Index
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 166013
تاریخ انتشار : 12 دی 1391 0:0
تعداد بازدید : 173

از معابد هندو تا تشرف به اسلام و جانبازي در جبهه هاي ايران

گفتگو با جانباز 50 درصدي هندي تبار، محمد حيدري با خبر شديم يكي از جانبازان بزرگوار دفاع مقدس، اهل هندوستان هستند كه تابعيت ايراني گرفته اند. "محمد حيدري" جانباز 50 درصدي است كه ماجراي ورودش به ايران، مسلمان شدن، ازدواج، حضور در جنگ تحميلي و جانباز شدن خود را در لابه لاي سئوالات ما اين گونه پاسخ گفت: س: لطفاً بفرمائيد اهل كدام ايالت هندوستان هستيدو چطور از ايران سردرآورديد؟ - 2سال پيش از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، به اتفاق چند تن از دوستان تصميم گرفتيم تعطيلات دانشگاهي را به سفر خارج از هند برويم. براي سفر كشور آلمان را انتخاب كرديم. به آلمان رفتيم. در آن جا من مريض شدم و پزشكان آلمان به من گفتند كه آب و هواي اين جا مناسب حال شما نيست و بهتر است آلمان را ترك كنيد. دوستانم ماندند و من به هلند رفتم. چند روزي در هلند بودم، ديدم كه مخارجم زياد شده و حالم نيز بهتر است، به لبنان رفتم. س- گفتيد آن زمان دانشجو بوديد، مخارج سفر تفريحي خارج از كشور را ازكجا تامين مي كرديد؟ رشتة تحصيلي شما چه بود؟ - پدرم كشاورز بود و وضع مالي ما بد نبود. من در رشته مهندسي تكنيكال(فني) درس مي خواندم. س- دين و آئين شما چه بود؟ - دين من هندو بود. س - چند روز لبنان بوديد؟ در لبنان چه كار كرديد؟ - 22 روز در لبنان بودم. مي رفتم جاهاي ديدني اين كشوررا مي ديدم. ديگر مي خواستم به هند برگردم، رفتم بليط بگيرم گفتند پرواز به هند نداريم. پيشنهاد دادند كه به تركيه بروم و از آن جا با پرواز به هند برگردم. به تركيه رفتم ولي آن قدر پول نداشتم كه از آن جا بليط بگيرم و به هند بروم. به سفارت هند در تركيه رفتم و از آن ها خواستم كه مقداري پول به عنوان قرض به من بدهند تا به هند بروم و برايشان بفرستم. آنها قبول نكردند. هر چند كه وظيفه داشتند به من كمك كنند. سه روز در تركيه بودم. يادم آمد كه يكي از دوستانمان در ايران تاجر است. تصميم گرفتم به ايران بيايم. به ايران كه آمدم و به سراغ دوستمان رفتم. مرا كه ديد با تعجب پرسيد اين جا چه مي كني؟ گفتم: گير افتادم و پول ندارم به هند برگردم. مرا نزدخود برد. در همين حين يك پسته كار رفسنجاني به نام آقاي بهشتي نزد دوست تاجر ما آمد. دوست ما به آقاي بهشتي گفت: كارگر نمي خواهي؟ آقاي بهشتي از من پرسيد چه كار بلدي؟ گفتم: تراشكاري س- مگر شما فارسي مي توانستيد صحبت كنيد؟ نه، دوستم ترجمه مي كرد. آقاي بهشتي كارگاه پسته پوست كني و بسته بندي داشت. قرار شد يك ماه نزد او كار كنم و سه هزار تومان دستمزد بگيرم و به هندوستان برگردم. س - يعني شما با آقاي بهشتي عازم رفسنجان شديد؟ - بله. با ايشان به رفسنجان آمدم. البته از اين كه زبان فارسي بلد نبودم خيلي سخت مي گذشت. اما ماندم و در اتاقكي كه كارگاه آقاي بهشتي بود، زندگي مي كردم. شب و روز در آن محيط بودم. چون فارسي بلد نبودم كمتر بيرون مي رفتم. يك روز كه حوصله ام سر رفته بود، سراغ كتابخانه را گرفتم. پيش خود گفتم: شايد كتابي مناسب پيدا كنم و از تنهايي بيرون بيايم. آدرس گرفتم و به كتابخانه شهر رفتم. آقايي به نام دانشور مسئول كتابخانه بود. اجازه داد هر كتابي را كه دوست دارم، بردارم و مطالعه كنم. هر چه جستجو كردم ديدم هيچ كتابي به درد من نمي خورد و برايم قابل استفاده نيست. در اوج نااميدي به كتابي برخورد كردم كه به زبان انگليسي نوشته شده بود و پيرامون زندگي پيامبر اسلام بود. آن را امانت گرفتم و با خودم بردم. كتاب را كه مطالعه كردم، متوجه شدم آن چه پيش از آن در مورد اسلام شنيده بودم با آن چه كه مطالعه كردم، زمين تا آسمان تفاوت دارد. ده روز روي مباحث موجود در كتاب فكر كردم. زندگي پيامبر اسلام برايم جاذبه هاي فراواني داشت. نهايتاً تصميم گرفتم مسلمان شوم. به آقاي بهشتي گفتم مي خواهم مسلمان شوم. گفت: ازخانواده ات نمي ترسي؟ گفتم: نه. س - شهادتين را نزد چه كسي بر زبان آوردي؟ - به اتفاق آقاي بهشتي رفتيم نزد شيخ عباس پورمحمدي (از روحانيون شهر). ساعت 9 شب بود كه من با جاري كردن "ذكر اشهدان لا اله الاالله، اشهد ان محمدرسول الله" مسلمان شدم. س: نام محمد حيدري را چه كسي برايت انتخاب كرد؟ - حاج آقا انصاري مسئول وقت بنياد شهيد اين نام را برايم انتخاب كرد. همان شبي كه مسلمان شدم اين نام را برايم انتخاب كرد. س- آيا خانواده ات از اين موضوع اطلاع پيدا كردند؟ عكس العمل آن ها چه بود؟ - آقاي بهشتي به آن تاجر هندي كه دوست ما بود، زنگ زد و گفت: كه من مسلمان شده ام.او هم به پدرم خبر داده بود. وقتي شنيدم كه اين ها فهميده اند، ناراحت شدم، از برخورد پدرم مي ترسيدم. به پدرم زنگ زدم كه ببينم چه عكس العملي نشان مي دهد. پدرم گفت: من غير از دين خودمان هندو، دين ديگري نمي شناسم. گفت: اگر به دين خودت برنگردي ديگر با تو كاري نداريم، در واقع مرا طرد كرد. گاهي به مادرم زنگ مي زدم كه ببينم اوضاع چگونه است؟ مي گفت: پدرت اصلا نمي تواند قبول كند تو مسلمان شده اي. دوران اوج انقلاب اسلامي درايران بود. من هم با كارگران ديگر و دوستاني كه پيدا كرده بودم به راهپيمايي مي رفتم. يكي از كارگران كه با هم دوست شده بوديم، مرا به خانه ي پدري اش برد و گفت: ما اين جا اتاق زياد داريم بيا اين جا زندگي كن. به اتفاق ايشان به خانه ي پدري اش رفتيم و در يك اتاق ساكن شدم. مادر دوستم اجازه نمي داد من آشپزي كنم و برايم غذا مي آورد. س- ظاهرا شما سال 57 در ايران ازدواج كرده ايد، در اين خصوص توضيح دهيد. - هم زمان با ورود امام خميني به ايران و پيروزي انقلاب، برادر صاحب خانه براي زيارت امام به اتفاق تعدادي ديگر از مردم به تهران رفته بودند، وقتي برگشتند ما هم به ديدن آنها رفتيم. من به صاحب خانه مي گفتم "عمو"، وقتي به خانه ي برادرشان رفتيم، من دختر برادر ايشان را ديدم و به زن عمو گفتم كه آيا اين دختر را به عقد ازدواج من در مي آورند؟ به اين ترتيب زن عمو و عروسش براي من به خواستگاري رفتند. آقاي بخشي پدر دخترخانم مورد علاقه ي من، بسيار سخت گير بود. مي ترسيد من ايران را ول كنم و برگردم به هند. آقاي بهشتي، عمو و خانمش خيلي براي من تلاش و ضمانت كردند كه من در ايران مي مانم. بالاخره آقاي بخشي راضي شد و دخترش را به عقد من درآورد. س: چه سالي عقد كرديد و مهريه عروس خانم چه بود؟ - سال 57 با 40 هزار تومان مهريه به صورت موقت به عقد هم درآمديم. البته به خاطر اين كه من شناسنامه ايراني نداشتم، ما را به عقد دائم در نياوردند. قانون مي گفت من بايد 5 سال درايران مي ماندم تا بتوانم اقامت دائم و تابعيت ايراني بگيرم و به من شناسنامه بدهند. و حالا من زودتر از 5 سال داشتم در ايران ازدواج مي كردم. براي همين عقد ما موقت بود. بعدها آن را به عقد دائم تبديل كرديم. س: آيا پس اندازي براي مراسم عروسي و شروع زندگي مشترك داشتيد؟ - نه. من پس اندازي نداشتم. اصلا هيچي نداشتم. عمو به من پول قرض داد و مخارج عروسي ام تامين شد. اول ازدواج، خونه ي عمو زندگي مي كرديم. بعدا شيخ عباس پورمحمدي ما را به زمين شهري معرفي كرد و به من زمين دادند و ساختيم. س - چه زماني و چرا به جبهه رفتيد؟ - وقتي كه جنگ شروع شد، من به جبهه نرفتم. شايد كسي هم از من توقع نداشت. اما يك شب امام خميني(ره) را در خواب ديدم كه خطاب به من گفت: تو چطور مسلمان هستي كه در جبهه حضور پيدا نمي كني؟ فرداي آن شب، رفتم و براي اعزام به جبهه ثبت نام كردم. س - خانمتان راضي بودند؟ - نه، گريه مي كرد. به او گفتم وقتي كه من نيستم، به خانه ي پدرت برو... سال 61همزمان باعمليات رمضان به جبهه رفتم. 7 بار در جبهه زخمي شدم. بار اول تركش به سرم خورده بود كه در حين بيهوشي مرا به بيمارستان شيراز منتقل كردند. عمو(حاج عزيز قلعه عسكري) به شيراز آمد و مرا به رفسنجان آورد و در بيمارستان رفسنجان بستري كرد. همان ايام فرزند اولمان به دنيا آمد. س - وقتي مي رفتي جبهه هزينه زندگي زن و بچه ات از كجا تامين مي شد؟ - آقاي بهشتي به من حقوق مي داد. س - با توجه به اينكه هنوز به خودت شناسنامه نداده اند، آيا براي بچه ها شناسنامه گرفته اي؟ - به من گفته بودند بعد از 5 سال اقامت به عنوان شهروندايراني به تو شناسنامه مي دهيم. من بعد از 4 سال اقامت، ازدواج كردم. از اين جهت به من ايراد گرفتند. هنوز موفق نشده ام كارت ملي و شناسنامه ايراني بگيرم. اما تازگي با پيگيري هايي كه انجام داده ايم از سفارت گفته اند بيا كارت ملي بگيرد. براي بچه ها به سختي شناسنامه گرفتيم. بنياد شهيد همكاري مي كرد. به من كارت جانبازي داده بود و ما با همان كارت براي بچه ها شناسنامه گرفتيم. س - دو پاي شما از زانو قطع شده، لطفاً بفرمائيد در كدام گردان حضور داشتيد و در كدام عمليات پاي شما قطع شد؟ - با سردار شهيد حاج احمد اميني بودم. در گردان هاي مختلف از جمله 418 و 412 حضور داشتم. در آموزش هاي نظامي و رزمي، غواصي هم ياد گرفتم. پاي راستم در عمليات بدر قطع شد و پاي چپم تركش خورده بود ولي بعدها بر اثر ابتلا به ديابت آن را قطع كردند. س: آيا در جبهه باتوجه به وضعيت ظاهري و لهجه اي كه داشتي، دچار مشكل نمي شدي؟ - بله ، يك بار بچه هاي لشكر محمدرسول الله كه اسير گرفته بودند، مرا هم قاطي اسرا كردند، هر چه گفتم من جزء رزمندگان ايران هستم، باور نكردند. خب من فارسي را هم خوب صحبت نمي كردم. گفتم بيسيم بزنيد و در مورد من سئوال كنيد. بالاخره برگ ماموريت و كارت شناسايي كه از لشكر ثارالله داشتم،نشان دادم و مرا آزاد كردند. س - با كدام يك از شهدا مانوس بودي؟ - شهيدان محمد نعمتي، حاج مجيد زينلي، كهنوجي، محمد جعفري، محمود پايدار كه بچه جيرفت بود، از دوستان من بودند. شهيد پايدار خيلي نجيب و خوب بود. مثل اون گير نمي آد. خيلي به من محبت داشت. س - با سردار حاج قاسم سليماني آشنايي داريد؟ - بله،در پاسگاه زيد بودم كه سردار سليماني آمدند. بچه ها به ايشان گفتند: اين آقا هندي است. باور نكرد. گفت: بياريدش پيش من. رفتم خدمت ايشان مرا بغل و با من روبوسي كرد. شهيد پايدار هم بود. گفت: چطور مسلمان شدي؟ چرا به جبهه آمدي؟ ماجرا را برايش تعريف كردم. پرسيد: در عمليات ها حضور پيدا مي كني؟ گفتم: بله. هر وقت شما بگوييد روي چشم مي آيم. دوستان به من سفارش كرده بودند كه گذرنامه ام در جبهه همراهم باشد كه اگر اسير شدم، بگويم من مي خواستم از ايران فرار كنم. س- از رزم و جنگ نمي ترسيدي؟ - عمليات رمضان كه اولين حضور من بود، خيلي ترسيده بودم. از موشك و خمپاره مي ترسيدم. از ديدن شهدا و مجروحان مي ترسيدم.بعدها كم كم برايم عادي شد و شيردل شدم. س - از اين كه سالم به جبهه رفتي و الان دو پايت قطع شده ناراحت و پشيمان نيستي؟ - نه. امروز هم اگر جنگ بشود، مي روم جبهه. درست است كه روي ويلچر هستم، ولي بالاخره كاري از دستم برمي آيد كه انجام بدهم. هر چند كه ديگر هيچ كشوري جرات نمي كند به ايران حمله كند. س- آيا هنگام حضور در جبهه فارسي صحبت كردن را بلد بودي؟ - نه، خيلي خوب بلد نبودم. يك بار در عمليات خيبر رفتم داخل يكي از سنگرهاي عراقي. عراقي ها خوابيده بودند. بيدارشان كردم و به زبان انگليسي به آن ها گفتم بيايند بيرون. آن ها را به اسارت گرفتم. س - بعد از ازدواج و مجروحيت، آيا به هند و خانواده خود سر زديد؟ - بله دو بار رفتم. البته تا زماني كه پدر و عمويم زنده بودند، نرفتم، چون آن ها خيلي تعصب داشتند. بعد از مرگ آن ها يك بار تنها و يك بار با همسرم رفتم. س - آيا باعوارض شيميايي هم درگيرهستيد؟ - بله، كماكان در مسير بيمارستان در رفت و آمد هستم. روزي 35 دانه قرص مصرف مي كنم. كليه هايم از كار افتادند. مدتي دياليز مي شدم تا اين كه پسرم يك كليه به من داد و بهتر شدم. س - در دوران دفاع مقدس آيا به ديدار امام هم مشرف شديد؟ - بله، يك بار به اتفاق رزمندگان به ديدار امام رفتيم. يك بار هم براي ملاقات با آيت الله خامنه اي به اتفاق همسرم به تهران رفتيم كه چون هماهنگ نشده بود، موفق به ديدار نشديم. س - حاصل ازدواجتان چند فرزند است. - 6 فرزند كه سه تا دختر و سه تا پسر هستند. *ارسالي از كرمان - سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي - همتي * كتابي درباره اسلام كه به زبان انگليسي بود مطالعه كردم و ديدم آنچه درباره اين دين شنيده ام با آنچه اكنون مطالعه مي كنم از زمين تا آسمان فاصله است. در موضوعات و محتواي كتاب فكر كردم و در نهايت، مسلمان شدم *پاي راستم در عمليات بدر قطع شد و پاي چپم تركش خورده بود، ولي بعدها در اثر ابتلا به ديابت آن را قطع كردند *امروز هم اگر جنگ شود مي روم جبهه، با آنكه روي ويلچر هستم، ولي بالاخره كاري از دستم برمي آيد كه انجام دهم، هر چند كه ديگر هيچ كشوري جرأت نمي كند به ايران حمله كند *كماكان در مسير بيمارستان در رفت و آمد هستم، روزي 35 دانه قرص مصرف مي كنم، كليه هايم از كار افتادند. مدتي دياليز شدم، تا اينكه پسرم يك كليه اش را به من داد و بهتر شدم. * منبع: روزنامه جمهوری اسلامی، سه شنبه 12 دی 1391