Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 184149
تاریخ انتشار : 17 بهمن 1388 18:38
تعداد مشاهدات : 463

انقلاب اسلامى، تجديد حيات مذهب / دکتر مهدى بهداروند

چه بخواهيم و چه نخواهيم حركت انقلابى، روند تاريخ را تغيير داده و مذهب به عنوان يك نيروى قوى در موازنه عالم ظهور كرده است.

در اين مقال اشاره‏ اى گذرا به جايگاه «انقلاب اسلامى» در مقابله با كفر جهانى در تمامى ابعاد سياسى و فرهنگى و اقتصادى، خواهيم داشت. ما براين عقيده ‏ايم كه انقلاب اسلامى، واكنش مذهب و فلسفه تشيع در مقابل اين حركت روشنفكرى است كه به لطف خداوند توانسته است راه خود را در دنيا باز كند. چه بخواهيم و چه نخواهيم حركت انقلابى، روند تاريخ را تغيير داده و مذهب به عنوان يك نيروى قوى در موازنه عالم ظهور كرده است. اين مطلب، قابل كتمان نيست و آنقدر وضوح دارد كه سردمداران كفر را وادار به ابراز نگرانى درونى خود از وجود چنين حركت مقدّسى كرده است. سرّ تمامى اين حقايق را بايد در موفّقيّت كامل «حركت سياسى انقلاب اسلامى» جستجو كرد در صورتى كه به آن با مدل هاى كلان و توسعه و در سطح چنين مقياس هايى بنگريم (نه در قالب يك تحليل خُرد) يعنى با نگرش توسعه ‏اى به انقلاب مى ‏بينيم كه انقلاب اسلامى توانسته است روند موفّقى را در دنيا به نمايش بگذارد و بلوك شرق را كه يكى از پرچمداران مبارزه با مذهب در جهان بوده است صددرصد شكست داده و منزوى نمايد. اگر چه مى ‏توان عوامل شكست گروه هاى چپ را به ضعف درونى و شرايط بين‏ المللى برگرداند، ولى بدون ترديد متغيّر اساسى در افول سياسى كمونيسم چيزى جز انقلاب اسلامى در عالم نبود. اين مطلب شواهد گويايى دارد كه با انجام تحقيقات مى‏ توان ثابت كرد كه اين امر صرفاً يك ادعا نيست. در اينجا تنها به بيان يك نمونه عينى اكتفا مى‏ كنيم:

در سال 1357 مى‏ ديديم هر نقطه در جهان كه پرچم مبارزه‏ اى بلند شده است، مبارزين آنجا دم از شعارهاى چپ و برپايى نظام كمونيسم در عالم زده ‏اند. اين واقعيت حتّى شامل مبارزين كشورهاى اسلامى نيز مى ‏شد و بسيارى از گروه هاى مسلح را وادار مى‏كرد كه يا به چپ گرايش پيدا كنند و يا حداقل شعارهاى كمونيستى سر دهند؛ هر چند اعتقاد قبلى به آن نيز نداشته باشند. مى‏ ديديم كه تنها كشور كوبا كه يك كشور دست دوّم كمونيستى است، به تنهايى در 17 كشور آفريقايى نيروى نظامى داشت و از مبارزات كمونيستى آفريقا حمايت مى ‏كرد. امّا در سال 1358 كه حدوداً يك سال از پيروزى انقلاب اسلامى مى‏ گذشت تمام حركت هاى مسلحانه و انقلابى، صبغه مذهبى پيدا كرد. شايد تنها يك حركت چپ آن هم جنبش چپ‏گراى ساندنيست ها در نيكاراگوئه كماكان عرض اندام مى‏ كرد كه پس از چندى نابود شد. آيا مى ‏توان گفت ضعف درونى كمونيست ها در همين يك سال بروز كرده است و قدرت سرمايه‏ دارى براى انزواى كمونيسم در اين مدّت اندك، مضاعف شده است؟! آيا نمى‏ توان ريشه اصلى اين تغيير اصولى حركت هاى انقلابى را در بروز يك حادثه مهم بين ‏المللى كه تولّد يك انقلاب مذهبى بوده است دانست؟ در اين زمان افراد مذهبى احساس كردند كه اعتقاد آنها مبنى بر دستيابى به پيروزى بر ظلم در سايه پشت كردن به مذهب، توهمى بيش نبوده است و واقعاً با گرايش به مذهب مى ‏توان احقاق حق كرد همچنان كه انقلاب سياسى در ايران نيز همين معنا را ثابت كرد.

