Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 184628
تاریخ انتشار : 28 خرداد 1395 13:49
تعداد مشاهدات : 622

این سر پسر شهیدم است که پیدا کرده ام / آیت الله علی آل اسحاق

فکر کردم برای بچه ها گوشت آورده، گفتم: در آشپزخانه بگذار. گفت: چرا در آشپزخانه؟ این سر پسر شهیدم است.

در آن زمان هنوز عراق موشک نمی زد. آنها از توپ های دوربرد استفاده می کردند که صدای مهیب و قدرت تخریب بالایی داشت. وقتی توپ می زدند ما با توکل به خدا بیرون می رفتیم که ببینیم توپ به کجا اصابت می کند تا دیگران را برای کمک خبر کنیم. در کنار کرخه، منطقه ای که دشمن در آنجا بود، ارتفاع بیشتری داشت. به همین دلیل شهر در دیدشان بود. البته بیشتر منطقه ای را که ما آنجا بودیم می زدند، به طوری که گاهی توپ ها پشت سر هم می آمدند. گاهی که مخفیانه روی کوه می رفتیم، از آنجا شهر شوش و گنبد و بارگاه دانیال پیامر (ع) با چشم غیرمسلح دیده می شد. عراقی ها از آنجا شهر شوش را هم می زدند، اما نمی دانم اندیمشک را نیز زدند یا خیر؛ اما بعدها شنیدم که به آنجا نیز موشک زده بودند. وقتی شهر را می زدند و ما برای کمک می رفتیم با صحنه های بسیار تأثرانگیزی مواجه می شدیم. مثلاً یک بار زنی، بچه ی شیرخوارش رادر حالی که سرش کنده شده و هنوز دست و پا می زد، در آغوش گرفته، می گفت: «خدایا این هم علی اصغر ما.» آنها آنقدر صبور و بردبار بودند که بالاخره توانم را از دست دادم و دیگر صبر ماندن نداشتم. وقتی دیدم همه مصیبت ها را تحمل کرده، چیزی نمی گویند، خجالت می کشیدم.

یک بار هم مردی گونی خون آلودی آورد و گفت: «آقا اینها کجا رفته اند؟ من این را آورده ام.» فکر کردم برای بچه ها گوشت آورده، گفتم: «در آشپزخانه بگذار. گفت: «چرا در آشپزخانه؟ این سر پسر شهیدم است که پیدا کرده ام.» خیلی جا خوردم. او رفت و یک بز آورد و پشت سر هم عذرخواهی می کرد که نتوانسته بیشتر از آن بیاورد. گفت: «این را برای بچه های بسیجی آورده ام تا ثوابش را به پسرم هدیه کنم.»

بعضی از اعراف روستای سیدرضی، از روز اول تا آخرین لحظات در جبهه بودند. بالاخره چند نفر از آنها اسیر شدند. از آن روستا، چند برادر بسیجی فعال بودند که در جبهه حضور داشتند. یک روز برادر کوچک تر آمد و گفت که برادر بزرگش شهید شده است. پیرمردی با روحیه ی جوان و شاداب و بسیار مؤمن بود. می گفت: «من می توانستم او را نجات دهم، وقتی در منطقه زخمی شد و روی زمین افتاد، برای کمک رفتم، اما او مرا هل داد و گفت: «برادر کجایی؟ گفتم: چطور؟ گفت: مرا رها کن و آن جوان را با خودت ببر. او جوان است و به درد می خورد، ولی من دیگر به چه دردی می خورم؟ آن جوان را بردم و دیگر نتوانستم برای بردن او برگردم.» دیدن این صحنه ها تقدیر و تشکرها و کمک ها، ما را حسابی شرمنده می کرد.

مادری آنجا بود که به علی چنار می گفت اگر فقط یک کفش پسرم پیدا شود و من بفهمم که شهید شده، خیالم راحت می شود.



* خاطرات آیت الله علی آل اسحاق، تدوین: محمدرضا شمسا طاهره مهرورزیان، ناشر: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 289


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :