Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 171097
تاریخ انتشار : 7 آبان 1392 0:0
تعداد مشاهدات : 119

دوئل تکاوران ایرانی در اسکله البکر عراق

احمد شمس زاده علوی
تعداد کل عراقی ها بیست نفر بود که فرمانده آنها دستگیر شد و با هلی کوپتر او را منتقل کردند، یک نفر هم که از پا درآمد، نُه نفر هم که خود را تسلیم کردند، پس باقی می ماند نُه نفر دیگر که هنوز مقاومت می کردند. گروه حماسه و مقاومت فارس- بعد از آنکه دو اسکله نفتی بزرگ عراق به نام های البکر والامیه که منجر به انهدام کامل اسکله نفتی الامیه و قسمتی از اسکله البکر گردید بار دوم تصمیم گرفته شد اسکله البکر به طور کامل تخریب شود و برای این کار چهار نفر از تکاوران نیروی دریایی (عملیات ویژه) برای این کار انتخاب شدند که این مأموریت حیاتی و مهم را انجام دهند که نفرات آن همه از یگان عملیات ویژه (تکاوران) بود که سرپرست این تخریب را ناوبان سوم رحمان الفتی به عهده داشت. یک هفته بود که تدارک این عملیات را می دیدیم و وسایل مورد نیاز را آماده می کردیم تا اینکه موقع حرکت رسید. بعدازظهر روز 6 آذرماه 59 با دو فروند هلی کوپتر به پرواز درآمدیم و به طرف محل مأموریت حرکت کردیم. سه نفر از برادران دیگر هم که مسئول مخابرات و دستگاه های مخابراتی بودند و فرماندهی آنها را ناوبان یکم شکوری به عهده داشت به همراه ما بودند. پس از مدتی پرواز به اسکله نفتی البکر رسیدیم. چهار نفر از تکاوران که مسئولیت تخریب را به عهده داشتند باید اول پیاده می شدند تا اسکله را پاکسازی کنند و از آنجایی که در تخریب مرحله اول عملیات، محل باند هلی کوپتر غیر قابل استفاده شده بود و محلی برای فرود آمدن هلی کوپتر نبود بایستی عملیات هاور انجام می گرفت و نفرات به پایین می پریدند. اولین نفر، سرپرست تیم تخریب بود که پایین پرید و بعد از او نفرات بعدی. طبق هماهنگی های قبلی به دو تیم دو نفری تقسیم شدیم و هر دو نفر به سمت مأموریت خود به حرکت در آمدیم. من با یکی از نفرات مسئول سمت چپ بودم و دو نفر دیگر مسئول سمت راست بودند. در طرفی که مسئولیت آن به عهده من بود کسی از نیروهای دشمن وجود نداشت ولی موقعی که در حال بازگشتن بودیم متوجه سه نفر شدم که به طرف هلی کوپتر می رفتند. بلافاصله فهمیدم دشمن بر روی اسکله مستقر است و نفر سوم از نیروهای دشمن است که به دست بچه های ما اسیر شده. نفر اسیر شده فرمانده آنها بود که پس از سؤالاتی که به زبان انگلیسی از او کردیم سوار هلی کوپتر شد و هلی کوپترها سریعاً از منطقه دور شدند. ما مطمئن بودیم نفرات دشمن که روی اسکله بودند به مرکز خبر داده و احتمال آنکه هواپیماهای جنگی آنها به منطقه اعزام شود زیاد است. بنابراین هلی کوپترها باید سریعاً از منطقه دور می شدند که این کار را هم کردند. مدت زیادی نگذشته بود که ناگهان متوجه شدیم دو فروند میگ عراقی به منطقه وارد شدند و سریعاً در مسیری که هلی کوپترها رفته بودند قرار گرفتند ولی خوشبختانه هلی کوپترها توانسته بودن از منطقه خارج شوند بنابراین میگها سریعاً بازگشته و به پرواز به فراز اسکله پرداختند. تعداد عراقی هایی که بر روی اسکله بودند بیست نفر بود. تجهیزات آنها عبارت بود از سه قبضه تیربار کالیبر 50، سه قبضه آر پی جی، یازده قبضه کلاشینکف و نوزده عدد موشک زمین به هوا، ما این اطلاعات را ازفرمانده آنها که در مرحله اول به اسارت ما در آمد در اختیار داشتیم. عراقی ها با دیدن میگ های خود روحیه تازه ای گرفتند و شروع به تیراندازی به طرف ما کردند. فاصله ما با آنها حدود 200 متر بود. سلاح های ما مختصر بود و با مهمات ناچیزی که در اختیار داشتیم باید صرفه جویی می کردیم ولی آنها با داشتن مهمات زیاد در تیراندازی به طرف ما مشکلی نداشتند. تیراندازی ما به طور متناوب بود تا اینکه رحمان الفتی دستور شلیک آرپی جی را صادر کرد و (شهید) مسعود حسینی این کار را انجام داد ولی به هدف اصابت ننمود. موشک بعدی را من شلیک کردم که به هدف خورد و یکی از عراقی ها را از پا درآورد و همین باعث شد تا پارچه سفیدی را به عنوان تسلیم بلند کنند. با صدای بلند آنها را صدا زدیم، یک نفر که زیر پیراهنی سفیدش را بر سر اسلحه زده بود جلو آمد و به دنبال او نفرات دیگر به طرف ما آمدند. نُه نفر بودند و با اطلاعاتی که از آنها کسب کردیم، فرمانده آنها درست گفته بود. تعداد کل عراقی ها بیست نفر بود که فرمانده آنها دستگیر شد و با هلی کوپتر او را منتقل کردند، یک نفر هم که از پا درآمد، نُه نفر هم که خود را تسلیم کردند، پس باقی می ماند نُه نفر دیگر که هنوز مقاومت می کردند. هوا کم کم تاریک می شد و پیشروی به علت وجود لوله ها و موانع روی اسکله و همین طور محدودیت دید میسر نبود. حرف های اسرای عراقی و تلاش های ما برای بیرون کشیدن بقیه آنها به جایی نرسید. بدین ترتیب عملیات باید متوقف می شد و در انتظار صبح می ماندیم. به عراقی ها از جیره غذایی خودمان دادیم و منتظر شدیم تا صبح بقیه اسکله را پاکسازی کنیم. اما هلی کوپترها پس از آنکه به بوشهر می رسیدند برای ما تقاضای کمک می کردند و ناوچه پیکان مأمور رساندن کمک، مهمات و غذا شد. با رسیدن پیکان شادی زایدالوصفی همه ما را فرا گرفت. اسیران عراقی را تحویل پیکان دادیم و غذا و مهمات را از ناوچه تحویل گرفتیم و منتظر صبح شدیم. با پیکان هماهنگی شد قبل از طلوع آفتاب از اسکله جدا شود و با آتش توپخانه ما را پشتیبانی کند تا بتوانیم زیر پوشش آتش ناوچه حرکت کنیم و بقیه عراقی ها را دستگیر نماییم. سپیده صبح دمید ولی پیکان به جای پشتیبانی ما ناگهان به طرف دریا حرکت کرد. این کار پیکان برای ما تعجب آور بود ولی بعداً فهمیدیم که با حضور ناوچه های عراقی در نزدیکی اسکله پیکان برای نابودی آنها حرکت کرده است. درگیری بین ناوچه ها شروع شد و با توپخانه یکدیگر را مورد حمله قرار دادند و از آنجایی که اکثر گلوله ها رسام بود، رؤیت آنها به سادگی انجام می گرفت. پیکان در مدت کوتاهی سه فروند از ناوچه های دشمن را غرق کرد و ما منتظر بازگشت آن بودیم. در دور دست افق دریایی پیکان را می دیدیم که با شهامت می جنگد و به مقابله با ناوچه های دشمن ادامه می دهد. ناگهان انفجار شدیدی شنیده شد و متعاقب آن دود غلیظی اطراف پیکان را فرا گرفت. احتمال آنکه این دود متعلق به موشک شلیک شده پیکان باشد بعید بود. باور کردن اینکه پیکان مورد هدف قرار گرفته باشد نیز برایمان مشکل. در همین اثنا بود که پیکان از میان دودها بیرون آمد و با سرعت هرچه تمامتر به طرف اسکله حرکت کرد. با چسبیدن ناوچه به اسکله به طرف آن دویدیم. چند نفر زخمی بودند و یکی از بچه ها دستش شکسته بود. دودی که ما آن را دیده بودیم متعلق به یکی از موشک های عراقی بود که قبل از آنکه پیکان را مورد هدف قرار دهد با توپ پیکان منفجر شده بود. در همین اوضاع و احوال پیکان با پایگاه تماس گرفته و تقاضای هواپیمای جنگی کرده بود که جنگنده ها هم به موقع رسیدند و با بمباران هدف ها تعدادی از ناوچه های عراقی را غرق کردند. جنگنده ها بعد از اتمام مأموریت به پایگاه بازگشتند و پیکان در کنار ما پهلو گرفت. در این موقع شیئی که دودکنان به طرف اسکله می آمد توجه ما را به خود جلب کرد. اول فکر کردیم فانتومی است که سقوط کرده ولی هنگامی که به یکی از پایه های اسکله برخورد کرد و منفجر شد، ماهیت آن شخص گردید. پیشروی ما در روی اسکله باید شروع می شد. 4 نفر تکاور بودیم که دو نفر دو نفر همدیگر را پشتیبانی کرده تا به محل دشمن رسیدیم. جنازه یکی از عراقی ها به همراه اسلحه اش روی زمین افتاده بوده و سلاح های زیاد دیگری به طور پراکنده به چشم می خورد. معلوم بود که عراقی ها فرار کرده اند اما چگونه، نمی دانستیم. شاید یکی از ناوچه های عراقی شب در کنار اسکله پهلو گرفته بود و نُه نفر عراقی را از صحنه خارج کرده بود. برای تخریب اسکله از مهمات خود آنها استفاده کردیم و پس از پاکسازی اسکله و تخلیه مهمات بر روی ناوچه از بوشهر به پیکان ابلاغ شد تا بازگشت خود را آغاز کند. ساعت حدود 12 ظهر بود که ما از اسکله جدا شدیم. تصمیم گرفتم پیش عراقی ها بروم و با آنها کمی صحبت کنم. در آشپزخانه دریچه کوچکی بود که به باشگاه افسران باز می شد و از آنجا می توانستم با اسرا صحبت کنم. عراقی ها تا مرا دیدند خوشحال شدند چون روز قبل آنها را اسیر کرده بودیم و خیلی به آنها رسیده بودیم. از من سیگار خواستند ولی نگهبان گفت: این کار را انجام ندهم چون ممکن است آتش سوزی راه بیندازند. گفتم: تا سیگارشان تمام نشده از پیش آنها نمی روم. 4 نخ سیگار داشتم، یکی را برای خودم برداشتم و سه تا را هم به آنها دادم. سیگارم هنوز تمام نشده بود که صدای مهیبی به گوش رسید و متعاقب آن موج انفجار شدید مرا از دریچه به داخل باشگاه فشار داد. دود غلیظی سراسر آشپزخانه را فرا گرفت. احساس کردم آخرین لحظه زندگی ام است. از آشپزخانه زدم بیرون. خیلی ها سروصورتشان خونی شده و زخمی هم زیاد داشتیم. کشتی صدمه دیده بود و هر کس دنبال چیزی می گشت. دنبال لایف ژاکت گشتم ولی نتوانستم پیدا کنم. در این موقع آژیر ترک ناو زده شد و آنهایی که زنده بودند و قادر به شنا کردن، داخل آب پریدند. آنچه اتفاق افتاد، موشکی بود که به ناوچه اصابت کرده بود. دو نفر از تکاوران با سلاح سبک تیراندازی می کردند ولی موشک بعدی هم از راه رسید و به پل فرماندهی اصابت کرد. در فاصله یکی دو دقیقه ناوچه به داخل آب فرو رفت و پیکان با همه قهرمانی اش غرق شد. بچه هایی که لایف ژاکت داشتند در روی آب شناور بودند و همین باعث شد ترکش های موشک دوم تعدادی از آنها را در سطح آب به شهادت برساند. بعضی هم بر اثر موج انفجار زیر آب رفتند و بیهوش شدند. از دو قایق نجات ناوچه یکی پنجر بود و یکی سالم. تعدادی به قایق پنچر چسبیده بودند و قایق سالم را هم باد می برد. حال من به نسبت خوب بود. با یک نفر از اسرای عراقی که سالم مانده بود به طرف قایق شنا کردیم. نفر عراقی اول به قایق رسید و بعد من و بعد هم نفر سوم. آوار شدیم و شروع کردیم به پارو زدن به طرف بچه ها ولی باد مانع پارو زدن بود، قایق نجات هم طوری ساخته شده که مشکل است آن را در جهت مخالف جریان باد به حرکت درآورد. خلاصه نتوانستیم به بچه ها نزدیک شویم. نفر عراقی به طرف یکی از مجروحان عراقی رفت تا او را نجات دهد و همزمان، جریان باد ما را از آن دو نفر جدا کرد. بدین ترتیب من و یک نفر دیگر در قایق سالم ماندیم. لحظات به کندی می گذشت تا اینکه ناگهان چشم مان به یکی از ناوچه های عراقی افتاد که به ما نزدیک می شد چون قایق مان سالم بود و از مسافت دور دیده می شد، خیلی ناراحت شدیم و خود را اسیر یافتیم ولی ناوچه عراقی دور زد و از ما دور شد و هنگامی که صدای فانتوم شنیده شد علت این عکس العمل ناوچه عراقی برایمان روشن گردید. فانتوم روی ناوچه عراقی شیرجه کرد ولی راکت شلیک شده به ناوچه اصابت نکرد. فانتوم با دور زدن و عبور از بالای سر ما حمله دوم را انجام داد و راکت دوم ناوچه را به آتش کشید و لحظاتی بعد با انفجاری شدید به قعر دریا فرو رفت. مزدوران بعثی باز هم دست بردار نبودند و ناوچه دیگری را وارد صحنه نبرد کردند که این ناوچه هم با اولین موشک یکی از فانتوم ها به آتش کشیده شد و با سرعت به طرف جزیره بوبیان حرکت کرد ولی در حال حرکت منفجر شد. 2 ساعت از غرق شدن ناوچه پیکان می گذشت که هلی کوپترهای خودی از دور نمایان شدند و چون قایق نجات ما سالم بود اول ما را دیدند و به طرف ما آمدند. با اشاره دست به آنها فهماندیم که به سوی زخمی ها بروند و اول آنها را نجات دهند. هلی کوپترها به طرف قایق دوم رفتند و شروع به جمع آوری زخمی ها کردند. ما آخرین نفراتی بودیم که جمع آوری شدیم. هوا کم کم تاریک می شد که به منطقه رسیدیم و ما را تخلیه کردند. *