ماركسيسم قدرت سياسى خود را از دست داد و همه حركت هاى انقلابى نيز زير پرچم مذهب قرار گرفتند. در يك تحليل واقع بينانه مى‏ توان بروز ضعف اقتصادى كمونيسم را در اثر بروز ضعف سياسى آن دانست. نتيجه چنين شد كه هم غائله‏ هاى چپ‏گرا در گوشه و كنار ايران اسلامى به فضل الهى با شكست روبرو شدند و هم دنياى غرب متوجّه شد كه اين شكست در مقابل گرايش مذهب بشر منحصر به شرق نبوده و چون خود نمى ‏تواند با تمام ابزارهاى اداره كه در اختيار دارد به ساماندهى گرايش مذهبى بشر پرداخته و آن را در جهت اهداف مادّى خود قرار دهد؛ بنابراين سرانجام مجبور خواهد بود كه ناتواني خود را نسبت به حركت اختيارات بشرى و خواسته‏ هاى ملّت ها اعلام نمايد. از همين روست كه ملاحظه مى‏ كنيم تمام ساختارهايى كه در عالم توليد و سپس ترويج كرده ‏اند، در واقع بت‏هايى است كه مجبورند دير يا زود آنها را براى رسيدن به اهداف بالاتر خود بشكنند. بت دموكراسى كه به عنوان يك نظام سياسى به خورد بشريت داده شده است و همواره از آن به عنوان يك حربه سياسى در جهان و عليه ملل آزادي خواه استفاده مى‏ كنند و با صد زبان و قلم درصدد اشراب دلها از عشق به چنين بتى در عالم هستند خوشبختانه بدست همين بت تراشان مدرن در كشورهائى همچون بوسنى، الجزاير و شكسته شد. هر چند ايشان كماكان درصدد توجيه اين حركت متناقض خود هستند ولى همين واقعيت نشان مى ‏دهد كه اين بت توان فريفتن مردم را ندارد و ساختارهاى موجود نمى‏ تواند ساختار مناسبى براى ساماندهى اختيارات بشرى باشد.

توجّه به همين نكته كه چرا غرب، دغدغه خاطر پيدا كرده است دليل محكمى براى شكست آتى نظام غربى است. به راستى اگر از عهده مهار انگيزش عمومى جوامع برمى ‏آيند پس دغدغه خاطر و ابراز آن چرا؟ گاهى يك مدير احساس عجز مى‏ كند و گاهى اين احساس به حدى مى‏رسد كه مجبور به ابراز آن نيز مى‏شود. علاوه براين كه چنين امرى حاكى از ضعف درونى اوست حرب ه‏اى براى او بشمار مى‏ رود تا بتواند از اين طريق همكاران خود را در دنيا بسيج و هماهنگ كند.

مذهب ‏زدايى تحت عنوان هماهنگ ‏سازى اعتقادات متافيزيكى بشر، حربه جديد استعمار


اين واقعيتى است كه امروز در دنيا واقع شده است و واقعاً 20 سال قبل چنين دغدغه خاطر بزرگى وجود نداشت تا جايى كه مجبور شوند بعد از انقلاب اسلامى نظام كلى اداره جهان را برهم زده و به طرح شعار «نظم نوين جهانى» بپردازند. معناى اين سخن اين است كه نظام قديم حاكم بر جهان، گنجايش اين منزلت از توسعه را ندارد. از اين رو يكى از اصول مورد نظر ايشان در نظم جديد، مذهب ‏زدايى امّا تحت عنوان هماهنگ‏ سازى اعتقادات متافيزيكى بشر است. چون فهميدند بالاخره چيزى به نام مذهب در مقابل آنها وجود دارد كه موجب ايجاد بحران شده است و قدرتى دارد كه توانسته انگيزه ‏هاى بشرى را به نفع خود تحريك كند و آن را تبديل به كانون بحران در مقابل قدرت هاى مادّى نمايد كه اصولاً قدرت مهار آن را هم ندارند. به همين جهت است صريحاً اعلام مى‏ كنند امروز تنها حركتى كه در مقابل ماست بنيادگرايى اسلامى مى ‏باشد كه البته آن هم چيزى جز اسلام ناب محمّدى‏صلى الله عليه و آله نيست كه حضرت ‏امام ‏قدس سره مروج آن بودند، حركتى كه تا قرن ها كسى به عنوان مروج قدرتمند آن نبوده است چون در روند تكامل تاريخ، شرايط ظهور آن مهيا نبوده تا بتواند ملّت ها را حول آن بسيج كند.

تقابل ذاتى انقلاب اسلامى با جريان سياسى و فكرى روشنفكرى منحرف

پس يك نظام قوى و ريشه‏ دار پا به عرصه وجود گذارده است كه ملّت ها را به سوى خود فرا مى‏ خواند و سخن اصلى آن نيز مبارزه با خصيصه دوّم روشنفكرى يعنى سكولاريزه كردن جوامع و بطلان چنين نظريه ‏اى مى‏ باشد لذا خود را در تقابل كامل با تماميّت جريان روشنفكرى منحرف و نظام سياسى حاكم و حامى آن مى ‏بيند. ملّت ها نيز با تكيه بر فطرت الهى خود انگيزه پيدا كرده و وجدان مذهبى آنها به بلوغ خود نزديك مى‏ شود. چه بدانيم و چه ندانيم؛ چه بخواهيم و چه نخواهيم اين حركت محقق شده است و غفلت ما تنها موجب ناسپاسى و نشناختن وظيفه و رسالت خود است. واقعيّت آن چيزى است كه وجود دارد و روند رشد در عالم، روند قابل مهارى نيست. ابزار سحر قدرت هاى مادّى نيز بيش از اين توان دعوت ملّت ها را به دنيا ندارد چون بشر فهميده است كه تمام وعده‏ هاى دروغ سردمداران كفر نتوانسته است مشكلات اساسى آنها را مرتفع سازد.

اگر با نگرش جامعه شناسانه مطرح كنيم كه چرا بشرى كه به او وعده رفاه دادند، تكنولوژى و ثمرات آن را به او نشان داده و لذّت استفاده از محصولاتش را به او چشانده ‏اند باز به اين بت بزرگ پشت كرده و به طرف مذهب اقبال نموده است، جا دارد. چرا مديريت مديران تكنولوژى، ديگر مقبول عوام نيز نيست و چرا حكومت فن سالاران را بر دنيا نمى ‏پسندند؟ چه خصوصيّتى در روح اين بشر پيدا شده است؟ مى ‏توان چنين برخوردى را عكس ‏العمل عمومى نسبت به احساس نياز بشرى در عين ناتوانى تكنولوژى از جوابگويى به اين نيازها دانست. اين احساس هر چند ناخودآگاه باشد امّا بالاخره وجود دارد. چون بلوغ فطرت و وجدان مذهبى بشر به منزلتى رسيده است كه چنين راه‏ حلهايى را راه‏گشا نمى ‏داند لذا نه تنها پشت به آنها كرده بلكه با تمام قدرت در عرصه جنگ با اين زراندوزان و زورمداران مزوّر وارده شده است.

بنابراين مى ‏بينيم كه يك جوان لبنانى شهادت‏ طلب كه انواع تميّنات حيوانى را طى ده ها سال براى او فراهم آورده و بهترين دانشگاه هاى معتبر را به آن ديار برده و او را به انواع تلذذات روحى، فكرى و جسمى فرا مى‏ خوانند با ناديده گرفتن تمامى اينها خود را به مقرّ نظاميان فرانسوى، آمريكايى و اسرائيلى مى‏ زند و ده ها نفر از ايشان را به خاك و خون مى‏ كشد. اگر اين حركت تنها در يك نفر بود شايد جا داشت كه آن را يك جنون ماليخوليايى و يا نوعى بيمارى روانى بدانيم. امّا آيا مى ‏توان يك ملّت بلكه ملّت هايى را كه يا جون اين جوان شهادت ‏طلب هستند و يا حركتش را تأييد مى‏ كنند و با شعار طرفدارى از مذهب، به جنگ هركسى كه با نظام ارزشى آنها از در جنگ و خصومت وارد مى ‏شود مى ‏آيند نامتعادل و داراى عقده‏ هاى روانى دانست؟! برعكس اگر پاى عقده‏ هاى محروميت در كار باشد بايد تن به همان نظام هايى بدهند كه به عنوان سوغات نامبارك غرب به آنها ارزانى شده است و انواع تلذذات حيوانى را در سايه آزادى و دموكراسى پيشكش آنها كرده ‏اند. وجدان بشرى امروز بر دو نكته مهم به خوبى واقف شده است:

اوّل اينكه جايگاه انسانى و كرامت معنوى خود را شناخته است لذا مى ‏فهمد كه به او دروغ گفته ‏اند و به اسم آزادى، او را برده و ذليل خود ساخته ‏اند؛ آن بردگى كه حاصلى جز توسعه اضطراب، نا امنى و دغدغه خاطر ثمرى ديگر براى او نداشته است؛ چه اينكه اين خاصيّت عشق به دنيا و هر امر فناپذير است كه ناامنى را در دل صاحب عشق بروياند. هر جلوه ‏اى از محبت دنيا كه در قلب انسان ظاهر مى‏ شود هزار دغدغه در كنار آن مى‏رويد. بشر امروز اين را به خوبى فهميده و با ادراكات وجدانى او عجين شده است گر چه نتواند آن را با زبان منطق و استدلال بازگو كند.

دوّم اينكه بشر معاصر پى‏برده است كه وعده آزادى انسان بدست انسان جز يك فريب دلپذير چيزى بيشتر نبوده است لذا اين حقيقت را پذيرفته است كه هيچ كس جز انبياءعليهم السلام و اولياء الهى از اوّل خلقت تا امروز او را دعوت به اين دو امر نكرده ‏اند:

«بزرگتر بودن» و بزرگتر شدن او از همه دنيا و مظاهرش و «ايثار» نسبت به دنيا. از اين رو مى ‏داند كه آزادى انسان از انسان جز در پرتو پيدايش كرامت و ايثار ممكن نيست. چون ايثار نسبت به دنيا عاملى مؤثر براى ايجاد تفاهم و تعاون اجتماعى است كه خودبخود استعمار و بهره ‏جويى از ديگران را در نزد اصحاب خود كريه نشان مى ‏دهد. و كرامت انسان نسبت به دنيا عاملى است كه انسان از قيد دنيا برهد و بر دنيا و مظاهرش امارت كند نه اينكه تن به اسارت دهد. هيچ كس جز انبياء عليهم ‏السّلام، بشريت را به بيش از دنيا دعوت نكرده ‏اند در عين اينكه زهد منفى نسبت به آن را هم توصيه نفرموده و امر به انزوا ننموده ‏اند. امّا گفته ‏اند دنيا براى تو اندك است و تو از دنيا بزرگترى؛ دنيا جاى بندگى و تجارت است در عين آنكه بايد تمدّن بسازى، توسعه تحرك در دنيا داشته باشى و از سستى و تنبلى بپرهيزى. انبياءعليهم ‏السّلام در قدم اوّل، بشر را به بزرگتر از دنيا دعوت كردند تا آنجا كه او چيزى جز قرب حق را نخواهد و نهايتاً شايسته چنين مقامى شود.

آزادى انسان از انسان و طبيعت، ثمره مبارك انقلاب اسلامى

وجدان بشر اين را مى‏ فهمد كه هيچ تفاوت جدّى در دعوت زورمداران قديم و جديد، و داعيه اهل دنيا در دوران انسان هاى ما قبل تاريخ، دوره جاهليت و بالاخره بشر به اصطلاح متمدّن امروز به وجود نيامده است و همگى در يك محدوده ضيق بنام دنيا خلاصه مى ‏شود. آن يكى تا ديروز از آب بركه اشراب مى‏ كرد و بدان راضى بود و اين يكى با انواع مشروبات دم خور است و روزگار مى‏ گذراند؛ آن يكى در كوه و اين يكى در كاخ. مهم اين است كه جوهره دعوت بشر به دنيا عوض نشده است و بشر نيز به خوبى فهميده است كه اين جهت ‏گيرى، او را اغناء نكرده و به ايثار و كرامت نمى ‏رساند. انقلاب اسلامى وعده اين دو عطيه بزرگ را به بشريت داده است كه در سايه مذهب و تعاليم اسلام عزيز مى‏توان هم به آزادى انسان از انسان و مآلاً قرب حق نائل شد و هم مى ‏توان بر طبيعت با تمام جلوات و مظاهر آن دست يافت. اين دعوت يك دعوت درويش مآبانه نيست چون صحبت از پى ‏ريزى تمدّن و حيات اجتماعى جديدى مى‏ كند كه در درون خود از تمامى ساختارها و تناسبات ضرورى براى تأسيس تمدّن اسلامى كه بتوان استناد آن را به شرع مقدّس تمام كرد برخوردار است.

«انقلاب اسلامى»، تداوم بخش «انقلاب اسلامى» سال 57

انقلاب اسلامى اصل اوّل مورد قبول روشنفكران را مى‏ پذيرد كه انديشه‏ هاى بشرى ظرفيت محدودى دارند و تنسك به آنها بى‏ معناست تا جايى كه انديشه ‏ها و معرفت هاى دينى بشر را هم در عين تقدس و احترام، در اين چارچوب تعريف مى‏كند. امّا در عين حال با اصل دوّم مورد قبول ايشان كه قائل به انفكاك دايره توسعه معرفت بشرى و توسعه نياز و ارضاى آن از محدوده اين و تعاليم انبياء عليهم ‏السّلام هستند بشدّت مخالف است. بنابراين مدّعى توسعه است و نه زندگى درويشى امّا توسعه‏ اى كه براساس تعاليم انبياء عليهم‏ السّلام قرار دارد. اين دعوت انقلاب اسلامى است. بحمداللّه چنين دعوتى در بُعد سياسى از پيشرفت كامل برخوردار بوده است و اكنون در مرحله ‏اى است كه بايد فرهنگ خود را به تمامى ارائه كند. انقلاب اسلامى در منزلتى است كه بايد فرهنگ خود را به «علم» بشرى ارايه دهد و پيداست كه تنها نمى‏ توان با كلى گويى از عهده چنين تكليفى برآمد چون بشر را به زندگى اجتماعى جديدى دعوت كرده است كه لاجرم بايد الگوهاى اداره خود را نيز به دنيا عرضه كند. هم اكنون سيل سؤالات متعدد و عميق، جمهورى ‏اسلامى ‏ايران را به عنوان ام ‏القراى جهان اسلام بلكه كانون مذهب در عالم به جوابگويى مى‏ طلبد و بسيارى از اين سؤالات نيز درباره كيفيّت نظام هاى اسلامى و ساختارهاى متناسب با جامعه الهى است. اگر انقلاب نتواند در اين منزلت، پاسخ صحيحى ارائه دهد بدون ترديد گرايش سياسى به طرف انقلاب اسلامى در درازمدّت، سير نزولى خواهد پيمود.

از آنچه گذشت معلوم شد كه تنازع اساسى انقلاب اسلامى با جهان الحاد بر سر «الگوى توسعه» است. چرا كه ديگران الگوى مزبور را در قالب توسعه نياز مادّى و تكامل غيرالهى تعريف مى‏كنند و از راهبردهايى نظير طبقه ‏بندى نيازها و اولويت ‏گذارى آنها، انجام تحقيقات، ارايه روش آمارى براى اثبات و نقض تئوري ها و بالاخره ارائه الگوى مناسب براى زندگى فردى و اجتماعى بشر مدد مى‏ جويند. اصل اين توسعه توسعه انسانى است كه مورد نزاع ايمان و الحاد است لذا در سرپرستى انسان تنازع دارند كه انسان كيست؟ نياز او چيست؟ حقوق او كدام است؟ تكامل جوامع انسانى به چه معناست؟ ساختارهايى كه اين تكامل را تعريف مى‏ كنند چگونه است؟ متأسّفانه آنچه تاكنون عمل شده است در واقع استفاده از راهبردها و الگوهاى غير بوده است كه از فلسفه تاريخ و تعريف آنها از انسان گرفته تا روش اجرايى تكامل اجتماعى آنان را شامل مى ‏شود. از اينرو همواره بنابر سعى در تطبيق چنين الگوهايى با جامعه خود بوده است و اگر جايى هم فاصله ‏اى ديده شده است درصدد كم كردن اين فاصله برمى‏آمديم. آمارى در روزنامه همشهرى و از سازمان‏ملل چاپ شده و در آن گفته شده بود شاخصه رشد نيروى انسانى در ايران به شاخصه بين ‏المللى نزديك شده است.

اين روزنامه نيز آن را به عنوان يك سند افتخار نظام مقدّس اسلامى به چاپ رسانده بود! امّا معناى اين سخن چيست؟ مفهوم اين كلام اين است كه انسان هاى ايرانى نيز دارند به انسان هاى بين ‏المللى به لحاظ تفكّر، فرهنگ، روحيه، ديانت، اعتقاد، اخلاق و منش و رفتار نزديك مى‏ شوند. به بيان بهتر خطر انقلاب اسلامى رو به كم شدن است چون بتدريج با استحاله روحى و فكرى اين انسان ها نمى ‏توان خطرى را از ناحيه ايشان متوجّه نظام الحادى غرب ديد. به تعبير ديگر عشق به دنيا در حال رشد و نهادينه شدن است چون نزديك شدن الگوى توسعه انسانى به شاخصه‏ هاى بين ‏المللى يعنى نزديكى افراد جامعه به اخلاق مادّى مورد پذيرش آنها كه قصد سكولاريزه كردن جامعه و باطل شمردن شاخصه‏ هاى مذهبى را در جامعه دارند. آيا رعايت حقوق افراد جامعه و خصوصاً بانوان آن اگر برمبناى ماديّت صورت گيرد جاى افتخار دارد؟!

هر چند تمسك به الگوى غير در حالت اضطرار «علمى» و اضطرار در «روش» جايز است امّا چنين حركتى نمى ‏تواند تا ابد ادامه يابد چون داعيه اين انقلاب، ارائه تمدّن و فرهنگ جديدى است كه ريشه در اعماق وحى الهى دارد. مى ‏پذيريم كه احساس احتياج به «انقلاب فرهنگى» واقعى نبايد زودتر از اين زمان صورت بگيرد چون احساس نياز به اين انقلاب همواره بعد از نهادينه شدن انقلاب سياسى مى ‏باشد. لذا وقتى كه انقلاب سياسى توانست اقتدار لازم را در نظام بين ‏الملل پيدا كند و امكان اداره اجتماعى در مقياس وسيع براى آن فراهم شد آنگاه ضرورت انقلاب فرهنگى نيز خودبخود اذهان عموم را متوجّه مى‏ سازد، لذا در عين آنكه استفاده از الگوى ديگران در حالت اضطرار جايز است امّا بايد متوجّه تبعات منفى چنين استفاده ‏اى نيز بود و خود را مهياى تحقق انقلاب فرهنگى و ايجاد زمينه لازم براى آن نمود.

پس مى ‏بينيم كه نزاع انقلاب اسلامى با دنياى الحاد بر سر مسائل انسانى و الگوهاى توسعه اقشار و حقوق آنهاست. آيا اگر آنها به ما بگويند كه شما حق خلبان شدن را به بانوان نمى‏ دهيد و ما بگوييم كه خير بانوان نيز چنين حقى دارند واقعاً به اين قشر وسيع از جامعه خدمت كرده ‏ايم يا خيانت؟ اگر در ديگر مسائل مشابه نيز حرف آنها را بزنيم آيا فردا حق ندارند كه بر ما خرده بگيرند كه پس دعواى چندين ساله شما با ما بر سر كسب قدرت بود و نه چيز ديگر؟ اگر چنين شود آيا صحيح نيست كه آنها ما را مورد خطاب قرار دهند كه چون ما قدرتمندتريم و نزاع اصلى نيز بر سر كسب قدرت است لذا سيادت جهانى بايد از آن ما باشد؟

اگر نزاع اصلى بر سر مكتب است پس آيا صحيح نيست مورد خطاب جهانى قرار گيريم كه براى اثبات ادعاى خود چه راهبرد جديدى آورده و چه تعريف جديدى از حقوق بشر داريم؟ مى ‏دانيم كه منشور سازمان ملل را پس از جنگ جهانى دوّم همين قدرت هاى مسلّط امروز نوشتند و دنيا را آن چنان كه مى‏ خواستند بين خودشان تقسيم كردند و براى خود نيز حق وتو قائل شدند. زمانى نيز كه مى‏ خواهند ساختار جديدى براى عالم ارائه دهند نظم نوين را مطرح مى‏كنند و به خود حق مى ‏دهند كه ساختار سياسى، فرهنگى و اقتصادى جهان را بنابر ميل خود بر هم بزنند.

آيا مى‏ توان پذيرفت كه آنان ديگران را نيز به عنوان افراد صاحب رأى بپذيرند؟ شعار دفاع از حقوق اقشار، فريبى بيش نيست چون اصولاً آنها، انسان را جز يك حيوان پيچيده ‏تر نسبت به ساير حيوانات نمى ‏دانند و اين تعريف هم ربطى به مرد و زن ندارد. لذا پذيرفته‏اند كه انسان صرفاً به عنوان ابزار توليد است. همان گونه كه مى‏ گويند اگر بخواهيم ببينيم چقدر بايد گاو توليد كنيم بايد ببينيم چقدر علف داريم و چقدر به شير و گوشت و احتياج داريم، همان گونه زمانى كه مى‏ خواهيم صحبت از ميزان جمعيّت انسانى يك جامعه و كنترل جمعيّت كنيم بايد با استفاده از همين شاخصه‏ هاى كمّى مادّى به اين جمع‏ بندى رسيد كه بالاخره در حدّ رشد جمعيّت بايد باشد؟ مثلاً بايد ديد چقدر مدرسه داريم و ساير امكانات جامعه به چه ميزان است تا بتوان گفت چقدر انسان مى‏تواند توليد شود! به تعبير ديگر بايد براى نياز مادّى انسان، يك سقف نياز تعريف كرد و چون بايد نياز انسانى مرتفع شود لذا همين امر به عنوان شاخص اصلى بشمار مى‏ رود كه بقيه مسائل نيز با چنين شاقولى سنجيده مى‏ شود. پس بايد امكانات نسبت به انسان، همواره اصل قرار گيرد.

حال وقتى كه نگاه آنها به انسان تنها در همين حدّ است آيا مى‏توان شعار ايشان را در دفاع از حقوق اقشار و از جمله بانوان يك جامعه، شعارى از روى صدق و حقيقت دانست؟! بايد اين مطلب را براى خود قابل هضم كنيم كه اگر نزاع ما با دنيا بر سر همين امور است لذا بايد حرف جديدى را به جهانيان عرضه نمود و الاَّ حركت انفعالى در مقابل دشمن به هيچ امرى جز تضعيف مواضع نظام اسلامى در درازمدّت منجر نخواهد شد. اسلام داراى يك نظام حقوقى منسجم در سه سطح است كه يكى از آنها سطح «حقوق خُرد» است كه چنين سطحى به نوع تعريف 5 دين از تكامل انسان بازگشت دارد. نقطه تنازع ما نيز در همين است كه مى‏ گوييم تكامل انسانى آنگونه كه شما مى‏ پنداريد نيست. وقتى كه چنين است چگونه مى ‏توان باور كرد كه در مسائل خُرد بتوانيم با آنها به تفاهم برسيم؟! اگر به راستى مى ‏توان با نظام كفر در تمامى زمينه ‏ها از در سازش درآمد و به نحوى قائل به آشتى حق و باطل شد آيا بهتر نيست كه مديريت امور را هم بدست ايشان بسپاريم شايد آن چنان كه ديگران مى‏ پندارند وجهه نظام و اسلام نيز حفظ گردد؟!

از اين رو ما معتقديم به هر ميزان كه شاخصه توسعه انسانى در يك كشور به شاخصه‏ هاى مديريت كنونى جهانى كه مبتنى بر بينش سكولاريسم است نزديك باشد به همان ميزان هم اخلاق، فرهنگ رفتار آن جوامع، از انبياءعليهم‏ السّلام و تعاليم ايشان فاصله گرفته و به سوى مديريت مادّى گرايش پيدا مى‏كند. بنابراين انقلاب اسلامى بايد بتواند در اين مرحله آرمان هاى خود را تبديل به «برنامه عملى» كند و اين امر ميّسر نيست جز با تحقق انقلاب فرهنگى آن هم نه تنها در دانشگاه ها بلكه در حوزه ‏ها هم. اين، رسالت كسانى است كه واقعاً براى توسعه كلمه توحيد در عالم و توسعه مذهب احساس مسئوليّت مى‏ كنند. هرچند گرايش سياسى به مذهب در مقياس جهانى افزايش يافته است امّا مذهب بايد بتواند فرهنگ خود را در اداره جامعه به بشر معاصر عرضه كند. ما در حال مقابله فرهنگى هستيم و معناى فرمايش مقام معظم رهبرى (اَدام اللّه ظلّه عَلى رئوسِ المسلمين) كه مكرر مى‏ فرمايند: ما اكنون در نبرد و جنگ فرهنگى هستيم، همين است.

ما بايد فرهنگ اداره بشر برمبناى مذهب را عرضه كنيم و اين با تعريف آنها از توسعه و نياز بشر سازگار نيست. اگر ما روش تحقيقاتى آنها براى حلّ معضلات و شيوه‏هاى آمارى مورد پذيرش آن را براى تأيير فعّاليّت هاى تحقيقى بپذيريم و با همان روشها و مبانى شروع بكار كنيم و از اين طريق بخواهيم مسائل انقلاب اسلامى را حلّ كنيم حتماً چنين هدفى محقق نخواهد شد. بايد حركت جديدى شروع شود كه از مبانى تا روبناها و محصولات را در برگيرد. اين امرى است كه لازمه تداوم انقلاب است چون مرحله روزمرّگى انقلاب سپرى شده است.

امروز زمان بازسازى خصوصاً بازسازى فرهنگى است و مسلماً نمى‏ توان در اين مرحله باز به شيوه‏ هاى روزمرّگى گذشته پناه برد. بايد برنامه و الگو داشت و الگو هم نبايد براساس شاخصه‏ ها و مبانى غير باشد والاَّ نمى‏ توان سخن خود را در دنيا بركرسى اثبات نشاند. آنها تا زمانى كه از طريق عراق با ما در حال جنگ بودند پيامشان اين بود كه اصلاً نمى‏ خواهيم جمهورى‏ اسلامى ‏ايران وجود خارجى داشته باشد. امّا زمانى كه از تحقق اين توّهم خود نااميد شدند، به ناچار وجود نظام اسلامى را در جهان پذيرا شدند در واقع قبول كردند كه بايد اقتدار مذهب را در عالم به رسميّت بشناسند. ولى اكنون لبه تيز حمله خود را متوجّه اين مطلب كرده‏اند كه حرف اساسى شما چيست؟ جريانى را كه چندى پيش در چين به منظور بررسى حقوق زنان به راه انداختند هدفى جز اين معنا را دنبال نمى‏كرد كه خواستند از اين طريق، مذهب را به محاكمه بكشند و ثابت كنند كه مذهب درباب حقوق بشر، حرفى براى گفتن ندارد. در اين صورت آيا صحيح است كه ما هم همان سخنان را به نحو ديگرى در جامعه منعكس كنيم و مدافع ايده‏ هاى آنان باشيم؟ اگر آنها مى‏ گويند «چادر نه» ما هم بگوييم نه، اگر مى ‏خواهيم روسرى‏ ها را هم برداريم!

ضرورت ارائه ساختار اجتماعى مبتنى بر وحى به منظور رهايى از موضع انفعالى

اگر نگوئيم بزرگ‏ترين قدرت دنيا هستيم امّا به جرأت مى‏ توان ادعا كرد كه يكى از بزرگ‏ترين‏ ها مى‏ باشيم چون آمريكا با تمام قدرت درصدد حذف ماست ولى نمى ‏تواند. امروز آمريكا در موازنه قدرت، توان درگيرى با مذهب و قدرت كنترل كانون هاى بحران را ندارد. بدون ترديد ما اَبَرقدرت دنيا هستيم اگر خود را بشناسيم و بر مواضع خود بايستيم. امّا اگر از مواضع خود عدول كنيم و در يك موضوع خُرد مثل ورزش بانوان (كه مى‏تواند در يك شكل و قالب، متناسب با ارزش هاى جامعه باشد و در شكل ديگرش ضد ارزش قلمداد شود) از الگوى ديگران استفاده كنيم، ديگر نمى ‏توان مدعى تغيير ساختارهاى اجتماعى براساس دين شد. حضور زنان در روابط اجتماعى بدون ترديد مى‏تواند در قالب هاى اسلامى مطرح شده و حتماً امرى مثبت بشمار مى‏رود امّا مهم اين است كه چنين قالب هايى كدام است و چگونه مى ‏توان روابط اجتماعى را براساس وحى تنظيم نمود؟

اگر ما در مورد ساختار روابط اجتماعى و يا حقوق اقشار به صورت انفعالى برخورد كنيم فردا مجبوريم در مورد پوشش و حجاب بانوان نيز تا آنجا انعطاف نشان دهيم كه ديگر نشانى از حجاب واقعى در جامعه برجاى نماند. مسئولين فلان كشور براى انعقاد قرارداد اقتصادى به ايران مى‏آيند امّا براى اين امر، شروط فرهنگى مى‏گذارند و ما را ملزم به رعايت آنها مى‏ كنند! اگر شيوه انفعالى را پيشه خود كنيم آيا مى‏ توان در مقابل چنين برخوردهايى مقاومت نمود؟ آيا مى‏توان ارزش هاى خود را با آب و نان معامله كرد؟

ضرورت ارائه راهبردهاى جديد عملى توسط محققين به منظور حلّ معضلات عينى جامعه

تذكر نكته‏ اى مهم ضرورى است و آن اينكه در اين ميان به هيچ وجه نمى ‏توان مسئولين اجرايى را محاكمه كرد. اگر متفكرين، محققين و تئوريسين‏ هاى يك جامعه نتوانند راهبردهاى عملى و جديد كه از جامعيّت لازم نيز برخوردار باشد ارائه دهند تا ابزار دست مجريان يك كشور قرار گيرد حتماً نمى ‏توان تبعات منفى چنين خلايى را به گردن مسئولين اجرايى نظام گذاشت. در اين ميان مقصرين اصلى، مسئولين توليد فكر و راهبردهاى عملى هستند. ظلم است اگر كسى مدعى شود در اين چند سال پس از انقلاب، متفكرين و محققين جامعه به وظيفه خود كاملاً عمل نموده ‏اند امّا اين مسئولين اجرايى نظام هستند كه در انجام وظايف خود قصور و تقصير داشته ‏اند! انقلاب اسلامى امروز در منزلتى است كه يا بايد راهبردهاى عملى دنيا را به رسميت بشناسد كه معناى آن نداشتن سخن جديد در باب فرهنگ است كه به تبع بايد بر تمامى ارزشهاى خود خط بطلان بكشد، و يا اينكه چنين راهبردهايى را به رسميت نشناسد و كمر همّت به پى‏ريزى نظام تحقيقاتى متناسب با نظام ارزشى خود و ارائه راهبردهاى عملى مبتنى بر وحى ببندد. اين مسئوليّت سنگينى است كه متفكرين جامعه را همواره مورد خطاب قرار مى ‏دهد امّا با اين تفاوت كه در جوامع ديگر اداره جامعه را صرفاً به صورت علمى و جداى از مذهب معنا مى‏ كنند امّا در جامعه ما مدعاى اصلى، «اداره علمى تحت سرپرستى مذهب» است.

بنابراين هماهنگى معرفت هاى علمى و دينى بر محور توسعه معرفت دينى بايد مبناى برنامه ‏ريزى در جامعه اسلامى قرار گيرد. ما نيازمند تسريع در تحقق انقلاب فرهنگى هستيم تا در پرتو آن بتوان بركات حاصل از انقلاب سياسى سال 1357 را در سراسر جهان تداوم بخشيد. امّا بايد متوجّه باشيم كه انقلاب فرهنگى، امرى دو سويه است كه از يك طرف به «توسعه معرفت دينى امّا به صورت قاعده‏ مند و بر محور تعبد نسبت به وحى» توقف دارد و از طرف ديگر به «توسعه معرفت و توليد ديگر معرفت ها امّا با محوريت معرفت دينى به منظور ارائه راهبردهاى عملى، معادلات كاربردى و برنامه نظام اجرايى كشور». اين، رسالت پژوهشگاه هاى ماست كه متأسّفانه تا كنون يا از عهده برنيامده ‏اند و يا از آن غفلت نموده ‏اند. هر چند 17 سال از پيروزى انقلاب اسلامى مى‏گذرد امّا نه نيازهاى انقلاب اسلامى شناخته شده است و نه طبقه‏ بندى و اولويت‏گذارى لازم نسبت به آنها صورت مى‏گيرد. بيان اين نكته ناديده گرفتن فعّاليّت هاى تحقيقى جارى در سطح كشور نيست امّا سخن در اين است كه اين فعّاليّت ها عموماً متناسب با نيازهاى انقلاب اسلامى، هماهنگ با يكديگر و براساس اولويتهاى اصلى جامعه و انقلاب اسلامى در شرايط كنونى صورت نمى‏گيرد. ما معتقديم كه اصل نيازمندي ها و اولويت ها بايد از انقلاب اسلامى گرفته شود و سپس سازماندهى و تقسيم كار هماهنگى براى رفع اين نيازمندي ها بايد موضوع اصلى پژوهش ها قرار گيرد و همه اينها رسالت مغزهاى متفكر جامعه اسلامى است. كسانى كه مى‏خواهند راهبرد جديدى براى جامعه ارائه كنند نمى‏ توانند با نيازهاى جامعه بيگانه باشند چون در غير اين صورت طبيعى است راهبردهاى ارائه شده هم با نيازهاى جامعه بيگانه باشد و آنچه عرضه مى‏ شود قطعاً پاسخ به چنين نيازهايى نخواهد بود.



دکتر محمد مهدی بهداروند


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :