Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 162359
تاریخ انتشار : 18 تیر 1391 0:0
تعداد مشاهدات : 96

حاج عبدالله نماد کارخیر در عصر ما

روایت زندگی مجاهدانه حاج عبدالله والی
خبرگزاری فارس: حاج عبدالله وقتی شرایط مسموم فرهنگی قبل از انقلاب را می بیند، خودش دست به کار می شود و سعی می کند به نحوی دوستان و اطرافیانش را با دعوت کردن به هیئت و پناه بردن به معصومین(ع) حفظ کند. به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس، روزنامه کیهان امروز یکشنبه 91/4/18 در ستون پاورقی خود نوشت: داداش من، هم کلاس آقاعبدالله بود. می گفت شما اون رو نشناخته بودید؛ من مبصر کلاس بودم و می دیدم که وقتی کسی پول نداشت، آقا عبدالله یواشکی بهش کمک می کرد یه پسره رد شده بود و می خواستن از مدرسه بیرونش کنن. خونواده فقیری بودن. آقا عبدالله اومد پیش من گفت: قدیری، به آقای فلانی بگو، من این قدر پول بهش می دم. مواظب این باشه. حتی حاضر بود که نمره خودش رو بده به اون دانش آموز. هرکی مشکل ریاضی هم داشت از آقاعبدالله می پرسید. چه دخترها، چه پسرها. اون قدر بهش اعتماد داشتند که حتی خونواده ها دختراشون رو می فرستادن پیشش تا بهشون درس بده. درمقابل نامحرم حیای عجیبی داشت و اصلا سرش را بالا نمی آورد. از همون قبل جوونیش خودش رو وقف مردم کرده بود.1 حاج عبدالله وقتی شرایط مسموم فرهنگی قبل از انقلاب را می بیند، خودش دست به کار می شود و سعی می کند به نحوی دوستان و اطرافیانش را با دعوت کردن به هیئت و پناه بردن به معصومین(ع) حفظ کند. حاج امیر والی: حاجی دید یه سری از بچه های محل و تیم فوتبال، همین جوری شب ها رو هم تو کوچه جمع می شن، رفت بهشون گفت واسه چی این جا الکی جمع شدید، بیاین بریم تو جلسه هیئت شرکت کنیم. بیشتر پولی که در می آورد رو خرج همین هیئت و این کارها می کرد. حاجی از جوونیش کار می کرد، هم درس می داد و هم تو کار سیم کشی برق وارد بود.تو هر کاری می رفت زود یاد می گرفت. اگر کسی پول نداشت، مجانی کارش را انجام می داد. اگر پولی هم می گرفت، می رفت شربت و شیر و این جور چیزها می گرفت، می آورد تو هیئت از بچه ها پذیرایی می کرد. این جوری سعی می کرد بچه های محل رو بیشتر جذب هیئت کنه تا تو اون فضای قبل از انقلاب سالم بمونن.2 حاج عبدالله جوان مورد اعتماد محل است و همه به او احترام می گذارند، هم به خاطر پدرش و هم به خودش. حتی کسانی که سرکوچه ها می ایستادند، نمی گذارند کسی در مورد حاج عبدالله بد بگوید. در دل همه جا کرده بود. با این که گاهی برخوردهای سختی هم با آنها کرده بود. مهربانی و مردم داری او باعث نمی شد از حلال و حرام خدا عبور کند چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب. حاج محمود والی: اکثر عروسی ها و بعضی مجالس قبل از انقلاب رو که توش گناه بود، حاجی اصلا شرکت نمی کرد. خب ما هم اگر می دونستیم زن و مرد قاطیه، نمی رفتیم. اما حاجی جلوتر بود، تذکر هم می داد. علنا می رفت، بهشون می گفت، نکنید، پس فردا می میرید، باید جواب بدید! وقتی بحث گناه بود، رودر روی فامیل و آشنا وامیستاد و می گفت. وقتی هم که می خواست برای خودمون مهمون بیاد، علنا وامیستاد دم در خونه و می گفت: بی چادر خونه ما نیاین. از قبل انقلاب تا بعدش همین جوری بود. یکی از اقوام نزدیک ما که خمس نمی داد، اسمش در اومد برای حج. با حاجی رفتیم باهاش صحبت کردیم و قبول کرد که قبل ازسفر حساب و کتاب کنه و خمسش رو بده، اما اجل مهلت نداد و قبلش فوت کرد. تو اون اوضاع که همه ما آه و ناله و گریه می کردیم و درگیر مراسم بودیم، حاجی با این که ناراحت بود اما می گفت: باید سریع بریم خمسش رو بدیم. گفتیم: حاجی الان شر می شه، خیلی زوده. حداقل بگذار شب هفتش بگذره. گفت: نه، ما باید نجاتش بدیم. من رفتم تو قبر گذاشتمش. تو که نمی دونی اون الان تو چه وضعیه؟ خلاصه همون روزها رفتیم و خمسش رو حساب کردیم و قبل از هر کاری خمسش رو دادیم. جالب بود، با این که بعضی از فامیل از دست این کارهای حاجی دلگیر می شدن و می گفتن حاجی زیاد سخت گیری می کنه، اما همشون حاجی رو از همه بیشتر قبول داشتن و وصیت می کردن حاجی بگذارتشون تو قبر.3 حدود سال چهل و شش است که حاج عبدالله دیپلم می گیرد اول اقدام می کنند که به خاطر مرشد، برای او معافی بگیرند که نمی شود، حاجی به سربازی می رود. ابتدا شیراز، بعد باغ شاه4 و بعد میانه. سربازی که تمام می شود حاجی در بانک صادرات استخدام می شود و کمی که می گذرد موضوع ازدواج پیش می آید. همسر حاج عبدالله والی: ما با هم همسایه دیوار به دیوار بودیم و ایشون معتمد محل بودند، به دخترهای محل هم درس می داد. من هم یکی از شاگردهای ایشون بودم. درس دادن ایشون به ما، می خوره به سال چهل و هشت، چهل و نه. بالاخره خونوادشون اومدن صحبت کردن و قسمت شد و ما سال پنجاه و دو ازدواج کردیم، اون زمان فکر کنم حاجی بیست و پنج سالش بود5. مراسم عروسی، بسیار ساده و در خانه مرشد و دو تا از همسایه ها برگزار می شود. شام را هم در یکی از خانه ها درست می کنند. حاج عبدالله خانه ای برای خود ندارد و برای اول زندگی اتاقی بالای منزل پدری می سازد و تا چند سال همان جا زندگی می کنند. چهار سال بعد، با وامی که می گیرد، خانه ای کوچک برای خودشان می خرد و به آن جا می روند. همان روزهای اول نقل مکان، مرشد نصرالله به پسرش می گوید حالا که جدا شده اند، باید یک روز در ماه را انتخاب کنند و در خانه مجلس روضه داشته باشند. حاج عبدالله برای این که عاشورای هر سال مراسم برگزار کند، روزهای دهم ماه قمری را برای مجلس روضه خوانی در منزلشان انتخاب می کند. حاجی ابتدا در بانک صادرات خیابان ایران مشغول به کار می شود. بعد به شعبه خیابان ری می رود. استعداد و تلاش حاج عبدالله و مهم تر از آن اخلاق و قابل اعتماد بودنش، باعث می شود در کار بانکی، سریع رشد کند.6 آن موقع ها در شعبه های عادی، معمولا سه، چهار نفر کار می کردند. حاج عبدالله بعد از مدت کوتاهی، عضو مقدم می شود. کسی که به نوعی معاون رئیس شعبه محسوب می شود، با این که خود باجه دار است اما سرپرستی و آموزش کارمندان تازه وارد به عهده اوست. یکی از این کارمندان آقای قوامی است که سال پنجاه و چهار به شعبه ری می آید و هم کار حاجی می شود7. آقای قوامی: همون لحظه اول که با حاجی روبه رو شدم، من رو جذب کرد. رفتار و کردارش جوری بود که انگار چند ساله آدم رو می شناسه. طوری بود که حس کردم می توانم روی رفاقتش حساب کنم، همون اولین برخورد کافی بود. من تازه ازدواج کرده بودم و مشکل خونه داشتم. نمی تونستم؛ مثلا پنجاه هزار تومان بدم برای پول پیش. هنوز یک هفته هم نمی شد که رفته بودم تو بانک و با حاجی آشنا شده بودم. رفتم گفتم: حاجی من ازدواج کردم ولی از لحاظ پول پیش برای اجاره خونه در مضیقه هستم. سریع گفت: خونه فامیل ما هست، طبقه پایینه و حیاط هم داره! خودش رفت و اون جا رو برای ما اجاره کرد، بدون این که پول پیش بدیم، فقط اجاره می دادیم. حاجی خب دو سال قبل از من اومده بود تو بانک و در اصل استاد ما بود تو کار. اما خیلی زود ما با هم صمیمی شدیم و حتی با هم رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم و دو تا مسافرت رفتیم. حاج آقا خیلی ساده بود. او موقع همه باید اجبارا سر کار کراوات می زدن. ولی حاجی نمی زد، از این چیزها خوشش نمی آومد. با این که جوون بود، ولی یه احترام دیگه ای داشت و حتی مشتری ها هم یه برخورد دیگه ای باهاش داشتن. احترامی که به حاجی می گذاشتن، به رئیس شعبه نمی گذاشتن. اکثرا هم از همون قبل انقلاب فکرش رو خونده بودن و می دونستن حاجی چه اعتقاداتی داره و به همین خاطر بهش احترام می گذاشتن. از نظر کاری هم خیلی قوی بود و هیچ وقت از کار کم نمی گذاشت. مهارت حاجی تو کارهای بانکی در حدی بود که حتی رئیس شعبه بعضا تو کارها ازش راهنمایی می خواست. آدم باهوش و فعالی بود. می تونست مسائل بانکی رو خوب تحلیل کنه، واقعا وارد بود8. حاج عبدالله که از جوانی دست به خیر بود و گره از مشکل مردم باز می کرد، بانک را هم فرصتی در این جهت می دید. امان از روزی که پرونده وامی به مشکل می خورد و حاجی از نیاز وام گیرنده باخبر و مطمئن می شد. با این و آن صحبت می کرد، این جا و آن جا می رفت. در آخر هم اگر کاری از دست بانک ساخته نبود، به سراغ صندوق های قرض الحسنه آشنا می رفت و کار را از طریق آن ها پیگیری می کرد. اهل خیر بودن و دست بده داشتن، گاهی آن قدر در افراد جلوه دارد که انگار جزیی از وجود آن هاست. حاج عبدالله هم این گونه است، قسمتی از این خصلت را او و برادرانش از مرشد به ارث برده و یاد گرفته اند، اما حاج عبدالله آن را رشد داده و پرورانده و خودش تبدیل شده به نمادی از کار خیر برای خدا. اهل خیر، اهل شبند و اهل خفا، دست بده را چشمی نمی بیند. نزدیک ترین افراد به حاجی مشت هایی از این خروار را دیده اند. همسرش دیده است که گاهی نیمه شب بیرون می رود و انگار که به خانه هایی از محل سر می زند و کیسه هایی با خود می برد. حاجی و همسرش زندگی را از صفر شروع کردند و چیزی نداشتند، اما در هیچ موقعیتی این دست خیر قطع نشد و برکت هم یار آنان بود. همسر حاج عبدالله والی: همون ماه های اول زندگیمون بود. حاج آقا خودش اکثراً دیر می اومد خونه. بعضی وقت ها هم می دیدم رفته بیرون. یه بار گفتم: کجا می ری؟ گفت: من برم این جا سر موتور آب یه کاری دارم و می آم. بعد فهمیدم یه آقای معلمی رو ساواک گرفته و بازداشت بوده. حاجی می رفت یه کمک هایی برای خونواده ایشون می برد و سعی می کرد مشکلاتشون رو حل کنه. گاهی ساعت دو، سه نصفه شب در خونه ما رو می زدن. حاجی هم اصلاً ناراحت نمی شد. می گفت: این ها رو خدا فرستاده. یه جوری هم بود که می خواست دست رد به سینه هیچ کس نزنه. بالاخره می رفت یه جوری کارشون رو راه می انداخت. یک بار ساعت دو نصفه شب ما خواب بودیم که در زدن. حاج آقا رفت دم در. یکی از دوستانش بود، می گفت خانمم تو بیمارستانه و باید برم مرخصش کنم. اما آه در بساط ندارم. آخر شبی اومدم در خونه شما. حاج آقا با ایشون رفت بیمارستان و کارهاش رو راه انداخت و خانمش رو مرخص کرد. دیگه صبح شده بود که اومد خونه. یا این که یه ساندویچ فروشی سر کوچه ما باز شده بود که صاحبش اصلاً وضع مالی خوبی نداشت. از مغازه اش هم معلوم بود که به هر زور زدنی بوده این مغازه رو باز کرده تا بتونه زندگیش رو بچرخونه. بچه هامون هنوز کوچیک بودن. یه روز گفتن ما ساندویچ می خواهیم. حاج آقا رفت از خونه بیرون و سریع بازگشت. دیدم دستش ساندویچه. گفتم: چه سریع؛ از کجا خریدی؟ گفت: از همین سر کوچه. این بنده خدا ساندویچی رو باز کرده که روزیش بگذره، ما مسئولیم اگر ازش خرید نکنیم. بعدها متوجه شدم که حاج آقا خودش یه پولی رو به اون داده بوده که جنس بگیره و بریزه تو مغازش تا کار رو راه بیندازه. براش فرق نمی کرد کسی که به کمک احتیاج داره کیه؟ کسی سفارش اون رو کرده یا نه، اصلاً به این چیزها فکر نمی کرد. دست هرکسی رو که می تونست می گرفت و بلندش می کرد. همین طور ازش خیر می ریخت؛ مثلاً می رفت مغازه کله پزی، می دید یه آدم گرفتار هم نزدیک مغازه وایستاده که توان خرید نداره. یه ظرف هم برای او می گرفت و بهش می داد. این تیپی بود. براش فرقی نمی کرد طرف کیه. بارها و بارها پیش اومده بود که باهم می رفتیم خرید. من که خریدم رو می کردم دو، سه تا پاکت هم اضافه می خرید، می گفت برای گرفتارا. حتی یه لوکس فروشی تو محلمون بود که ورشکست شده بود، داشت آبروش می رفت که حاج آقا به دادش رسید و نجاتش داد. ما وضع مالی آن چنانی هم نداشتیم. حاج آقا یه حقوق ساده کارمندی از بانک می گرفت، اما کسی که نمی دونست. وقتی حاج آقا رو می دید که این قدر به این و اون کمک می کنه، فکر می کردن خیلی پولداریم! حاج آقا حتی گاهی یه سری کارها می کرد تا بتونه پول بیشتری داشته باشه و بیشتر کار خیر بکنه؛ مثلاً تو خیابون ایران یه فرش فروشی بود که با حاج آقا دوست بود. حاج آقا گاهی عصرها، بعد از بانک می رفت اون جا کار خرید و فروش می کرد و هرچی هم درمی آورد خرج کارهای خیر می کرد.9 حاج عبدالله به جز کارهایی که خودش به تنهایی انجام می داد، در مؤسسه ها و بنیادهای خیریه هم فعالیت می کرد. اولین مؤسسه خیریه ای که حاج عبدالله با آن آشنا شد، خیریه «ثامن الحجج» از خیریه های قدیمی تهران بود. این خیریه، سال چهل ونه، در حسینیه همدانی های خیابان ری که آن موقع حسینیه کوچکی بود تأسیس شد. خیریه تعداد زیادی از خانواده های محروم را در مناطق مختلف تهران شناسایی کرده بود و هر ماه به آن ها ارزاق و کمک های مالی می رساند. این کار توسط افرادی انجام می گرفت که به آن ها «موزع» گفته می شد. هر موزع چند خانواده را برعهده داشت و هرماه کمک ها را به آن ها می رساند و در کنار این کمک ها برای این خانواده ها برنامه های فرهنگی هم داشت که در زمان طاغوت کار بسیار مهم و حساس و البته خطرناکی بود. آقای ملک شاهی از همان روزهای تأسیس خیریه «ثامن الحجج» در این مجموعه فعال بوده است. آقای ملک شاهی: من اون موقع چون جوون و پرانگیزه بودم مسئولیت چهل تا خونواده رو داشتم. از شمرون شروع می شد تا شهرری و از اون طرف تا ورامین. هفته ای دو شب تو خیریه کار می کردیم و جمعه ها هم ارزاق رو به خونواده ها می رسوندیم. ساعتی پیششون می نشستیم و به مشکلاتشون گوش می کردیم و به مؤسسین خیریه منعکس می کردیم. او زمان رسیدگی به مشکلات فقرا و ایتام، یک کار فرهنگی و سیاسی بود. فرح زن شاه یه خیریه خیلی بزرگ زده بود که خیلی امکانات داشت. به یه سری از خونواده ها کمک می کردن و بهشون تلویزیون می دادن که هم جذب حکومتشون کنن و هم فرهنگشون رو خراب کنن. کار ما خیلی سخت بود. باید با ظرافت با این خانواده ها صحبت می کردیم و این تلویزیون رو برمی داشتیم و چیزی جایگزینش می کردیم و نسبت به ظلم های حکومت آگاهشون می کردیم. از او طرف هم باید طوری عمل می شد که همه فکر کنند ما با سیاست کاری نداریم و فقط موسسه خیریه ایم. 1- مصاحبه با آقای مهدی قدیری، تهران، 1/4/1387 2- مصاحبه با حاج امیر والی، بشاگرد 21/11/87 3-مصاحبه با حاج محمود والی، بشاگرد، 12/7/1386 4- میدان حر فعلی. 5- مصاحبه با همسر حاج عبدالله والی، تهران 19/4/.1387 6- سند شماره 5 و 6. 7- عکس شماره .14 8- مصاحبه با آقای قوامی، تهران، 4/4/.1387 9. مصاحبه با همسر حاج عبدالله والی، تهران، 19/4/1387 * منبع: خبرگزاری فارس، یکشنبه 18 تیر 1391