Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 179710
تاریخ انتشار : 19 شهریور 1394 0:0
تعداد مشاهدات : 165

عاشق مردم ایران شده ام

وقینا گردشگر آلمانی
به گزارش سرویس فرهنگی فردا، مجله همشهری جوان گفتگویی با دو گردشگر آلمانی که برای پژوهش درباره هنر معاصر ایران به کشورمان سفر کرده اند ترتیب داده است. خلاصه ای از آن را می توانید در ادامه بخوانید. به گزارش سرویس فرهنگی فردا، مجله همشهری جوان گفتگویی با دو گردشگر آلمانی که برای پژوهش درباره هنر معاصر ایران به کشورمان سفر کرده اند ترتیب داده است. خلاصه ای از آن را می توانید در ادامه بخوانید. Verenaو lisa دو دختر ۲۷ساله آلمانی هستند که در دانشگاه برلین هنر معاصر می خوانند. هر دو برای اولین بار است که به ایران می آیند. لیزا در معرفی خودش می گوید کنجکاو و ولخرج است، اما ورنا که تلفظ آلمانی اش می شود وقینا کمی محتاط تراست. با آنها در روز آخر سفرشان به ایران در دربند قرار می گذاریم. می گویند دوست داشتند به آنجا بروند تا بتوانند از بالای کوه تهران را ببینند. حالا تهران از آن بالا چه شکلی است؟ وقینا جواب می دهد: «از بزرگ بودن تهران خیلی تعجب کردم، اصلا فکر نمی کردم تهرانی که ما در این دو هفته گشته ایم، این همه وسعت داشته باشد.» لیزا و وقینا اصلا روحیه جدی و خشكی که ما از آلمانی ها توقع داشتیم را ندارند. وقتی راجع به تصوراتشان از ایران قبل از سفرشان صحبت می کنیم با کلماتی که بیشتر شبیه یکسری خخخ و یکسری س و ش پشت سر هم است، صحبت می کنند و بعد سرخوشانه می زنند زیر خنده. آنها آمده اند که راجع به هنر معاصر در ایران تحقیق کنند و شاید همین مساله باعث شده تنها حسرتشان از سفر به ایران شکل بگیرد: «به خاطر فشردگی برنامه ها و کمبود زمان فرصت نکردیم به برج میلاد برویم و تهران را از آنجا تماشا کنیم.» چی شد که تصمیم گرفتید به ایران سفر کنید؟ لیزا : من همیشه مجذوب کشورهایی بودم که تاریخچه هنری قابل توجهی دارند به همین دلیل هم به هند و اندونزی و چند کشور دیگر سفر کرده ام . در این بین تنها کشوری که می ماند، ایران بود. اگر در آمدن به اینجا تعلل کردم به این دلیل بود که از این منطقه تصویر متفاوتی ارائه شده بود. قبل از سفر من، یکی از دوستانم به اینجا آمده بود و وقتی به آلمان برگشت گفت حتما باید ایران را ببینی چون مردمش خیلی مهربان و مهمان نواز هستند. من سریع و بدون هیچ وقفه ای مقدمات سفر را آماده کردم و وقتی تصمیمم را با وقینا در میان گذاشتم به نظرش خیلی هیجان انگیز آمد و قبول کرد. خانواده من و دوستانم موقع بدرقه ام می گفتند مراقب داعشی ها باشید. ما می خندیدیم و می گفتیم داعش در سوریه است، نگران نباشید. البته شما هم همین طور فکر می کنید. مثلا وقتی حرف آلمان می شود می گویید اروپا و وقتی حرف اتریش و فرانسه هم می شود باز می گویید اروپا یا غربی ها. شما هم تفاوتش را خیلی جاها نمی دانید. آنها این منطقه را به چند علت امن نمی دانستند اما اطلاعاتشان کافی نبود و این هم به خاطر بسته بودن ارتباطات این کشورهاست. وقتی در اروپا حرف از حجاب زنان مسلمان می شود همه فکر می کنند آنها جایگاه اجتماعی پایینی دارند در صورتی که وقتی نگاه می کنی می بینی این قضاوت درست و عادلانه‎ای نیست. قبل از سفرم به اینجا فکر می کردم زنان ایرانی در خیلی از جاها حق تصمیم گیری ندارند. وقتی به ایران آمدم فهمیدم که تنها به نظر می رسد که در اینجا زنان محدود هستند در حالی که به نوبه خود بسیار هم موفق اند. زنان آزادی دارند و تنها تفاوتشان نوع پوشش آنهاست که آن هم به دلیل اعتقادات دینی است. وقینا عکس العمل خانواده تو چه بود؟ وقینا : مادر من به طور کلی زن محتاطی است. اما در مقابل پدرم با یک لحن جدی به من گفت ازت متنفرم. وقتی گفتم چرا گفت برای اینکه داری تنهایی به ایران می روی. او عاشق سفر کردن است و خیلی چیزهای خوبی راجع به ایران شنیده بود و به همین دلیل مشکل زیادی با خانواده ام نداشتم. او حتی به من گفته است که چند سی دی آهنگ های ایرانی برایش سوغاتی ببرم. وقتی به کشورتان برگردید و به دیدن عکس های سفر و مرور خاطراتتان مشغول شوید دلتان برای چه چیزی تنگ می شود؟ لیزا: من دلم برای مردم صادق و علاقه مند ایران تنگ می شود. مردم علاقه مند به توریستی که ارتباطشان از راه نادرستی نبود و همیشه بهترین فاصله را با ما رعایت می کردند. مردم به ما نزدیک می شدند و با ما صحبت می کردند و وقتی می دیدند که ما عجله داریم با در شرایط مناسب گفتگو نیستیم می گفتند مزاحمتان نمی شویم و خداحافظی می کردند. اما مردم ایران همیشه خودشان را با اروپایی ها مقایسه می کنند. همیشه می گویند کارهایی که ما می کنیم در خارج از کشور اتفاق نمی افتند. لیزا: واقعا؟ باورم نمی شود! ولی من باید بگویم که فرهنگ ایرانی خیلی زنده است. چون من می بینم تمام ایرانی هایی که در خارج از کشور زندگی می کنند هنوز هم با گذشت سال های زیاد دوری از کشورشان فارسی صحبت می کنند و هنوز غذاهای ایرانی می خورند. بیشتر آنها به ایران بر می گردند و بقیه هم حتما به کشورشان سر می زنند. این نشان دهنده فرهنگ قوی و بالای ایران و ایرانی است. این ایرانی که من دیدم همه اش جزء فرهنگ بزرگ ایرانی است. حتی رانندگی اش هم یک سبک و فرهنگ است و نمی توان آنها را از ایران جدا کرد. شما ایرانی ها از خیلی جهات از اروپایی ها پیشگام تر هستید و این برای من خیلی جذاب است. وقینا : وقتی یکبار با مترو به بازار بزرگ تهران رفتیم حرف های مردم را نمی فهمیدیم آنها هم همین طور، اما با نگاه کردن حس همدیگر را می فهمیدیم. آنها خیلی با همدیگر مهربان هستند. به ما لبخند می زدند . به همدیگر کمک می‎کردند. یک خانمی نیاز به دستمال کاغذی داشت . دیگری به او داد. یک نفر دیگر بلند شد و جایش را به یک مادر و بچه داد. به دلیل اینکه آنها زیاد صحبت می کنند، با هم مراوده دارند و همدیگر را درک می کنند. این چیزی است که من را مجذوب ایران کرد. من نمی گویم تنها عاشق آثار تاریخی ایران شدم، بلکه می گویم که عاشق مردم شدم. در شهرهای بزرگ آلمان مردم خیلی با هم در ارتباط نیستند. آنها در یک خانه زندگی می کنند اما با هم زندگی نمی کنند. من هیچ کدام از همسایه هایم را نمی شناسم. حتی در خوابگاه دانشگاه که پنج نفر بودیم و آشپزخانه و سرویس مشترک داشتیم هر وقت کسی کاری در آشپزخانه داشت صبر می کردیم کارش تمام شود که با هم رو به رو نشویم . ما با غریبه ها حرف نمی زدیم. شنیده ایم شما گیاه خوار هستید. با این وضعیت وقتی با غذاهای پرگوشت ما رو به رو شدید چه واکنشی داشتید؟ لیزا: واقعا سخت بود. ما تقریبا خیلی مراقب بودیم که گرسنه مان نشود اما کسی که مهمانش بودیم واقعا به ما لطف داشت و برای ما انواع غذاهایی را که می توانست با سبزیجات بپزد درست می کرد. البته من چلوکباب ایرانی هم خوردم. یکبار یکی از دوستانمان ما را برای دیدن گالری های خانه هنرمندان برد و به ما پیشنهاد کرد که به رستوران گیاهی آنجا برویم. تا قبل از آن روز هیچ ایده ای راجع به چلوکباب نداشتم. اما بعد از آن روز می توانم ادعا کنم که یکبار چیزی شبیه چلووکباب البته با سویا و نه گوشت خورده ام. آخر ما تعریف کباب های ایران را خیلی شنیده ایم. درکشور شما مردم به هم دروغ می گویند؟ لیزا: اوه... خدای من! دروغ مسأله اجتماعی و ملی یک جامعه نیست. یک مسأله بشری است و در همه جای دنیا وجود دارد. حتی در کشور های اروپایی ممکن است بیشتر هم باشد. من در این مدت در ایران بسیار احساس امنیت کردم. به عنوان یک دختر در خیابان های تهران، اصفهان، شیراز و شهرهایی که رفتم اذیت نشدم. من فکر می کنم مردم ایران خیلی راستگو هستند. این را وقتی فهمیدم که وقتی بعضی سعی در گران فروختن چیزی داشتند افرادی آمدند و مانع شدند یا در جای دیگری وقتی می پرسیدیم واقعا قیمتش همین است؟ آنها می گفتند مشکلی نیست کمتر بدهید. اینجا از توریست ها دزدی نمی کنند، چیزی که در اروپا اتفاق می افتد. اینجا هوای توریست ها را دارند و به آنها کمک می کنند. وقتی تاکسی می گیری و می بینند توریست هستی اغلب کرایه تاکسی نمی گیرند. یکی دو بار هم از راننده ها و فروشنده ها شنیدم که گفتند ما با هم، هم نژاد هستیم. دوستی که همراهمان بود برایمان ترجمه کرد. آنها می گفتند ما هر دو آریایی هستیم. مردم ایران واقعا مردم درستی هستند. منبع : مجله همشهری جوان * منبع: خبرگزاری فردانیوز، پنجشنبه 19 شهریور 1394