Index
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 148598
تاریخ انتشار : 20 تیر 1389 0:0
تعداد بازدید : 5

انقلاب اسلامي ايران بناي ژئوپلتيك غرب به رهبري آمريكا را نابود كرد (بخش دوم)

خبرگزاري فارس: پايگاه اينترنتي ولترنت در مقاله اي با اشاره به نقش انقلاب اسلامي ايران در برهم زدن معادلات ژئوپلتيك موجود مي نويسد: به دنبال به قدرت رسيدن آيت الله خميني در ايران، يكي از ستون هاي اساسي بناي ژئوپلتيك غرب به رهبري آمريكا نابود گرديد. به گزارش فارس، پايگاه اينترنتي "ولترنت " ((Voltairenet در قسمت دوم مقاله تحليلي خود به قلم "تيبريو گرازياني " (Tiberio Graziani) پيرامون استراتژي و سياست هاي اتخاذ شده آمريكا در اوراسيا در ابتدا به بررسي وضعيت ايران در قبل از انقلاب و بعد از آن پرداخته و مي نويسد: به دنبال به قدرت رسيدن امام خميني در ايران، يكي از ستون هاي اساسي بناي ژئوپلتيك غرب به رهبري ايالات متحده نابود گرديد. گرازياني هم چنين ادامه مي دهد: انقلاب اسلامي در ايران و مداخله نظامي شوروي در افغانستان در ميان اتفاقات بسياري كه روابط بين الملل را در سال 1979 تحت تاثير قرار داد اين دو موضوع به خاطر نقشي كه در برهم زدن معادلات ژئوپلتيك موجود در آن زمان بر اساس توازن بين ايالات متحده و اتحاد جماهير شوروي ايفا كردند از اهميت اساسي برخوردارند. وي در ادامه به نقش ايران قبل از وقوع انقلاب اشاره كرده و مي نويسد: استبداد پهلوي مي توانست به راحتي به عنوان سرباز پياده در دعواي بين ايالات متحده و اتحاد جماهير شوروي مورد استفاده قرار گيرد و زماني كه اين رژيم از بين رفت، هم واشنگتن و هم پنتاگون مجبور شدند نقشي جديد براي ايالات متحده در صحنه جهاني ترسيم كنند. ايران جديد كه ديگر مستقل و غيرقابل كنترل بود يك چرخش در صحنه شطرنج ژئوپلتيك منطقه به وجود آورد كه حتي قادر به ايجاد بحراني عظيم در ثبات سيستم دوقطبي بود. به علاوه ايران جديد يك قدرت منطقه اي عليه ايالات متحده و رژيم صهيونيستي به وجود آورد كه داراي ويژگي هايي (مخصوصا وسعت جغرافيايي و مركزيت در منطقه و حكومت مذهبي- سياسي همزمان آن) جهت رقابت براي كسب هژموني در خاورميانه و يا فراتر از آن بود كه در تضادي آشكار با منافع آنكارا و تل آويو (دو متحد وفادار واشنگتن)، اسلام آباد، بغداد و رياض به سر مي بُرد. به خاطر چنين دلايلي، استراتژيست هاي واشنگتن مطابق سنت دويست ساله خود در رابطه با "ژئوپلتيك ايجاد آشوب " "صدام حسين " را براي آغاز جنگ عليه ايران تشويق كردند. ايجاد بي ثباتي در كل منطقه، به واشنگتن و كشورهاي غربي جهت طراحي يك استراتژي طولاني مدت وقت كافي داد و هم چنين در اين اثنا تضعيف شوروي نيز انجام پذيرفت. نويسنده سپس به حمايت آمريكا از رقباي رژيم هاي طرفدار شوروي پرداخته و مي نويسد: در مصاحبه انجام گرفته با هفته نامه فرانسوي "لنول ابزرواتور " (Le Nouvel Observateur)، زبيگنيو برژينسكي (Zbigniew Brzezinski) مشاور امنيت ملي رئيس جمهور "جيمي كارتر " (Jimmy Carter) فاش مي سازد كه سيا از جولاي سال 1979 به طور محرمانه در افغانستان تلاش مي كرده كه رژيم كابل را تضعيف كند كه اين امر درست پنج ماه قبل از تهاجم شوروي به افغانستان بوده است. در واقع رئيس جمهور در 3 جولاي 1979 اولين دستورالعمل حمايت سري از رقباي رژيم طرفدار شوروي در كابل را امضا كرد. درست در همان روز استراتژيست آمريكايي متولد لهستان يك يادداشتي به رئيس جمهور كارتر نوشت كه در آن توضيح داده بود اين كمك مي تواند موجبات مداخله نظامي شوروي را فراهم آورد. و اين دقيقا آن چيزي است كه در ماه بعد يعني دسامبر به وقوع پيوست. در همان مصاحبه برژينسكي يادآوري مي كند كه هنگام تهاجم شوروي به افغانستان وي يادداشت ديگري به كارتر نوشت كه در آن عقيده خود مبني بر اينكه ايالات متحده فرصت تلافي جنگ ويتنام را دارا است، را خاطرنشان ساخته بود. • منافع غرب دليل بي ثباتي منطقه به عقيده برژينسكي اين مداخله براي مسكو غيرقابل تداوم بوده و به نوبه خود موجب اضمحلال امپراطوري شوروي خواهد شد. در واقع به درازا كشاندن جنگ شوروي براي حمايت از رژيم كمونيست در كابل به تضعيف هرچه بيشتر اتحاد جماهير شوروي كه خود درگير بحران هاي شديد داخلي شامل بحران هاي سياسي اداري و اقتصادي اجتماعي بود، ياري مي رساند. آن طور كه ما اكنون به خوبي مي دانيم، عقب نشيني شوروي از صحنه افغانستان، زماني رخ داد كه اين كشور فرسوده و از لحاظ موقعيت سياسي و اموال ژئواستراتژيك و اقتصادي به شدت تضعيف شده بود. به واقع بايد گفت در كمتر از ده سال پس از انقلاب اسلامي در ايران، كل منطقه صرفا به خاطر منافع غرب بي ثبات شده بود. زوال همه جانبه و مهارنشدني اتحاد جماهير شوروي با ماجراجويي در افغانستان تسريع شد و به دنبال آن در دهه نود با فروپاشي فدراسيون يوگسلاوي (نوعي از حكومت حائل بين غرب و بلوك شوروي) توازن قوا به نفع توسعه طلبي ايالات متحده در منطقه اوراسيا تغيير يافت. • دوران تك قطبي جهان كوتاه بود تحليلگر سايت ولترنت با اشاره به فروپاشي شوروي مي نويسد: پس از "سيستم دوقطبي " نوع جديدي از فضاي ژئوپلتيك آغاز شد. آنچه كه "لحظه تك قطبي بودن " نام گرفت كه در آن ايالات متحده "يكه تاز ميدان " طبق تعريف وزير فرانسوي "هوبرت ودرين " (Hubert Védrine) گرديد. با اين حال سيستم جديد تك قطبي مدت كوتاهي حاكم بود و در حقيقت در آغاز قرن 21 با ظهور روسيه به عنوان يك حريف استراتژيك در مسائل جهاني هم زمان با شكل گيري چين و هند دو غول آسيايي به عنوان قدرت هاي استراتژيك و اقتصادي پايان پذيرفت. در سطح جهاني نيز ما بايد رشد برخي از كشورهاي آمريكاي لاتين مانند "برزيل " و "ونزوئلا " را در نظر بگيريم. روابط بسيار مهم اين كشورها با چين و روسيه و ايران ارزش استراتژيك پيدا كرده و شكل اوليه يك سيستم چند قطبي را نويد مي دهد كه دو ستون اصلي آن مي تواند اوراسيا و كشورهاي بومي آمريكاي لاتين باشد. گرازياني در ادامه مي افزايد: افغانستان به خاطر مشخصات جغرافيايي خود و هم جواري با اتحاد جماهير شوروي (كه ملت هاي همسايه آن شامل "تركمنستان "، "ازبكستان " و "تاجيكستان " آن موقع جزو اتحاد جماهير شوروي بودند) و به خاطر گروه هاي قوميتي گوناگون كه جمعيت آن را تشكيل داده اند و تنوع فرهنگي و مذهبي، براي واشنگتن قسمت مهمي از آنچه "منحني بحران " ناميده شده را نمايش مي دهد. به عبارتي ديگر منطقه اي جغرافيايي كه مرزهاي جنوبي اتحاد جماهير شوروي را به درياي عرب متصل مي كرد. دام افغانستان براي شوروي به خاطر دلايل واضح ژئوپلتيك و ژئواستراتژيك انتخاب گرديد. از نقطه نظر ژئوپلتيك افغانستان آشكارا نماينده منطقه بحران است كه از زمان بسيار كهن عرصه تاخت و تاز ميان قدرت هاي بزرگ بوده است. وي در همين زمينه اضافه مي كند: منطقه اي كه اكنون توسط حكومتي كه به وسيله نيروهاي ايالات متحده شكل گرفته، اداره مي شود و "جمهوري اسلامي افغانستان " نامگذاري گرديده است اما به طور سنتي طوايف "پشتون " مسلط بر ساير گروه هاي قوميتي (تاجيك ها، هزارها، ازبك ها، تركمن ها و بلوچ ها) بوده اند. تاريخ آن توسط وقايع گسترده تري شامل تعامل و جنگ هاي طولاني مدت ميان سه همسايه كه موقعيت هاي بزرگ ژئوپلتيك داشته اند درهم تنيده شده: "امپراطوري مغول "، "خوانين ازبك " و "امپراطوري ايران ". در قرون 18 و 19 وقتي كه افغانستان تحت حاكميت سلطنتي اداره مي شد اين منطقه به خاطر رقابت و درگيري ميان بريتانياي كبير و امپراطوري روسيه براي كسب برتري در آسياي مركزي كه به "بازي بزرگ " معروف شد، موقعيتي استراتژيك پيدا كرد. امپراطوري بَرّي روسيه در تلاش هاي خود براي دسترسي امن به اقيانوس هند و هندوستان و چين با منافع امپراطوري دريايي بريتانيا تضاد پيدا كرد كه به نوبه خود خواهان دستيابي به گستره اوراسيا بود و هند را به عنوان پايگاه اول در جهت شرق به سمت برمه، چين و تبت و آبگير رودخانه "يانگ تسه " و به سمت غرب، آنچه امروز پاكستان ناميده مي شود، تا افغانستان و ايران تا قفقاز، درياي سياه، بين النهرين و خليج فارس. با نزديك شدن به پايان قرن بيستم يك بار ديگر در چارچوب سيستم دوقطبي، افغانستان جبهه اي شد كه "قدرت بحري " ايالات متحده با يك "قدرت بري " يعني اتحاد جماهير شوروي رو در روي يكديگر قرار گرفتند. بازيگراني كه رو در روي يكديگر در اين صحنه نبرد قرار گرفتند اساسا شامل نيروهاي شوروي، طوايف افغان و به اصطلاح مجاهدين بود كه توسط ايالات متحده، پاكستان و عربستان سعودي حمايت مي شدند. اين صاحب نظر امور خاورميانه در ادامه به نقش جنبش طالبان پرداخته و مي نويسد: پس از عقب نشيني نيروهاي شوري از صحنه شطرنج افغانستان جنبش طالبان بر مبناي حداقل سه فاكتور اساسي به طور فزاينده اي نقشي مهم در منطقه به عهده گرفت: الف- روابط پيچيده با برخي از عناصر سرويس اطلاعاتي پاكستان. ب- روابط مبهم با ايالات متحده (ميراثي كه از تماس هاي قبلي ميان ايالات متحده و برخي از عناصر جنبش مجاهدين در خلال جنگ افغانستان و شوروي نشات گرفته بود). ج- وهابيت به عنوان خط مشي ديني ايدئولوژيك كه ابزاري مستقيم براي منافع عربستان سعودي در راستاي پروژه آن براي برخي مناطق. (بوسني – خاورميانه، قفقاز و به عبارتي چچن داغستان). • خط دهي طالبان توسط بازيگران خارجي وي در پايان قسمت دوم مقاله خود مي نويسد: سه عنصري كه در بالا ذكر شد به جنبش طالبان اجازه داد از يك طرف به نفوذ و ريشه دواندن در منطقه افغانستان پرداخته و اهميت فزاينده از لحاظ نظامي (با ايجاد و تحكيم به اصطلاح امكان مقدس) و از جنبه اقتصادي (به عبارت دقيق تر كنترل ترانزيت مواد مخدر) كسب كند و از سوي ديگر از تبديل شدن خود به يك سازمان خودمختار نيز امتناع كرد. در حقيقت جنبش طالبان به خاطر نفوذ ايالات متحده، پاكستان و عربستان سعودي در آن به عنوان سازماني محلي شناخته شد كه توسط بازيگران خارجي خط دهي مي شود. چنين ملاحظاتي باعث مي شود كه ما از آنچه توسط اوباما و "حامد كرزي " جهت باز كردن باب گفتگو با طالبان و حتي عضويت برخي از آنها در دولت محلي شده درك بهتري داشته باشيم. به علاوه رفتار آشكارا متضاد ايالات متحده (و كرزي) در افغانستان مي تواند در پرتو نظريه و عملكرد ايشان كه خواهان تضعيف دشمن با محول كردن مسئوليت سازماني به آن بوده و با در نظر گرفتن اين حقيقت كه ايالات متحده بطور سنتي به دنبال حفظ وضعيت بحران در اين گونه مناطق استراتژيك است مي تواند توضيح داده شود. ادامه دارد... * منبع: خبرگزاری فارس، یکشنبه 20 تیر 1389