Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 150566
تاریخ انتشار : 8 شهریور 1389 0:0
تعداد مشاهدات : 63

گزارش افطاري مقام معظم رهبري با همسايگان بيت رهبري

هفته گذشته و در دومين جمعه ماه مبارک رمضان، حضرت آيت الله خامنه اي، ميزبان خانواده هاي همسايه بيت رهبري بودند. اين مراسم ساعتي پيش از اذان مغرب آغاز شد و با اقامه نماز جماعت، صرف افطار به پايان رسيد. آنچه در پي مي آيد، گزارشي است از اين ديدار. به گزارش فارس به نقل از پايگاه اطلاع رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت الله خامنه اي، “امروز فقط همسايه ها... فقط اونايي که کارت دعوت دارند... “ يکي از بچه هاي حفاظت اين را گفت و دستش را گرفت جلوي من که يعني برگرد. تا قبول کند که من هم قرار است امروز با همسايه ها مهمان رهبر باشم، نيم ساعتي طول کشيد. چهره هايي که مهمان بودند نه مثل مسئولان نظام رسمي به نظر مي رسيدند و نه مثل دانشجويان پرشور و نشاط. آرام، دور هم نشسته و در گعده هاي چند نفره مشغول صحبت بودند. انتهاي سالن هم يک دسته چهارنفره از بچه هاي ده - يازده ساله مثل بچه هاي شلوغ آخر کلاس، روي صندلي هاي پلاستيکي ته حسينيه، شيطنت مي کردند. بقيه صندلي ها را هم پيرمردها و پيرزن هاي محل به خود اختصاص داده بودند.يکي از محافظ ها با کودکي که کنار پدربزرگش نشسته بود شوخي مي کرد و مي خنديد! چشمم از تعجب گرد شده بود؛ حفاظت و شوخي؟ حفاظت مهربان شده بود (البته هميشه مهربان است!) اين را خلوتي حسينيه مي گفت و پسربچه اي که عرض حسينيه را با سرعت مي دويد تا نزديکي صندلي روي سکوي و برمي گشت و اين کار را به عنوان سرگرمي ادامه مي داد! از قسمت خانم ها فاصله داشتم اما از همهمه ها و رفت و آمدهايشان معلوم بود که آن طرف هم بازار گ‘ و گفت همسايه ها گرم است. ترکيب تي‘ و مدل ميهمانان امروز، مثل ديدارهاي عمومي نبود و صداي کودکان از قسمت زنانه قطع نمي شد. يک پيرزن هم با چادرنمازش آمده بود؛ يکدست سفيد، روي صندلي نشسته بود و ذکر مي گفت. نيم ساعت مانده به اذان، همسايه ميزبان، به ميهمانان خوشامد گفت: “عرض خوش آمد به همسايگان محترم که توفيق پيدا کرديم افطار را در معيت شما باشيم... همسايگي بيش از اينها اقتضا دارد؛ اما همه شما مي دانيد که مجال اين کار براي ما کم است... “ و بعد هم يک توصيه که: “شما دراين مجموعه همسايگي سعي کنيد وسيله خير باشيد براي همسايگان “ و بعد به شوخي گفت: “حالا منهاي ما... “چيزي به اذان مغرب دومين جمعه رمضان1431 نمانده بود که رهبر رفت به سمت صف نماز و در سجاده به انتظار اذان ماند. بقيه هم، توي صف ها جاگير شدند. يکي از مسئولين اجراي مراسم، رفت سراغ موسپيدهاي محل و دعوت شان کرد که به صف اول نماز.بعد از نماز عده اي زودتر سر سفره رفتند تا موقع افطار نزديک رهبر باشند و عده اي ديگر هم رفتند سراغ ايشان که هنوز در سجاده نشسته بود. زرنگ تر از همه، دختر کوچولو يي بود که رفت و چفيه آقا را گرفت براي خودش.چاي، خرما، نان و پنير و سبزي و يک ظرف زرشک پلو با مرغ، محتويات سفره ميزبان را تشکيل مي داد که براي همسايه هاي بيست و يک ساله اش تهيه ديده بود. خودش هم اول، اهل سفره را دعوت و بعد با خرمايي، روزه را باز کرد. آقا بر خلاف ديدارهاي رسمي، بعد از افطار حسينيه را ترک نکرد و بيشتر پاي سفره ماند. چندنفر از مردها، بچه هايشان را بردند پيش آقا و ايشان هم دستي مي کشيد بر سر اين نوزادان محل! مردي که مي خواست دختر کوچکش را ببرد جلو رو کرد به قسمت خانم ها و اسم دخترش را صدا زد؛ همين صدا کردن کافي بود تا نگاه ها برگردد به آن طرف و همه هجوم ببرند سمت رهبر. بعد از رفتن رهبر، جمع هاي خانوادگي و دوستانه چندنفري در حسينيه تشکيل شده بود و همسايه ها هم که انگار تازه بعد از مدت ها مجال ديد و بازديد پيدا کرده بودند.