Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 161943
تاریخ انتشار : 1 تیر 1391 0:0
تعداد مشاهدات : 190

گم نامي و خوش نامي

مهدي قزلي
مهدي قزلي مادر مصطفي احمدي روشن هم آمده بود از تهران. رفته بود و اتاق مصطفي را ديده بود. از او پرسيدم: چرا رفتيد اتاقش را ببينيد. گفت: رفتم حضورش را حس كنم. متن زير گزارشي است از حاشيه مراسم استقبال و تشييع شهيد گمنام در شهرهاي نطنز و بادرود و خاكسپاري او در مجتمع غني سازي شهيد احمدي روشن كه مي خوانيم: ظهر رسيدم به نطنز؛ ظهر جمعه و نماز جمعه. رفقا نماز بودند و من هم رفتم. تابوت شهيد گمنام جلوي صفوف نماز بود و امام جمعه خطبه مي خواند و مردم گوش مي دادند و نمي دادند. همه چشم شان به تابوت بود. حرف شان با هم درباره تابوت و شهيد بود. دل شان با تابوت بود. بعد از نماز معلوم شد آنچه فكر مي كردم درست بود. مردم ريختند و تابوت را برداشتند و يا حسين گفتند و رفتند. مداح مي خواند: وقتي رسيدي همه جا بوي خوش خدا پيچيد، مگه تو كجا بودي وقتي رسيدي همه جا عطر گل نركس اومد، مگه با آقا بودي و مردم چه گريه اي مي كردند. در خيابان اصلي نطنز دو رديف درخت چنار بلند دو طرف خيابان سر به آسمان دارند و روي خيابان و پياده رو سايه انداخته اند. قرار بود زنها پشت سر مردها بيايند ولي دلشان طاقت نياورد و آمدند توي پياده روهاي دو طرف خيابان تا موازات تابوت. حالا تابوت روي دست جوانها بود و مردها و زنها و دو رديف چنارِ سر بر آسمان داشتند تشييعش مي كردند. گاهي جمعيت مي ايستاد و همه با هم مي گفتند يا حسين و تابوت را بالا مي بردند و پايين مي آوردند. انگار كه بخواهند شهيد را بلند كنند سمت آسمان و حرفشان اين باشد كه امام حسين بيا اين عزيز را بگير. اين از اهل زمين نيست! يك جا جمعيت ايستاد و مداح هم روضه امام حسين خواند. جوانها تابوت را از روي دست پايين تر آورند و روي شانه هايشان گذاشتند، سرهايشان را هم پايين انداختند و چند لحظه بعد شانه هايشان مي لرزيد، تابوت هم. انگار شهيد هم با مردم داشت براي امام حسين(ع) اشك مي ريخت. اطراف ميداني كه تشييع در آنجا تمام مي شد را گشت زدم. ماشين ها در هم و برهم پارك كرده بودند، جوري كه اگر كسي مي خواست دربيايد نمي توانست. يكي دوتايشان هم در و شيشه شان باز بود. يك موتور هم كنار ميدان روي جك بود و سوييچ رويش. مردم عجله كرده بودند براي استقبال و تشييع مهمانشان! وقتي تابوت را مي گذاشتند داخل آمبولانس، دختر نوجواني دويد و جمعيت را دور زد و از سمتي كه ما بوديم يكي دو شاخه گل پرت كرد سمت تابوت. گيريم كه گلها روي تابوت نيفتاد ولي دل دختر حتما افتاد، پاي تابوت، همراه شهيد. آمبولانس شهيد را برد تا مقر بسيج نطنز تا امانت بگذارد آنجا. وقتي درِ آمبولانس را در محوطه باز كردند، يكي از درجه دارها كه لباس سپاهي داشت بلند گفت: سربازها! سربازها! بدويد بيايد اينجا تابوت را برداريد... يك روحاني كه خودش را از ميدان اصلي نطنز چپانده بود داخل آمبولانس گفت: سرباز چرا، خودمان هستيم. مرد سپاهي گفت: يعني روا ندارين اين سربازها هم سهم داشته باشند توي تشييع اين شهيد. روحاني و سرباز و نويسنده و معاون سايت نطنز و سپاهي، شهيد را بلند كردند و بردند داخل نمازخانه. انگشتم را خم كردم و با گره مفصل بند انگشتهمان طور كه تقه به در مي زنيم به تابوت زدم و فاتحه خواندم. سربازها ولي صميمانه تر كلاه انداختند و تابوت را بغل كردند و بوسيدند. دم غروب شهيد را بردند بادرود. مردم آنجا هم مثل مردم نطنز. بعد رفتند حرم امام زاده آقا علي عباس كه پسر امام موسي كاظم(ع) است، شب شهادت امام كاظم(ع). حرم شلوغ بود. مردم و زائرين تا فهميدند تابوت مال شهيد است سيل شدند سمتش. بردند داخل صحن شهيد را و دور حرم گرداندند بعد گذاشتند سمت قبله. مردمي كه زير انداز انداخته بودند در صحن و بساط پهن كرده بودند، رها كردند همه چيز را به سمت تابوت و فقط پيرتر ها ماندند و شيرخواره ها. كلي طول كشيد تا مردم از اطراف تابوت كنار بروند تا سخنراني شروع بشود. از همه سخت تر پيرمردي بود كه روي تابوت خراب شده بود و يكي دو نفر زير بغلهايش را گرفته بودند و سعي مي كردند جدايش كنند. با گريه چيزهايي مي گفت كه نمي شد فهميد. شايد داشت از شهيد نشاني كسي را مي گرفت. تابوت شب را در اتاقي خلوت گذراند. توفيق شد با چند نفر ديگر ما هم نيمه شب خلوتي با شهيد كرديم و خلوتش را به هم زديم. از تابوت بوي خوشي بلند مي شد. حالا تو بگو بوي گلاب و عطر بود ولي من مي گويم بوي بهشت مي آمد. شهيد گمنام يعني همنشيني دو فضيلت دست نيافتني؛ شهادت و گمنامي. به نظرم دومي از اولي هم بزرگ تر است و خدايا ما چقدر راه داريم تا اين هر دو. صبح روحاني مسجد مجتمع با مسوول حفاظت چانه مي زد كه شهيد را يك سر ببرند داخل زنجيره. و زنجيره نه يعني يك جايي كه دورش زنجير كشيده اند يعني داخل گود، كنار سانتريفيوژها. مسوول حفاظت پرسيد: براي استفاده سياسي؟ حاج آقا گفت: سياسي چيه برادر من. بچه هايي كه سر شيفت هستند و نمي توانند بيايند اصرار كردند. مسوول حفاظت سرش را انداخت پايين. مادر شهيدمصطفي احمدي روشن هم آمده بود از تهران. قبل از رسيدن شهيد گمنام با اصرار رفته بود و اتاق مصطفي را ديده بود. بعد از مراسم از او پرسيدم: چرا رفتيد اتاقش را ببينيد. گفت: رفتم حضورش را حس كنم. رفقاي مصطفي هم مي گويند مصطفي اينجا حاضر است. يكي شان مي گفت: آوردن شهيد گمنام از آرزوهاي مصطفي بود كه امروز برآورده شد. كاركنان و مهندسان مجتمع جمع شدند جلوي در اصلي كه شهيد را تا مسجد بياورند. همه جوان. حتي يك نفر هم مسن در جمع نبود. مسن ها مهمان بودند مثل آيت الله نمازي كه امام جمعه كاشان است. آمبولانس كه آمد اول سربازها تابوت را برداشتند و مارش نظامي نواخته شد و با احترامات نظامي چند قدمي رفتند و بعد سلحشور مداح ميكروفن را گرفت و مهندسها تابوت را و"جانم ابي عبدالله"، "جانم ابي عبدالله" فضاي مجتمع را پر كرد. داخل محوطه عكس شهداي لبناني هم بزرگ چاپ شده بود. لابد وقتي تصاوير و عكس هاي اين مراسم را صهيونيست ها ببينند پيام اين عكس ها را درخواهند يافت. هر كس غير كاركنان مجتمع بخواهد وارد مجتمع بشود بايد فرم پر كند و اين شهيد 22 ساله كه ربع قرن را زير خاك هاي فاو گذرانده فرم پر نكرد. همه با پاي پياده بايد بيايند و او روي دست آمد. داشتم فكر مي كردم اگر دستي مي داشت و قرار بود فرم پر كند در جايي كه مخصوص نام معرف بود چه مي نوشت، شايد مي نوشت: سرورم امام حسين. حتي مداح با تجربه اي مثل سلحشور هم نتوانست جلوي شور و هيجان جمعيت را وقتي رسيدند به مسجد بگيرد. چنان سينه زني اي به پا شد كه بايد بوديد و مي ديديد. اين مهندسهاي جوان بوي شهيد و شهادت به مشامشان خورده بود، بوي بهشت. احترام نظامي ها به غيرنظامي ها را خيلي دوست مي دارم. يك بار اين چنين احترامي را يك افسر وظيفه نيروي انتظامي به دختر 3 ساله ام گذاشته بود و ذوقش را برانگيخته بود. دو رديف سرباز ايستاده بودند دو سمت در ورودي مسجد و جمعيت كه با تابوت نزديك مي شدند احترام نظامي مي گذاشتند و باز هم قشنگ تر اين بود كه وقتي جمعيت رد مي شدند، سربازها هم قاطي بقيه غوطه ور مي شدند بين جمعيت. داخل مسجد هم معاون مجتمع و آيت الله و مهندس و نيروي خدماتي و سرباز و عكاس و مامور نيروي انتظامي و... همه يكي مي شوند با سينه زدن و حسين حسين كردن. احترام نظامي ها و غيرنظامي ها به شهدا را خيلي دوست مي دارم. معلومم نيست شهيد مهمان اين جماعت است يا اين جماعت مهمان اين شهيد. او كه آمده اينجا خانه اش باشد براي هميشه. كمي مانده به اذان ظهر تابوت را آوردند كنار قبري كه از قبل آماده شده بود. مادر مصطفي حسابي گريه مي كرد. آخرين نفر هم او بود كه با تابوت شهيد وداع كرد. انگار قسمت بود يك مادر در تدفين اين شهيد و در جايي كه همه مرد هستند شركت كند و همان مادر آخرين خداحافظي را انجام بدهد. بعد از مراسم رفتم پيش مادر مصطفي و گفتم وقتي رهبر انقلاب آمدند خانه تان من هم بودم و گزارش آن ديدار را نوشتم. آنجا شما براي پسر خودتان گريه نكرديد ولي اينجا حسابي اشك ريختيد. ماجرا چه بود. گفت: ماجرايي نبود خواستم جاي مادرش باشم. چندنفري كه كنار تابوت بودند وقتي تابوت را باز كردند يكي يكي تاب از دست دادند و زانوهايشان شل شدند و نشستند زمين. كفن به اندازه كفن يك نوجوان بود. البته براي يك مشت استخوان بزرگ هم بود. مادر مصطفي پر چادرش را كشيد روي صورتش. يك نفر سرش را برد بين دو دست. يكي گلبرگ هاي گل به هوا مي ريخت. كفن را كه بلند كردند حاج آقا صداي گريه اش بلند شد: اين چرا اينقدر سبكه! بچه هايي كه رفته بودند داخل قبر و كفن شهيد توي دست شان چرخيده بود، همه شان ناله بلند كرده بودند به صدا كردن امام سجاد(ع). تعجب كردم كه چطور ياد امام سجاد(ع) كردند. بعد از مراسم پرسيدم و گفتند يك كفن و بود استخوانهايي كه از هم متلاشي بودند. ياد امام سجاد(ع) افتاديم كه هرچه سعي كرد بدن پدرش را بردارد و داخل قبر بگذارد نتوانست. بدن زير سم اسبها متلاشي شده بود. به هم مي گفتيم امام سجاد چه كشيده آن موقع. سلحشور از حسين(ع) مي خواند و جمعيت بر حسين(ع) مي گرئيد وقتي شهيد را داخل قبر مي گذاشتند و روحاني مسجد تلقين مي خواند كه: اسمع افهم يا ايها الشهيد... حالي كه او زنده بود و "عند ربهم يرزقون". يك نفر بيايد ما را تكان بدهد و تلقين مان بخواند بلكه از خواب روزمرگي مان بيدار شويم. * منبع: پنج شنبه 1 تیر 1391