Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 155605
تاریخ انتشار : 11 خرداد 1390 0:0
تعداد مشاهدات : 121

دكتر علي‌اكبر ولايتي مشاور امور بين‌الملل رهبر معظم انقلاب

ايران پيشتاز و پرچمدار بيداري اسلامي است

موج جديد بيداري اسلامي با انقلاب اسلامي در ايران شروع شد كه يك كشور غير عربي است و بعد در ديگر كشورها مانند فلسطين، لبنان و افغانستان تأثير گذاشت... دكتر علي اكبر ولايتي مشاور امور بين الملل رهبر معظم انقلاب در بررسي تحولات منطقه، مواضع و نقش مقام رهبري را در هدايت بيداري اسلامي و توطئه هاي آمريكا و اسرائيل در كشورهاي مسلمان منطقه تشريح كرد. متن گفت وگوي دكتر ولايتي با دفتر نشر پايگاه اطلاع رساني مقام معظم رهبري به شرح زير از نظر خوانندگان مي گذرد: * چه نشانه هايي براي اثبات ماهيت اسلامي جنبش هاي خاورميانه و شمال آفريقا وجود دارد؟ * * ما بايد به شعارهاي مردم معترض مراجعه كنيم؛ شعارهايي كه جمال عبدالناصر در زمان حكومت خودش مي داد و متحدين او در سوريه، ليبي، سودان، عراق و جاهاي ديگر، همگي شعارهاي عربي بود. شما مي بينيد كه در كشورهاي عربي مذكور در آن زمان بر بني اميه و بني عباس به عنوان افتخارات عرب تكيه مي كردند اما الآن در ميان اين ها كسي به بني اميه و بني عباس تكيه نمي كند. مي گويند سلف صالح يعني صدر اسلام. دقت كنيد كه سلفي گري با وهابيت فرق مي كند؛ مثلاً إخواني ها سلفي هستند و معتقدند بايد به رفتار پيامبر(ص) در زمان حيات ايشان برگرديم. مي گويند اصل پيامبر(ص) و خلفاي راشدين هستند؛ يعني به بعد از اميرالمؤمنين به خلفايي نظير معاويه، يزيد، عبدالملك مروان، هارون الرشيد و... تكيه نمي كنند. شاخه انحرافي سلفي ها وهابيت است كه همين كارهاي بي ربط را مي كند و موجب بي آبرويي جهان اسلام مي شود. فاتحه پان عربيسم در زمان جنگ ژوئن 1967، كه كشورهاي عربي در سه جبهه اردن، سوريه و مصر شكست خوردند، خوانده شد؛ يعني چه؟ يعني تكيه بر عربيت به جاي اسلاميت. از آن زمان به بعد ما شاهد رشد آرمان هاي اسلامي هستيم. سابقه اسلاميت آن كساني كه در حال حاضر پرچمدار مبارزه هستند و اسم برخي شان در رسانه ها برده مي شود، امري بارز است و آن ها در حرف هايشان تكيه بر اسلام مي كنند. آدم هايي مثل عمروموسي و البرادعي هم كه مي خواهند خودشان را كانديدا كنند، ديگر صحبت از اسلام و آزادي فلسطين مي كنند و حرف هايشان رنگ و بوي ضد صهيونيستي گرفته است. اگر ماهيت اين حركت اسلامي نبود، دليلي نداشت افرادي كه مي خواهند از مردم رأي بگيرند تظاهر به اسلاميت كنند، بلكه تظاهر به عربيت مي كردند! * مواضع و نقش رهبر معظم انقلاب در هدايت اين بيداري اسلامي را چگونه مي بينيد؟ * * در مراحل نخست شكل گيري بيداري اسلامي، ايشان در يك نماز جمعه شركت كردند و اين خلاف عرف بود؛ چراكه ايشان معمولاً سالي دو، سه بار مثلاً در ماه مبارك رمضان يا محرم شركت مي كنند. ايشان در نماز جمعه بهمن سال گذشته تكيه صحبت خودشان را روي بيداري اسلامي و حمايت از آن گذاشتند كه بعدها برخي از سران نهضت بيداري به اشكال مختلف از اين حمايت اوليه ايشان تقدير كردند. اين نكته خيلي مهم بود. ايشان در اين كار اغتنام فرصت كردند و در حقيقت مانع از فرصت سوزي شدند. معمولاً وقتي در كشوري انقلاب و حركتي رخ مي دهد، افراد، گروه ها و كشورها در موضعگيري هاي خودشان سعي مي كنند اصلاحاتي بكنند و به نوعي در جهت منافع خودشان بهره برداري كنند. اين كه مي بينيم به عنوان مثال آمريكايي ها، اروپايي ها و برخي كشورهاي عربي يكي به نعل و يكي به ميخ مي زنند، به اين دليل است كه مي خواهند بگويند اين از جنس انقلاب اسلامي ايران نيست، در حالي كه به تدريج در نقاط مختلف، چه در منطقه و چه در كشورهاي غربي، همه اعتراف كردند كه اين از جنس انقلاب اسلامي است. لذا براي كمك به اين تحليل درست، خود مقام رهبري به ميدان آمدند. تحليل شخصي بنده اين است كه يكي ديگر از دلايل حضور ايشان در آن نماز جمعه اين بود كه افكار عمومي در داخل كشور، سرگردان و تحت تأثير القائات و بهره برداري هاي سياسي كشورها و رسانه ها واقع نشوند. سايت ها و ماهواره ها همه به دنبال بهره خودشان هستند. رهبر معظم انقلاب مي خواستند با يك تبيين درست و منطقي بگويند كه اين خيزش ها در منطقه اسلامي است و تكليف تصميم گيران سياسي در داخل كشور روشن شود و به نوعي هدايت سياست افكار عمومي را ايشان در دست گرفتند تا در يك مسير صحيح بيفتد و ما اين فرصت به دست آمده را كه در جهت تقويت كلي منافع جهان اسلام و امت اسلامي است، از دست ندهيم. به غير از بحرين، خيزش هاي منطقه در كشورهايي اتفاق افتاد كه اغلب برادران اهل تسنن هستند. از طرف ديگر حمايت مقام رهبري به عنوان رهبري يك كشور شيعه از حركت هاي مربوط به جهان اهل سنت، اين فايده را داشت كه تا حدود زيادي از القائات تفرقه ميان سني و شيعه را خنثي كرد و نكته بعد اين است كه به كساني كه اين حركت ها را شروع كردند دلگرمي داد كه اگر آمريكا و اسرائيل در مقابل شما هستند، ولي ما از شما حمايت مي كنيم و اين حمايت، همان طور كه در لبنان و فلسطين نشان داده شده است، محدوديت ندارد و از اين بابت نه از كسي اجازه مي گيريم و نه از كسي و جايي خوف داريم. رهبر معظم انقلاب درست در زماني كه مردم مصر در حال قيام بودند و تلويزيون هاي عربي، غربي و سياستمداران آن ها عليه آنان سخن مي گفتند، حسني مبارك را با لفظ «نامبارك» تلقي كردند و اين در حالي بود كه عده اي از سران كشورهاي عربي از ابقاي حسني مبارك حمايت مي كردند. ايشان با سخنان خودشان مي خواستند به مردم مصر و سران كشورهاي عربي بگويند كه ملت ايران پشتيبان خيزش مردم مصر است. گذشت زمان هم نشان داد كه حق با ايشان بود؛ هم تحليل درست بود و هم اين حمايت به جا. اگر اين نمي شد، پراكندگي تحليل، تحت تأثير برخي القائات موجب مي شد كه ما تكليف خودمان را ندانيم. ايشان تنها به آن فرصت هم اكتفا نكردند و طي اين مدت، اهتمام بسياري داشتند تا به هر شكلي كه شده از قيام ها و خيزش هاي بيداري اسلامي حمايت شود. *رفتارشناسي آمريكا در قبال اين حركت هاي مردمي يكي از وجوه تحولات اخير است. در حالي كه آمريكا و اسرائيل در اين قضيه غافلگير شدند، اما تلاش مي كند تا با ترفندهايي حركت هاي مردمي را در جهت منافع خويش هدايت كند. البته برخي هم كه اعتقاد دارند اين اتفاق ها از ابتدا نقشه آمريكا بوده است. تبيين شما از اين مسأله چيست؟ **بدون ترديد آن چه كه پيش آمده مطلوب آمريكا نبوده است. به چه دليل؟ صرف نظر از دلايل نقلي، شواهد عقلي هم وجود دارد. اين دلائل عقلي از يك سو مربوط به بيداري ملت ها به طور عام و بيداري اسلامي به طور خاص مي شود و از سوي ديگر با سابقه رفتار استعمارگران به ويژه آمريكا مرتبط است. آنچه كه پيش آمده تقريباً منحصر به جهان اسلام و متمركز در جهان عرب است. اين جا بايد گفت كه در عصر حاضر جهان غير عرب در بيداري اسلامي، به لحاظ زماني، جلوتر از جهان عرب بوده است. البته اين به آن معنا نيست كه كشورها و ملت هاي عرب در گذشته، تلاش نكرده اند. موج جديد بيداري اسلامي با انقلاب اسلامي در ايران شروع شد كه يك كشور غير عربي است و بعد در ديگر كشورها مانند فلسطين، لبنان و افغانستان تأثير گذاشت. در موج جديد بيداري اسلامي كه از انقلاب اسلامي شروع شد، ايران پيشتاز و پرچمدار بود و اين تفكر و روش در تقابل با استبداد داخلي و استعمار خارجي الگو گرفته شده از جمهوري اسلامي ايران است. اين را هم دوستان ايران و هم مخالفين آن اذعان دارند. شايد بتوان چنين گفت كه كشورهاي عربي با وجود سابقه مكرر و طولاني در امر مبارزه ضد استعمار، براي مدتي سركوب شدند و از اين موج جديد عقب نگه داشته شدند. اما به يك باره در ماه هاي اخير اين انرژي فشرده شده در جهان عرب سرباز كرد. در عصر حاضر هم با توجه به توسعه وسايل ارتباطاتي نمي شود مردم را بي خبر گذاشت. اگر كساني چنين تلاشي كنند موفق نخواهند بود. نكته دوم اين كه كشورهايي كه اين اتفاق ها در آن ها افتاده، سابقه مبارزاتي طولاني دارند. بدون ترديد مهم ترين نقطه اين تغيير مصر بود. تحولات مصر بعد از تونس شروع شد. تأثيرگذاري مصر بر جهان عرب و اسلام بالاتر از كشورهايي مثل تونس است. مصر يك انرژي متراكم شده رو به افزايش بيداري اسلامي را در خودش ذخيره كرده بود و به محض آن كه استارت حركت ها در تونس زده شد و با اولين حركت ها، رئيس جمهور ديكتاتور اين كشور فرار كرد و از دست حاميانش كاري برنيامد. مصري ها هم متوجه شدند كه زمان تغيير فرا رسيده است، به ويژه اين كه با تقلب فراگير در انتخابات مجلس مواجه شدند. در نوبت قبلي انتخابات مجلس مصر، اخوان المسلمين، حزب اصلي معارض حكومت حسني مبارك، به رغم همه فشارها، 20 درصد كرسي ها يعني حدود 80 كرسي داشت اما در انتخابات آخر، تنها يك كرسي به دست آوردند. در مصر هر اتفاقي بيفتد در جهان عرب به عنوان شاخص به حساب مي آيد. انقلاب 1952 يا 1331 شمسي مصر به رهبري ژنرال نجيب و جمال عبد الناصر كه تركيبي از انقلاب و كودتا بود، يك اتحاد بين إخوان المسلمين و ارتش مصر به وجود آورد. وقتي كه ناصر روي كار آمد، اين انقلاب سراسر جهان عرب را گرفت و بعد ما شاهد چيزي بين انقلاب يا كودتا در سوريه، عراق و ساير حكومت هاي پادشاهي عربي بوديم كه يكي پس از ديگري سقوط كردند، از شمال آفريقا تا يمن. شاخص جهان عرب حكومت مصر و جمال عبدالناصر بود؛ به ويژه اين كه بر روي پان عربيسم هم تكيه مي كردند. شكست ناصر در جنگ شش روزه در سال 1967 موجب افول انقلاب مصر شد، در حالي كه ملي كردن كانال سوئز در سال 1956 موجب اوجش شده بود. بعد هم با سپتامبر سياه اردن مواجه شديم كه در آن فلسطيني ها قتل عام شدند و با فاصله كوتاهي ناصر سكته كرد و عملاً انورالسادات، معاون رئيس جمهور، كه غربي ها رويش كار كرده بودند، در سال 1970 رئيس جمهور مصر شد و به تدريج تمامي كارهاي ناصر را خنثي كرد تا به حسني مبارك رسيد كه عملاً ابزار دست آمريكا و اسرائيل بود. مردم مصر همان مردم هستند؛ نقطه شروع إخوان المسلمين به عنوان نهضت فراگير جهان تسنن از مصر بوده و هر حرکت فکري و فرهنگي در جهان عرب، بخش اعظم خاستگاهش در مصر است. اين ها که عليه حسني مبارک اقدام کردند، حسني مبارک سعي کرد مقاومت کند. لذا از مصر خارج نشد بلکه به شرم الشيخ رفت. چون به حسني مبارک توصيه شده بود که بماند تا بلکه امور به مجاري قبلي خودش برگردد. آمريکايي ها سعي کردند تا جانشين مبارک کسي باشد که وابستگي اش به آمريکا به اندازه مبارک باشد اما کارآيي اش بيشتر از مبارک و بدنامي اش کمتر از مبارک باشد. لذا روي عمر سليمان، مسئول امنيتي تکيه کردند. مردم عمر سليمان را نپذيرفتند. آمريکايي ها پشت سر هم سعي کردند جايگزيني را جا بيندازند، اما مردم زير بار نرفتند و بالأخره امروز کساني در مصر دولت موقت تشکيل دادند که سابقه طولاني مبارزه و زندان رفتن در زمان حسني مبارک را دارند. روي کار آمدن اين ها به نفع آمريکايي ها نيست. ببينيد، باز کردن دروازه رفح کار آساني نيست؛ اين درست نقطه مقابل سياست هاي قبلي آمريکا است. علت اين که اسرائيل توانست غزه را محاصره کند، کمک دولت حسني مبارک بود. حتي فلسطيني ها يک تونل هايي زده بودند تا بتوانند از غزه به داخل خاک مصر بروند. مصري ها با پول آمريکايي ها و اسرائيلي ها يک ديوار آهني طولاني و به عمق زياد در زمين ايجاد کرده بودند تا از احداث تونل هم ناتوان باشند. در مقابل، دولت فعلي مصر، فلسطيني ها را آزاد و رفت و آمد بين مصر و غزه را برقرار کرد. مصري ها اعلام کردند که با ايران رابطه برقرار مي کنند. تلاش آمريکايي ها بر اين است که ايران مورد تحريم سياسي و اقتصادي قرار بگيرد اما به يک باره نزديک ترين کشور متحد عربي شان اعلام مي کند که مي خواهد با ايران رابطه داشته باشد و بعد هم اجازه مي دهد که کشتي هاي جنگي ايران از کانال سوئز رد شوند. اين ها علائم خوبي براي آمريکايي ها نيست. آمريکايي ها بيش از 30 سال روي حکومت حسني مبارک هزينه کرده بودند. توصيه من به عنوان يك كارشناس سياسي به طرف سعودي اين است كه به منافع واقعي خودشان بيشتر فكر كنند. مي شود براي مدتي عده اي را ساكت كرد، ولي براي هميشه نمي شود همه را ساكت و خفه كرد. اين تجربه تاريخ در منطقه ماست. بعد از اسرائيل، بيشترين كمك خارجي آمريكا به مصر بود. اين همه سرمايه گذاري كردند و در سيستم هاي اطلاعاتي مصر نفوذ كردند تا بيداري اسلامي را كنترل كنند، بعد وقتي مردم پيروز شدند، جزو اولين خواسته شان اين بود كه مخوف ترين سيستم امنيتي مصر يعني أمن الدولي بسته شود و اسنادش برملا شود. دولت زير بار نرفت، خود مردم حمله كردند و مثل ساواك زمان شاه ايران آن جا را گرفتند، اسنادش را هم بردند و الآن دست مردم است. لذا اگر اين يك طرح آمريكايي بود، نبايد چنين اتفاق مي افتاد. پس از گذشت 70 سال از تبعيد رضاشاه از ايران و قريب نود سال از تأسيس سلسله پهلوي در ايران، هنوز انگليسي ها اسناد سري مربوط به ارتباط شان با رضاشاه را برملا نكردند. براي اين كه آن كساني كه به نوعي در كشورهاي تحت نفوذ انگليس به حمايت انگليس ها مستظهر بودند و هستند، احساس ناامني نكنند. در حالي كه اشخاصي مثل آيرونسايد، فردوست، اردشير ريپورتر، شاپور ريپورتر، علم يا حسن اعظام قدسي ـ كه خاطرات خودش را در رابطه با كنسول انگليس منتشر كرده است ـ اقرار كردند كه رضاشاه را انگليسي ها سر كار آوردند، خود انگليسي ها بعد از گذشت 90 سال هنوز اقرار نكرده اند. مردم مي دانستند اما استناداتش تقريباً تا بعد از انقلاب درنيامده بود. آمريكايي ها هم اسناد افراد مزدور خودشان را در حكومت حسني مبارك افشا نمي كنند براي اين كه اگر افشا كنند ديگر كسي جرأت نمي كند مزدوري آن ها را در كشورهاي عربي بكند و بي آبرو مي شوند. *پس اين نظر كه مديريت اتفاق هاي اخير به دست خود آمريكا بوده است، قابل قبول نيست؟ **آخر چطور ممكن است كه آمريكايي ها تيشه به ريشه خودشان بزنند؟! در جاهايي مثل فيليپين، زماني به واسطه حضور مائوئيست ها و مسلمانان انقلابي، تلاش مي شد تا فيليپين از زير سلطه آمريكا بيرون بيايد و مسلمانان استقرار پيدا كنند و مائوئيست ها هم كه طرفدار چين بودند، فيليپين را به سمت چين ببرند. آمريكايي ها يك ژنرال نظامي مثل حسني مبارك در آن جا گذاشتند به نام فرديناند ماركوس. اين ژنرال، مسلمانان را در جنوب و مائوئيست ها را در شمال سركوب كرد. آمريكايي ها ديدند دوره فرديناند ماركوس سر آمده، يك نفر تربيت شده آمريكا به نام آقاي آكينو را مطرح كردند. آكينو وقتي وارد فرودگاه مانيل پايتخت فيليپين شد، عوامل ماركوس وي را به گلوله بستند و كشتند. آمريكايي ها همسر آكينو را مطرح كردند، از آن طرف هم بساط ماركوس را جمع كردند و زن ماركوس را تحت تعقيب قرارداده و اموالش را توقيف كردند و خانم آكينو رئيس جمهور فيليپين شد. بعد فيليپين زير سلطه آمريكا ماند، منتها به شكل جديد و به روزش! *آمريكايي ها اگر بخواهند حكومتي را كه دوره اش سر رسيده كنار بگذارند و حكومت ديگري بياورند، تا يك تضمين همه جانبه نداشته باشند كه نفر بعدي منافع آمريكا را حفظ كند، حكومت قبلي را عوض نمي كنند. اين ها دلايل عقلي و مثال هاي تاريخي هستند كه به ما نشان مي دهد كه در جريان هاي اخير رشته كار از دست آمريكايي ها در رفته است. آمريكايي ها كاري نمي كنند كه مردم را به خيابان ها بكشانند ـ مردمي كه تظاهرات ميليوني برپا مي كنند ـ تا مخالفت با خودشان و اسرائيل و طلب آزادي فلسطين را در شعارهاي مردم بشنوند. اين چه نفعي براي آمريكا دارد؟ **مگر مي شود اين انرژي آزادشده را دوباره مهار كرد؟ من معتقدم اتفاق هاي اخير پيام بدي براي متحدين آمريكا در منطقه دارد. عوامل آمريكايي در كشورهاي عربي به آمريكا اعتراض دارند كه چرا به اندازه كافي از حسني مبارك دفاع نكرده است. سران ساير كشورهاي عربي مي دانند كه سرنوشت خودشان هم همين است. آمريكايي ها تلاش مي كنند تا آدم هاي جاافتاده، شناخته شده و تضمين شده طرفدار آمريكا ساقط نشوند و اگر شدند، آدمي كه روي كار مي آيد به آن ها نزديك تر باشد، اگر نشد باز هم عقب نشيني مي كنند. آمريكايي ها تا جايي كه بتوانند سعي مي كنند بخشي از منافع از دست رفته خودشان را جبران كنند. مثال ديگرش را در خود ايران داريم. موقعي كه پايه هاي انقلاب اسلامي ايران از سال 1340 علني شد، اين ها گام هاي اول عقب نشيني را برداشتند. چه كار كردند؟ هويدا را برداشتند و به جايش آموزگار را گذاشتند، بعد ديدند آموزگار هم نشد، شريف امامي را آوردند. هويدايي را كه پس از ترور منصور 13 سال به اين ها خدمت كرد را به زندان انداختند. شريف امامي تظاهر به دينداري كرد، ولي مردم به اين هم رضايت ندادند. يك ازهاري نظامي را روي كار آوردند كه شروع به سركوب مردم كرد، ولي نشد. مرتبه بعد شاپور بختيار را از جبهه ملي آوردند و بعد به شاه گفتند از ايران برو. اگرچه اسناد شاپور بختيار و وابستگي او به انگليس در اسنادي در زمان حكومت دكتر مصدق در آمده بود، اما بالأخره خودش را به عنوان يكي از رهبران جبهه ملي دوم جاانداخته بود و مي خواستند بگويند حالا كه شاه رفته، ملّيون سر كار آمده اند. مردم ما به اين رضايت ندادند و بختيار رفت و امام(ره) آمد. اين ها از آن زمان تا به حال در خود جمهوري اسلامي ايران، هر كسي را كه يك مقدار زاويه با اصل حكومت پيدا مي كند مورد حمايت قرار مي دهند كه آخرين نمونه اش همين فتنه 88 است. برخي از آن ها سوابق انقلابي داشتند، اما به محض اين كه با نظام زاويه پيدا كردند، آمريكايي ها شروع به حمايت از آنان كردند؛ يعني آمريكايي ها هر چقدر كه مي توانند سعي مي كنند پايگاه از دست رفته خودشان را به دست بياورند و لو اين كه ميزان نفوذشان يك صدم قبل باشد. بعد به تدريج سر پل را كه پيدا مي كنند، بقيه نفوذشان را اعاده مي كنند. در ليبي هم ظاهراً همين اتفاق افتاد؛ يعني تمامي تلاش شان را كردند تا در اين كشور نفوذ كنند. شما ببينيد غربي ها در رابطه با ليبي چند جور تصميم گرفتند. اول كمي صبر كردند، وقتي ديدند كه قدرت انقلابيون بالاست، قطعنامه صادر كردند. ضمن بمباران ليبي، در ايتاليا و جاهاي ديگر با دولت قذافي مذاكره مي كردند و همين الآن هم با مبارزان مذاكره مي كنند و هم با قذافي. هر وقت لازم ببينند يك مقدار نيروهاي قذافي را بمباران مي كنند و يك مقدار مبارزان را! بعد هم مي گويند اشتباه شده است. مگر مي شود 12 ـ 10 بار اشتباه شود؟ مشخص است كه پايگاه مبارزان شرق ليبي است، پايگاه حكومت قذافي غرب ليبي؛ چطور هواپيماهاي غربي كه مي توانند كوچك ترين حركت را بر روي زمين رصد كنند براي چندمين بار انقلابيون را اشتباه بمباران كنند؟ آمريكايي ها سعي مي كنند كه هم قذافي تضعيف شود، هم انقلابيون رشد نكنند و هم در اين بين فعاليت هاي سياسي خودشان را انجام بدهند و با نوعي رفتار كژ دار و مريز نگذارند مسلمانان روي كار بيايند. *در جريان تحولات اخير منطقه اي، نقش عربستان سعودي به دليل حضور در بحرين و تلاش براي سركوب معترضين پررنگ است. چرا آل سعود دست به چنين كاري زد؟ **به نظر مي رسد كه اقدام هاي عربستان يك اشتباه در محاسبه است. در اوائل دهه 60 با كمك ناصر در يمن عليه حكومت زيدي يمن كودتا شد و عبدالله سلال روي كار آمد. عربستان در آن زمان از حكومت زيدي يمن حمايت كرد و ناصر از عبدالله سلال و عاقبت هم سلال برنده شد. در تحولات سال هاي اخير بين يمن شمالي و يمن جنوبي به پايتختي عدن درگيري و جنگ شد. عربستان سعودي از يمن جنوبي در مقابل علي عبدالله صالح حمايت كرد، حتي پول هواپيماهاي ميگ مورد نياز يمن جنوبي را عربستان و برخي ديگر از كشورهاي منطقه دادند؛ براي اين كه مخالف تشكيل يمن يكپارچه به رهبري عبدالله صالح بودند. علي عبدالله صالح هم فردي را به واشنگتن فرستاد، با آمريكايي ها كنار آمدند و عملاً دو يمن با هم متحد شدند و عربستان موفق نشد. در قضيه لبنان مخالف اين بودند كه مقاومت اسلامي حزب الله قوت بگيرد ولو اين كه در مقابل اسرائيل باشد. لذا شيخي از ائمه جمعه عربستان - در آن زماني كه نبرد حزب الله عليه اسرائيل بود- در خطبه نماز جمعه گفت حرام است كه كسي براي پيروزي حزب الله دعا كند. عربستان نه تنها كمك مالي، تسليحاتي به حزب الله نكرد بلكه از حمايت سياسي هم دريغ كرد و يك شيخ وهابي به مردم گفت كه اگر دعا كنيد حزب الله و مقاومت اسلامي عليه صهيونيست ها بجنگد فعل حرام انجام داده ايد. تا اين جا هم پيش رفتند اما موفق نشدند و در لبنان و ابقاي سعد حريري هم شكست خوردند. حالا مي گوييم جنوب لبنان شيعه بودند؛ مردم فلسطين در غزه كه اهل تسنن هستند! اين جا هم عربستان حمايت نكرد و به صورت غير مستقيم از اهداف اسرائيل و حسني مبارك حمايت مي كرد اما باز در اين جا هم شكست خوردند. عربستان موافق اين نبود كه نوري المالكي در عراق به قدرت برسد ولي مردم عراق به مالكي رأي دادند. توصيه ما به عنوان يك كارشناس سياسي، به دوستان عربستاني اين است كه چند بار بايد يك تجربه شكست خورده را تكرار كرد؟ شايد بشود مردم بحرين را با زور نظامي گري عربستان ساكت كرد اما مردم بحرين هرگز اين را از ياد نخواهند برد كه از كشور همسايه به كشورشان لشكركشي شد، كشتار كردند، مردم را شكنجه كردند، به زندان انداختند و به زور سرنيزه مردم را ساكت كردند. تجربه مصر، تونس و بسياري از كشورهاي ديگر روبروي ماست. مگر حسني مبارك توانست آرمان هاي اسلامي را در مصر خاموش كند؟ اكنون هم دير يا زود نيروهاي سعودي از بحرين خارج مي شوند، اما خاطرات خوبي از آل سعود در ذهن مردم بحرين نخواهد ماند و آينده روابط مردم با دولت سعودي روابط خوبي نخواهد بود.