Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 148252
تاریخ انتشار : 7 تیر 1389 0:0
تعداد مشاهدات : 60

حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام

سرچشمه انقلاب هنوز جوشان است

سرچشمه انقلاب هنوز جوشان است و زلال جاري آن شايد در مسير گل آلود شود، اما اين وعده تخلف ناپذير خداوندي در "استعينوا بالصبر و الصلاه" و "ان تنصروا الله ينصركم" است كه ان شاءالله به اقيانوس ظهور حضرت حق مي پيوندد...
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام با اشاره به اين كه 29 سال از هفتم تير 1360 مي گذرد، خاطرنشان كرد كه اوراق دفتر اين 29 سال هر روز حادثه اي را در سينه خويش دارد. آيت الله هاشمي رفسنجاني در بخشي از بيان ديدگاه هاي خود درباره هفتم تير، سالروز شهادت دكتر بهشتي و 72 تن از ياران ايشان افزود: انقلاب جوان با همه فراز و فرودها در مسير تكامل است و امام نيست، اما وصيت نامه و مجموعه آثار گفتاري، شنيداري، نوشتاري و ديداري اش چراغ راه ماست. دشمنان نيز هستند، اما رنگ عوض كرده اند. هنوز در كيش و كمان دشمني خويش تيرهاي توهين و تهمت و دروغ را دارند كه هر از چند گاهي چشم بسته و چشم باز مي اندازند. گاهي به هدف مي خورد و گاهي مثل هميشه بر سنگ. وي خاطرنشان كرد: ما نيز با همه سفارشاتي كه از پيرو مراد خويش داشتيم، شايد به خاطر دلتنگي هاي زمانه، سعه صدر سابق را نداريم. دشمنان ما وسيع تر شده اند، اما دايره دشمن شناسي ما محدود شده است. دشمنان دوست نما در ما رخنه كرده اند و بر پنجره نگاه ما براي رويت دوردست ها گل گرفته اند، روزمرگي ما را به اضطراب واداشته است. وي گفت: مشفقانه ترين انتقادها را برنمي تابيم و نقشه هاي شوم دشمنان دوست نما را درنمي يابيم. نفاق را صداقت، توهين را صراحت، دروغ را درايت، تهمت را شجاعت و شعار را بصيرت مي دانيم. اما در اين آشفته بازار، انقلاب اسلامي و آرمان هاي امام راحل آن عزيزي است كه؛ گر نگه دار وي آن است كه من مي دانم/ شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد. رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام با اشاره به اين كه " انقلاب آن روزها اگر با رفتن مطهري، بهشتي، باهنر و رجايي احساس خلاء مي كرد - كه با وجود امام نمي كرد-" افزود: امروز مطهري ها، بهشتي ها، باهنرها و رجايي ها فراوانند و حتي اگر تير تهمت ها براي ترور شخصيت ها زهرآگين شود، پادزهر داوري مردم نمي گذارد بار گرانقدر اين درخت تناور، يعني انقلاب اسلامي خشك و حتي شاخ و برگ هايش پژمرده گردد. وي تاكيد كرد: سرچشمه انقلاب هنوز جوشان است و زلال جاري آن شايد در مسير گل آلود شود، اما اين وعده تخلف ناپذير خداوندي در "استعينوا بالصبر و الصلاه" و "ان تنصروا الله ينصركم" است كه ان شاءالله به اقيانوس ظهور حضرت حق مي پيوندد. به گزارش ايسنا آيت الله هاشمي رفسنجاني در بيان ديدگاه هاي خود درباره هفتم تير، سالروز شهادت دكتر بهشتي و 72 تن از ياران ايشان، نيز با اشاره به خاطره اي از آن دوران يادآور شد: بيست و نه سال پيش، بعدازظهر روز 