Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 162614
تاریخ انتشار : 31 تیر 1391 0:0
تعداد مشاهدات : 15

اينجا خانه شماست

روايتي از حضور زنان اجلاس بيداري اسلامي در حسينيه امام خميني
روايتي از حضور زنان اجلاس بيداري اسلامي در حسينيه امام خميني اينجا خانه شماست نخستين اجلاس بين المللي زنان و بيداري اسلامي در روزهاي 20-21 تير ماه 1391 هجري شمسي با حضور بيش از 1200 نفر از زنان مسلمان انديشمند و فعال در عرصه هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و رسانه اي و احزاب و تشكل هاي اسلامي از سراسر جهان در تهران برگزار شد و آخرين تحولات، چالش ها و چشم اندازجنبش بيداري اسلامي و نقش وجايگاه زنان در آن مورد بررسي و تبادل نظر قرار گرفت. در زير روايتي از حضور زنان اجلاس بيداري اسلامي در حسينيه امام خميني را كه پايگاه اطلاع رساني رهبر معظم انقلاب اسلامي تشريح كرده است از نظر مي گذرانيم. آمدنشان خوب است؛ هم براي خودشان، هم براي ما. انگار كه آنها دريا را تجربه كنند، ما هم دريا برايمان عادي نشود. يك قلمش همين نماز جماعت تونسي ها است. به محض ورود به خاك ايران پرسيدند؛ نماز جماعت كجا خوانده مي شود؟ راهنمايي شان كرده بودند به نمازخانه ي فرودگاه. بعد از نماز، راهنما زود آمده بود بيرون كه مهمان ها ببينندش و گم نشوند. هر چه ايستاده بود، تونسي ها نيامده بودند بيرون. نگران رفته بود دنبالشان. در نمازخانه نشسته بودند و گريه مي كردند. پرسيده بود چرا گريه مي كنيد؟ گفته بودند اين جا مي شود نماز جماعت خواند. مي شود حجاب داشت. گفته بودند ايران كشوري آزاد است و تا به حال اين قدر احساس آزادي نكرده بودند. تا روز ديدار، دوباره ديدن اين دريا بارها اتفاق افتاد. روزي كه اولش رنگ ها زياد بود، اما بعد مثل اين كه هفت رنگ تابيده شد توي هم. آن وقت انگار نور واحد همه جا را مي گرفت. دسته دسته مي آمدند. آفريقايي ها با رنگ تيره ي پوست و لباس هاي زرد و سرخ و سبز؛ عرب ها با مانتو و چادرهاي عربي نگين دار. آذري ها با لباس هاي بلند و روسري هاي پرگل. گروه گروه داخل صف تحويل كفش ها مي ايستادند و تندتند با هم حرف مي زدند. آذري ها بايد تل هاي دايره اي محكم را تحويل دهند. همان دايره هايي كه روي سر مي گذارند تا روسري هايشان بهتر بايستد. كوچه ي منتهي به گيت بازرسي براي ورود و تحويل امانات، پر بود از خانم هايي كه هركدامشان رنگي بودند؛ يكي سياه بود با لباس نارنجي و يكي سفيد بود با لباس قهوه اي. همه همان لباس هايي را پوشيده بودند كه در اجلاس هم مي پوشيدند. همان لباس هايي كه در لابي هتل هم تنشان بود. صداقت شان در پوشش خيلي جالب بود. عده اي بلوز و دامن، عده اي پيراهن بلند. بعضي ها روسري شان را مثل كلاه دور موهايشان پيچيده بودند. بعضي دامن هايشان تا روي مچ پا را پوشانده بود. همه همان طور آمده بودند كه واقعاً بودند. نشاطي در راه رفتنشان داشتند كه نمي دانم از شيب كوچه بود يا از شوق ديدار. همه خيلي سريع و سبك و روان مي رفتند؛ انگار به سمت خانه ي خودشان. توي راه همين خانه، خانمي با يك كيسه ي پول آمده بود كه زير لباس هايش پنهانش كرده بود. پرسيدند اين پول ها براي چيست؟ به زحمت و با فارسي و عربي فهماند كه «نگذاشتند براي آقا سوغات بياوريم. در هتل گفتند هيچ چيز نمي توانيد با خودتان ببريد. اين ها را آورديم كه به جاي سوغات به آقا بدهيم!» همه ي خانم ها خنديدند. بازرس ها پول ها را به امانت گرفتند و گفتند بعد از جلسه بياييد پس بگيريد. به آقا مي گوييم كه مي خواستيد برايشان سوغاتي بياوريد. اين جا كسي غريبه نيست، حتي كفشدارها هم زود آشناها را مي شناسند. وقتي فهميدند زني از بحرين آمده، براي آزادي بحرين دعا مي كنند. نفر جلويي من هم بحريني بود. مادرش ايراني بوده و فارسي را عين خودمان حرف مي زد. گفتم مردم بحرين پاره ي تن ايراني ها هستند و خواهران و برادران ما هستند. مي گويد ايران تنها كشوري است كه با بحرين دوست است. اگر «العالم» نبود، هيچ كس نمي فهميد در بحرين چه مي گذرد. باز تكرار كردم كه بحريني ها پاره ي تن ما هستند. دلم مي خواهد خيالش را راحت كنم كه پاره هاي تنمان را تنها نمي گذريم. آن طرف تر مادر يك شهيد مصري همه ي محافظ ها را مي بوسيد. در همايش هم يك لحظه خنده از روي لبش نرفته بود. پسرش را همان روزهاي اول در ميدان التحرير شهيد كرده بودند. مي گفت پسرم كه شهيد شد اصلا گريه نكردم فقط يك بار وقتي درون قبر نگاهش كردم موهايش به هم ريخته بود. درون قبر رفتم و موهايش را شانه زدم. همان جا فقط گريه ام گرفت.همه از او عكس پسرش را مي خواستند مي گفت همين يكي را دارم؛ روزي كه خواستم برگردم تقديمتان مي كنم. در مرحله ي بعدي بازرسي، خانم عرب زباني غر مي زد و به مسئول بازرسي مي گفت: «تفتيش أربع مرات؟!» در جواب، بچه هاي حفاظت قاطي همان لبخندشان مي گفتند: «يك امام كه بيشتر نداريم. ما را ببخشيد، چاره اي نداريم.» بعد از بازرسي، مهمان ها پذيرايي شدند و دستگاه مترجم جيبي را تحويل گرفتند و رفتند داخل. ايراني ها را راه نمي دادند، مي گفتند اول مهمان ها! خانم هاي ايراني دلخور شده بودند. مهمان ها كه وارد شدند، شوق رهايي از گيت بازرسي و گذشتن از اين همه مراحل و هيجان ديدن آقا حالي خوب برايشان ايجاد كرده بود. نمي شد جلويشان را گرفت و با آنها حرف زد. همه سريع ترين و كوتاه ترين جواب ممكن را مي دادند و رد مي شدند. زني پاكستاني از من پرسيد كاغذ از كجا آوردي؟ به جاي اين كه جوابش را بدهم، گفتم از كجا آمده اي؟ «از پاكستانم و نماينده ي مجلس در پنجاب. به ديدن بزرگ ترين ليدر كل جهان آمده ام.» گفت و رفت. تازه داشتيم در حسينيه جاگير مي شديم كه خانمي آفريقايي آمد و عكس آقا را خواست. مي گفت مي خواهم وقتي آقا وارد سالن شدند، عكس ايشان دستم باشد. يكي از همراهانشان گفت: ديروز به همه تان عكس آقا را داديم. مگر در هتل براي شما نياوردند؟ مي گويد: آوردند ولي آن را در چمدان گذاشتم كه ببرم آفريقا به آن هايي بدهم كه مي گفتند كجا مي روي؟ ايران چه خبر است؟ حسينيه ي امام خميني اين بار زنانه-مردانه نداشت. همه ي سالن را زنان و دختراني از همه ي عالم پر كرده بودند. تعداد كمي از آقايان هم جلو سمت چپ و بالا نشسته بودند. سه رديف صندلي انتهاي سالن چيده بودند براي بزرگ ترها. جوان ها روي زمين نشسته بودند. زمين از بالا شبيه قالي پر از گل بود .توي گل هاي قالي، چشمم خورد به يكي كه كاغذش را قرص و محكم بالا گرفته بود. سعي كردم بخوانمش، نوشته بود: «من اهل السنه كلهم ...» درست پيدا نبود. دوباره گردن كشيدم. متوجه شد. برگه را گرفت به سمتم و با اشاره پرسيد نوشتي؟ گفتم بله. خيالش كه راحت شد برگه را گرفت رو به دوربين. ديگران هم چيزهايي نوشته بودند: «جانم فداي رهبر»، «لبيك يا خامنه اي»، «panama»، «peru»، «انا ضد الصهيونيسم»، «رهبريم سلام السين»، «الموت لمريكا»، «من البحرين تحيه لي الايران ابيه»، «علمنا قائدنا علي الوحده بين مسلمين»، «الشعب البحرين يريد سقاط النظام»، «نساء العراق جنود القائد الخامنه اي»، «زنده باد يمن»، «الجزاير و ايران قلب واحد»، «لبيك يا حسين سيدنا الخامنه اي»، «لبيك يا حسين لبيك خامنه اي»، «ثوره ثوره حتي النصر» چشمم داشت بين كاغذنوشته ها مي چرخيد كه جنب و جوش زياد شد. سر چرخاندم و آقا را ديدم كه آمده بودند. شعارهاي امروز فرق داشت. «هيهات منا الذله » با لهجه ي عربي خيلي مي چسبيد. جلسه با قرائت آياتي از قرآن شروع شد. خانمي اجراي جلسه را بر عهده داشت و پس از او نوبت به دكتر ولايتي رسيد كه به عنوان دبير كل مجمع جهاني بيداري اسلامي، گزارش فعاليت ها را ارائه كند. از كشورهاي مختلف آمدند و حرف هاشان را زدند؛ حتي اگر همه ي آن حرف ها از نظر ما مورد قبول نباشد. «هاجر عبدالباقي» از تونس، آزاده ي فعال زنان در دفاع از معترضان سوريه مي گويد: چو عضوي به درد آورد روزگار- دگر عضوها را نماند قرار. وي در صحبت هايش از همه مسلمانان مي خواهد اختلافات مذهبي را كنار زده و به ريسمان الهي چنگ زنند. از حرف ها و لحظه ها يك جاهايي بيشتر در ذهن آدم مي ماند. مثلاً زن يمني كه در سخنانش گفت: «جاويد باد ياد شهداي يمن». يمني هاي حاضر در حسينيه روي برگه هايي به فارسي نوشته بودند: «زنده باد يمن». برگه هاشان را بالا گرفته بودند و به عربي شعار مي دادند. زن يمني در صحبت هايش زنان سرزمينش را نمونه ايثار مي داند. «عبدالزهرا جواد علي» از عراق هم از آن به خاطر ماندني ها بود. گفت: «اين فخر شما است كه به امام حسين(عليه السلام) مي رسيد. ... شما بهترين مصداق وصيت حضرت علي (عليه السلام) هستيد كه فرمود: دشمن ستمگر و يار ستمديده باشيد.» نوبت سخنراني مادر «علي شيخ» از بحرين رسيد. حاضران شعار دادند: «بالروح بالدم نفديك يا شهيد». منتظر بودم از پسرش بگويد كه فقط چهارده سال داشته و با گلوله ي مستقيمي از فاصله ي سه متري شهيد شده بود. شب پيش در هتل به ما گفته بود پسرش با گلوله شهيد نشده، گلوله خورده اما هنوز زنده بوده؛ بلند شده، راه رفته، ولي زمين خورده و صورت و پيشانيش شكافته بود. بعد در همان وضعيت گاز اشك آور زدند و هيچ كس نتوانسته كمكش كند. در واقع پسرش از گاز سمي خفه شده بود. نيروهاي حكومتي هم يك استشهاد پر كرده بودند كه داشته با دوستاش بازي مي كرده و زمين خورده و مرده است. مادر اين شهيد پيشاني شكافته و گلوله خورده در صحبت هايش از خودش و از پسرش نگفت؛ از بحرين گفت و از زن هاي بحرين. خانم سفيدرو و چشم آبي اتريشي در تمام مدت سخنراني مادر شهيد «علي شيخ» بحريني اشك مي ريخت. «امّ علي» گفت: «تمام درد و رنج هاي ما در برابر درد و رنج هاي حضرت زينب (سلام الله عليها) هيچ است.» صداي مترجم كه مي لرزيد، قطع شد وقتي كه ام ّعلي اين جمله ها را مي گفت. وقتي «فضل الله المجاهدين علي القاعدين» را كه در ميان حرف هايش خواند، انگار چراغي درون قلبش حرف هايش را روشن مي كرد. بعضي لحظه ها حماسي اند. بعضي ها جنسشان غم دارد و بعضي ها عاشقانه اند. مثل ثانيه هاي بانوي آذري به اسم «مهپاره رضا آوا» پشت تريبون حسينيه. آن قدر لحنش مهربان و شيرين بود كه گوشي دستگاه مترجم را گذاشتم كنار و ترجيح دادم صداي خود مهپاره را گوش بدهم. مهپاره همسر آقاي صمداف است كه حالا در آذربايجان در زندان است. مهپاره در حرف هايش گفت: «سلام اي اميدمان، اي عزيزمان! اي عزيز رهبر! ما عاشق شما و فدايي شماييم. من از آذربايجان آمدم. كنار خواهران عزيزمان هستم.» هموطنان آذربايجاني او فرياد زدند: اسلام آزاد اولوب،حجاب آزاد اولوب و او ادامه مي دهد: «از شما كمك مي خواهيم براي آزادي. از رهبر جانباز خواهش مي كنم براي زنداني هايمان دعا كنيد.» آنهايي كه تا آن موقع گريه نكرده بودند، حالا چشمانشان تر شد. لازم نبود بفهميم چه مي گويد؛ عشقي كه كلامش را صيقل مي داد، همه را تحت تأثير قرار داده بود. يكي از هموطناش كه نزديك ما نشسته بود بلند شد و با لحن خاصي و به گويشي فارسي و آذري و با گريه، اشعاري به فارسي خواند. اشك هايش صدايش را خاموش كرد و نشست. توي اين رفت و برگشت حرف ها چشمم خورد به يكي از مادران كه با او حرف زده بودم. ... مادر پنج شهيد بود و مرتب مي گفت: الحمدلله. مي گفت اولي رفت الحمدلله. دومي رفت الحمدلله. سومي شهيد شد الحمدلله. چهارمي شهيد شد الحمدلله. پنجمي شهيد شد الحمدلله. اين ها را كه گفت، بي اختيار بغلش كردم. خيال مي كردم ديگر بعد از ده سخنراني همه خسته باشند، ولي آقا كه شروع به صحبت كردند، همه به جنب و جوش آمدند. آنهايي كه تا حالا پشت ستون بودند و چيزي نمي ديدند به هر زحمتي بود جابه جا شدند كه آقا را ببينند. آنهايي كه پايشان درد مي كرد و پايشان را دراز كرده بودند، حالا ديگر پايشان را جمع كردند كه بتوانند يك سر و گردن بالا بيايند تا آقا را بهتر ببينند. يك دختر ايراني كه پشت سكوي فيلمبرداري نشسته بود، روي زانوهايش بلند شد، آرنجش را گذاشت روي سكو، دستش را زد زير چانه و از وسعت ديدش لذت مي برد. خانمي سياهپوست كه پوشش خاصي هم داشت، زد روي شانه ي همين دختر ايراني و چيزي گفت كه متوجه نشديم. يكي از اطرافيان گفت مي گويد چون ديدن اين سيد حق همه است، شما نمي تواني مانع ديد ديگران بشوي. دختر ايراني خودش را پايين كشيد كه حق ديگران را ضايع نكرده باشد. آقا كه تا حالا همه حرف ها را گوش داده بودند، اين طور آغاز كردند: «اين جا خانه شماست. اين جا متعلق به شماست». * منبع: روزنامه کیهان، شنبه 31 تیر 1391