Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 156288
تاریخ انتشار : 5 مرداد 1390 0:0
تعداد مشاهدات : 87

روايت مادر شهيد لبناني كه پس از 20 سال مزار تنها فرزندش را زيارت مي كند

خبرگزاري فارس: مادر شهيد هاشم، بعد از 20 سال دوباره خود را به ايران و مزار فرزندش مي رساند؛ و خاك زمزمه دل را مي شنود و شهادت مي دهد كه مادر به فرزندش مي گفت «مرا تنها گذاشتي و رفتي؛ من راضي هستم و خداوند هم از تو راضي باشد؛ داغ نديدنت برايم خيلي گران است؛ پس دعا كن خداوند به من صبر عطا كند». به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا»، شهيد لبناني «سيد محمدحسن هاشم» از نيروهاي حزب الله لبنان بود؛ شايد بارها پيش آمده بود كه آرزو مي كرد در زمان جنگ عراق و شايد دنياي كفر عليه ايران، به رزمندگان اسلام در جبهه ها بپيوندند. هر وفت مادر نماز مي خواند بر گوشه دامنش بوسه اي مي زد و مي گفت «مادر براي شهادتم دعا كن». مادر نمي دانست منظور محمدحسن چيست. هر بار كه تنها فرزندش چنين درخواستي را مي كرد، اشك بر گونه اش جاري مي شد و مي گفت «آخر تو تنها فرزند من هستي؛ مي خواهي مرا تنها بگذاري؟». گاهي مادر به او مي گفت «حبيبي! ماذا تريد؟» محمدحسن پاسخ مي داد «احب استشهاد في سبيل الله». شهيد محمدحسن چهار ماه قبل از شهادتش ازدواج كرد تا سنت پيامبر اكرم (ص) را به جاي آورد و با دين كامل به ملاقات خداوند برود؛ اما مادر از اينكه فرزندش سر و سامان گرفته خوشحال بود. اين دلاور خطه «جبشت» لبنان بارها از مادر مي خواهد تا اجازه دهد در جبهه ايران حضور پيدا كند؛ اما دل مادر راضي نمي شود تا اينكه به مادر مي گويد مي خواهم به ديدار پدربزرگ در ايران بروم. مادر به اميد بازگشت فرزندش او را بدرقه مي كند. محمدحسن 20 ساله از اينكه مي توانست در جبهه ايران حضور پيدا كند، سر از پا نمي شناخت؛ خاك فاو نيز خود را آماده كرده بود كه با خون اين شهيد لبناني و ساير رزمندگان اسلام بر سرخي خود ببالد؛ قربانگاه اسماعيل ها براي اجراي عمليات «والفجر 8» لحظه شماري مي كرد. مادر براي لحظه اي از تنها فرزندش دل بريد؛ آن زمان، زمان پرواز هميشگي فرزندش بود؛ همسر شهيد نيز در رؤيا خبر شهادت محمدحسن را مي گيرد و چند روز بعد خبر شهادت تنها فرزند خانواده هاشم پرده از همه رازها برمي دارد؛ پيكر محمدحسن در بهشت زهراي (س) تهران به خاك سپرده مي شود. مادر شهيد راه اسلام «محمدحسن هاشم» بي تاب ديدن فرزند در منزل جديدش بود؛ بنياد شهيد لبنان اين مادر را پس از ماه ها به آرزويش رساند؛ مادر وارد بهشت زهرا (س) تهران شد؛ ديدن اين همه سرباز آرام گرفته بر دل خاك ، مادر را متأثر كرد؛ در حالي كه با ديدن مزار جوان ها و تصوري از به خاك و خون كشيده شدن آنها بر سر و سينه مي زد؛ از ميان مزارها عبور كرد تا اينكه به رديف 133 قطعه 34 رسيد. اين بار مادر بر بالين فرزندش نشست و بر مزارش بوسه زد؛ سلام و احوالپرسي گرمي با محمدحسن كرد؛ با زبان عربي مديحه سر داد و غروب عاشورايي ديگري در بهشت زهرا (س) برپا شد. خاك زمزمه دل را مي شنود و شهادت مي دهد كه مادر به فرزندش مي گفت «مرا تنها گذاشتي و رفتي؛ من راضي هستم و خداوند هم از تو راضي باشد؛ داغ نديدنت برايم خيلي گران است؛ پس دعا كن خداوند به من صبر عطا كند». مادر شهيد هاشم، وداع سختي با تنها ثمره زندگي اش مي كند و راست قامت تر از هميشه مي ايستد. آهسته آهسته از مزار فرزندش دور مي شود و دلش را در قطعه 34 جا مي گذارد. غير از گريه هاي شبانه درِ گوش سجاده، چند قطعه عكس پر از لبخند يك جوان حزب اللهي ديگر همه دارايي او است. مادر شهيد هاشم، سال ها از درد فراق بيمار مي شود براي شفاي دردش يكبار ديگر به بهشت زهراي (س) تهران مي آيد اما نمي تواند يوسفش را پيدا كند و به لبنان باز مي گردد. بعد از 20 سال دوباره دلش هوايي مي شود؛ پرسان پرسان خود را به مزار فرزندش مي رساند؛ حال و هواي او چنين مي نمود كه نخستين بار است كه بر مزار عزيزش آمده است؛ اما برافراشته شدن پرچم حزب الله و تصوير رهبر معظم انقلاب و سيد حسن نصرالله بر مزار شهيد «محمدحسن هاشم» گويي تمام غم هاي مادر را از دل برمي دارد و اين بار مادر با لبخند رضايت دوچندان با فرزندش تا ديداري ديگر خداحافظي مي كند. اينجاست كه نوشيدن جام زهر امام خميني (ره) و فرمايشات ايشان مبني بر اينكه «جنگ ما يك نعمت بود»؛ نعمتي كه مانند روزنه اي در تاريكي مي درخشد؛ چرا كه اين جنگ، جهان اسلام را در مقابله با جهان كفر برانگيخته بود.