Index
ورود کاربر
Telegram RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 190666
تاریخ انتشار : 18 شهریور 1395 14:9
تعداد مشاهدات : 623

من بچه افغانستانم / گفتگو با محمدعلی کلی

«محمدعلی کلی» جانباز افغانستانی است که در سال های دفاع مقدس به ایران می آید و شاید تنها رزمنده ای است که ۱۷ سال بدون مرخصی در جبهه مانده است.
«من بچه افغانستانم» حرف هایش را با این جمله آغاز می کند. جمله ای که گفتن آن در سال های گذشته چندان برایش آسان نبوده و تمام تلاشش را کرده تا هویت افغانستانی خود را پنهان کند تا به عنوان یک سرباز بتواند در جبهه ایران بجنگد. سال هایی که یک جوان ۱۶ ساله افغان برای رزمنده شدن وارد ایران می شود و زمانی که از جبهه برمی گردد ۳۳ ساله است! «محمدعلی کلی» یک رزمنده افغان است که به عشق امام به خط مقدم می رود و حتی یک ساعت هم به خودش اجازه مرخصی نمی دهد تا جایی که حالا به خاطر شب بیداری های درون جبهه بینایی اش را از دست داده است. یک روز مهمان این جانباز و رزمنده افغان شدیم تا خودش داستان زندگی اش را برای ما تعریف کند.


مادرم برای پیروزی انقلاب نذر می کرد

«محمدعلی محبی» یا همان کلی در روستای جاغوری استان غزنین افغانستان به دنیا آمده و تا دوم راهنمایی را در افغانستان درس خوانده است. دوران نوجوانی او مصادف می شود با سال های اوایل انقلاب. از همان موقع او و خانواده اش به امام خمینی و انقلاب ایران علاقه ویژه ای داشتند. «آن زمان وضع به گونه ای بود که در سه تا ده فقط یک رادیو وجود داشت. انقلاب ایران هم در حال پیروزی بود. ما شب ها در مسجد جمع می شدیم و به اخبار گوش می دادیم. مادر من خیلی به امام خمینی ارادت داشت. حتی برای پیروزی امام نذر می کرد تا اینکه بالاخره امام به ایران آمد و انقلاب پیروز شد. بعد از مدتی جنگ ایران شروع شد و روزبه روز وضع بدتر می شد. من هم شب ها می رفتم این اخبار را برای مادرم تعریف می کردم. با شروع جنگ امام فتوا داد که بر هر شیعه واجب است که جبهه ها را پر کند. مادرم هم به من گفت تو که مقلد امام هستی باید لبیک بگویی و بروی. ازآنجا پیش «آیت الله ابراهیمی» نماینده امام خمینی در افغانستان رفتم و از او نامه گرفتم که سر مرز با من کاری نداشته باشند. موقع خداحافظی، مادرم سه بار دور من چرخید و گفت برو کمک آقا هیچ اتفاقی برای تو نمی افتد.»


حرف نمی زدم که کسی نفهمد افغانستانی هستم

محمدعلی ۱۶ ساله وقتی به ایران می آید همسر و دو فرزند دارد؛ اما زندگی و خانواده خود را فقط به عشق کمک به امام تنها می گذارد. «وقتی به ایران آمدم فقط یک بار به زیارت امام رضا رفتم و همان شب به سمت تهران راه افتادم. من به شهری آمده بودم که خیلی آن را نمی شناختم. حتی به خاطر لهجه ام خیلی هم صحبت نمی کردم که کسی متوجه افغان بودن من نشود. نمی دانستم برای رفتن به جبهه باید چه کار کنم تا اینکه در یکی از پارک ها با چند کارگر افغانستانی روبه رو شدم. خودم را معرفی کردم و آدرس نزدیک ترین پادگان را پرسیدم. در همان جا تشکیل پرونده دادم و بعد از ده روز آموزش فشرده بالاخره به سمت اهواز و پادگان دوکوهه راه افتادیم. بعد من می پرسیدم الان کجا می رویم؟ به من پاسخ دادند آنجا مرز ایران و عراق است. آنجا به عربی حرف می زنند بگویند تعال تعال یعنی بیا و روح روح یعنی برو! من هم به شوخی می گفتم من را جایی ببرید که زبانش فارسی باشد من زبان آن ها را نمی فهمم (با خنده) ما تا به اهواز رفتیم یک عملیاتی در شرق کرخه بود که آهنگران آن زمان می خواند آمدم تا کرخه را از خون خود دریا کنم. این عملیات را با موفقیت انجام دادیم و آن منطقه را آزاد کردیم. وقتی دوباره رفتیم پادگان دوکوهه دیدم عده ای در حال لباس عوض کردن و مسافرت رفتن هستند. از آن ها پرسیدم کجا؟ هنوز که جنگ تمام نشده است! فهمیدم که می خواهند به مرخصی بروند. به من هم گفتند تو نمی روی؟ که من جواب دادم من که خانه ندارم. من فقط آمده ام بجنگم.»


فقط دو روز پشت جبهه بودم

محمد علی تصمیم می گیرد پستی را برای خدمت انتخاب کند که مرخصی بردار نباشد و شبانه روز در جبهه و سنگر و خط مقدم باشد: « بعد از عملیات  پیش فرمانده خودمان «حاج یدالله کلهر» رفتم و گفتم: من را جایی بینداز که من شب و روز در منطقه باشم و خدمت کنم. کمی فکر کرد و گفت فردا تو را می برم. فردا مرا برای پشتیبانی قرارگاه کربلا معرفی کرد. آنجا از من سوال پرسیدند چه کار بلدی؟ من هم گفتم رانندگی. یک ماشین نیسان تحویل من دادند. عصر همان روز به من گفتن این رزمنده را به خانه برسان و بگرد. من این رزمنده را به اهواز رساندم اما راه برگشت را گم کردم . آن قدر دور زدم که شاید حتی از عراق هم گذشته باشم تا آخر خسته شدم و یک گوشه ای توقف کردم و خوابیدم. فردا که از خواب بیدار شدم فهمیدم در مسیر پادگان هستم. روز دوم هم مامور حمل غذای رزمنده ها شدم. بعد رفتم سراغ فرمانده و گفتم: این کار به درد من نمی خورد. من را داخل جبهه بفرستید. فرمانده گفت آنجا هم راه را گم می کنی؛ اما بالاخره مرا به خط فرستاد. فقط دو روز در پشت جبهه بودم!»


حتی یک ساعت به مرخصی نرفتم!

خیلی زود به عنوان راننده به خط مقدم جبهه می رود و پشت فرمان هر ماشینی از نیسان گرفته تا کامیون و جرثقیل می نشیند. «در جبهه راننده محموله مهمات شدم و اولین بار هم برای شلمچه مهمات بردم. به من می گفتند غذا هم می توانی؟ گفتم می توانم گفتند آب و سوخت و ... هر چه می گفتند، می گفتم بله می توانم. بعدازاین به من ماشین سنگین برای رانندگی دادند؛ اما گواهینامه نداشتم. حالا نمی دانستم با سن وسالم چه کار کنم. می دانستم برای پایه یک باید حداقل ۲۳ سال داشته باشم. تا اینکه پادگان اهواز برای امتحان رانندگی پایه یک رفتم. چندنفری هم از پلیس راه بودند. امتحان هم قبول شدم و پایه یک گرفتم. هر ماشینی که به من می دادند از کمپرسی گرفته تا کامیون و جرثقیل و تریلی و می پرسیدند بلدی با این ها کار کنی نه نمی گفتم؛ این در حالی بود که من در افغانستان فقط با یک تراکتور کار کرده بودم. اما در ماشین آلات ذهن خوبی داشتم و همان دفعه اولی که یک ماشین را می دیدم و پشت فرمان آن می نشستم طرز کار با آن را یاد می گرفتم. برای من جبهه دانشگاهی بود که در آن علوم، ریاضی، جغرافیا و .. یاد می گرفتم. هر کاری لنگ می ماند من آن را بر عهده می گرفتم. معمولا چندین شبانه روز نمی خوابیدم و آنقدر به چشم هایم فشار می آوردم که انگار در چشم هایم ماسه ریخته اند.  من هشت سال شب و روز زحمت کشیدم و حتی یک ساعت هم از مرخصی استفاده نکردم.» و برای همین خستگی ناپذیری به «کلی» معروف می شود. «من ورزشکار خوبی بودم و والیبال هم خوب بازی می کردم. اسمم که محمدعلی بود روی من اسم کلی گذاشتند و دیگر ازآنجا به کلی معروف شدم و دیگر پرونده ام را هم به اسم کلی عوض کردم.»