7 تيرماه در لحظات پاياني يك جلسه طولاني شوراي مركزي حزب جمهوري اسلامي در سرچشمه تهران كه درباره مسائل جنگ و انتخاب وزير امور خارجه بود و بسياري از دوستان و مسوولان آن روز به ويژه دو همسنگر ديرينم آيت الله دكتر بهشتي و آيت الله دكتر باهنر حضور داشتند، خبر آوردند كه حال همسنگر ديگرمان، آيت الله خامنه اي كه روز قبل در يك بمب گذاري در مسجد ابوذر مجروح شده بود، وخيم است. در يك آن چشمم با چشمان شهيد بهشتي تلاقي كرد و عمق ناراحتي را در وجودشان ديدم. جلسه به پايان رسيد و پس از مشورت، قرار - كه در آن لحظات تقدير بود- بر اين شد كه من بر بالين مجروح در بيمارستان بروم، دكتر باهنر به خاطر خستگي مفرط، لحظاتي قبل از انفجار در حال ترك محل بودند كه قبل از خروج از درب حياط موج انفجار همراه با شعله ايشان را متوقف مي كند تا پس از حادثه شاهد و مخبر صادقي از منظره دهشت بار باشند و دكتر بهشتي بماند تا در جلسه اي ديگر با مسوولان عضو حزب از قواي مقننه، قضاييه و مجريه، درباره مسائل كشور بحث و تبادل نظر كنند. وخامت حال آيت الله خامنه اي به گونه اي بود كه همه چيز را فراموش كرده بودم و تمام فكر و ذكرم به كارهاي پزشكاني معطوف بود كه براي كم كردن آلام ايشان تلاش مي كردند. با اين كه با حاج احمدآقا در منزل قرار داشتم، ديروقت به منزل رسيدم و ديدم ايشان منتظرم نشسته است. بحث درباره انتخابات رياست جمهوري بعد از عزل بني صدر بود. نمي دانم چقدر گذشت كه صداي زنگ تلفن مرا به سوي خود برد. صدايي خسته از آن سوي تلفن، شكسته و بسته خبر از حادثه اي در سرچشمه داد كه بر من آوار شد. چشمم را بر هم گذاشتم، قيافه و اسم همه كساني به نظر مي آمد كه قرار بود در آن جلسه باشند، مخصوصاً آخرين لحظات ديدار من با دكتر بهشتي و سخنانش كه در آستانه خروجي درب كه فكر مي كنم گفتند: "تو برو، آن جا واجب تر است و ما اين جا را اداره مي كنيم." نمي توانستم باور كنم كه پس از مطهري، مفتح، هاشمي نژاد كه رفته بودند و خامنه اي كه معلوم نبود مي ماند يا مي رود، حالا بهشتي و باهنر هم رفته باشند. گويي آسمان بر من فرود آمده بود و غم با همه سنگيني خويش قلبم را مي فشرد و صداي زنگ تلفن كه گاه گاه به گوش مي رسيد و فاطمه، دخترم، برمي داشت و با خبرهاي ضد و نقيضي كه مي شنيد، بر التهاب قلبم، آب مي زد و آتش. نمي دانستم چكار كنم، مأموران امنيتي اجازه حضورم را در محل حادثه نمي دادند و كلام تكراري آن ها در پاسخ به پرسش تكراري من كه "چه شده؟" اين بود كه صداي آمبولانس ها قطع نمي شود، مردم مشغول بيرون كشيدن جنازه ها و مجروحان از زير آوارها هستند. در گرماگرم آن لحظات هيجاني، صداي تلفن مرا به سوي خويش برد و وقتي گوشي را برداشتم، ديدم صداي دوست داشتني دكتر باهنر است كه انگار از آسمان ها صحبت مي كند، بغض آلود و متعجب سلام و عليك كرديم. من فكر مي كردم او نيز در جلسه است. او گفت: دربان به من گفته بود كه تو از درب خارج شده اي. پرسيدم: چه شد؟ تو چه شده اي؟ گفت: "قبل از شروع جلسه، آقاي درخشان (يكي از شهدا) كه خستگي مفرط مرا ديد، به اصرار گفت كه بروم تا استراحت كنم. آمدم نزديك درب بزرگ. همان لحظه كه مي خواستم نزديك ماشين شوم انفجار رخ داد. شعله آتش تا درب خروجي رسيد و شيشه هاي ساختمان وسط شكست. ديوارهاي سالن عقب رفته و سقف يكپارچه آمده پايين. برق خاموش، صداي ضجه و استغاثه و ذكر و دعا از زير آوار به گوش مي رسيد. آتش نشاني آمده و جرثقيل مي خواهد سقف را يكپارچه بردارد. خطر ضدانقلاب هم وجود دارد و مردم نمي گذارند چهره هاي سرشناس در محوطه بمانند. با زور و التماس آن ها را از صحنه بيرون مي برند." نمي دانم بر زبان آوردم يا در دلم بود كه به خاطر زنده ماندن ايشان خدا را شكر كردم، اما نمي دانستم او نيز به همين زودي ها مسافر است. پرسيدم: بهشتي چه شد؟ گفت: نمي دانم، خبرها متناقض است. مي گويند سالم است، مي گويند مجروح شده و مي گويند به شهادت رسيد. آن شب براي من به درازاي شب عاشقان بيدل بود، اما با اين تفاوت كه در سحرگاهش به جاي وصل، خبر از هجران آوردند. ساعت 2 بامداد بود كه خبر آوردند بهشتي، بهشتي شده و من كوه مصيبت رفتنش را بر دوش گرفتم تا كارهاي مملكت در غياب دو رئيس قوه دچار مشكل نشود. صبح علي الطلوع به نخست وزيري رفتم تا هم بيشتر بدانم و هم ببينيم چكار بايد بكنيم. قرار شد در يك پيام راديويي با مردم صحبت كنم و دلداري شان بدهم!! پس از آن به مجلس رفتم، مجلسي كه خانه ملت بود، حالا ديگر خانه عزا شده بود. 27 نماينده از نقاط مختلف كشور پر كشيده بودند. كمي با نمايندگان صحبت كردم و قرار شد به مأمن دل ها، يعني جماران برويم تا دلگرمي فراق ياران را از كوه صبر يعني امام(ره) بشنويم. 5 /8 صبح روز بعد از حادثه بود كه در اتاق كوچك بيروني امام را ديدم. دل ما مي لرزيد كه نكند از فراق "بهشتي مظلوم" دلش بايستد كه دل امتي مي ايستاد. با ديدن او، نمي دانم چه شد كه اين شعر به يادم آمد: بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت سر خمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي باوركردني نبود كه ايوب زمان در آن حالات كه مي دانستم آتش غم در همه وجودش شعله مي كشد، با ذكر حادثه و لطيفه اي از تاريخ قديم حوزه علميه نجف و اشاره به سرنوش انبياء و اولياء به ما آرامش و اعتماد به نفس دادند. كبوتر خيالم بر شاخسار ياد هر عزيزي مي نشست كه هنوز نمي دانستم زنده اند يا شهيد شده اند، چون از لحظه انفجار تاكنون كساني را ديده بودم كه فكر مي كردم شهيد شدند و كساني را كه اسم شان قبلاً جزو مجروحان بود و يا اسم شان جزو شركت كنندگان در جلسه نبود، اما خبر مي آمد كه شهيد شده اند. ذهنم به سوي بهشتي مي رفت، صدايش، خيالش، نگاهش، مظلوميتش و تمام خاطراتي كه سال هاي سال با او داشتم، يك لحظه رهايم نمي كرد، مخصوصاً آن جمله اي كه روزي به او گفتم: سيد! با اين همه تهمت و توهين چه مي كني؟ خنديد و گفت: آسياب به نوبت! فكر مي كنم سه شنبه بود كه قرار شد پيكر شهدا را تشييع كنيم. سه نظر بود: عده اي مي گفتند به اصفهان ببريم، گروهي مي گفتند به قم ببريم و اكثريتي كه مي گفتند در بهشت زهرا، مركز نور باشند. در دفترم در مجلس شوراي اسلامي نشسته بودم كه خبر آوردند ازدحام مردم براي تشييع شهدا بيش از حد شد. قرار شد براي مردم صحبت كنم، به محض اين كه با مردم روبرو شدم، شيون مردم چنان بلند شد كه من در تمام عمرم چنان صحنه اندوه باري را نديده بودم و بعدها در زمان رحلت امام ديدم. دست هاي مردم آن چنان در فضا حركت مي كرد كه گويي طوفاني سهمگين مزرعه گندم رسيده اي را به موج انداخته است و شعاري كه بر شدت اشك من مي افزود: "هاشمي هاشمي بهشتي ات كو؟" سعي مي كردم گريه نكنم اما اشك امانم نمي داد، مي دانستم همه ناظران داخلي و خارجي روي حرف هاي امروز من حساب مي كنند. پيش از اين با تكرار آيات مربوط به جنگ احد كمي خود را دلداري داده بودم و آن روز براي مردم عزادار از توطئه شومي گفتم كه دشمنان انقلاب و اسلام در سر دارند. سخنراني آن روز من در اسناد و مدارك هست و كساني كه مي خواهند، مي توانند مراجعه كنند. بعد از حرف هاي من بهشتي را مردم شهر به همراه 72 شهيد ديگر بر شانه هاي خويش تا بهشت زهرا بردند و من به بيمارستان برگشتم تا نگذارم داغ اين خبر بر دل رفيق و همسنگرمان، آيت الله خامنه اي بنشيند. حال و روز خوبي نداشت، از درد به خود مي پيچيد، اما روزنامه و راديو مي خواست. گفتم: به چه كارت مي آيد؟ گفت: مي خواهم بدانم در بيرون چه خبر است!! گريه امانم نمي داد و به سختي بغضم را فرو نشاندم و گفتم: آري، بيرون خيلي خبرها است كه حتماً بايد بداني!!! گويا پس از رفتن من، فهميد و اين كه بر او چه گذشت، نمي دانم. من بودم و مجلسي كه حدنصاب نداشت. دولت بود و جلساتي كه چهار عضو فعال و چندين معاون وزيرش نبودند و قوه قضائيه اي كه رئيس آن سيدالشهداي مسافران سرچشمه بود. آتش جنگ در غرب و جنوب شعله مي كشيد و شوراي عالي دفاع سه عضو اصلي خود، دكتر بهشتي، آيت الله خامنه اي و دكتر چمران را نداشت كه چند روز پيش به شهادت رسيده بود. رقباي سياسي كه بي كفايتي شان برملا شده بود، مي خواستند روزگار را از گردش بيندازند و پس از عبور از گردنه احد حدود هفتاد تن را همراه حمزه انقلاب شهيد كردند تا خيال شان از امام و ياران امام راحت شود. روزهاي تلخي بود، اما در آن تلخي ها و سختي ها، خداي بزرگ را بنازم كه لحظاتي بسيار شيرين را رقم مي زند، مخصوصاً آن روزي كه نمايندگان مجروح را با برانكارد به صحن مجلس آورده بودند تا جلسه به حدنصاب برسد و وقتي صداي زنگ آغاز جلسه را نواختم، بر عظمت خون شهيدان درود فرستادم كه با موج آفريني خويش نمي گذارند درياي انقلاب راكد شود. پير كنعاني انقلاب در هجران يوسف خويش سخناني گفت كه براي ما و دشمنان، مايه دلگرمي و دلسردي بود. مخصوصاً جمله اي كه همه - دوست و دشمن را- به آتش كشيد اين بود كه "بهشتي مظلوم زيست و مظلوم مرد" تعبير مظلوم براي مرگش تمام تارهاي عنكبوتي نفاق را بر هم ريخت و تعبير مظلوم براي زندگي اش، آه از نهان خانه دل هايي برآورد كه با فريب خورده بودند و طعنه ها را آغشته به توهين و تهمت كرده بودند و در هر فرصتي به حريم پاك زندگي اش مي افكندند. اينك از آن روزها 29 سال مي گذرد...