Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 180509
تاریخ انتشار : 30 آبان 1394 0:0
تعداد مشاهدات : 23

از ایجاد قصابی و قبرستان برای مسلمانان در برزیل تا اولین سمپوزیم آیات شیطانی

خاطرات مبلغ پیشکسوت بین المللی حوزه (۱)
گفتگو: مرتضی سعیدی نجفی حوزه/ پلیس برزیل اسلحه را روی سر گذاشت و گفت بلند شو! ولی من به غذا خوردن ادامه دادم. دوباره گفت بلند شو، ولی من با آرامش قاشق بعدی را در دهانم گذاشتم ... حجت الاسلام و المسلمین سید محمد تقی طباطبایی تبریزی یکی از مبلغان پیشکسوت و بین المللی حوزه است که بیش از سی سال به تبلیغ معارف دینی در کشورهای مختلف پرداخته، وی که تجربه تبلیغ در چهار قاره به زبان های فارسی، عربی، آذری، انگلیسی، پرتغالی و آلمانی را دارد، در گفتگو با سرویس بین الملل خبرگزاری «حوزه» خاطرات و تجربیات خود را به تفصیل بیان کرده است. بخش نخست این گفتگو را در ذیل می خوانید. * لطفا ابتدا مختصری درباره سابقه تحصیلی و تبلیغی تان بفرمایید. سید محمد تقی طباطبایی مشهور به تبریزی متولد سال 1320 شمسی هستم. اصلیت ما تبریزی بوده، پدرم متولد تبریز و من متولد نجف هستم. پدرم حدود 110 سال پیش در سن 20 سالگی برای تحصیل علم به نجف مهاجرت کرد، در آنجا ازدواج کرد و ما آنجا متولد شدیم. به همین دلیل زبان عربی را کامل یاد گرفتم. بعد زبان مادری مان یعنی فارسی و آذری را نیزیاد گرفتم. البته از کلاس پنجم ابتدایی نیز یادگیری زبان انگلیسی پرداختم. زندگی در عراق ادامه داشت تا اینکه در سال 1354 شمسی از عراق اخراج شدیم. البته بعد از سقوط صدام، سه بار برای زیارت مشرف شده ام. در سال 1962 میلادی یعنی حدود 53 سال قبل  از کلیه الفقه مرحوم مظفر لیسانس گرفتم. * یادگیری زبان انگلیسی بر حسب علاقه بود یا برنامه مدرسه؟ علامه مظفر مدرسه منتدی النشر داشت و از نوجوانی و کودکی افراد را تربیت می کرد تا به کلیة الفقه برسند. همان برنامه های دولتی در مدرسه اجرا می شد اما نسبت به نماز، اخلاق و همچنین آموزه های دینی تاکید ویژه ای داشت. ما هم همین مسیر را طی کردیم. یکبار بازرس آموزش و پرورش عراق به نام احمد امین که یک شیعه ناب بود و کتاب التکامل فی الاسلام را نوشته به مدرسه ما آمد؛ ایشان گفت: می دانید ما چرا زبان انگلیسی می خوانیم؟ ما عاشق چشم و ابروی آنها نیستیم. بلکه انگلیسی می خوانیم تا بفهمیم برای ما چه خواب هایی دیده اند؟! این جمله تا الان در گوش من طنین افکن شده و انگیزه ای گردید تا انگلیسی را خوب بخوانم. * زبان انگلیسی در حوزه نجف هم تدریس می شد؟ در کلیة الفقه بله اما در حوزه هرگز. در کلیة الفقه ما همزمان درس های حوزه هم داشتیم. 10 سال در درس فقه و اصول آیت الله خویی شرکت کردم. درس حضرت امام(ره) را هم از سال 50 تا 54 نوشتم. حضرت امام حکومت اسلامی و ولایت فقیه را به زبان فارسی می گفتند. در سال 52 آقای دعایی جزوه ای حدود 150 صفحه ای آورده و گفت که امام(ره) مایل هستند این جزوه ترجمه شود. گفتم: باشد، لذا بیست روز طول کشید تا آن را به زبان عربی ترجمه کردم. شاید خود امام(ره) هم اطلاع نداشت که من با زبان عربی آشنا هستم. چاپ اول در نجف بود، اما چاپ دوم را آقای دعایی به بیروت برد و از طریق آنجا در کشورهای عربی پخش شد. * با چه اسمی؟ به اسم «ولایة الفقیه أو حکومة الإسلامیة». * از کلیة الفقه بگویید. فعالیت آن در سال 1958 میلادی آغاز و ما اولین گروهی بودیم که از این دانشکده فارغ التحصیل شدیم. * چه رشته‌ای؟ رشته علوم اسلامی؛ فقه ،اصول، منطق و این گونه مباحث. * تاسیس کلیة الفقه در نجف چه واکنش‌هایی داشت؟ حوزوی‌ها چندان تأیید نمی‌کردند. البته مخالفت صریح نبود. آرزوی علامه مظفر این بود که در کلیه الفقه افراد بافضل تربیت شوند، در دانشکده، انگلیسی، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی تدریس می شد و اساتید دانشگاه از بغداد می‌آمدند. دو ساعت روان‌شناسی، دو ساعت جامعه شناسی و درس های دیگر. حتی روز جمعه هم می‌آمدند؛ چون برخی اساتید جمعه ها فرصت داشته لذا سه شنبه ها تعطیل شد. * آیا هدف علامه مظفر بود که این دانشکده جایگزین حوزه بشود؟ نه جایگزین که نمی‌شود. خودش هم می‌دانست. ولی باعث می شود علاوه بر دوروس حوزوی با دروس علمی روانشناسی و. زبان های خارجی آشنا شوند. به عبارت دیگر افرادی را تربیت کنند که برای تبلیغ مناسب باشند، من که تبلیغ می رفتم، طلاب می گفتند تو طلبه هستی و درست نیست منبر بروی. پدرم هم می گفت: در نجف می‌گویند منبر رفتن عیب است ولی در ایران اگر پیش نماز یا عالم منبر نرود به او می‌گویند نقص دارد. * پس مردم عراق باید مسائل دینی‌شان را از کجا تأمین کردند؟ لذا به قول مرحوم شهید صدر نجف مرکز علم و دانش اهل‌بیت(ع) است با این حال مردم نجف نمی‌دانند کگه نقش یک روحانی و طلبه در جامعه چیست؟! برای این که بین طلبه‌ها ومردم تماسی نیست. البته در گذشته طلاب حوزه علمیه نجف اکثراً ایرانی بودند و از هر روستا و شهرستانی آن جا بودند. مراجع نجف هم اکثراً از بچه‌های روستایی هستند که چهل و یا پنجاه سال درس خواندند و مرجع تقلید شدند. * شنیده ام درس‌های زیادی نیزبه زبان فارسی بود. همه درس‌ها به زبان فارسی بود به استثناء آیت‌الله خویی. آیت‌الله خویی پنجاه سال به زبان عربی درس گفتند. البته عربی کتابی، نه عربی محلی. چون عربی کتابی را همه می‌توانند بفهمند، این هم بدین معنا نبود که هر عرب زبانی پای منبر آیت‌الله خویی بیاید و بتواند بفهمد. مثل درس هندسه یا پزشکی، یعنی اگر من هم بروم در کلاس پزشکی، متوجه نمی‌شوم. *فعالیت های تبلیغی تان از چه زمانی شروع شد؟ در ایام جوانی، برای تبلیغ ماه مبارک رمضان به کرکوک می رفتم. آنجا با شیعیان ترک زبان(ترکی استانبولی) ارتباط داشتم، یک سفر نیز به شهر گَرنِه در استان بصره رفتم که محل اتصال دجله و فرات است. از وقتی هم که به ایران آمدم در متن تظاهرات بودم. شبها بعد از نماز آیت الله مرعشی نجفی در خیابان چهارمردان می رفتیم و شعار مرگ بر شاه سر می دادیم. یادم می آید در تظاهرات ها با ماموران می آمدند و جوان ها را می گرفتند. حتی در این تظاهرات ها بچه دوساله ام را نیز با خود می بردم. * سفر به برزیل اولین سفر خارج از کشور من در سال 1362 بود. به گفته آقای نوراللهیان جزء اولین مبلغان شیعه بودم که به آنجا میرفتم. جریان سفر ما این بود که تعدادی از لبنانی ها برای شرکت در مراسم های مربوط به 22 بهمن به ایران دعوت شدند و درخواست کردند که روحانی می خواهیم. لبنانی ها از 120 سال پیش فرزندانشان را برای تجارت به برزیل می فرستادند. یکی از دلایل آبادانی لبنان هم پول مهاجرین است. گفته می شود تعداد لبنانی ها در خاک این کشور، 4 میلیون نفر و در خارج از لبنان بیش از 8 میلیون نفر است. سابقه ورود اسلام هم به همین مهاجرین بازمی گردد. والا بومی ها مسلمان نبودند. * انجمن اسلامی سائوپائولو اولین شهری که به آن رفتم سائوپائولو بود که صنعتی بود و از شهرهای معروف برزیل می باشد. مسلمانان این شهر انجمن اسلامی داشتند و خانه یکی از تجار محل انجمن بود. لذا در آنجا اسکان یافتم. در انجمن نماز جماعت و یا برنامه مذهبی برگزار شد فقط اسم آن انجمن اسلامی بود، به عبارت دیگر برخی مسلمانان آخر شب و بعد از پایان کار روزانه خود به انجمن آمده و دور هم می نشستند و با هم گفت و گو می کردند، بنابرانی وقتی دیدم شیعه هستند و به پنج و یا شش نسل رسیده بودند حتی بعضی شیعیان بعد از گذشت سالیان دراز مسیحی شده بودند به عنوان مثال کشیشی صحبت می کردم که می گفت: می گویند اجدادم مسلمان بوده اند!! بنابراین برای شورع تبلیغ دین و معارف اهل بیت(ع) از مباحثی مانند طهارت، وضو، نماز و حجاب شروع کردم. تلاش کردم تا در مباحث زندگی روزمره نیز آداب معاشرت اسلامی و اخلاق دینی و مطابق با معارف اهل بیت(ع) به آنها آموزش دهم. * ایجاد قصابی اسلامی در خصوص مواد غذایی آنها هم باید عرض کنم گوشت آنها ذبح شرعی نداشت، البته اطلاعی هم از نحوه ذبح گوشت های حلال و ... هم نداشتند لذا به من گفتند که گوشت را چه کار کنیم؟ گفتم برای تان یک قصابی دایر می کنم. یعنی وقتی آنها را از چیزی منعی کردم، باید جایگزینی نیز معرفی می کردم چون نمی شود گفت گوشت نخورید؛ یا فقط ماهی بخورید و یا خودتان مرغ را ذبح کنید. به کشتارگاه رفتم و گفتم هر روز دو عدد گاو کنار بگذارید، قصاب ما می آید و آنها ذبح می کند، البته ادامه کار مثل تکه کردن و شستن با کشتارگاه باشد. چون با آب فشار قوی می شستند و طاهر می شد. در ادامه برای قصاب نیز مغازه گرفتیم و بعد به مردم گفتیم بفرمایید؛ ذبح شرعی آماده است. به قصاب هم گفتم نرخ معادل بازار یا کمی ارزان تر بفروشد بعدها به این دلیل شیعیان و حتی اهل سنت برای خرید گوشت حلال چندین قصابی شیعه با ذبح شرعی ایجاد شد. * طبیعتا اهل تسنن هم از این قصابی استقبال کردند؟ بله اهل تسنن و شیعه استفاده می کردند. اهل تسنن در مجالس ما هم شرکت می کردند. ما هم فقط درباره اهل بیت(ع) صحبت می کردیم. * در آن زمان شیعیان مسجد داشتند؟ نه. بعدا مسجد شیعیان ساخته شد به عبارت دیگر وقتی بنا شد برای شیعیان مسجد ساخته شود، زمینی به مساحت دو هزار متر مربع در مرکز شهر توسط جمهوری اسلامی خریداری شود و در آن مرجه شیعیان بنا گردید بعد از مدتی به ایران برگشتم و خانواده را نیز همراه خودم برده و منزلی را برای زندگی کرایه کردم. برای جلسات به انجمن می رفتم و خانواده را هم می بردم؛ جلسات مردانه و زنانه بود. محتوای جلسه صحبت های مذهبی و تعلیمات نماز، اخلاق، عقاید، حلال و حرام بود و تلاش کردم به بهترین شکل معارف اهل بیت(ع) را منتقل نمایم. * در طول هفته روزهای خاصی در انجمن جمع می شدید؟ نه، هرشب بود. نماز جماعت ظهر، مغرب و عشا هم بود. بعد از نماز نیز برنامه سخنرانی، پاسخ به سوالات و شبهات و آموزش احکام اسلامی تا پاسی از شب ادامه داشت. پذیرایی هم دست خودشان بود و چای و قهوه می دادند. *مسلمانان یا شیعیان در آن زمان چه تعدادی بودند؟ در آمار مسلمان اختلاف هست. مسلمانان در ده ها شهر این کشور پراکنده بودند. من در سائوپائولو که پرجمعیت ترین شهر است رفتم. در این شهر حدود 50 هزار مسلمان از این بیان و تقریبا 10 هزار شیعه وجود داشت.  این مسجد با نقشه و طراحی ایرانی و با کمک مالی از طرف رئیس جمهور وقت که مقام معظم رهبری بودند ساخته شد. مسجد در طول تقریبا دوسال و در اواخر اقامت چهار ساله من ساخته شد و نان آن را مسجد محمد رسول الله(ص) گذاشتند. * سفر به کوریتیبا بعد از حضور در سائوپائولو از آنجا به شهر کوریتیبا رفتم که 400 کیلومتر با سائوپائولو فاصله داشت. در آنجا مسجد ای ساخته شده بود که کشورهای ایران و عربستان و مغرب متول آن بودند. مسجد مذکور یک امام جمعه اهل مصر داشت. من نماز ظهر و عصر می خواندم و او مغرب وعشا. شب جمعه دعای هم کمیل داشتیم و روز جمعه در نماز جمعه حاضر می شدم. مدت ها به همین منوال گذشت تا روزی یکی از شیعیان پرسید چرا شما نماز جمعه را اقامه نمی کنید؟ گفتم فعلا ایشان هست. گفتند ما درست می کنیم. یک هفته پس از پایان نماز جمعه به او گفتند هفته بعد این سید نماز را اقامه می کند؛ یک هفته شما و یک هفته ایشان. در ابتدا قبول کرد اما قبل از اقامه نماز جمعه، مسجد توسط پلیس بسته شد، بعد هم دو روز بعد، از وزیر دادگستری دستور آمد که باید ظرف یک هفته از استان کوریتیبا خارج شوم. بنابراین به شهر مرزی فوز دی ایگواسو نقل مکان کردیم. * ایجاد قبرستان مسلمانان در کوریتیبا در کوریتیبا مسلمانان گورستان نداشتند و همراه با مسیحیان در مقبره های عمومی دفن می شدند، این کار از نظر مذهب ما جایز نیست. البته در سائوپائولو شیعه و سنی گورستان داشتند اما اینجا نه. من چند نفر را پیش شهردار کوریتیبا فرستادم و گفتم به او بگویید ما پنجاه سال است در این شهر زندگی می کنیم، یهودیان مقبره جداگانه دارند، مسیحیان هم دارند ولی ما نداریم. شهردار هم گفت تا الان کسی از من درخواست زمین نکرده، بعد از یک هفته زمینی 25 هزار متری به صورت رایگان در حاشیه شهر در اختیار ما قرار گرفت. زمین ناهموار بود و شهرداری آن را برای ما مسطح کرد. زمین نیاز به حفاظ، فنس، غسالخانه و خانه برای اسکان غسال داشت. غسال هم یک لبنانی بود که به او روش غسل را آموزش دادم. سدر و کافور هم از قم بردم. * سفر به فوز دی ایگواسو پس از دو سال اقامت در کوروتیبا راه اندازی گوشت حلال، مقبره و ترویج حجاب و نماز بین شیعیان، به فوز دی ایگواسو رفتم. این شهر بین برزیل، پاراگوئه و آرژانتین است و پرچم هرسه کشور در آن نصب شده، رفت و آمد برای خارجی ها هم بین این سه کشور آزاد است. مثلا شیعیان در پاراگوئه تجارت می کردند ولی اقامتشان در برزیل بود. من برنامه هایم را آغاز کردم. بنابراین برای عزاداری های ایام عاشورا حسینیه ای ایجاد کردم. * سفر معاون صدام یک روز اعلام کردند طاها یاسین رمضان معاون صدام قرار است به برزیل بیاید. من خیلی نگران شدم که برای چه می خواهد بیاید و شاید هم بخواهد در مسجد ما سخنرانی کند. ما به عده ای گفتیم کاری کنید که اصلا به این شهر نیاید. تلفن سفارت عراق در برزیل را پیدا کردیم و گفتیم تماس بگیرید بگویید اینجا نیاید. ده نفر مامور شدند با سفارت تماس بگیرند. آنها تماس گرفتند و به منشی سفارت گفتند شنیده ایم طاها یاسین رمضان میخواهد به شهر ما بیاید. او هم گفت بله درست است؛ اگر کاری در این زمینه دارید بگویید؟ آنها هم گفتند کاری نداریم فقط اگر بیاید او را می کشیم!! همین طور ده نفر پشت سر هم تماس گرفتند و اینطور گفتند. خلاصه با ترس و لرز و با هلی کوپتر آمد و از اماکن تفریحی دیدن کرد و رفت. چون هر مسئول بلندپایه ای که به برزیل می آمد بعد از ملاقات ها ، برای دیدن دو چیز به شهر فوز دی ایگواسو می آمد؛ یکی سد عظیم ایتایپو دیگری هم آبشارهای عظیم و دیدنی کاتاراتاس. خلاصه طاها یاسین رمضان برای بازدید از جاذبه های توریستی با هلی کوپتر آمد ولی وارد شهر نشد؛ سازمان امنیت آنجا می گفت اولین مسئولی است که وارد شهر نشد. بعد از این اتفاقات سفارت عراق از من شکایت کرد که چرا طباطبایی دارد نایب رییس جمهور ما را تهدید به قتل می کند؟! با اینکه من مستقیما هیچ کاری نکرده بودم. * سد ایتایپو و پرچم اسرائیل سد ایتایپو به قدری عظیم است که یک وزیر مخصوص دارد. برای دیدن آبشارها با خانواده رفتیم. از سد هم با دوستان بازدید کردیم. وزیر سد هم بود و توضیح می داد و دوستان ترجمه می کردند. البته خودم هم چیزهایی متوجه می شدم. به علت معاشرت چهارساله مقداری پرتغالی یاد گرفته بودم. وقتی از سد ایتایپو بازدید می کردیم در جایی پرچم کشورهای مختلف جهان در قاب های شیشه ای نصب شده بود از جمله پرچم رژیم اسرائیل. من از همراهان درخواست ماژیک کردم، بعد روی پرچم اسرائیل ضربدر کشیدم. یک پلیس زن آمد و گفت چرا اینکار را کردی؟! گفتم ما در حال جنگ هستیم!! این قضیه مربوط به سال 1362 شمسی است و در آن زمان اسرائیل جنوب لبنان را گرفته بود. * جلوگیری از حضور مزدوران صدام در مسجد قبل از جریان طاها یاسین رمضان هم جریان دیگری بود که سید موسی موسوی از نوادگان آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی که متاسفانه مزدور صدام بود به شهر فوز دی ایگواسو آمده بود. با دو نفر از اساتید دانشگاه بغداد در هتل بودند. به یکی از دوستان گفتم از انجمن به هتل زنگ بزن و با اینها صحبت کن که به مسجد ما نیایند چون سخنرانی می کنند و ناسزا میگویند و قطعا دوستان ما با آنها برخورد خواهند کرد پس بهتر است خودشان نیایند. یکی از دوستان ما و شیعیان خوب زنگ زد و گفت: من هم مثل شما نژاد عربی دارم و خیلی از آمدنتان خوشحالم و آرزو دارم شما را ببینم ولی یک شرور ایرانی به نام طباطبایی اینجا هست که نمی دانم خودش و یارانش چه بلایی بر سر شما بیاورد!! من نگرانم که اگر به مسجد ما بیایید آسیب ببینید و نصیحت می کنم که نیایید. او با آنها تلفنی صحبت می کرد و من هم گوش می دادم و میخندیدم. فردای آن روز جمعه بود و ما نماز جمعه داشتیم آنها پذیرفتند و نیامدند و به بوینس آیرس در آرژانتین رفتند. آن زمان آقای ربانی آنجا بود من هم به مرکزشان رفته بودم. من دوستانی در آنجا داشتم به آنها زنگ زدم و گفتم این افراد می خواهند به مسجد التوحید بیایند و نگذارید بیایند و آنها هم مقاومت کردند و این افراد مجبور شدند به عراق بازگردند. * دستگیری به جرم اخلال در سفر معاون صدام جریان طاها یاسین رمضان سبب شد سفارت عراق از ما شکایت کند و فردای آن روز موقع افطار که شب هفدهم ماه رمضان بود پلیس به زور وارد خانه ما شد، فکر کردم دزد هستند، چون با اسلحه و لباس شخصی آمدند. سرکرده شان داخل آمد و گفت طباطبایی کجاست؟ گفتم او چکار داری؟ پلیس دیگری من را شناخت و گفت خودش است. پلیس به من گفت بلند شو! ؛ اسلحه را روی سرم گذاشت. اما من به غذا خوردن ادامه دادم. دوباره گفت بلند شو ولی من با آرامش قاشق بعدی را در دهانم گذاشتم. قاشق سوم را هم برداشتم و گفتم باشه الان بلند می شوم. بعد چون با دشداشه بودم می خواستم بروم در اتاق و لباس رسمی بپوشم. اما اجازه ندادند؛ با اینکه اتاق ها را گشته بودند و یک چاقو هم پیدا نکرده بودند. همراه با پلیس سوار ماشین شده، به پلیس فدرال که با پایتخت مرتبط است رفتیم. بعد از نیم ساعت هم دوستانم آمدند و گفتند ما وکیل می گیریم و نمی گذاریم. * پنج شب در زندان فدرال چند ساعت بود که روی صندلی نشسته بودم و خسته شده بودم. گفتم جایی برای استراحت به من دهید. لذا من را به زیر زمین ساختمان بردند که در آنجا چند سلول بود؛ یک راهرو هم داشت که گفتم در همین راهرو می مانم. آن شب را به سر کردم و چهار شب دیگر در زندان بودم. البته دوستان به من سر می زدند. در زمانی که من با این جنایتکاران در یکجا بودم معمولا داد و فریاد می کردند و با سوت زدن از داخل سلول ها با یکدیگر ارتباط بر قرار می کردند. اما وقتی من مشغول نماز می شدم همه ساکت می شدند. و حتی می گفتند برای ما هم دعا کن. روز پنجم اتاق یکی از کارمندان را خالی کردند و آنجا استراحت کردم. قبل از آن هم در همان راهرو می خوابیدم و لبنانی ها برایم تشک و متکا آورده بودند. ایام ماه رمضان بود و روزه هم می گرفتم. دوستان هم غذای حلال برایم می آوردند. یکبار ساعت 11 شب یکی از دوستان با هندوانه به دیدنم آمد. * اخراج از برزیل در این زمان خانواده همراهم نبود و آقای میلانی(برادر خانمم) هم برای راه اندازی مدارسی برای لبنانی ها با من در برزیل بود و می خواستیم از طریق آموزش زبان عربی، مسائل دینی را نیز به بچه ها یاد دهیم. گذرنامه ام را به آقای میلانی داده بودم و تاکید کرده بودم به هیچ کسی ندهد تا نتوانند در آن مهر خروج بزنند. ولی عکس من را پیدا کردند و برگه عبور برایم صادر کردند. بعد از چهار سال خودم هم تمایل به بازگشت داشتم. چون بچه ها بزرگ شده و مشکل درسی داشتند. البته یک زوج معلم از ایران آمده بودند و به بچه های من و رایزنی فرهنگی درس می دادند. ولی برای امتحان باید به آرژانتین می رفتیم. ده روز آنها را در آرژانتین می گذاشتم تا با کمک خانم یکی از کارمندان سفارت که فرهنگی بود درس ها را مرور کنند و بعد هم امتحان دهند. روز پنجم بود که به برادر خانمم گفتم چمدان مرا بیاور. همراه همان سرکرده پلیس که به خانه مان آمده بود، به فرودگاه داخلی رفتیم و عازم سائوپائولو شدم. در سالن ترانزیت به آن پلیس گفتم: چرا آن شب که وارد خانه ما شدی می لرزیدی؟ گفت: نه. گفتم: من دیدم در دستت اسلحه بود و می لرزیدی؛ گفت: با آن سه قاشق غذا من را کُشتی!! تا حالا چنین نمونه ای ندیدم.گفتم: ما انقلاب کرده ایم آن وقت تو مرا با یک تفنگ می ترسانی؟! سپس وارد ریودوژانیرو شدم. در آنجا مرا تحویل یک مامور دیگر دادند و از من انگشت نگاری کرده و چندین عکس با عمامه و بدون عمامه گرفتند. تا زمان پرواز بعدی مرا به زندان بردند. آنجا هیچ یک از دوستانم نبودند. فقط عبا و عمامه و کفشهایم بود و زمین هم سیمانی بود. من هم عمامه را تا کرده، و روی کفش گذاشتم و خوابیدم. صبح ساعت 9 مرا به فرودگاه بین المللی ریودوژانیرو بردند و آنجا هم به فرانکفورت رفتم. وقتی به فرانکفورت رسیدیم موقع پیاده شدن خلبان آمد و گفت این بلیط شما تا تهران است. من هم بلیط را گرفتم. یکی دو شب در فرانکفورت ترانزیت بودم. بعضی دوستان آمدند و مرا به حسینیه ای که داشتند بردند. از آنجاهم به تهران و سپس به قم آمدم. آن روز قبل ازآمدن پلیس، بدون آنکه کسی چیزی به من بگوید به ذهنم آمده بود وسایلم را جمع کنم. تا آخرین کتابچه را هم جمع کردم و ساکم را بستم. الان هم تعجب می کنم چرا این کار را کردم؟! گاهی مومن حدس می زند و حدس او هم دقیق است. * ممنوع الورود شدن به برزیل بعد از این ماجرا اسمم در لیست سیاه قرار گرفت و به برزیل ممنوع الورود شدم. یکبار لبنانی ها آمده بودند همین جا در خانه مان و گفتند گذرنامه ات را بده تا ویزا بگیریم. گفتم نمی توانید. خلاصه گذرنامه را گرفتند و به سفارت برزیل بردند ولی جواب رد دادند. بعد یکی از لبنانی ها گفت سفیر برزیل در بیروت دوست من است و گفته هر گذرنامه ای بیاوری من بدون معطلی ویزا می دهم. با پیک گذرنامه را به بیروت فرستادند. بعد از چند روز گذرنامه را پس دادند و سفیر برزیل گفته بود به هر ایرانی که بگویی ویزا می دهم، به جز این شخص!! ** بنابراین از سال 1366 تاکنون دیگر به برزیل نرفته اید؟ نه. ولی برادرم هفت سال رفت و کارها را ادامه داد. آقای میلانی هم تا سال قبل فعالیت می کرد تا اینکه بازنشسته شد. او در آنجا دبیرستان تاسیس کرده  و کارها ر اتوسعه داده به طوری که حدود 700 دانش آموز را آموزش می دهند. ما از 20 کودک کار را آغاز کردیم و برای رونق کار به آنها غذا هم می دادیم. ولی الان از دانش آموزان به عنوان مدرسه غیرانتفاعی پول می گیرند. خاطره ای که از اوایل کار این مدرسه دارم اینکه یکی از لبنانی ها به دیگری می گفت تو فکر کردی طباطبایی عاشق زبان عربی است و در این مدرسه به بچه تو زبان یاد می دهد؟! او می خواهد از این طریق به بچه ات نماز یاد دهد و اگر بچه ات نمازخوان شود می دانی چه بلایی بر سرت می آید؟! آن شخص به دوستش توصیه کرد بچه ات را از این مدرسه بیرون بیاور و متاسفانه اینطور هم شد. یعنی اینقدر غرق در مسائل مادی شده بودند که اصلا به مذهب اهمیت نمی دادند. * سفر به غنا و دایر کردن حوزه علمیه همان سالی که از برزیل برگشتم با فاصله ای چند ماهه پیشنهاد دادند که برای دایر کردن حوزه علمیه به غنا بروم. حدود چهار سال نیز در غنا بودم و این زمان به قبل از فعالیت سازمان حوزه ها و مدارس علمیه خارج از کشور بر می گشت. این بار هم مرحوم آقای شیخ حسن ابراهیمی واسطه بود. مثل دفعه قبل فقط گفتند فی امان الله. یعنی مبلغ باید خودش برنامه ریز باشد و انتظار نداشته باشد جزئیات را هم به او بگویند. از اینجا هم چند کتاب آموزش به زبان عربی بردم. چون آفریقایی ها عاشق یادگیری زبان عربی اند و سنی و شیعه آن ها با علاقه عجیبی زبان عربی را می آموزند. در عرض یک سال آموزش به خوبی عربی صحبت می کردند و حتی شعر نیز می گفتند و مقاله هم می نوشتند. * از حال و هوای غنا و وضعیت مسلمانان بگویید؟ آنجا به صورت جدی شیعه نبود. بخشی سنی و بخشی هم مسیحی بودند و البته عده ای از روستاییها و جنگل نشین ها هم اصلا مذهب نداشتند. یک خانه بزرگ با چند اتاق برای مدرسه اجاره کردیم. افرادی برای ثبت نام آمدند و ما از صد نفر ، حدود چهل نفر را پذیرفتیم. به جمعی از اساتید که تحصیل کرده عربستان، سوریه، قطر و مصر بودند گفتیم به این افراد زبان عربی آموزش دهید. * از کجا آن ها را پیدا کردید؟ یکی از اساتید نیز به نام «عبدالسلام بَنسی» غنایی بود که 9 سال در قم بود. او به غنا بازگشت و ما هم سریع وی را به کار گرفتیم. بعد به اساتید گفتیم در کنار آموزش زبان عربی، کتاب عقائد الامامیه مرحوم مظفر را به زبان بومی به دانش پژوهان یاد دهید. روزی 2 ساعت زبان عربی 2 ساعت احکام ابتدایی مثل طهارت، نماز، غسل و وضو و عقائد هم که بود. * سجده روی خاک و رفتن به بهشت من روز اول که خواستم نماز جماعت بخوانم، گفتم نباید روی فرش و موکت سجده کنید؛ یا خاک یا سنگ یا برگ درخت. همه مشغول کندن برگ درخت ها شدند!! گفتم: من شما را نصیحت می کنم برای اینکه نمازتان صحیح باشد، اینطور نماز بخوانید. نمازی که ما از پیامبر(ص) و ائمه(ع) آموختیم دست بسته نیست، آمین ندارد، بعد از حمد هم باید سوره با بسم الله الرحمن الرحیم خوانده شود. من می خواهم با هم برویم بهشت؛ نیامدم شما را به جهنم ببرم؛ بلکه از جهنم می ترسم و طالب بهشت هستم. گفتم شما می خواهید با من  به بهشت بیایید؟! همه گفتند بله. گفتم پس بروید از برگ این درختان برای سجده استفاده کنید. منظور اینکه همان روز اول که خبری از تشیع نبود پذیرفتند. * اینجا هم با خانواده رفتید؟ نه. سفر اول به صورت مجردی رفتم تا جا پای خودم را محکم کرده و سرپناهی پیدا کنم. بعد آمدم و خانواده را بردم. برای خانه نگهبان هم گرفتم. چون برای اشخاص خارجی خطرناک است و شب دزد ها می آیند و با قتل و آسیب زدن اموال را می برند. نکته دیگر اینکه چون آنجا سطح علمی پایین و در حد دو سه سال بود 18 نفر از نخبگان را قبل از رحلت امام خمینی(ره) برای تحصیل به ایران فرستادم تا تربیت شوند و وقتی بر می گردند از شیوخ و مربیان غنا شوند و فرهنگ اهل بیت(ع) را ترویج کنند. آن موقع 20 ساله بودند و الان پنجاه سال سن دارند؛ ازدواج کرده اند، بچه دارند و همه این ها شیعه شده اند. حتی برخی از آنها امام جمعه و امام جماعت هستند و در رادیو محلی هم برنامه اجرا می کنند. در آنجا باید رادیو را اجاره کرد و این افراد دو یا سه ساعت از برنامه های رادیو را اجاره نموده و معارف اهل بیت را به زبان محلی تبلیغ می کنند. افراد مختلف از شیعه و سنی هم گوش داده و شاید تحت تاثیر قرار می گیرند. * آن 18 نفر در کجا آموزش دیدند؟ در قم به مدرسه حجتیه که آن وقت زیر نظر حاج آقا ابراهیمی بود، آمدند و مشغول تحصیل شدند من که برگشتم تازه سازمان مدارس و حوزه های علمیه خارج از کشور با آقای نوراللهیان شکل گرفته بود. آن طور که می گفتند مدرسه ما در غنا که نام آن مدرسة اهل‌البیت للعلوم الاسلامیة بود اولین مدرسه در آفریقا بود. البته الان بیش از 30 مدرسه در آفریقا تاسیس شده که شاید از همان مدرسه غنا الگو گرفته باشند. * من شنیدم زمانی که شما غنا بودید، یک بار و شراب فروشی به نام امام خمینی(ره) بوده جریان چیست؟ بله. دیدم یک شراب فروشی به نام امام خمینی است. اعتراض کردم و گفتم این توهین به یک رهبر است. با قاطعیت گفتم باید این را پاک کنید. دفعه بعد که رفتم دیدم پاک شده. * با چه هدفی این کار را کرده بود؟ برای تبلیغ مشروب و بار. خاطره ای دیگر هم دارم؛ در غنا یک پیش‌نماز مصری نسبت به امام خمینی بی‌حرمتی و بی‌ادبی کرد، لبنانی‌ها میکروفن را از جلوی او برداشتند. یک پیشنماز مصری دیگر هم جسارت کرده بود، شاگردان ما گفته بودند تو باید کشور ما را ترک کنی. این جا آمده ای و در در مملکت ما علیه امام ما جسارت می‌کنی. این خاطره خیلی شیرین است. یک آفریقایی می‌گوید علیه امام(ره) ما جسارت می‌کنی؟! باید از این کشور بروی. این‌ها در اثر تربیت و تلقین در مدرسه بود. یک بیت شعر هم به آن‌ها آموختم به زبان انگلیسیTHIS IS OUR STORY؛WAR WAR VICTORY یعنی: این است داستان ما. جنگ جنگ تا پیروزی. طلاب هم با حماسه تکرار می‌کردند. * اولین سمپوزیوم آیات شیطانی در غنا یک داستان جالب‌تر از همه که خیلی برای من شیرینی دارد این است که خواستند درباره کتاب سلمان رشدی نشستی برپا کنند. پیش‌بینی کردم می‌خواهند بگویند این بخش از کتاب درست است و این جایش درست نیست، مثلاً این بخش مغرضانه و این بخش خوب است. یا این بخش از فلان کتاب گرفته شده، چون خود سلمان رشدی گفته مطالبی که در رابطه با پیامبر(ص) و نوشته ام از کتاب‌های مسلمان‌ها برداشت کردم؛ پس چرا من باید توسط امام خمینی محکوم به اعدام شوم؟ بنا بود این در دانشگاه آکرا (پایتخت غنا) برگزار شود. هدف این بود که بعدا بگویند این کار سلمان رشدی مستلزم حکم اعدام نیست؛ من به چند نفر از طلبه‌هایمان گفتم جلوی این نشست را بگیرید. سمینار شرکت کنید. سمینار هم عمومی بود؛ دانشجویان، اساتید و دیگران بودند. در روزنامه‌ها تبلیغ کردند که اولین کشور که در عالم است که جرأت کرده درباره آیات شیطانی نشست بگذارد. البته طلبه ها هم در نشست مذکور شرکت کردند و با سئوال از رئیس دانشگاه همگام سخنرانی وی از نشست ممانعت به عمل آورده و نشست ناتمام ماند. * کشورهایی مثل برزیل و غنا با چه هدف و ملاکی انتخاب شده بودند؟ تصمیم گیری این امور با حاج آقا ابراهیمی بود. او گفت: حاضری به غنا بروی و افراد را جذب کنی؟ گفتم بله. شیوه آن را بلدم. وقتی به غنا آمدم ابتدا همه طلاب ما اهل سنت بودند. * در زمان حضور شما در غنا سفارت هم داشتیم؟ بله، پنج یا شش نفر ایرانی هم داشتیم. آن موقع آقای خارقانی سفیر بود که متاسفانه به مالاریا مبتلا شد. البته بعدا خوب شد. * شما در مدت اقامت در غنا مالاریا نگرفتید؟ خودم نه. ولی بعد از ایام رحلت امام(ره) دو تا از بچه ها گرفتند که یکی شیرخوار بود و دو روز در حالت بیهوشی بود. به زور به او شیر می دادیم. قبل از چهلم حضرت امام بود که به ایران بازگشتم و با آقای ابراهیمی تسویه حساب کرده و مدرسه را هم تحویل سازمان مدارس دادم.   ادامه دارد... * منبع: خبرگزاری حوزه نیوز، شنبه 30 آبان 1394