Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 185643
تاریخ انتشار : 12 تیر 1395 11:48
تعداد مشاهدات : 241

غواصی روی امواج دست ها / محمدحسن بوحمزه

یه پسر دیگه هم داشتن که جانباز بود، چند سال پیش که مادرشان به رحمت خدا رفت فرستادنش آسایشگاه.

توی کوچه پس کوچه ها، ازتمام محله قدیمی فقط نام خود را روی تابلو شهرداری دید، همه چیز عوض شده بود. خانه یک طبقه قدیمی خودشان را میان ساختمان های بلند مرتبه و شیک شناخت. درخت سیب هنوز سبز بود وحیاط پر شده بود از گیاه. عکسی از او را روی در خانه زده بودند، عکسی با لباس غواصی در میان هم رزمانش که وقتی برای آموزش به یگان دریایی رفته بود، یکی از آنها گرفته بود.

 دو زن مقابل آن ایستاده بودند به آن نگاه می کردند:

–        چقدر رعنا و خوشگل بود، کیه ؟

–        بچه قدیمی این محله، مثل این که تازه پیدا شده.

–        این خانه که سال هاست خالیه خانواده ش کجا هستند.

–         پدرش که تو همون جنگ شهید شد.

–         عجب ، خدا رحمتش کنه.

–         یه پسر دیگه هم داشتن که جانباز بود، چند سال پیش که مادرشان به رحمت خدا رفت فرستادنش آسایشگاه.

هیچ کس منتظرش نبود، برای استقبال . می خواست راه آسایشگاه را پیدا کند. به خیابان اصلی که رسید تعجب کرد. مثل روزهای اول انقلاب عکس بزرگی روی وانتی، وسط خیابان در حرکت بود. عکس خودش در کنار پدر از روزی که  از مقر خودشان آمده بود کنار شط کارون برای دیدن پسرش.

پشت وانت جمعیت زیادی را دید که مثل امواج دریا در تلاطم بودند ، دنبال تابوت او به سر و سینه می زدند گریه می کردند. مثل روزهای اول انقلاب. پیرمردی هم جلوی جمعیت روی ویلچر ، چقدر برایش آشنا بود. خندید ، پرید رفت بالای سر جمعیت.






نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :