Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 149549
تاریخ انتشار : 12 مرداد 1389 0:0
تعداد مشاهدات : 59

سوخت رسانى در جنگ - پایانی

محمد مطلق
محمد مطلق در قسمت پيشين اين گزارش روايت غلامعلى كرمى، كارمند شركت ملى پخش فرآورده هاى نفتى منطقه آبادان كه در نخستين روزهاى جنگ به عنوان رئيس انبار خرمشهر انجام وظيفه مى كرده است، تا آنجا پيش رفت كه انبار به آتش كشيده شد و او به عنوان «بازرس جايگاه» تغيير پست داد: «يك روز بعد از سركشى از خيابان فردوسى برمى گشتم، دو جوان هم با دوچرخه و با فاصله اى ۲۰ مترى جلوى ما حركت مى كردند؛ يكى شان ركاب مى زد و يكى هم روى ميله جلو سوار شده بود. آنها همان طور كه حركت مى كردند، يكباره زمين خوردند. به راننده گفتم كه بايستد. رفتم بالاى سرشان و ديدم بدن هر دو كه به سمت كوچه هاى فرعى بود، سوراخ سوراخ شده. نفرى كه دوچرخه را مى راند، در دم جان داده بود و دوستش هم وضعيت خوبى نداشت. آن زمان نيروهاى امداد عجيب سريع مى رسيدند. يكى دو دقيقه نگذشته بود كه يك آمبولانس رسيد و هر دو را به بيمارستان آرين برد كه حالا به شهيد طالقانى تغيير نام داده است. گاهى به آنجا سر مى زديم؛ تعداد مجروحين خيلى بالا بود. بيمارستان ظرفيت نداشت. راهروها پر بود و.‎/.» پس از آن كارمند ۶۰۹۸۱ تا پايان سال ۶۳ در ستاد سوخت آبادان انجام وظيفه مى كند و سپس به عنوان مسئول «سوختگيرى هواپيمايى آبادان» انتخاب مى شود: «در شركتى به نام «انفا» كه روبه روى پتروشيمى ايران - ژاپن در ماهشهر است، مستقر شديم و وظيفه تأمين سوخت هليكوپترهاى هوادريا مثل هاوركرافت، شنوك و كبرى به عهده ما قرار گرفت. هلى كوپترهاى شنوك در زمان حصر آبادان وظيفه انتقال نفر و مهمات به اين شهر را داشتند كه با سقف پائين روى خورها حركت مى كردند و از آبادان شهدا و زخمى ها را برمى گرداندند. هليكوپترهاى كبرى هم كه وظيفه بمباران سنگرهاى دشمن و اسكورت كشتى ها تا آب هاى بين المللى را داشتند، سوخت جى.پى.فور مى گرفتند.» در زمان جنگ تغذيه سوخت هواپيماها برعهده نيروى هوايى و از طريق پايگاه هاى شكارى انجام مى گرفت اما سوختگيرى هليكوپترهاى منطقه آبادان به عنوان حساس ترين منطقه جنگى و نيز منطقه ويژه نفتى به كرمى و تيمش سپرده مى شود. يكى از مأموريت هاى اين تيم علاوه بر شرايط عادى حمل سوخت مظروف به مناطق مورد نياز و نيز فرستادن گروه هاى سوخت رسان بوده است: «گاهى دستور مى رسيد كه به دليل شرايط خاص سوخت را به نقطه اى كه مورد نياز است، برسانيم و همين طور فرستادن گروه هاى سوخت رسان كه معمولاً پيش مى آمد. مثلاً در فاو يا جزيره مجنون.» روزهاى نخست جنگ با از بين رفتن تانك فارم- مزرعه مخازن آبادان- براى جلوگيرى از ايجاد وقفه در سوخت رسانى بويژه تأمين سوخت واحدهاى نظامى و پشتيبانى كننده، كرامت گازرزاده مأموريت يافت انبار بهرگان را كه متعلق به شركت فلات قاره بود، در وضعيتى اضطرارى تبديل به انبار شركت پخش كند. او كه خود متولد آبادان است، سال ۱۳۵۳ به استخدام شركت پخش اين شهر درآمده و سال ۱۳۵۹ نيز كه جنگ آغاز شد، در همين شهر حضور داشته است: «۳۱ شهريور ۵۹ وقتى كه جنگ شروع شد، من در انبار صادرات «باوارده» كار مى كردم. مى توانم بگويم نقطه آغاز جنگ همين محل بود. ما طبق برنامه روزانه مشغول كار بوديم كه يكباره ديديم از آن طرف به سوى ما تيراندازى شد. اول فكر كرديم شايد اتفاق ساده اى باشد. بعد تيراندازى شدت گرفت طورى كه مجبور شديم فرار كنيم. از انبار كه به خانه آمدم، در همان فاصله مخازن پالايشگاه بمباران شد. يكى- دو ماه آبادان بوديم و وقتى اوضاع خراب شد، آبان ماه مجبور به ترك شهر شديم و با خانواده به كازرون رفتيم. سه ماه بود كه در كازرون كار مى كردم. روزى از ماهشهر پيام رسيد كه به اين شهر بروم. تقريباً اوايل سال ۶۰ بود. پالايشگاه آبادان كاملاً از كار افتاد و مجبور شدند انبار بهرگان را براى سوخت رسانى راه اندازى كنند و چون من در زمينه انبار تجربه داشتم، به آنجا منتقل شدم. اين انبار، انبار بى ظرف است و بنزين وارداتى را ذخيره مى كند. انبار بهرگان در واقع متعلق به شركت فلات قاره است و ارتباطى با شركت پخش ندارد اما به شكل اضطرارى و با توجه به نياز جبهه به ما واگذار شد. فرآورده با كشتى به بهرگان مى رسيد و به وسيله نفتكش بارگيرى مى شد. اين قضيه سال ۶۰ آغاز شد و تا ۶۸ كه شروع قطعنامه بود، ادامه داشت. البته سال ۶۸ حتى پس از قطعنامه هم اين انبار بمباران شد طورى كه ديگر قابل استفاده نبود.» مسئله ايمنى، حفاظت از فرآورده ها، حفاظت از خود و جان افراد در آن شرايط بحرانى تقريباً غيرممكن است و بمباران شديد مخازنى كه خود بدتر از بمب عمل مى كنند، گاه موضوعاتى همچون پدافند غيرعامل را به مسئله اى فانتزى تبديل مى كند. با اين همه در همان شرايط هم بايد كارى كرد تا هدررفت ها و تلفات به حداقل برسد. گازرزاده كه به عنوان نماينده شركت پخش با كارگران محلى در اين انبار كار كرده، مى گويد: «تقريباً همه مخازن بنزين بمباران شد، مجبور بوديم از مخازن ديگر استفاده كنيم تا مخزنى كه سوخته و از بين رفته است دوباره تعمير شود. كار ما به طور مدام همين بود. بعضى از مخازن بنزين فاصله كمى تا محوطه بارگيرى داشت و خود همين هم خطرآفرين بود.» شعله كشيدن مخزن ۱۰۰ ميليون ليترى بنزين صحنه رعب آور و هراسناكى است اما: «مخازن از بالا بمباران مى شد و چون سقف شناور داشتند، به همان شكل از بالا مى سوخت، ديواره را ذوب مى كرد و پائين مى آمد. اگر آتش مختصر بود كه بالا مى رفتند و خاموش مى كردند و در غير اين صورت هيچ كارى نمى توانستيم انجام دهيم جز اين كه شاهد سوختن و از بين رفتن باشيم.»اگر وضعيت جبهه و نيروهاى پشتيبانى كننده به گونه اى باشد كه هر قطره سوخت حكم حيات را براى شان داشته باشد آيا باز هم مى توان شاهد سوختن ۱۰۰ ميليون ليتر بنزين بود آيا مى توان نشست و دست روى دست گذاشت تا مخزن ذوب شود و همه چيز دود شود و به هوا برود اما به راستى چه مى توان كرد. آنچه گازرزاده تعريف مى كند، شنيدنى است: «در مقطعى شرايط سوخت رسانى چنان سخت شده بود و جبهه چنان نيازى به سوخت داشت كه به ما گفته بودند تحت هر شرايطى بايد بلافاصله انبار را راه اندازى كنيم و نفتكش ها شروع به بارگيرى كنند. بچه هاى فلات قاره شب تا صبح كار كردند و انبار، راه اندازى شد اما فردا نزديكى هاى ظهر باز بمباران شديم. يك مخزن ۳۰ ميليون ليترى ما فعال بود كه از بالا با اصابت بمب آتش گرفت. حجم آتش چنان زياد بود كه تمام محوطه بارگيرى را پوشانده بود. متأسفانه باد هم پشت آتش بود و وضعيت عجيب و غريبى به وجود آورده بود. بچه ها مى دانستند كه جبهه به يك قطره اين بنزين ها هم نياز دارد. با همين ذهنيت نفتكش ها زير آتش رفتند و شروع به بارگيرى كردند. در مواقع عادى بارگيرى، بخارات بنزين چنان خطرناك است كه با شعله يك كبريت هم ممكن است همه چيز دود شود و به هوا برود. آن روز تنها بخارات بنزين نبود بلكه مخزن با آن حجم عظيم از بالا مى سوخت و ذوب مى شد. من چنان ترسيده بودم كه نفسم بالا نمى آمد ۶ نفتكش همزمان زير آتش بارگيرى مى كردند و راننده ها هم داخل محوطه قدم مى زدند. آقاى سالمى، رئيس منطقه فلات قاره يادش بخير متوجه حال من شد و با آقاى جوكار مرا دلدارى دادند كه نگران نباش اتفاقى نمى افتد. سه مرحله بارگيرى انجام شد و بعد وقتى ديديم آتش نزديك مى شود، كار را تعطيل كرديم. من هنوز هم كه هنوز است وقتى آن صحنه را پيش چشم مى آورم، بدنم از ترس مى لرزد.» ايمنى در انبار بهرگان خلاصه مى شود در گودالى كه خود گازرزاده براى حفاظت از جان كاركنان كنده است. پس از آن فلات قاره سنگرهاى بتونى را در محل تعبيه مى كند كه با اين وجود باز احساس ايمنى حاكم نمى شود از سوى ديگر نيز براى ايمنى مخازن كارى نمى شود كرد: «براى مخازن كه نمى شد كارى كرد ما فقط مى توانستيم از جان خودمان حفاظت كنيم اما نه گودالى كه خودم كنده بودم و نه سنگرهاى بتونى فلات قاره نمى توانست محل امنى براى ما باشد براى همين هم در بمباران هاى بعد بچه ها را سوار پيكان خودم مى كردم و به بيابان هاى اطراف مى رفتيم و با آژير سفيد دوباره برمى گشتيم.» گويا نيروهاى عراق مى دانستند كه انبار بهرگان چه كارايى دارد و انهدام آن تا چه اندازه مى تواند كار سوخت رسانى به جبهه را با اختلال مواجه كند، بر همين اساس هر روز اين انبار مورد هجوم هواپيماهاى دشمن قرار مى گرفت. يكى از روزهاى فراموش ناشدنى گازرزاده روزى است كه انبار از سوخت خالى بود، واحدهاى نظامى آبادان نياز شديد به بنزين داشتند و از سوى ديگر اميدى وجود نداشت كه نفتكشى از ساير پالايشگاه ها راهى اين شهر شود: وضع بنزين خيلى خراب بود. جبهه هاى اطراف آبادان واقعاً از بى بنزينى رنج مى بردند. آن زمان براى ما از شيراز سوخت مى رسيد. دم در انبار نشسته بوديم و چشم به راه بوديم كه سر و كله نفتكشى پيدا شود. داشتيم نااميد مى شديم كه يك تريلى از راه رسيد. دقيقاً زمان حصر آبادان بود. آقاى انتظام گفتند گازرزاده خيلى سريع بارنامه اش كنيد كه برود آبادان. راننده كه خودش هم شيرازى بود، ترسيد و گفت من از اينجا تكان نمى خورم. مقصد من ماهشهر بوده كه محموله را رسانده ام و كارى با آبادان ندارم. آقاى انتظام گفتند كه ما در ماهشهر بنزين لازم نداريم شما بايد برويد آبادان. راننده پشت فرمان نشست و گفت همين حالا برمى گردم شيراز. یادم آمد راننده وقتى كه آبادان كار مى كرديم، توى انبار ما بود، جلو رفتم و احوالپرسى كردم او هم مرا شناخت. بعد يك لحظه از دهانش پريد كه اگر گازرزاده با من بيايد، اشكالى ندارد. آقاى انتظام هم خيلى سريع گفت كه همراهى اش كنم. خلاصه ما سوار شديم، غروب بود و آرام آرام داشت شب مى شد. آن روزها كه آبادان در محاصره بود، عراقى ها تا پشت همين ايران گاز جلو آمده بودند و حركت در شب كه مى بايست به صورت چراغ خاموش انجام مى شد، خيلى خطرناك بود.» اندكى سكوت مى كند، آهى مى كشد و با مزمزه خاطره آن غروب فراموش نشدنى مى گويد: «تا سه راه شادگان راحت بود، از آنجا به بعد حدود ۱۰كيلومترى آبادان سمت چپ جاده، راه فرعى درست كرده بودند كه از پشت آبادان وارد شهر مى شد و بعد از چوئبده كه با دوبه هاى شناور سوخت وارد آبادان مى شد، تنها راه زمينى ممكن بود، البته آن هم تا مقطعى چون بسيار راه نا امنى بود. از شادگان تا آبادان چشمم به سمت چپ جاده بود كه راه را گم نكنم و به موقع به راننده بگويم كه بپيچد. با اين همه جاده تاريك بود من راه فرعى را گم كردم. كم كم به شك افتادم و با خودم گفتم تريلى ۱۰ چرخ اگر جاده را رد كرده باشد و جلوتر برود حتماً شناسايى مى شود اما خدا خواست كه چند نفر نظامى وسط جاده جلوى ما را گرفتند. نيروهاى خودى بودند و به ما گفتند كه اين چه كارى است كه مى كنيم. من گفتم داريم بنزين به آبادان مى بريم! گفتند بايد از جاده فرعى مى پيچيديد سمت چپ. اين طور كه شما مى رويد ۲ كيلومتر ديگر محموله را تحويل عراقى ها خواهيد داد. فهميدم كه راه فرعى را رد كرده ام. راننده در آن شب تاريك و در آن جاده باريك چنان تريلى ۱۰ چرخش را سر و ته كرد كه همه تعجب كرديم. سوار شدم و برگشتيم. آن شب بالاخره سوخت به آبادان رسيد. راننده برگشت و من همان جا ماندم.» * منبع : www.iran-newspaper.com، یکشنبه ٣٠ فروردین ١٣٨٨