بهترین خاطره ام دیدن امام بود

آقای کلی کل هشت سال دفاع مقدس را در جبهه عرق می ریزد و دوری از خانه  خانواده را تحمل می کند. «پنج شش ماه اول دوری برایم سخت بود؛ اما کم کم عادت کردم. فقط شاید هرچند وقت یک بار می توانستم نامه ای بنویسم.» رزمنده خستگی ناپذیر افغان فقط به عشق امام و انقلاب تمام سختی ها را تحمل می کند  هنوز بعد از گذشت سال ها بهترین خاطره اش یک لحظه دیدن امام است. خاطره ای شیرین که با چاشنی بغض تعریف می کند. «شیرین ترین خاطره آن سال ها بعد از عملیات خیبر بود. به ما گفتند هرکسی که در این عملیات حضور داشته، می تواند خدمت امام برود. با خودم گفتم فرمانده می داند من افغان هستم. حتما اسم مرا نمی نویسد. وقتی که لیست را آوردند و اسم مرا خواندند، گفتم خدایا شکرت. هیچ لحظه ای برای من شیرین تر از لحظه دیدن امام نبود.»


در تمام عملیات ها حضور داشتم

آقای کلی سختی های زیادی را تحمل کرده و تلخی های زیادی را به چشم دیده که هنوز هم یادآوری آن ها برایش سخت است. «یک بار تعدادی رزمنده را با ماشین سنگین می خواستم به مرز برسانم. چون جاده در این خط به گونه ای بود که اتوبوس نمی توانست در آن دست اندازها حرکت کند؛ برای همین اغلب آن ها را با ماشین سنگین منتقل می کردیم. یک آن خمپاره ای به ماشین من اصابت کرد. یک نفر از آن ها سالم نماند. خیلی صحنه بدی بود. ماشین را نگه داشتم ده دقیقه نگاه می کردم و فقط خون می دیدم. صحنه های تلخ تری را هم به چشم دیده ام. وقتی ۴۸ ساعت در جزیره مینو در محاصره عراقی ها بودیم. ما آن قدر گرسنه بودیم که توان ایستادن هم نداشتیم. آچارهای ماشین را به کمرم بسته بودم که کمتر گرسنگی را احساس کنم. من در کل عملیات ها شرکت کردم. چه در غرب چه در جنوب. چون وقتی یک عملیات شروع می شد، اول فرماندهان آن منطقه را شناسایی می کردند. دو الی سه ماه طول می کشید که ما آن منطقه را ازنظر سنگر و تانکر و ... مجهز کنیم. ما مسئول آماده کردن از سیر تا پیاز منطقه و عملیات بودیم. عملیات یکی دو شبه انجام می شد و رزمندگان برمی گشتند و دوباره کار ما شروع می شد و این تجهیزات را برمی داشتیم. به این خاطر من در هم عملیات ها حضور داشتم.»


به همه می گفتم مشهدی هستم

خیلی از فرماندهان را به چشم دیده و دوشادوش آن ها در عملیات ها حضور داشته است. «مهدی باکری یکی از فرماندهانی بود که با من خیلی صمیمی بودم. شهید زین الدین را هم از نزدیک می شناختم. حتی برای کارها هم زنگ می زد و می گفت حتما فلانی برای این کار بیاید. شهید ابراهیم همت هم خیلی مرا دوست داشت. فرماندهان زیادی مرا می شناختند و به من علاقه داشتند و هیچ وقت از من نمی پرسیدند که تو بچه کجایی؟ اکثرا فکر می کردند که من اهل مشهد هستم.»
آقای کلی هرروز و هر شب کار می کند و فقط یک روز است که به هیچ عنوان دست و دلش به کار نمی رود. «من در جبهه ماموریت بودم که خبر رحلت امام را از رادیو شنیدم. دیگر صبحانه نخوردم و بسیار گریه کردم و آن روز تنها روزی بود که اصلا کار نکردم.»


هشت سال دفاع مقدس؛ نُه سال سنگر سازی

جنگ تمام می شود؛ اما کار این رزمنده افغان نه و بازهم در جبهه می ماند تا علاوه بر هشت سال حضور در دفاع مقدس، نه سالی هم «سنگر ساز» شود. « وقتی جنگ تمام شد، اتفاقا مسئولیت من بیشتر شد؛ به خاطر اینکه هر تیپ و لشکری که می خواست به شهر خودش برگردد به یک کارشناس احتیاج بود که تشخیص دهد چند کامیون، تانک، تریلی و ... باید با خود ببرد. برای همین من را به عنوان کارشناس می فرستادند که این کار را انجام دهم. هرکدام از این تیپ ها یک هفته طول می کشید. چهار پنج سال این گونه طول کشید. بعدازآن هم به سنگر سازی پرداختم. از لب مرز خاک ریزی و سنگر سازی را شروع کردیم. از خود پاوه تا مرز فکه را سنگر سازی کردیم و این هم تا سال ۷۶ طول کشید. بالاخره در این سال زن و بچه ام هم به ایران آمدند و بعد از ۱۷ سال ما همدیگر را دیدیم.»


پسرم را به خاطر من شهید کردند

بعد از گذشت ۱۷ سال اتفاق های بزرگی در افغانستان خانواده جوان افغان می افتد. مادر حالا دیگر زنده نیست که لبیک پسر به امام را ببیند و روح الله پسرش هم به جرم رزمنده بودن پدر قربانی می شود. «من یک پسر به اسم روح الله داشتم به خاطر علاقه ام به امام اسمش را روح الله گذاشته بودم. زمانی که من در ایران در جبهه بودم، پسرم توسط کمونیست ها در افغانستان مورد سوءقصد قرار گرفت؛ آن هم به این خاطر خصومتی که کمونیست ها ا زمان با انقلاب ایران داشتند. حتی آن زمان استشهاد محلی علیه من جمع کرده اند که من خائن و فراری هستم. آن زمان پسر من فقط ۷ سال داشته و من سال ۷۲ از شهادت او باخبر می شوم. تا سال ۸۶ در اهواز زندگی می کردیم و از آن موقع به کرج آمدیم.»


پسرعمویم هم مدافع حرم است

آقای کلی دو بار شیمیایی شده، پایش تیر خرده و چند وقتی است به خاطر کار کشیدن زیاد از چشمانش، بینایی اش را هم ازدست داده است. «هیچ وقت دنبال مدرک جانبازی نرفتم. هر موقع زخمی می شدم، سریع فرار می کردم و به جبهه برمی گشتم. من سال ها در شب و چراغ خاموش رانندگی کرده بودم و به چشم هایم فشار آمده بود. در جبهه عینکی شدم و پس از دو سه سال ضعیف تر شد. سال گذشته و اوایل امسال با کمک خیرین دو بار عمل شدم. کمی بهتر شدم اما پس از مدتی کلا بینایی ام را از دست دادم. از آن موقع من بیکار شدم و همسر من به ناچار کار می کند. من وظیفه خودم ا انجام دادم و منتی هم بر سر کسی ندارم. اما من سال ها در طول جنگ و بعد از جنگ در جبهه بودم و تا سال ۸۳ هم در سپاه بودم؛ اما من هنوز هم رسمی نشدم و مجبور شدم تسویه حساب کنم. بعدازآن هم دنبال کار شخصی رفتم و کابینت سازی کردم. اما از اوایل امسال که ازکارافتاده شدم، حقوق بازنشستگی هم ندارم و شرمنده زن و بچه ام هستم.»





*خبرگزاری مهر


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :