Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 149484
تاریخ انتشار : 10 مرداد 1389 0:0
تعداد مشاهدات : 82

سوخت رساني در جنگ - ١

محمد مطلق
محمد مطلق ماشين جنگ سوخت مى خواهد و مهم ترين بخش تداركات هر جنگى تأمين سوخت است. موضوعى حياتى كه باعث شكست بسيارى از ارتش هاى جهان بوده است. با اين پيش فرض و اين پرسش كه در دوران جنگ تحميلى عراق عليه ايران، سوخت رسانى به خطوط مقدم با چه مكانيسمى صورت مى گرفته است، اواخر اسفندماه ۸۷ به خوزستان رفتم. در اين سفر مى بايست با كسانى ملاقات مى كردم كه اولين شاهدان جنگ نيز بوده اند؛ كاركنان تأسيسات نفتى جنوب در ساحل شرقى اروند و در فاصله چند صد مترى مرز، نخستين گروه از ايرانيانى بودند كه جنگ را احساس كردند، صداى اولين گلوله ها را شنيدند و اولين يورش ها را ديدند. با تشكر از همكارى صميمانه محمد ناصرى، رئيس روابط عمومى شركت ملى پخش فرآورده هاى نفتى و محمدمهدى لياقت ورز، مسئول ارتباط با رسانه هاى اين شركت، مهندس ضيغمى مدير شركت ملى پخش فرآورده هاى نفتى منطقه اهواز، سيداسد ميرعالى رئيس روابط عمومى شركت پخش منطقه اهواز و آقاى غلامى عكاس هنرمند منطقه، مهندس حكمت مدير شركت ملى پخش منطقه آبادان و شيرزاد غلام زاده رئيس روابط عمومى منطقه آبادان كه بدون يارى ايشان امكان چينش قطعات اين گزارش داستانى امكان پذير نبود. سلسله گزارش هاى «ايران» را در اين زمينه بخوانيد: *** قربانعلى لشنى هنوز ۱۸ هواپيماى عراقى را از ياد نبرده است؛ روزى كه به آسمان ماهشهر حمله كردند و پس از بمباران بندر امام، راه آهن و اسكله بندر امام، به سمت تأسيسات شهيد لشكرى خيز برداشتند. لشنى آن زمان كارمند تحويل گاز مايع ماهشهر بود يعنى دوسال پس از جنگ: او را كه يكى از نخستين شاهدان جنگ است، در آبادان ملاقات مى كنم، در آخرين روزهاى اسفند و صبح بهارى جنوب. پنجره دفتر كارش باز است و گنجشكان موسيقى گوشنوازى براى گفت وگو تدارك ديده اند. خبرى از شليك تير يا انفجار خمسه خمسه اى نيست. زندگى با آرامش رود اروند و بهمنشير جارى است: «زمان انتقال من به تأسيسات شهيد لشكرى ماهشهر ۲ سال از جنگ گذشته بود. هر روز بمباران مى شديم؛ يادم مى آيد بارگيرى را تعطيل كرده بوديم و اضافه گاز مخازن مى بايست به خاطر پدافند غير عامل و جلوگيرى از خلأ نسبى، هر روز تخليه مى شد.» وى درباره تخليه گاز توضيح مى دهد: «شب ها كه هوا خنك بود، مخازن را باز مى كرديم تا بخارات غير قابل استفاده حاصل گرماى روز و انبساطى كه بر اثر تابش خورشيد پيش مى آمد، تخليه شده و ازدياد حجم و فشار باعث انفجار نشود. چون خداى ناكرده در چنين حالتى انفجار، حتى بر اثر اصابت بمب باعث خلأ نسبى مى شود كه بسيار وحشتناك است. در خلأ نسبى، اكسيژن محيط با شدت به سمت مركز انفجار جذب مى شود و بلافاصله تا شعاع يك كيلومترى همه چيز را به طرف خود مى كشد و از بين مى برد.» لشنى درباره حمله ۱۸ هواپيما و انفجار مخزن آب مى گويد: «وضعيت دلخراشى بود كه در نهايت پدافند ما توانست يكى از هواپيماها را هدف بگيرد. لاشه هواپيما طرف اسكله سرسره بندر امام افتاد كه همه به سرعت آنجا رفتيم و خلبان را كه زخمى شده بود، دستگير كرديم.» اين نه اولين و نه آخرين حادثه اى است كه او با آن مواجه بوده است، كارمند تأسيسات نفت و گاز بودن آن هم در جايى كه اولين گلوله هاى جنگ شليك شد، يعنى زندگى در دل حادثه: «ما ۱۲مخزن ۶۰ تنى داشتيم كه روزها از طريق لاين ۸ اينچ گاز مايع مى آمد و البته در تمام مدت روز هم بارگيرى انجام نمى شد. روزها فقط لاين ها را باز مى كرديم تا مخازن پر شود و شب بارگيرى شروع مى شد. سعى مى كرديم بيشتر اوقات هم مخازن را خالى نگه داريم.» بارگيرى در شب يعنى كار كردن در خاموشى مطلق: «بارگيرى به دليل حمله هوايى بايد در خاموشى مطلق انجام مى شد. هيچ چراغى روشن نمى كرديم. عادت كرده بوديم. البته حجم عمليات هم خيلى پائين بود تقريباً هر شب ۱۵ تا ۲۰ گازكش ۲۰ تنى بارگيرى مى شد.» هر بارگيرى در ذهن لشنى خاطره يك بمباران را تداعى مى كند: «در روز ۷ تا ۸ بار آژير هوايى كشيده مى شد و ما بلافاصله به سنگر مى رفتيم. يك روز ۴ ميگ عراقى سربندر را بمباران كردند، وقتى وارد آسمان سربندر شدند، از انتهاى هواپيماها چيزى شبيه پولك يا دو ريالى به زمين مى ريخت كه مى گفتند براى گم كردن رادار است. یادم مى آيد يك راكد وارد پيكانى شده بود و نصفش بيرون مانده بود. بعد بچه هاى پاسدار آمدند و خنثى كردند. سربندر شهر كوچكى است و در اكثر بمباران ها هدف اصلى اسكله صادراتى بندر ماهشهر بود، راه آهن و همين طور پتروشيمى ايران - ژاپن.» از وى مى پرسم در چنين وضعيتى چگونه كار مى كرديد؛ زير بارش بمب ها، زير آتش مستقيم دشمن، در كنار مخازن نفت و گاز و بنزين و.‎.. دستى به موهاى جو گندمى اش مى كشد و با لبخند مى گويد: «كار سختى نبود، توكل به خدا مى كرديم و كار مى كرديم. از يك طرف مى بايست مراقب جان خودمان بوديم و از طرف ديگر هم عمليات قطع نمى شد. هيچ وقت هم عمليات قطع نشد. يادم مى آيد يك روز ۴۰ هواپيما باهم حمله كردند همكارى داريم به نام نادر قيصرى كه آن زمان كارمند تحويل گاز بود. او اولين كسى بود كه فرياد كشيد و با فرياد او همه به سمت سنگر هجوم برديم. نزديكى ما بمباران شد طورى كه انگار بمب روى سرمان منفجر مى شود. بركه اى از آب باران جلوى تأسيسات بود كه آقاى قيصرى همان طور كه فرياد مى كشيد، داخل آن پرت شد، بعد دست و پا زد تا رسيد سر جاده و مستقيم به مخابرات رفت. بنده خدا به آقاى ايرج نيكلو، رئيس تأسيسات گاز مايع شهيد لشكرى زنگ مى زند و به خاطر موج گرفتگى اش با داد و بيداد به ايشان مى گويد كه چند نفر كشته داده ايم و بقيه هم بشدت زخمى اند. آقاى نيكلو هم از فلكه چهار شير اهواز تا ماهشهر ۲۵ دقيقه اى خودش را مى رساند. به جاى رانندگى، با پاترولش تقريباً پرواز كرده بود. وقتى اينجا رسيد، هراسان از ما سراغ كشته ها و زخمى ها راگرفت و ما هم گفتيم كه خدا را شكر براى كسى اتفاقى نيفتاده است! گفتند پس نادر قيصرى چه مى گفت به من زنگ زده و گفته كه بيشتر بچه ها كشته شده اند و بقيه هم زخمى هستند! خلاصه اين كه آقاى قيصرى را آوردند و آقاى نيكلو هم يك بار ديگر ايشان را بمباران كرد. گفتند چرا چنين خبر هولناك و دروغى داده اى آقاى قيصرى هم كه سرشان را پائين انداخته بودند، جواب دادند كه من جوگير شده بودم!» اين حوادث و ماجراها متعلق به زمانى است كه هنوز شركت پخش و شركت گاز مايع درهم ادغام نشده بودند اما پس از سال ۷۴ كه هر دو شركت يكى شد، لشنى هم به ساختمان شركت پخش آمد. ساختمانى كه اگر روى پشت بام آن بروى، چند صد متر آن طرف تر، اروند رود و خاك عراق را در ساحل غربى اش مى بينى. فاصله اى كه از آنجا نه با خمپاره و خمسه خمسه بلكه با اسلحه سبك هم مى توان كسى را نشانه گرفت. در چنين شرايطى آبادان به محاصره دشمن در مى آيد، خانواده ها با ناباورى به شهرهاى اطراف مى گريزند اما ماشين جنگ سوخت مى خواهد. مردان بايد بمانند و سوخت رسانى كنند. لشنى وضعيت آبادان را در نخستين روزهاى جنگ و كوچ اجبارى خانواده اين گونه توصيف مى كند: «در ايام جنگ خانواده ما خيلى دربه درى كشيد. ابتداى جنگ ما منزل مسكونى شركت نفتى داشتيم؛ ايستگاه ۱۲ جنب مسجد پيروز. بمباران كه شد، سه چهار خانه آن طرف تر از ما خانه يك ارمنى تخريب شد و پدرم از ترس سكته كرد طورى كه يك طرف بدنش فلج شد و لكنت زبان پيدا كرد. هرچه گفتيم پدر جان همه دارند از شهر خارج مى شوند چرا مانده اى با همان لكنت مى گفت اينجا شهر من است همين جا مى مانم و مى ميرم. گفتيم شما مريض هستيد لااقل اجازه دهيد شما را ببريم بيمارستان ماهشهر بسترى كنيم، قبول نكرد كه نكرد. آن زمان من تازه نامزد كرده بودم و محل كارم بندر ماهشهر بود. يك روز خانواده را گذاشتم پشت تراكتور و يك روز طول كشيد تا به بندر امام برسانم. آنجا در مدرسه مصطفى خمينى مستقر شديم. 6 خواهر و برادر بوديم كه مسئوليت شان با من بود چون من پسر بزرگ خانواده بودم. يك پايم پيش برادر و خواهرهايم بود، يك پايم پيش پدر و مادرم كه آبادان مانده بودند و راضى به رفتن نمى شدند. خانواده نامزدم را هم با خودم بردم سربندر و در مدرسه اى اسكان دادم. بدون هيچ اثاثيه اى. زيرمان مقوا پهن مى كرديم، همين. چون هيچ كس فكر نمى كرد جنگ ۸ سال طول بكشد. ما فكر مى كرديم نهايتاً يك يا دو ماه ديگر برمى گرديم آبادان.» جنگ اما قرار نبود يك ماهه پايان يابد روزهاى سخت حصر آبادان در پيش بود و حال پدر قربانعلى لشنى روز به روز بدتر و بدتر مى شد تا اين كه يك روز او تصميم مى گيرد با يكى - دو نفر از همكارانش به آبادان بروند و پدر را با اجبار سوار آمبولانس كنند. نم چشمانش را پاك مى كند ومى گويد : به هر حال پدرم را به بيمارستان شركت نفت ماهشهر برديم و چند روز بعد همانجا به رحمت خدا رفت. آن شب مجبور شديم جنازه اش را با وانت چراغ خاموش به سربندر ببريم و در تاريكى خاكسپارى كنيم. مسئله خانواده و كار در چنين شرايط بحران زده اى جدا از هم نيستند، نه خانواده و نه وظيفه را نمى توان فراموش كرد. ثمره ازدواج در نخستين روزهاى جنگ نيز چهار فرزند موفق است: «دوتا از بچه ها فارغ التحصيل دانشگاه هستند و دوتا هم دانشجو.» * منبع : www.iran-newspaper.com، پنج شنبه ٢٧ فروردین ١٣٨٨