Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 184740
تاریخ انتشار : 29 خرداد 1395 16:43
تعداد مشاهدات : 653

آنها باید به زندگی برگردند / مرضیه دباغ حدیدچی

پاسخ قاطع امام مرا تکان داد، تمام افکار موهومی که در سرداشتم فرو ریخت.

در نیمه دوم سال 1358 حضرت امام [در دیداری با پرسنل کلانتری] مطالب خیلی مهمی در زمینه احیای کلانتری ها بیان کردند. این امر برای من که از جنایت ها و فجایع برخی از آنها در آستانه پیروزی انقلاب شنیده و پس از آن دیده بودم ناگوار بود، این مسئله که باید امروز ما به دست ایشان سلاح بدهیم برایم نه تنها خوشایند نبود بلکه پذیرش آن نیز سخت بود و از این که این افراد تأمین شهر را با راه اندازی کلانتری ها به دست بگیرند، ابا داشتم. برای رهایی از افکار مغشوشم به نزد آیت الله مدنی رفتم و گفتم: حاج آقا یعنی می گویید امام گفته اند ما اسلحه را به دست همان پاسبان هایی که تا دیروز بچه هایمان را می کشند بدهیم!؟ آیت الله مدنی گفت: «شما که راحت می توانید به نزد حضرت اما بروید، پس به محضرشان برسید و فلسفه این فرمان را بپرسید، ببینید تکلیف چیست.»
من هر ماه برای ارائه گزارش عملکرد و برای کسب اجازه انجام برخی کارها و اقدامات به خدمت امام می رفتم، و اگر فرصتی پیش می آمد برخی حوادث را به شکل جزئی برایشان تعریف می کردم؛ و از تنگناها و مشکلات سخن می گفتم، و حضرت امام راهنمایی و کمک می کردند. در نوبت بعدی که به حضور امام رفتم، پس از ارائه گزارش، در حالی که «مِن مِن» می کردم مطالبی گفتم ولی حرف اصلی ام را نزدم یعنی جرئت نمی کردم که قضیه کلانتری ها را به طور آشکار بپرسم. امام متوجه شدند و پرسیدند: «خواهر طاهره! چیزی شده؟» گفتم: «راستش گفتنش برایم خیلی راحت نیست، درباره فرمانی است که درباره کلانتری ها داده اید: آخر ما چه طوری خیالمان راحت باشد که اسلحه به دست اینها بدهیم، اینها همان هایی هستند که تا دیروز بچه های ما را می کشتند و مادران زیادی از کارهای آنها داغ دیده هستند، حالا ما برویم بگوییم دست شما درد نکند، بفرمایید این هم اسلحه!»
حضرت امام با یک هیبتی چنان تندی به من کردند که من دیگر هیچ نگفتم، ایشان فرمودند: «اگر شما زندان رفتید، اگر شما شکنجه شدید، اگر شما تبعید شدید و دوری بچه هایت را تحمل کردی و هر بلایی سرت آمد اما این امتیاز را داشتی و داری که به راحتی خودت برای دخترهایت شوهر انتخاب کنی، برای پسرهایت خودت زن انتخاب کنی؛ ولی اینها آنقدر بیچاره بودند که برای یک لقمه نان تأمین زندگی شان، حتی اجازه انتخاب عروس و دامادشان به دست خودشان نبود. ساواک باید برای اینها انتخاب می کرد. شما چرا حالا دارید مانع می شوید که اینها آدم بشوند؛ اینها به زندگی برگردند، اینها به مسئولیت برگردند. شما بگو چقدر روی ایشان کار کردی؟ چقدر برایشان کلاس گذاشتی؟ چقدر به آنها درس دادی، این مدتی که اینها از کارکردنشان جلوگیری شد...»
پاسخ قاطع امام مرا تکان داد، تمام افکار موهومی که در سرداشتم فرو ریخت. و آب سردی بر روی آتشی که در جانم زبانه می کشید ریخته شد. عرق بر پیشانی ام نشسته بود و خجل و شرمنده بودم از جسارت بر ایراد سئوال و اشکال. هنگامی که امام این مطالب عمیق و ظریف را بیان می کردند من سرم را پایین انداخته بودم. و در همان حال و در پایان امام فرمودند: «پس بروید به تکلیفتان عمل کنید.»
این برخورد امام و همه جانبه نگری او مرا به فکر فرو برد و فهمیدم که راه زیادی مانده است، تا من به کنه رفتار و سخنان ایشان پی ببرم و فهمیدم که امام هیچ کاری و امری را بی حکمت مطرح نمی کنند. وقتی به همدان بر می گشتم، احساس می کردم که بار مسئولیت بر دوشم سنگینی می کند، و خود را بیشتر در معرض آزمایش های خدا می دیدم که گذر از آن را نیازمند درایت و هوشیاری بیشتر می دانستم، به همدان که رسیدم بی فوت وقت با برادران و آیت الله مدنی جلسه ای گذاشته برای راه اندازی کلانتری ها شیوه هایی را بررسی کردیم. وجود آیت الله مدنی در آنجا غنیمت بود و بسیاری از مشکلات ما را مرتفع می کرد.
کلانترها به خدمت فراخوانده شدند. سلاح به ایشان تحویل و ثبت شد. برای عده ای از آنها هفته ای دو ساعتی کلاسی هایی در یکی از سال های همدان گذاشتیم. در این کلاس ها تفسیر قرآن و اخلاق گفته می شد. و بدین طریق مأموران کلانتری نیز به آغوش جامعه بازگشتند.



*خاطرات مرضیه حدیدچی، به کوشش: محسن کاظمی، ناشر: انتشارات سوره مهر، ص 202


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :