Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 149490
تاریخ انتشار : 11 مرداد 1389 0:0
تعداد مشاهدات : 65

سوخت رسانى در جنگ - 2

محمد مطلق محمد مطلق در بخش نخست اين گزارش قربانعلى لشنى كارمند شركت پخش ملى فرآورده هاى نفتى منطقه آبادان روزهاى نخست جنگ را تا خاكسپارى پدرش در خاموشى مطلق روايت كرد و اما ادامه ماجرا.‎ قربانعلى لشنى كه ۹ ماه تجربه خدمت در پدافند جزيره مينو را دارد، تمام تلاش خود و همكارانش را در آن روزها ناشى از عشق به امام و وطن دوستى مى داند: «يادم مى آيد برادرم براى برداشتن برخى اسناد و مدارك به آبادان آمده بود و در محاصره گير كرده بود. آن زمان عراقى ها تا پشت ايران گاز پيش آمده بودند. فقط راه هوايى باز بود. مادرم شب و روز گريه مى كرد و مى گفت كه چرا نمى روى برادرت را بياورى! به هر ترتيبى بود رفتم بندر امام و ديدم چند تا هليكوپتر در حال بارگيرى مهمات هستند. از افسرى كه آنجا بود خواهش كردم كه مرا هم به آبادان ببرند و ايشان هم گفتند كه چنين چيزى امكان ندارد. موضوع برادرم را با گريه و زارى توضيح دادم و خواهش كردم راهى پيش پاى من بگذارند. آن افسر دلش سوخت و گفت اگر لباس نظامى گير بياورى شايد بشود كارى كرد. خلاصه اين كه با بدبختى يك دست لباس نظامى پيدا كردم و پوشيدم. يادم نمى رود كه پوتين چقدر تنگ بود و عذابم مى داد. به هر ترتيب جلو رفتم و شروع كردم به بارگيرى. جعبه هاى چوبى را مى بردم داخل هليكوپتر تا اين كه آخرين جعبه را جابه جا كردم و روى همان جعبه نشستم. افسر ديگرى با ليستى كه در دست داشت جلو آمد و شروع كرد به خواندن اسامى. هليكوپتر شنوك هم در حال بلند شدن بود. وقتى به من رسيد اسمم را پرسيد. من خودم را به نشنيدن زدم و گفتم نمى فهمم چه مى گوييد، صدايتان را نمى شنوم. در همين حين هليكوپتر بلند شد كه افسر روى شانه ام زد و گفت خب بنشين. رسيديم آبادان. انگار دنيا را به من داده بودند. برادرم خانه بود و سرش تركش كوچكى خورده بود. رحمان وقتى ديده بود نمى تواند از شهر خارج شود و اميدى به برگشتن نيست، اسلحه كوچكى گرفته بود و آن چند روزه جنگيده بود. گفتم مادر بس كه گريه كرده دارد كور مى شود، نمى خواهى برگردى سوار يك اتوبوس شركت واحد شديم كه تا زانو خون بود. اتوبوس شهدا را حمل مى كرد. صحنه وحشتناكى بود. رفتيم چوئبده و شب را آنجا خوابيديم. صبح كه بيدار شديم گفتند بايد برويد آن طرف رودخانه. رفتيم آن طرف و شب را در روستايى مانديم.» آن شب قربانعلى و رحمان لشنى به همراه چند نفر ديگر كه قصد خروج از آبادان را داشتند خود را با خرما سير كردند و صبح به يك تريلى وايت برخوردند كه راننده اش از اهالى كرمانشاه بود: «تريلى اسباب و اثاثيه منزل حمل مى كرد و مقصدش سربندر بود. راننده به ما گفت اگر مى توانيد خود را لابه لاى اثاثيه ها جابه جا كنيد من حرفى ندارم. سوار شديم و تريلى به راه افتاد.» اما قرار بود سرنوشت حوادث ديگرى را رقم بزند: «ساعت ۵ صبح بود و راننده هم جاده را خوب بلد نبود. ما را از جاده اى خاكى به سمت بيابان برد. ماشينش هم در گل و لاى گير كرد و خاموش شد. حالا درست در تيررس عراقى ها بوديم. آنها گراى تريلى سفيد را گرفته بودند و مرتب ۲۰ مترى و ۳۰ مترى مان را مى زدند. راننده پائين آمد و گفت دست زن و بچه ها را بگيريد و پياده برويد. من هم اگر زنده ماندم خودم را به شما مى رسانم اگر نه كه ديدار به قيامت. باور كردنى نبود؛ يكباره ۸۰-70 نفر زن و بچه و پير و جوان از لابه لاى اثاثيه بيرون آمدند. راننده با شاگردش ماند و ما به راه افتاديم. گروهى حركت مى كرديم، زير آتش بوديم. با شليك هر خمپاره روى زمين دراز مى كشيديم و دوباره به راه مى افتاديم كه دو هليكوپتر ايرانى وارد معركه شدند. ما از نزديك آنها را مى ديديم كه پشت خاكريز مى روند و خرج گذارى مى كنند بعد به سمت مواضع عراقى ها حمله مى برند. دوتا راكت كه به طرف دشمن پرتاب مى كردند، ۲۰ دقيقه اى راحت بوديم و راهمان را ادامه مى داديم.» كلمات مثل رگبار از دهان لشنى بيرون مى ريزند، تن صدايش ناخودآگاه بالا مى رود و بى آن كه توان كنترل خود را داشته باشد، به هق هق مى افتد: «زنى همراه ما بود كه بچه كوچكش توى بغلش مرده بود. هرچه مى گفتيم خانم اجازه بده همين جا دفنش كنيم، مى گفت چطور جگرگوشه ام را توى بيابان جا بگذارم هى قربان صدقه بچه اش مى رفت.‎ ۸-7 ساعت پياده رفتيم تا بالاخره سر از سه راه شادگان درآورديم، داشتيم از تشنگى هلاك مى شديم آنجا وانت بارى كه حامل جنازه هاى شهدا بود پارك كرده بود و يخ هاى روى جنازه ها آب مى شد و از كناره هاى وانت به زمين مى ريخت. لشنى و همراهانش پس از عبور از سه راه شادگان متوجه مى شوند همان تريلى وايت از پشت سر به آنها نزديك مى شود. 25 كيلومتر مانده به سربندر دوباره مسافران را سوار مى كند تا به قول خود عمل كرده باشد. زندگى در سربندر به انتظارشان نشسته است. *اولين انفجار در خرمشهر «۲۹ شهريور ۱۳۵۹ طبق معمول براى انجام كارهاى روزانه به انبار رفتم. از شدت گرماى جنوب كاسته شده بود. با همكاران در نسيم خنك ساعت ۱۰ صبح جلوى انبار صندلى گذاشتيم و مشغول صحبت شديم. ما اسكله اى ساحلى هم داشتيم كه روبه روى در انبار بود و آن طرف رودخانه هم در ستاد پشتيبانى نيروهاى دريايى كه از نظر ديد درست روبه روى در انبار قرار داشت. يكى از همكاران قايقى موتورى داشت كه هر صبح با همان قايق از جزيره مينو سر كار مى آمد و بر مى گشت. گاهى هم براى تفريح ما را سوار مى كرد و گشتى در رودخانه مى زديم. به هر حال. داشتيم چايى مى خورديم كه صداى انفجار مهيبى بلند شد. آن زمان گروهك ها در خرمشهر تحركاتى داشتند و گاهى انفجارى هم صورت مى گرفت. به همين دليل صداى انفجار ذهن ما را به اين موضوع كشاند و همه فكر كرديم باز آنها دست به بمب گذارى زده اند. جنگ كه نديده بوديم و شناختى از وضعيت نداشتيم. همين موضوع هم باعث شد كه خيلى ها جلوى در نيروى دريايى تجمع كنند. خود ما هم بلند شديم و با قايق همان همكارمان آن طرف رودخانه رفتيم اما قبل از اين كه پياده شويم، خمپاره ديگرى درست در همان محل منفجر شد كه عده زيادى را كشت. من با چشم خودم ديدم كه چطور بدن هاى تكه پاره مثل برگ به زمين ريختند.» اين خاطره دردناك غلامعلى كرمى است كه خود را كارمند ۶۰۹۸۱ معرفى مى كند. كسى كه در نخستين روزهاى جنگ رئيس انبار بى ظرف خرمشهر بوده و همچون ساير كاركنان صنعت نفت جنوب جزو اولين شاهدان جنگ است. آنها نخستين شليك ها را شنيدند و نخستين يورش ها را ديدند: «همان روز دامادمان كه در نيروى دريايى كار مى كرد، زنگ زد و گفت كه عراق تدارك حمله وسيعى ديده است و هرچه زودتر بايد دست خانواده را بگيرم و خرمشهر را ترك كنم.» با اين همه كارمند ۶۰۹۸۱ نيز مثل ساير همكارانش راضى به ترك شهر نمى شود. او ابتدا بايد براى تخليه انبار و پيش از آن دفاع از شهر كارى كرده باشد: «واحدهاى نظامى مثل ژاندارمرى به ما اسلحه دادند تا از خرمشهر دفاع كنيم. البته سلاح ها قديمى بود مثل m1 اما خب از هيچ بهتر بود.» وقتى اوضاع بحرانى مى شود، كرمى تشخيص مى دهد كه براى تخليه انبار نياز به دستور و همكارى مقامات بالاتر شهر دارد. در همين زمان او متوجه مى شود كه گروهى از نمايندگان مجلس در خرمشهر هستند. موقعيت را مناسب تشخيص مى دهد و بلافاصله به محل ايشان مى رود: «با يك جيپ آهو به همراه آقاى هنرى زاده كه بازنشسته شده اند و آقاى صمد ميانجى كه در حال حاضر هم شاغل هستند به انبار ترانزيت كالا در كنار راه آهن رفتيم. اين انبار هم يكى از انبارى هاى شركت پخش بود كه فرآورده هاى مظروف از آنجا توسط راه آهن به پالايشگاه تهران و ساير پالايشگاه ها فرستاده مى شد. اين فرآورده ها، فرآورده هاى مهم افزودنى بودند كه مى خواستيم هر طور شده دستور تخليه شان را بگيريم. پشت در انبار، شهيد چمران، گروهى از نمايندگان مجلس و مسئولين شهر در حال صحبت بودند. ماهم وارد جمع شان شديم و عكس گرفتيم. قصد من اين بود به فرماندار دستور دهند كاميون هاى هلال احمر را مجاب كنند كه موقع بازگشت از خرمشهر لااقل فرآورده هاى مظروف را از شهر بيرون ببرند. من قبلاً تلاش كرده بودم و نتوانسته بودم همكارى آنها را جلب كنم. حدود ۲۰ يا ۲۵ روز از جنگ گذشته بود و عراقى ها مرز را هم رد كرده بودند و تا «پل نو» پيش آمده بودند. من ماجرا را گفتم و مرا نزد آقاى غفارى فرستادند. همان موقع كه داشتم با آقاى غفارى حرف مى زدم، حدود ۱۰-15 گلوله خمسه خمسه به محوطه شليك شد كه همه به اتفاق دراز كشيديم.» كارمند ۶۰۹۸۱ وقتى به اينجاى ماجرا مى رسد سكوت مى كند بعد سرش را تكان مى دهد و با افسوس مى گويد: «وقتى بلند شديم ديدم.‎ دود. از وسط انبار بلند شد و به هوا رفت. آقاى غفارى گقتند پدر آمرزيده! اين همه جوان، اين همه سرمايه دارد از دست مى رود تو به دنبال نجات بشكه ها هستى» بعد از تخريب انبارها كرمى مسئول بازبينى جايگاه سوخت شركت نفت مى شود: «ما در خرمشهر سه جايگاه داشتيم. يكى جايگاه خود شركت نفت كه در انتهاى خيابان فردوسى بود، جايگاه قدس و جايگاه ديگرى به نام جايگاه قادرى كه ۱۰ روز پس از جنگ بر اثر اصابت خمپاره كاملاً از بين رفت. به هر حال فرآورده به طور مرتب از انبار صادرات آبادان به دو جايگاه باقى مانده مى رسيد و ما هم سوخت رسانى مى كرديم.» سوخت با ارزش ترين كالاى جنگ است؛ خانواده ها در حال ترك شهرند، نيروهاى امدادگر بايد به سرعت زخمى ها را به بيمارستان ها منتقل كنند، نيروهاى پشتيبانى كننده مانند نيروهاى جهادگر براى ايجاد خاكريزها و كانال ها و سنگر ها نيازمند سوخت هستند و. در چنين اوضاعى جايگاه ها هم يكى پس از ديگرى از دور خارج مى شوند: «جايگاه ما كامل از بين رفت. يك روز كه سر كار رفتيم ديديم تمام جايگاه از بين رفته و ساختمان آن هم تخريب شده است. ما ديگر كارى نداشتيم و قبل از تخليه كامل خرمشهر بايد بيرون مى آمديم تا به آبادان برويم و ستاد سوخت را تشكيل دهيم. در باشگاه پيروز شركت نفت آبادان اين ستاد تشكيل شد بعد به همين ساختمان آمديم كه فاصله اش تا خاك عراق حداكثر ۶۰۰ متر است. بعد هم به محله «هلال بريم» رفتيم و ستاد را به منازل مسكونى آنجا منتقل كرديم كه هم محل كار بود و هم خوابگاه.» وظيفه اصلى اين ستاد هماهنگى و سوخت رسانى به جبهه و نيروهاى پشتيبانى كننده تعريف مى شود: «سوخت را با حواله و به صورت نسيه تحويل مى داديم. ستاد اين حواله ها را صادر مى كرد و بعد با ثبت شماره خودرو حواله تحويل گرفته مى شد و سوخت در اختيار متقاضى قرار مى گرفت. بعد از اتمام جنگ هم مأمور ما رفت و پول حواله ها را از همه واحدهاى مصرف كننده گرفت.» * منبع : www.iran-newspaper.com، شنبه ٢٩ فروردین ١٣٨٨