ایراد گرفتند و انتقاد و بی مهری كردند؟ و این سوالی بود كه خودش باید جواب می داد نه رهبر. 5. حرف های رهبر كه حاشیه نبود من قرار است حاشیه دیدار را بنویسم نه متن آن را. صحبت های رهبر هم حاشیه نیست، پس قاعدتا نباید دنبال صحبت های رهبر در این متن گشت. فقط به عنوان كسی كه نسبت به داستان و داستان نویسی علاقه و آشنایی دارم، نمی توانم از بعضی قسمت های صحبت های ایشان بگذرم حتی اگر حاشیه نباشد: رهبر گفت جایزه هایی مثل اسكار و نوبل كه دیگر رسوا شده، مثلا همین جان اشتاین بك تا وقتی علیه امپریالیسم می نوشت به نان شبش محتاج بود. تا درباره جنگ ویتنام و به نفع آمریكا رمان نوشت، برنده جایزه نوبل ادبیات شد یا در جای دیگری گفتند: مشكل سیما و سینمای ما در فیلم ها و سریال ها قصه خوب است. اولین شرط یك فیلم خوب یك قصه خوب است و روی این موضوع باید كار كرد. رهبر یك جایی هم به شخصیت جامع الاطراف حضرت یوسف(ع) اشاره كرد و گفت پیامبران فقط برای دعا و نیایش و نصیحت مردم مبعوث نشدند. اگر این طور بود كه ظالمان آنها را نمی كشتند. پیامبران برای هدایت مردم و تغییر تاریخ و مبارزه(ونه حتی صرفا مخالفت) با ظلم مبعوث می شدند. این بخش از صحبت رهبر ضمن تقدیر از شخصیت پردازی حضرت یوسف در سریال، نقد ظریفی هم به شخصیت پردازی حضرت یعقوب داشت. و یك جای دیگر هم به بحث تخیل و داستان پردازی هنرمند و نویسنده اشاره كردند و یك جورهایی در جواب سلحشور كه تخیل را نوعی دروغ پردازی معرفی كرده بود، گفتند: البته بیشتر رمان ها و داستان های معروف دنیا مبتنی بر یك حادثه واقعی هستند، هرچند شاید داستان شان واقعی نباشد و با نگاه هنرمندانه نویسنده و تخیل و داستان پردازی او درست شده باشد. نگاه هنرمند با نگاه مردم عادی فرق دارد و به همین خاطر جذابیت دارد. حاضرم شرط ببندم اگر همه 70-80 نفر حاضر در جلسه - از جمله خودم – همه كتاب ها و رمان هایی كه خوانده ایم را لیست كنیم، هنوز از رهبر كمتر كتاب دست گرفته ایم! 6. حاج آقا اجازه! صحبت های رهبر كه تمام شد طبق معمول همه ریختند و آمدند كه صحبت های مهم بكنند. سلحشور هم كه همان جا كنار رهبر نشسته بود، در حد توان عوامل را معرفی می كرد. یكی از خانم ها به زور خودش را جلو كشید و گفت: حاج آقا از اینكه از نزدیك دیدم تان خوشحالم. چند نفر همزمان داشتند از نابه سامانی صداوسیما می گفتند و ضرغامی كه صندلی اش كنار صندلی رهبر بود و حكمش را برای 5 سال آینده گرفته بود، روی صندلی كناری خودش را كمی كج كرده بود و به حرف ها گوش می داد. وسط كار بعضی ها روی صحبت شان را عوض می كردند سمت ضرغامی در حالی كه در یك قدمی رهبر ایستاده بودند. محافظ ها تلاش می كردند جماعت هنرمند را كنترل كنند. خانمی جلو آمد و گفت: از اینكه برای ما وقت گذاشتید ممنونم ولی حاج آقا من یك آرزویی دارم؛ آرزوی مملكتی بدون فقر و اعتیاد. رهبر هم كه به صورت زن نگاه نمی كرد، گفت: این آرزوی همه مان است. جعفر دهقان هم ایستاده بود جلوی رهبر و تكان نمی خورد. یك نفر از عقب صدا زد: «جعفر بیا كنار؛ بیا كنار ماسكه كردی!» پسر جوانی توی آن هیری بیری گفت: حاج آقا اجازه! رهبر توجه كرد. جوان گفت: می شه چفیه تان را بگیرم؟ و رهبر چفیه را به جوان داد و او چفیه را روی صورتش گذاشت و خودش را از حلقه جماعت هنرمند بیرون كشید. یكی دو نفر مصطفی زمانی را هل دادند جلو و گفتند آقا این هم یوزارسیف. رهبر لبخندی زدند و گفتند: شما آقاجان اولین تجربه تصویری تان با حضرت یوسف بود، خودتان را حفظ كنید و همیشه مثل حضرت یوسف بمانید. زمانی ساكت و آرام هم چشمی گفت و با فشار جمعیت عقب رانده شد. یك نفر دیگر چند برگ كاغذ گرفته بود جلوی رهبر و می گفت: این طرح را چندجا بردم و توجه نكرده اند، شما ببینید اشكالش چیست؟ رهبر اشاره كه كردند كه آقای ضرغامی اینجا نشسته چرا می دهید به من؟! ضرغامی دستش را دراز كرده بود، طرح را بگیرد ولی صاحب طرح تردید داشت بدهد یا ندهد. جعفر دهقان قرآن كوچكی را به رهبر داد تا امضا كند. قرآن را یكی از محافظ ها گرفت و گفت: برایت می آورم. صدای الله اكبر اذان كه بلند شد، رهبر هم از روی صندلی بلند شد. جهانبخش سلطانی خودش را جلو كشید و گفت: حاج آقا من با لهجه اصفهانی نماز می خونم اشكال دارد یا نه؟ رهبر و بقیه كه ایستاده بودند، خندیدند و رفتند برای نماز. 7. حرفت را توی دلت نگه ندار بعد از نماز سلحشور داشت راجع به اهمیت حضرت موسی و داستانش با رهبر صحبت می كرد. جوانی جلو آمد، رهبر به او توجه كرد. جوان گفت: من دانشجوی ممتاز دانشگاه علامه طباطبایی بودم ولی حقم را خوردند. رهبر گفت: شما همین را بنویس كه فعلا ماجرا از دلت دربیاید بریزد روی كاغذ تا ما بخوانیم و ببینیم چه كاری می شود كرد. یك نفر دیگر هم كه نقش هم سلولی یوزارسیف را در سریال بازی می كرد سلام یك مشهدی را به رهبر رساند. رهبر پرسید شما خودتان هم مشهدی هستید؟ مرد تایید كرد. رهبر جواب سلام آن بنده خدا را داد و به مرد مشهدی گفت شما فلانی را هم می شناسید؟ مرد از اینكه رهبر آن فرد را می شناسد تعجب كرد. از او خداحافظی كرد و به سلحشور گفت: برویم ببینیم شما چه می گویید. سلحشور با آب و تاب داستان حضرت موسی را برای مردی تعریف می كرد كه مرجع تقلید است و موهای سرش و رویش را در راه دین سفید كرده و به اندازه همه حاضران رمان خوانده و... . رهبر از سالن خارج شد و جعفر دهقان دنبال كسی می گشت كه قرآنش را پس بگیرد. *منبع : www.ayandenews.com ، سه شنبه 10 آذر 1388